ه‍.ش. ۱۳۸۹ دی ۸, چهارشنبه

روزي كه دور نيست

"حماسه تعريف خاص خودش رو داره"، معلم ادبيات دبيرستان با گفتن اين جمله ادامه داد: "اما الان به هر اتفاق خاصي حماسه مي گن". آقاي باطني كاملاً درست مي گفت. سال 76 حماسة ملبورن اتفاق افتاد و مردم براي اولين بار جشن و پايكوبي توي خيابون رو تجربه كردن. قبل از اون البته، حماسة ديگري هم اختراع شده بود به نام "حماسة دوم خرداد" كه يه جورايي مردم ثابت كردن در چارچوب دمكراسي نيم بند هم مي شه خلاف جهت دلخواه حاكميت حركت كرد. بعد از اون سال حماسة ديگري به ثبت نرسيد چراكه اصولاً اتفاق خوشايندي هم نيفتاد كه تمام ملت به جنب و جوش بيفتن و سر از پا نشناسن.
سال 88 اما، همه چيز غير از حالت عادي بود و واژة "حماسه" هم به سرنوشت واژه هاي ديگري مثل "راي"، "دمكراسي"، مردم سالاري"، "ملت"و ... دچار شد و به يغما رفت. نهم دي 88 نشون داد كه مي شه كشته شدن چندين نفر به جرم آزادي خواهي و محبوس شدن تعداد بيشتري از آدم هاي بي گناه رو "فتنه" خوند، در خاموش شدن ظاهري فتنه "حماسه" سازي كرد و اين نمايش مضحك رو "بصيرت" ناميد. اما هنوز حماسة اصلي باقي مونده، اون روز دور نيست.

* عنوان از وبلاگ دوستي كه مي خوانمش

ه‍.ش. ۱۳۸۹ دی ۶, دوشنبه

مخفيگاه در چين (3)

چانجو يكي از شهرهاي كوچك چين به حساب مياد كه با جمعيتي حدود 4 ميليون نفر در250 كيلومتري شانگهاي قرار داره. سال 2008 اين شهر به عنوان بهترين شهر چين از لحاظ توسعه و بهبود سطح رفاه انتخاب و به خاطر همين بودجة ويژه اي براي عمران و زيبا سازيش در نظر گرفته شده؛ و دليل اينكه به گفتة ساكنين ظاهر شهر با دو سال پيش قابل قياس نيست همين بود. به طور كلي هرجايي از شهر كه در نظر اول رويت مي شد كاملاً مدرن و پيشرفته بود. اتوبان هاي عريض و ساختمان هاي غول پيكر با نورپردازي هاي بي نظير روي نما، نشون از توجه ويژة مسئولين به شهر داشت. اما وقتي به اندازة دو كوچه از اين ظاهر دور مي شديم، تصاوير شبيه زندگي روستايي ما بود. كوچه هاي خاكي و پر از ناهمواري و خونه هاي كاملاً قديمي و مخروبه مشخص مي كرد كه شهر رسماً دو بخش مجزاي ظاهر و باطن داره.
هتلي كه توي اون اقامت داشتيم يك هتل 32 طبقه و معادل 4 ستارة ايراني بود و از لحاظ امكانات رفاهي چندان پيشرفته به نظر نمي رسيد. "بار" محدود به غذاخوري بود و مسافران خارجي! براي پيدا كردن "همدم شب هاي تنهايي" مجبور بودن به محلة "چراغ قرمز" سري بزنن. ويژگي اصلي هتل داشتن دو ميز جدا از هم براي صبحانه بود كه يكي غذاي چيني و ديگري غذاهاي "آمريكايي" رو سرو مي كرد. كيفيت غذاهاي چيني و رايحة خوش اون ها به حدي عالي بود كه من به شخصه مجبور به حفظ فاصلة چند متري با اون ميز بودم.
بعد از صبحانة روز دوشنبه، عملاً مأموريت كاري شروع شد. برنامه اي فشرده كه مي شد براي روز اول نوشت و توي روزهاي باقي مونده كپي كرد.

ادامه دارد ....

ه‍.ش. ۱۳۸۹ دی ۱, چهارشنبه

صداي سكوت

بعد از مدت ها كارخونه تصميم گرفت كارگر جديد بگيره و من هم براي اينكه راحت تر بتونيم كار كنيم تصميم گرفتم از بين 5 تا مصاحبه شونده يكي رو انتخاب كنم. اما هر كدوم از مصاحبه شونده ها كه ميومدن، از كردة خودم پشيمون تر مي شدم. نگاه هاي پر از التماس، نامه هاي بلند بالا از مشكلات مالي خونواده توي فرم ثبت نام، ظاهر شكسته شده جوون هاي بيست و سه چهار ساله و چشمهاي پر از اميد اونها بعد از شنيدن "باشه، زنگ مي زنيم" چيزايي نبود كه نتونه يك روز من رو به گند بكشه. هرچند شديداً اعتقاد دارم كه لياقت هرشخص زندگي اون رو تعيين مي كنه، اما ...
شايد مفهومي به اسم زندگي براي بعضي از آدما تعريف نشده، فقط اومدن كه چرخة بقا توي طبيعت تكميل بشه

* عنوان از وبلاگ دوستي كه مي خوانمش
.
.
اشتراك فيد مخفيگاه آزادي

ه‍.ش. ۱۳۸۹ آذر ۲۹, دوشنبه

لطفاً هدفمندتر بكنيد

روزي حاكم شهر تصميم گرفت براي افزايش درآمدها، بر ورود افراد ماليات وضع كنه به صورتيكه هركس هنگام ورود به شهر ملزم به پرداخت يك سكه شد. بعد از مدتي كه حاكم اعتراضي در بين مردم نديد، ماليات رو به دو سكه و بعد از اون به سه سكه افزايش داد، اما صدايي از مردم بلند نشد. ماليات به مرور تا 10 سكه هم زياد شد و سكوت مردم تعجب خود حاكم رو هم برانگيخت. حاكم دستور داد علاوه بر اخذ 10 سكه، مأموريني در ورودي شهر مستقر بشن كه بعد از اخذ 10 سكه از هر نفر، يكبار بهش تجاوز بكنن تا اجازة ورود صادر بشه. اما بازهم سكوت مردم و صف ­هاي طويل مردم براي ورود به شهر عجيب به نظر مي­رسيد. حاكم براي بررسي بيشتر موضوع لباس مبدل پوشيد و رفت بين مردم پشت دروازه. از يك نفر پرسيد با اين اوضاع شما اعتراضي به وضعيت موجود ندارين؟ مرد پاسخ داد، همه چيز خيلي خوبه، فقط ما خيلي توي صف معطل ميشيم،
لطفاً مامورين متجاوز رو بيشتر بكنيد!
.
.

