ه‍.ش. ۱۳۹۰ شهریور ۱, سه‌شنبه

خاک بیمار

پسر وسط نشسته بود و من و اون دختر کنار پنجره ها. پسر خیلی تکون می خورد، تا اینکه دختر سریع پولش رو حساب کرد و محکم در رو به هم کوبید و با جملة "خیلی عوضی هستی" از پسر ندیده و نشناخته خداحافظی کرد. من که تازه متوجه جریان تکراری جماعت بیمار شده بودم منتظر حرکت انقلابی راننده و اخراج حیوان پسرنما شدم، اما راننده با خطاب قرار دادن دختر با لقب "ج..." حکم نهایی رو به نفع پسر صادر کرد!
تعرض یک حیوان انسان نما به یک دختر که تنها جرمش اینه که اومده توی خیابون شاید دردناک باشه، اما به تجربة عادی هر کدوم از دختران این خاک تبدیل شده. چیزی که دردناک تر از اونه، حمایت امت اسلامی از اون حیوون نه چندان محترمه که نشون میده آرمان های انقلاب اسلامی تا چه حد موفقیت آمیز عمل کرده!

ه‍.ش. ۱۳۹۰ مرداد ۲۴, دوشنبه

حالا روزا همشون سه شنبه ان

بعضی از جاها، فیلم ها و یا آهنگ ها هستن که رفتن، دیدن و یا شنیدنشون یکی از خاطرات خوب یا بد رو از توی حافظة بلند مدت در میارن و صاف میگذارن جلوی چشمت. برای من این موارد انقدر زیاده که تقریباً با دیدن هرچیزی این اتفاق برام میفته. اما از این بین چندتایی هست که به دلایلی مهمتر از بقیه اس. کافی شاپ اُخری، کافة نزدیک چهارراه ولی عصر، سینما قیام اول طالقانی، رستوران در به در توی شریعتی، خیابون ولی عصر بین میدون ولی عصر تا ونک و چند جای دیگه، مکان هایی هستن که به جز مورد اول یادآور بودن با دوستان خوب در یک زمان خوب بوده. بعضی از این دوستان رو هنوز هم می شه باهاشون بود و لذت برد، اما بی مسئولیتی ها و آزادی و بی قیدی دوران دانشجویی هیچوقت تکرار شدنی نیست.


حدوداً بی ربط: محسن چاوشی- سه شنبه ها

ه‍.ش. ۱۳۹۰ مرداد ۲۲, شنبه

نسل بی خاطره

مامان من تقریباً نیمی از عمر خودشون رو قبل و بقیه اش رو بعد انقلاب سپری کردن.
مامان من سی سال پیش شستشوی فکری داده شدن، و بنابراین حالا به طور نامحسوسی از تکرار این قضیه فراری هستن.
برای مامان من به صورت پیش فرض تمام خبرها دروغه، مگر اینکه عکسش توسط چهار نفر آدم عاقل و بالغ و مورد اطمینان ثابت بشه.
حکومت از دید مامان من فقط شامل شاه یا ولی فقیه می شه، بنابراین جملة "هرکی بیاد مثل همینا می شه" رو زیاد می شنویم ما!
نسل مامان من حالا نه تنها پر از عذاب وجدان از اشتباهات تاریخ ساز نسل خودشه، بلکه به شدت دچار دوگانگی عقاید شده.
نسل مامان من شاید، خیلی قابل ترحم تر از نسل ما باشه ...

