۱۳۹۰ آذر ۶, یکشنبه

دلتنگی‌ها

توی زندگی، همیشه مواردی وجود داره که لایق دلتنگ شدن هستن. من هم از این قاعده مستثنی نیستم و هرزگاهی با دیدن یک نفر، یک فیلم، شنیدن یک آهنگ یا هر مورد نوستالژیک زای دیگری فیلَم یاد هندستون می‌کنه و حس دلتنگی میاد ...
دلم تنگه برای بازی‌های کودکی، توی خونه یا کودکستان، بدون هیچ دغدغة فکری
دلم تنگه برای خانم ارشادی، معلم کلاس پنجم که الگوی یک معلم واقعی بود.
دلم تنگه برای شیطنت‌های دوران دبیرستان و اذیت کردن معلم‌ها
دلم تنگه برای قسمتی از دوران لیسانس و تریبون آزادهای داخل و خوش گذرونی‌های بیرون از دانشگاه
دلم تنگه برای زندگی توی خوابگاه‌های پلی تکنیک و مشق زندگی گروهی
دلم تنگه برای دوران فوق لیسانس و بسکتبال‌های مختلط توی زمین بسکت دانشکده
دلم تنگه برای کوی دانشگاه، جو با صفاش و افتخارات تکرارنشدنیش
دلم تنگه برای فاصلة بین فارغ التحصیلی تا سربازی که شاید بهترین دوران زندگیم بود
دلم تنگه برای همکارهای کار تهران که یک سال شب و روز باهاشون زندگی کردم و بیشتر از دو ساله ندیدمشون
دلم تنگه برای بی مسئولیتی، خوابیدن تا لنگ ظهر، مسافرت‌های بدون برنامه ریزی و شب زنده داری‌های اینترنتی
و در آخر، دلم تنگه برای "علی" ای که اهمیتی به حرف کسی نمی داد، کار خودش رو می‌کرد و به هیچ کس جوابگو نبود.



Free counter and web stats