اشتراك فيد مخفيگاه آزادي

ه‍.ش. ۱۳۸۹ آذر ۲۴, چهارشنبه

علي برخيز

از صبح اضطراب داشتم. راديو فردا روشن بود و لحظه لحظه اخبار دشت كربلا رو مي داد. خبرها تا ظهر بد نيود. يا حسين گوها زياد بودن و يزيدي ها نظاره گر. از بعد از ظهر اما، ورق برگشت. ابن زياد اجازة تير داد، شمر پشت فرمون نشست تا از روي مردم رد بشه و خولي روي پل كالج منتظر بود تا چند نفر رو پرت كنه پايين. فتنة حسينيان سركوب شد و يزيد كه تنش لرزيده بود نفسي به راحتي كشيد. عمر سعد با شبكه خبر مصاحبه كرد و اطمينان داد كه لشگر يزيد از سلاح استفاده نكرده و احتمالاً اهالي كوفه به صورت خودجوش دست به اسلحه بردن. عاشورا تمام شد و تاريخ تكرار شدن خودش رو به همه نشون داد.
پارسال، تهران كربلا بود.

آريا آرام نژاد- علي برخيز (دانلود)
.
.

اين پست در خودنويس
اشتراك فيد مخفيگاه آزادي

ه‍.ش. ۱۳۸۹ آذر ۲۳, سه‌شنبه

حال اين روزها

قبلنا، نه خيلي دور، همين تا يك سال پيش حدوداً، وقتي چراغ كسي روشن مي شد كلي ذوق مرگ مي شدم. عاشق سلام كردن بودم و حال و احوال و مرور خاطرات گذشته. برام هم مهم نبود كه دوست قديمي خوشش بياد يا نه، يه نوع صلة ارحام ميدونستم و چاق سلامتي دو سه دقيقه اي رو امري واجب كفايي! يكم كه گذشت، نه خيلي زياد، حدوداً دو سه ماه، اوضاعم عوض شد. ديگه سلام كردن رو دوست نداشتم و فقط اگه كسي سلام مي كرد جواب مي دادم و روند قبل رو ادامه. الان البته، حال حوصلة صحبت با دوستان قديمي رو به افول گذاشته. يه جور شايد فرار از خاطرات خوب گذشته و تلاش براي زندگي توي زمان حال. احتمالاً يكي از آثار بي معرفت شدن ناشي از "از دل رفتن از ديده رفتگان" يا به هر حال يه حسي كه باعث چراغ خاموش رفتن جلوي دوستان قديمي مي شه. خدا عاقبت همه رو به خير كنه!
.
.
اشتراك فيد مخفيگاه آزادي

ه‍.ش. ۱۳۸۹ آذر ۲۰, شنبه

مخفيگاه در چين (2)

بعد از طي مراحل قضاي حاجت و مقداري گشت زني در فرودگاه پكن، سوار هواپيماي شانگهاي شديم. ظاهر هواپيما فوق العاده تميز و مرتب بود اما زبون نفهم بودن مهمون دارها بدجور روي اعصاب مي رفت. موقع صبحانه دو نوع ظرف روي چرخ مهماندار خودنمايي مي كرد. با اشاره به اولي لفظ "نودل" بر زبانش جاري شد اما اشاره به دومي باعث هنگ كردنش شد! تلاش 20-30 ثانيه اي مهماندار چشم بادومي براي تفهيم نوع غذا داشت بي نتيجه به پايان مي رسيد كه يك كلمة "چيكن" قابل فهم توي صحبت هاش پيدا شد. چيكني كه باز كردن و خوردن اولين لقمه اش نشون داد جوجه سگ يا حيوون مشابه ديگه اي بوده! بنابراين نخستين تلاش ميزبانان چيني براي ثابت كردن اينكه غذاهاشون رو نمي شه خورد با موفقيت سپري شد.
ساعت حدود 11 وارد فرودگاه شانگهاي شديم و همكار چيني به همراه راننده و مرسدسش به پيشواز اومد. گشت و گذار چند ساعته توي اين شهر جزء معدود برنامه هاي تفريحي كل سفر بود كه رسماً آغاز شد. هرچند من شهرهاي اروپايي و آمريكايي رو نديدم اما شانگهاي دقيقاً شبيه اون شهرها بود! شهري كاملاً مدرن، ماشين هاي مدل بالا، پر از توريست، ساختمان هايي كه آسمون رو مي خراشيد و اتوبان هاي چند طبقه همه نشون از اين داشت كه اين شهر يوتوپياي كشور چينه.
اولين جاي ديدني برج پرل بود. برجي شبيه برج ميلاد (با ظاهري متفاوت) كه از هر آجر اون درآمدزايي مي شد و حسرت اينكه چرا خواهر ايراني اون انقدر گوشه گير و بي استفاده (از نظر توريستي) باقي مونده. سه طبقه از اين برج محل توقف آسانسورهاي تندرو بود و در هر طبقه تفريحاتي علاوه بر ديد زدن شهر از ارتفاع بالا وجود داشت. يكي از جالب ترين ايستگاه ها هم يك طبقة شيشه اي بود كه 350 متر زير پاي آدم رو همراه با سرگيجة كامل نشون مي داد.
بعد از خروج از برج پرل با طي مسافتي حدود صد متر وارد ساختمان آكواريوم شانگهاي شديم. توي اين آكواريوم كلاً هر موجودي كه در لحظه اي از زندگي بدنش آب رو لمس كرده بود يافت مي شد و البته براي من ديدن پنگوئن از نزديك خاطرة جالبي بود. گشت زدن هاي توي آكواريوم هم دو سه ساعتي طول كشيد تا ساعت 5 بعد از ظهر و وقت ناهار فرا برسه.
با توجه به تجربة تلخ غذاي توي هواپيما، تصميم گرفتيم برند صهيونيستي مك دونالد رو امتحان كنيم كه اين دشمنان نظام در جلب نظر مثبت ما كاملاً موفق بوده و بدرقة گرمي از ما به عمل آوردن. سرانجام بعد از صرف ناهار سوار ماشين شديم و شانگهاي رو به مقصد چانجو ترك كرديم.