ه‍.ش. ۱۳۹۰ مرداد ۲۱, جمعه

خسته از تکرار هر روز

سکانس 1- سال 82، ورزشگاه آزادی، بازی ایران و اردن: دقیقة 2 میرزاپور از 40 متری به بدترین شکل ممکن گل می خوره. بعد از این دقیقه مادر میرزاپور شدیداً مورد عنایت قرار می گیره، اما نکتة جالب همراهی مادر علی دایی با مادر میرزاپور در این زمینه است که بی خبر از همه جا و بدون اینکه پسرش کوچکترین نقشی روی گل زود هنگام داشته باشه سیبل شعارهای ناموسی تماشاچی ها شده.
سکانس 2- همون بازی، همون جا: دقیقة 44 علی دایی گل مساوی رو زد. خوشبین ترین طرفداران دایی هم تصور چرخش 180 درجه ای شعارهای تماشاچی ها رو نمی کردن. از اون دقیقه به بعد ورزشگاه یکصدا دایی رو تشویق کرد. حتی بین دو تا نیمه!
سکانس 3- اولین بازی پرسپولیس، همین امسال: تماشاچی ها دارن استیلی رو تشویق می کنن تا نشون بدن قصد حمایت همه جانبه از مربی جدید رو دارن. توپ از کنار دست حقیقی رد میشه و هنوز به خط دروازه نرسیده تشویق علی دایی و اشعاری با قافیة حیا کن و رها کن علیه استیلی شروع می شه!
سکانس 4- همون بازی، همون جا: پرسپولیس گل می زنه، جملة عادل به یادها می مونه: "تماشاگرهای پرسپولیس به سرعت بارباپاپا عوض می شن". استیلی خوشحال میشه، بیشتر از گل تیمش، از شعارهایی که برای طرفداریش داده می شه!
سکانس فینال، البته نه از نوع هپی اِند: منش طرفدارای پرسپولیس متعلق به همة ماست، توی سیاست، هنر، ورزش، فرهنگ و غیره بارها و بارها بارباپاپا بودنمون رو ثابت کردیم، هر روز بیشتر از دیروز حتی!


(سکانس یک و دو تکراری بود ابته)

ه‍.ش. ۱۳۹۰ مرداد ۱۶, یکشنبه

تباهی درد

یک از ویژگی های اصلی و همیشگی کار در بخش خصوصی، فلکسیبل بودن شرایط و حقوق پرداختی، البته نه با مفهوم مثبت بوده. کاهش تولید به دلیل کاهش سفارش و یا عدم تأمین به موقع مواد اولیه ناشی از تحریم ها و یا انحصاری بودن بعضی از مواد نزد دولت فخیمة جمهوری اسلامی، باعث شده که نیش بی کفایتی های دولتی به صورت مستقیم (تمایل نانوشته و اثبات نشدة دولت برای زمین خوردن بخش خصوصی) و یا غیر مستقیم (تحریم های کمر شکن به دلیل ماجراجویی های بی دلیل بین المللی) بر پیکر بخش خصوصی هم فرود بیاد.
در این بین کارگرهای بیچاره که همیشه نگاهشون به دنیا از زیر خط فقر بوده، دارای نگاه عمیق تری شده و بیشتر در باتلاق فقر فرو می رن. و دردناک ترین جملة شنیده شدة اخیر رو از زبان کارگری شنیدم که خودش رو به یک فاحشه و کارفرما رو به مشتری ای تشبیه کرد که حق کام دهی رو پرداخت نمی کنه!
مدت هاست به این نتیجه رسیدم که بدون شک یک روز خوب خوب خواهد آمد، اما اون روز خوب نخواهد توانست جوابگوی زندگی تباه شدة نسلی باشه که روزهی تباهی رو با گوشت و خونش تجربه کرده.

ه‍.ش. ۱۳۹۰ مرداد ۱۲, چهارشنبه

روزهای پرخاطره

ماه رمضون های خوابگاه، مهم نبود روزه گیر باشی یا نه، یه قانون نانوشته ای وجود داشت که باید ساعت زندگیت رو با برنامة غذایی خوابگاه تنظیم می کردی. سحرهای خوابگاه حال و هوای خودش رو داشت. توی پلی تکنیک غذا میومد دم در ساختمون و ما به همراه گربه های محله صف می کشیدیم برای گرفتن سحری توی اون هوای سرد. سیستم کوی دانشگاه کمی سخت تر بود و باید تا سلف مرکزی میرفتی تا قابلمة پر توی دستت ببینی. اما نکتة مهم، حال و هوای ماه رمضون های خوابگاه بود که طراوت خاص خودش رو داشت، نه دینداری دینش رو به زور توی حلق بقیه می کرد و نه بی دینی عقاید بقیه رو مورد تمسخر قرار می داد، چیزی که قبل و بعد از اون خیلی کم تجربه شد.
Free counter and web stats