ادامه دارد ...

ه‍.ش. ۱۳۸۹ آذر ۱۸, پنجشنبه

مخفيگاه در چين (1)

سفر از روز شنبه استارت خورد. در بدو امر، ورود به فرودگاه بين المللي كه قرار بود آبروي نظام و كشور و ملت باشه به شدت توي ذوق زد. در نظر اول فرودگاه مهرآباد خيلي مدرن تر از اين فرودگاه به نظر ميومد و گشت و گذارهاي درون فرودگاهي هم نظر اوليه رو با قدرت تأييد مي كرد. در زمان حدود سه ساعتي كه به دليل زود رسيدن درسالن ترانزيت فرودگاه منتظر بوديم ترافيك هوايي شاهراه غرب و شرق دنيا شگفت آور بود؛ يك پرواز به نجف، يك پرواز به دمشق، يكي به آنكارا و ديگر هيچ!
بالاخره با معطلي هاي مرسوم كه جزء لاينفك سيستم مديريت ايرانيه، چشممون به جمال جناب بوئينگ 747 روشن شد. حداقل خوبي كه داشت اين بود كه مثل پروازهاي داخلي ظاهر شكسته و ويران تزئينات داخلي چشم نوازي نمي كرد اما در عوض خالي بودن بيشتر از نصف هواپيما، پذيرايي و امكانات در حد فاجعه و نگراني تيم كرو از بي حجاب بودن خانم ها همگي نشان از با قدرت اجرا شدن سياست دفع حداكثري ايران اير داشت.
به هر حال با زجر فراوان و بعد از يك پرواز 8 ساعته به پكن رسيديم و سرويس بهداشتي هدف اولية سفر قرار گرفت! ظاهر توالت ها كاملاً شبيه سرويس هاي ايراني و توي زمين بود (هرچند سرويس فرنگي و ديواري هم بود) اما موارد حياتي همچون شير آب، آفتابه، شيلنگ و يا هرگونه مخزني كه يك سوراخ براي خروج آب داشته باشه يافت نمي شد. همين مسئله در طول سفر مسايلي رو باعث شد كه زبان از بيان اون قاصره؛ البته خوبي اين مشكلات اين بود كه يك دليل محكم براي دوست داشتن سرزمين مادري پيدا كنم!

ادامه دارد ...
مخفيگاه در چين (2)

ه‍.ش. ۱۳۸۹ آذر ۱۶, سه‌شنبه

احمقانه

رسم رايج توي شركت هاي دولتي باعث شد كه من عملاً به چوب دو سر فلان تبديل بشم. از يك طرف مديران بخش خصوصي براي مأموريت خارجي انتظارات بالايي داشتن و در عمل مأموريت تبديل شد به كار كردن از صبح تا شب، و از طرف ديگه عوام الناس با شنيدن خبر اين سفر چشمكي روانة صورت مي كردن وعشقهاي نكرده روبراي من متصور مي شدن. من هم كه توي دنياي حقيقي توفيقي در توجيه كردن گروه دوم حاصل نكردم درهمين جا اعلام مي كنم كه آقا، ما رفتيم چين، تجربة خوبي بود، خيلي چيز ياد گرفتم، اما خبري از خوشگذروني نبود. كار، كار و فقط كار.به زودي هم در اين مكان سفرنامه نصب خواهد شد.
با تشكر!

* عنوان از وبلاگ دوستي كه مي خوانمش

ه‍.ش. ۱۳۸۹ آذر ۳, چهارشنبه

توهم آينده

گزارشگر از مصاحبه شونده پرسيد آقاي فلاني شغل شما چيه؟ و "مدير" جواب آقاي فلاني بود به سوال مربوطه. صحبت ها كه جلوتر رفت آقاي فلاني براي نشون دادن كلاس كار خودش گفت كه دانشجوي رشتة مديريت صنعتيه و كمي بعدتر از "ترم يكي ليسانس" بودن سخن راند! فارغ از جو شاد و دور هم بودني كه توي تاكسي بعد از شنيدن توهم خود مدير بيني جناب فلاني ايجاد شد من به ياد دوستاني افتادم كه توي دوران دانشگاه خودشون رو يك مدير ردة بالاي صنعتي مي ديدن در چهار سال بعد، و البته زمان، نمودار رو به صورت نزولي درآورد و در آخر حتي نشانه هايي از رضايت دادن به اپراتور بودن.
براي شخص من كه تلاش زيادي براي ورود به دانشگاه نكردم و از بيدار موندن هاي شب هاي كنكور و روزي 20 ساعت درس خوندن در حد خاطرات دوستان شنيدم، محيط دانشگاه يك بدي عمده داشت و اونهم بالا رفتن انتظارات از كار آينده بود و قطعاً اين مشكل براي اون افرادي كه با تلاش هاي شبانه روزي به اينجا رسيده بودن به مراتب بيشتر و درصد افسردگي به دليل پيدا نكردن كار مناسب (از نظر خودشون) بسيار بالاتر خواهد بود. هرچند سختي كار توي يكي دو سال اوله و بعد از اون به فيش حقوقي ناچيز هم نه تنها رضايت خواهند داد بلكه كاسه ليسي حقوق دهنده رو هم خواهند كرد.
بي ربط: با تشكر ويژه از خدا كه همچين مملكتي رو داريم، فعلاً غير از خدا به هيچكس ديگه نميشه گلايه كرد!
.
.
اشتراك فيد مخفيگاه آزادي

ه‍.ش. ۱۳۸۹ آذر ۱, دوشنبه

خود گندزني مزمن

صدا و سيماي جمهوري اسلامي را چه شده است كه ملت آكادمي دو ريالي گوگوش را به مختارنامة ميلياردي ترجيح مي دهند؟
.
.
اشتراك فيد مخفيگاه آزادي

ه‍.ش. ۱۳۸۹ آبان ۲۷, پنجشنبه

بُكُش و تأييدم كن

آقاي مهندس ف مدير كارخونة ماست. حكايت جناب مهندس هم در نوع خودش زياد جالب نيست اما گفتنيه! يكي از دو نفري كه توي كارخونه مستقيماً با ايشون در تماسه بندة حقيرم. به واسطة رشتة تحصيلي و موقعيت كاري، كلاً هرجا هر مشكلي پيش مياد يه نامه از طرف آقاي مهندس ارسال ميشه كه فلاني، بررسي كن ببين آره يا نه! اما اين نامه ها در نوع خودشون كاملاً خاص هستن. مثلاً ساعت 9 صبح، آقاي مهندس به اين فكر ميافته كه الان شبه انگار:

نامه اول:
- آقاي علي، لطفاً بررسي كنيد كه الان شبه يا روز!
- جناب مهندس ف، اصولاً ساعت 9 صبح روزه معمولاً
نامة دوم:
- آقاي علي، به هرحال ماهم دانشگاه رفتيم، لطفاً بررسي به صورت مدون تري انجام بشه
- نتيجة بررسي ها به ضميمه ارسال شد (عكسي از آسمون در حاليكه هوا روشنه، در كنار ساعت مچي، تصوير ماهواره اي مناطقي از جهان كه الان روزه و ...)
نامة سوم:
- آقاي علي، توجه داشته باشيد كه اصول علمي لزوماً در محيط صنعتي حاكم نيست. به نظر مي رسد بررسي هاي دقيق تر نظر شما را تغيير دهد.
- آقاي مهندس ف، (من غلط خوردم، با خودم بودم، به گور باباي ناصرالدين شاه خنديدم) بررسي هاي نهايي حكايت از وقوع خطايي در حين بررسي هاست. لذا به نظر مي­ رسد شرايط الان به شب نزديك تر باشد.

خلاصة كلام اينكه همة آدمها دوست دارن تأييد بشن، و تجربه الان به من نشون داد كه اين غريزة اونها بايد ارضا بشه. هرچند ارضاي اين غريزه فقط در سطور نامه هاي اداري و سر تكون دادن هاي صوريه و در عمل اوضاع جور ديگريست!
.
.
اشتراك فيد مخفيگاه آزادي

ه‍.ش. ۱۳۸۹ آبان ۲۱, جمعه

حامد، كلاه داري؟


توي برنامه هاي دوران كودكي، پسر پر شور و شري بازي مي كرد كه خوشم ميومد ازش. بعدها فهميدم حامد صداش مي زنن و فاميلش هم كلاهداريه. سال ها گذشت و هربار تكرار اون فيلم ها رو مي ديدم حس نوستالژيك غالب مي شد و مي شستم تا آخر مي ديدم. يكي دو هفتة پيش، برنامة هفت، از همون بازيگر تخس دعوت كرده بود به بهونة فيلمي كه خودش كارگرداني كرده. هنوز اون شيطنت توي نگاهش بود و اعتماد به نفس به شدت زيادش هم صداي جيراني رو در آورد. "سجادپور" بودن تهيه كننده رو هم زير سيبيلي رد و به هم نسلي خودمون افتخار كرديم.
اما حالا، ماجرا فرق كرده. هم نسلي عزيز تصميم داره تمام آرمان ها و مقدسات بقية هم نسلي هاي خودش رو به سخره بگيره و به نفع گروه اندكي مصادره به مطلوب كنه. از ليلا اوتادي انتظاري نيست، اما كلاهداري تو چرا؟

ه‍.ش. ۱۳۸۹ آبان ۱۸, سه‌شنبه

خانه اي روي آب

كلاً نمي دونم چه حكمتيه كه يه چيزي پيدا مي شه كه آدم رو ناراحت كنه. تا چند ماه پيش بيكار بودنم رو مي ذاشتم به حساب خنگي خودم و بُرخوردن بين يه عالمه آدم كله گندة علمي كه "نخبه" ميگن بهشون. بعد كه كار پيدا شد و رفتم سر كار، قاعدتاًً بايد مورد خاصي باقي نمي موند. اما ديدن همون نخبه ها، در حاليكه ترجيح دادن كه توي مملكت خودشون دنبال كار بگردن و آويزون باشن تا اينكه برن توي يه كشور ديگه واقعاً جانفرساس.
ممدرضا و مونا دوتا از پر انرژي ترين بچه هاي دانشگاه بودن كه الان از اون همه انرژي چيزي توي صداشون باقي نمونده. بلاتكليفي و بيكاري، مقوله هايي نيستن كه انتظار داشته باشيم انرژي اي باقي بذارن!
.
.
اشتراك فيد مخفيگاه آزادي

ه‍.ش. ۱۳۸۹ آبان ۱۵, شنبه

خاطرات سگي

چيزهايي كه مكتوب مي شن اين خوبي رو دارن كه بعد از گذشت زمان به راحتي قابل يادآوري هستن و روزهاي خوب رو زنده مي كنن. بعضي از اين چيزها هم كه به خاطرات بد ارجاع داده مي شن رو خيلي راحت مي شه پاك كرد و اثري ازش باقي نگذاشت.اما دفترچة بيمه، تلخ ترين دفترچه خاطرات عالم بشريته.
توي مطب دندونپزشك شيطون رفت توي جلدم و اين دفترچة منحوس رو ورق زدم. صفحة اولش مال 22 فروردين 88 بود و صفحة دو تا مونده به آخر مال يك ماه بعدش. يك ماهي كه رسماً به فنا رفتم و انواع و اقسام تست هاي پزشكي رو از ساده ترين تا پيچيده ترينش پشت سر گذاشتم. و آخرش هم همه چيز تموم شد و دكتر سفارش كرد كه هر 6 ساعت يكبار خدا رو شكر كنم! از اون روزهاي فاجعه بار مدت ها ميگذره و من توي اين فكرم كه دفترچه بيمه رو به هر ضرب و زوري هست تمومش كنم بلكه كابوس اون روزها از صحنة روزگار محو بشه!
.
.

اشتراك فيد مخفيگاه آزادي

ه‍.ش. ۱۳۸۹ آبان ۱۴, جمعه

آنكه در خيال نگنجد

با توجه به اينكه تمام اهالي علم و ادب، مولفين، مورخين، فرهنگ دوستان، خبرگزاري هاي معتبر و غير معتبر، سياستمداران كوتوله و غير كوتوله، فتنه گران، كارتن خواب هاي زير پل مديريت، آوازه خوان هاي پل خواجو، دوستان دور و نزديك و كلاً همه، چشم به اين وبلاگ دوخته و بي صبرانه منتظر مطلب جديدي هستند، به استحضار مي رساند كه نويسندة صاحب كمالات اينجا به شدت درگير امور روزمره مي باشد. لذا خواهشمند است خلاء ناشي از آپ نشدن اين مكان منحصر به فرد را با مطالب مشابه و در خوري پر نماييد.
با تشكر
ژانر مرتبط: اينايي كه كاملاً مركز كائنات مي باشند
.
.
اشتراك فيد مخفيگاه آزادي

ه‍.ش. ۱۳۸۹ آبان ۱۰, دوشنبه

ژانر: محمدعلي رامين

ما اگر مكتوب ننوشتيم عيب ما مكن
در ميان راز مشتاقان، قلم نامحرم است

ه‍.ش. ۱۳۸۹ آبان ۶, پنجشنبه

ام امها

سلام آقا، يه پيتزا زبون ميني مي خواستم.... . بله همين فقط ..... . بچه ن ديگه يهو هوس مي كنن. ..... شماره اشتراك 123. .... مرسي، خدافظ
مادربزرگه هوس پيتزا كرده بود
.
.
اشتراك فيد مخفيگاه آزادي

ه‍.ش. ۱۳۸۹ آبان ۵, چهارشنبه

شيخ پيشگو


روزي شيخ مريدان را فرا خواند و به منبر رفت از براي بازگو كردن خاطره اي در سنة يكهزار و سيصد و هشتاد و دو هجري. در آن تاريخ شيخ را تلاشي بود در مكتب اميركبير كه به ناگاه مديران را تصميم بر ترميم زمين توپ بازي مكتب شد. به ميمنت بازگشايي آن زمين با بركت، رئيس بلديه مدعو شده بود و ضرباتي نيز با توپ روانه كرد خودشيرين وار! شيخ كه نظاره گر ماجرا بود بانگ برآورد كه مسند بلديه نيز همانند بازي با كودكان خُرد شده و هرآنكس كه از راه رسيد بر آن تكيه زد، بي آنكه نشاني از لياقت در آن باشد.
چون آفتاب دو سال بعد برآمد، رئيس بلديه بر مسند حكومت نشست و شيخ مضحكة خاص و عام گرديد از بابت دست كم گرفتن نام برده. پس شيخ سرخورده از انتخاب مشكوك عوام الناس به كنجي خزيد و در ديوانش كتابت نمود:
پايان شب سيه سپيد است
اندكي صبر سحر نزديك است!!!
.
.
اشتراك فيد مخفيگاه آزادي

ه‍.ش. ۱۳۸۹ مهر ۲۷, سه‌شنبه

ملت تلخ

1- مهران مديري در يك حركت انقلابي و در حمايت از جنبش سبز به ديدار شخص اول مملكت نرفت و بايد در پاسخ به اين عمل متحورانه، سريالش رو در بازار ناياب كنيم. اليوم، كپي و دانلود اين سريال فاخر در حكم محاربه با جنبش محسوب خواهد شد.
2- برادران آقاگليان جزو مزدوران صدا و سيما به حساب ميان كه تبليغات يكي از شبكه ها رو به صورت يكجا خريده و به شركت هاي مختلف مي فروشن. دليل اصلي عدم پخش قهوة تلخ هم فقط حساب دو دو تا چهارتا و زياده خواهي اين دو برادره.
3- مهران مديري، در يك حركت مزدور مأبانه به ديدار رئيس حكومت رفت و اثرش رو تقديم كرد. اليوم، هر كس يك كپي از اين سريال مبتذل رو تهيه كنه، يك وجب از خاك بهشت را از آن خود كرده. رسانه شمائيد!
استدلال هاي فوق همه از سمت يك طيف خاص مدعي جنبش در فاصلة زماني كوتاهي در بالاترين منتشر شد و لايه هاي سطحي احساسات رو هدف گرفت. هيچ كجاي اين استدلال هاي كاملاً منطقي! اثري از كلمة "حقوق مؤلف" نيست. در واقع اين دوستان حاضر هستن براي پيش بردن به اصطلاح مبارزات خودشون، ارزش هاي اخلاقي رو زير پا بگذارن و حق شخص ديگري رو پايمال كنن. چرا ما نبايد به جايي برسيم كه حتي اگر علاقه اي به ديدن شاهكارهاي دهنمكي داشتيم، اصل اون رو تهيه كنيم و با توجيه هاي بي ارزشي مثل مزدور بودن طرف يا استفاده از رانت دولتي اخلاقيات رو زير پا نگذاريم.
تقريباً با ربط: دوستي به نقل از يكي از كاريكاتوريست هاي معروف مي گفت كه بهترين سريالي كه در عمرم ديدم "فرندز" بوده، حتي با اينكه هيچ كمكي به جنبش سبز نكرده!
.
.

اشتراك فيد مخفيگاه آزادي

ه‍.ش. ۱۳۸۹ مهر ۲۱, چهارشنبه

لاله ها بيدارن

خسته اومدم توي اتاقم نشستم. موبايلم رو در آوردم كه يه آهنگ "تصادفي" گوش كنم بلكه از خسته بودنم كم بشه. دكمة پلي رو كه زدم نواي "سر اومد زمستون" يه چيزي رو توي قلبم فشار داد. خاطره ها شارژم كرده بود؛ برگشتم سر كار.
.
.

اشتراك فيد مخفيگاه آزادي

ويرچوال لايف استايل

آقاي اميدواري، معلم ادبيات دبيرستان چرت و پرت هاي زيادي رو سر كلاس توي مخ ما فرو مي كرد كه البته هيچكدومش رو يادم نيست. اما يك جملة آقا معلم توي ذهنم حك شده: "سن كه از 50 سال بالاتر مي ره، تعداد كسايي كه توي قبرستون مي شناسين بيشتر از آدم هاي زنده س". حالا شده حكايت من و اينترنت؛ تعداد دوستاني كه از طريق مجازي لطف كردن و تولدم رو تبريك گفتن چندين برابر روش هاي حقيقي بود. البته هنوز خيلي زوده كه كه ادعا كنم دوستي ها داره به سمت مجازي بودن پيش مي ره، اما به راحتي مي شه گفت اگر جامعة مجازي نبود نه تنها خيلي از دوستي ها اصلاً شكل نمي گرفت بلكه حتي دوستي هاي قديمي هم رو به نابودي مي رفت. بدي يا خوبي اين مسئله و يا اينكه اصلاً زندگي توي گودر و فيسبوك و وبلاگ مي تونه جاي زندگي واقعي رو بگيره يا نه رو نمي دونم؛ اما جملة محسن دليل اصلي علاقة من به اين فضاهاست: "اگه اينترنت نبود از چندتا از دوستامون خبر داشتيم؟"
.
.

اشتراك فيد مخفيگاه آزادي

ه‍.ش. ۱۳۸۹ مهر ۱۹, دوشنبه

هنوز

دبستان كه بودم، درسي بود براي حسين فهميده و جملة معروف "رهبر ما اون طفل 13 ساله س كه فلان". اون موقع هميشه با خودم مي گفتم آخه 13 ساله كجاش طفله مرد گنده. من 13 سالم بشه يه خونواده رو روي يه انگشت مي چرخونم چه برسه به اينكه برم زير تانك! روزگار گذشت و از قضا 13 سالم شد. نه تنها از خونواده خبري نشد بلكه تانك هم گيرم نيومد كه برم زيرش. توي اون سن، 18 سالگي برام آخر مرد بودن بود. تقصيري هم نداشتم. نقطة اوج كار كميته ها بود و بگير ببند جوونا توي خيابون و جوابي كه هميشه به سوال من در مورد دليلش داده مي شد: "چون جوونن" و در ادامه "مثلاً 18 سالشونه حدوداً".همون زمونا بود كه ترسي از جوون شدن توي وجودم بود و وحشت از رفتن توي اون ماشينا كه از بيرون فقط چشم آدم پيداس.
پسر عمه كه زن گرفت، 24 سالش بود. با اينكه بابا 28 سالگي رفته بودن خونة بخت، اما يه حسي مي گفت 24 سال هم شد سن برا ازدواج، ميذاشت يه باره با جشن تولد 50 سالگي زن مي گرفت! 24 سالگي ديگه آخرش بود، جايي كه فكر مي كردم جووني تموم ميشه.
دبيرستان تموم شد و دانشگاه هم مثل برق گذشت. مراحل مرد شدن يكي پس از ديگري سپري شد بدون اينكه به اين فكر باشم كه اين مراحل داره از روي جووني رد مي شه. هرچند از ديد دوران بچگي، 28 سالگي يعني لغزيدن نوك كفش به لب گور! اما فعلاً جووني رو عشق است. توي 27 سال قبل خيلي بيشتر از 27 سال تجربه به دست آوردم و اميدوارم بيست و هشتميش آغازي باشه براي استفاده از تجربيات قبلي.
پ.ن: تصميم داشتم امسال نوشته هاي پارسال و سال قبلش رو يادآوري كنم فقط، اما انگشت ها روي كيبورد لغزيد ناخودآگاه!
.
.

اشتراك فيد مخفيگاه آزادي

ه‍.ش. ۱۳۸۹ مهر ۱۷, شنبه

ازكار

1- همه چيز عالي بود تا اينكه من وارد شدم. اول قلب كارخونه از كار افتاد و رفت براي سرويس، بعدهم حقوق هايي كه بيشترين تأخيرش سه روز بود، تا 15 روز داده نشد و همة اينها باعث شده انگشت اتهام به سمت من دراز بشه! فعلاً كه در حد شوخي و خنده نيش و كنايه ها و محكوم شدن به بد قدمي رو مي شنوم تا بعد ببينيم چي مي شه!
2- آقاي "ش" اگه سرمايه ش رو بذاره توي بانك، هر ماه چند برابر درآمد الانش سود مي گيره؛ اما اونموقع از لذت حقوق دادن به 500 نفر و شاد كردن دل 2000 نفر خبري نخواهد بود. حالا اين وسط اگه يكي ايشون رو "متهم" به آقازاده بودن بكنه يكمي دردناكه. اگه من توي شرايط مشابه قرار داشتم از صدتا فحش بدتربود.
3- يكي از تجربياتي كه در زندگي نداشتم هم صحبت بودن با طبقة پايين اجتماع بود. دغدغه هاي كارگرهاي كارخونه در نوع خودش واقعاً جالبه و نشون مي ده كه طرز فكر افراد چقدر به واسطة شرايط اجتماعيشون تغيير مي كنه. اين وسط نداشتن آگاهي و اطلاع از شرايط جامعه بد جور توي ذوق مي زنه؛ البته بايد توجه داشت كه اين بي اطلاعي هر چقدر باشه بازهم 63% نمي شه.
پ.ن: حقوقاشون رو دادن!
.
.
اشتراك فيد مخفيگاه آزادي

ه‍.ش. ۱۳۸۹ مهر ۱۴, چهارشنبه

فردا كه بهار آيد


روزگار مال شماست،
مانور اقتدار برگزار كنيد و به ما بخنديد،
زن بپوشيد و با هم ارضا شويد،
اما،
اين نيز بگذرد،
در روزگار ما،
شما هم خواهيد بود،
ما سبزتر از شمايانيم
.
.
اشتراك فيد مخفيگاه آزادي

ه‍.ش. ۱۳۸۹ مهر ۸, پنجشنبه

رسماً بدون عنوان

داخل محل كار، هيچ چيز فجيع تر از ضجه زدن كارگري كه دستش بين دستگاه گير كرده نيست. حتي خوشحالي ناشي از فهميدن اينكه اتفاق خاصي نيفتاده هم اين تصوير دردناك رو از ذهن پاك نخواهد كرد.
.
.
اشتراك فيد مخفيگاه آزادي

ه‍.ش. ۱۳۸۹ مهر ۴, یکشنبه

تغيير (2)

شِر شدن پست قبلي توسط يكي از دوستان باعث شد كه كامنت هاي جالبي زير اون گذاشته بشه. بنابراين ترجيح دادم كه پست ديگه اي بنويسم تا بلكه تنوير افكار عمومي بشه.
1- انجام هر كاري توي زندگي مستلزم برآورده كردن پيش فرض هاي اون كاره. درصورتي كه زمينه سازي هاي لازم اتفاق نيفته، كار انجام شده محكوم به افراط يا تفريط خواهد بود.
2- يكي از بزرگترين اتفاقات زندگي هر شخص، تغيير بنيادين در عقايده. پيش فرض هاي اين كار و بر آورده كردن اون چندان ساده نيست و شامل مطالعات جامع و بررسي در مورد هر دو باور مبدا و مقصده. بدون ترديد دلايلي مثل تنبلي، كم نياوردن جلوي دوستان و خانواده، ديدن خواب، جوگير شدن و ... دلايل موجهي براي تغيير به نظر نرسيده و نه تنها نشونة شجاعت نيست بلكه حماقت رو نشون مي ده.
3- به نظر من، هر تغيير و تحولي بايد در بستر زمان اتفاق بيفته (سلام چشم در راه). تغييرات ناگهاني بيانگر نداشتن بررسي و حركت از سمت افراط به تفريط و يا بر عكسه. نمونه هاي مشهور در اين مورد كم نيستند.
4- همونطور كه تحجر اتفاق ورفتار ناپسندي به حساب مياد كه در نتيجة عدم به كارگيري قوة تفكره، انجام هر كاري بدون به كارگيري اين اين قوه به مراتب ناپسند تره. به شخصه فكر مي كنم محكوم شدن به تحجر بهتر از يك تغيير بدون فكر و منطقه.
5- تمام موارد گفته شده در شرايط يكسان از نظر امكانات قبل و بعد از تغيير صحت داره. شرايطي مثل عدم بلوغ فكري و رها شدن از جو بستة خانواده اگر منجر به زياده روي نشه، مي تونه جزء دلايل منطقي تغيير محسوب بشه (سلام سردمدار).
آخر- "تغيير" يك كلمة عام به حساب مياد كه هر دوي مثبت و منفي بودن رو در بر مي گيره. در پست قبل من فقط بعد منفي رو نگاه كرده بودم، همونطور كه علي و مسا فقط انگشت روي بعد مثبت گذاشتند. همونطور كه گفتم، صرف اينكه نظر شخصي بعد از تغيير به نظر من نزديك يا دور شده، دليلي براي نزديك يا دور شدن به اون فرد نيست؛ بستري كه تغير بر روي انجام شده به مراتب مهم تره.
.
.
اشتراك فيد مخفيگاه آزادي

ه‍.ش. ۱۳۸۹ مهر ۳, شنبه

تغيير

خانم س دو سال پيش در مهموني هاي خانوادگي با حجاب كامل ظاهر مي شد، با آقايون دست نمي داد و كساني كه اين كار رو مي كردند رو تقبيح مي كرد. خانم س، ديشب حجاب نداشت، با همه دست داد و در فوايد اهميت ندادن به اين جور مسائل سخن فرسايي ها نمود.
1- اگر ملاك رو حال فعلي افراد قرار بديم، خانم س نظراتش به من خيلي نزديكه و با اين حساب كاملاً قابل احترام خواهد بود.
2- اگر ملاك سير تحولات فردي باشه، خانم س شخصيتي كاملاً متزلزل، عقايدي سست و اعتقاداتي بدون تفكر داشته و داره و با اين حساب قابل احترام نخواهد بود.
آدم هاي زيادي رو توي زندگي ديدم و بدون توجه به اعتقادات و باورهاشون با اونها رفاقت كردم. اما توي اين رفاقت ها نقطة ضعف بزرگ من "تغيير"ه. عوض شدن بنيادي يك دوست براي من فقط نشان دهندة زائد دونستن قسمتي به نام مغز و نيرويي به نام عقل در بدن آدمه (حداقل براي مقطعي از زندگي)، فارغ از اينكه اين تحولات به سمت مثبت و يا منفي (با هر نوع تعريفي) باشه.
.
.
اشتراك فيد مخفيگاه آزادي

ه‍.ش. ۱۳۸۹ شهریور ۳۱, چهارشنبه

ماه مدرسه

بر خلاف تمام آهنگ هاي پخش شده توي برنامه كودك اين موقع از سال، توي دوران مدرسة من نه تنها خبري از خوشحالي از بازگشايي مدارس نبود، بلكه غمي جانكاه وجودم رو فرا مي گرفت. البته قضية سال اول دبستان خيلي فرق مي كرد. به خاطر خوشگذروني هاي دوران كودكستان، بي صبرانه منتظر مدرسه بودم و در پوستم نمي گنجيدم. وقتي وارد مدرسه شدم ورق برگشت. جو مدرسه از زمين تا آسمون با مهدكودك فرق داشت و همين باعث شد تا حدود 2 ساعت گريه ام بند نياد! سال هاي بعدي اما، گرية روز اول مدرسه منتقل شد به خواب شب قبل و زير لحاف (سلام شبح اپرا) و همين روند تا آخر دوران دبيرستان به شكل هاي مختلفي ادامه داشت.
دانشگاه دنياي ديگه اي بود. قرار بود توي يك خونه، تنها روزگار رو سپري كنم و به خاطر همين مسئله كيفور بودم (زاوية ديد مثبت لطفاً). يكي دو شب اول رو به هر نحوي بود سپري كردم اما شب سوم فهميدم تنهايي يعني چه. فشار زندگي مجردي تا 10 روز به بدترين شكل ممكن و با انواع اتفاق هاي بدجور به من وارد شد تا توي همون 10 روز نصف راه مرد شدن رو طي كنم. توي دو سال زندگي مجردي خيلي تجربه كسب كردم و آخرين تجربه هم نامردي يك آدم دوست نما بود كه باعث شد خونه رو دقيقاً توي امتحانات پايان ترم از دست بدم. نتيجة امتحانات همراه با بي خانماني و نداشتن تمركز هم كه از روز روشن تره.
بعد از اون جريان، تصميم گرفتم برم خوابگاه. تصميمي كه بعدها تاريخ نشون داد يكي از بهترين تصميمات زندگيم بود! غم اول مهر كلاً ناپديد شد و عشق ديدن دوستان و خوشگذروني هاي دانشجويي جاش رو گرفت. از حدود سال 84 و با شروع شدن پروژة ليسانس هم ديگه اول مهر معني خودش رو از دست داد و سال تحصيلي به صورت 12 ماهه در اومد براي من.
الان هم دو ساله كه ديگه از روند تحصيل دورشدم. با اين تفاوت كه پارسال قرار بود برم سر كلاس اما امسال از اون قرار خبري نيست. پارسال اين موقع بلاتكليف بودم و منتظر طي شدن پروسة مسخره و امسال لااقل منتظر بدقولي اجنبي ها نيسم. اگه بگم زندگي اي كه براي خودم بعد از تحصيل تصور كرده بودم دقيقاً همين بود، كرسي شعري بيش نگفتم، اما با ديد مثبت مي شه گفت كه اگه قرار بود درس رو ادامه ندم و كار كنم، شرايط الانم خيلي به ايده آل نزديكه.
.
.
اشتراك فيد مخفيگاه آزادي

ه‍.ش. ۱۳۸۹ شهریور ۲۹, دوشنبه

ننگ ما

رسماً دلم براش سوخت. دختر مردم به حرف مامانم كه "نيم ساعت ديگه مياد" توي كوچه ها چرخيده و پرسشنامه هاش رو به "پسرهاي جوون" داده بود كه پر كنن و اومده بود پشت در خونة ما كه من بيام. بالاخره من رسيدم و اومد جلو و سلام عليكي كرد و لبخندي تحويل گرفت. اما بعد از گفتن عبارت "پرسشنامة صدا و سيما" تغيير چهره اش كه ناشي از تغيير چهرة من بود توي چشم مي زد. سه صفحه سوال رو ورقي زد تا به صفحة اول برسه و پرسيد: راديو گوش ميدي؟ گفتم نه! پرسيد چرا؟ گفتم چون تلويزيون هم نمي بينم. خودش فهميد كه ممكنه كار به جاهاي باريك برسه و سه صفحه رو سريع ورق زد و سن و جنس! رو پرسيد و رفت. خداحافظي نكرد، لبخند هم تحويل نگرفت!
مورخان عزيز در سوابق مبارزاتي بنده ثبت نمايند.
.
.
اشتراك فيد مخفيگاه آزادي

ه‍.ش. ۱۳۸۹ شهریور ۲۵, پنجشنبه

سراب

اخلاق بديه، اما يكي از مهمترين عوامل در شنيدن صداي يك خواننده، متن و مفهوم ترانه هاشه براي من. بودن خواننده هايي كه با خوندن يك ترانه از روي كامپيوترم شيفت+ديليت شدن و بر عكس يك ترانه باعث دانلود فول آرشيو ديگري شده. محمد اصفهاني اما، روند كاملاً سينوسي براي من داشته. زماني با "اندكي صبر سحر نزديك است" به عمق آرزوهام مي رفتم و زمان ديگه با حضورش در برخي جلسات تحريمش مي كردم. حالا، اوضاع در قسمت مثبت سينوس دنبال ميشه. ترانة سراب با شعري از سيد حسن حسيني اخيراً منتشر شده و شنيدنش با صداي اصفهاني واقعاً لذت بخشه.

این زمان شلاق بر باور حکومت می کند
در بلاد شعله خاکستر حکومت می کند

محمد اصفهاني- سراب (دانلود)

ه‍.ش. ۱۳۸۹ شهریور ۲۴, چهارشنبه

عرزشي ها

بعد از مدت ها هوس كردم به وبلاگم توي بلاگفا سر بزنم، اما خوب به حمدالله كلاً نابود شده بود و نشد برم توش. از بد حادثه قسمت مديريت وبلاگ هنوز قابل دسترسي بود و رفتم توش. زير يكي از پست هاي قديمي، يكي از برادران ارزشي كامنتي به شكل زير مرقوم فرموده بودند:


... تو دهن مادر ...
... تو ... ننه ...
... ... ...
... تو دهن موسوی مادر ...
... تو دهن خاتمی ...
... تو دهن کروبی ننه ...
مادر ... ...
آخه شما مادر ... که دستتون به شلوارتون نمیرسه میخواید چه ... بخورین
باز میخواین مادر ... ... بشه
آخه مادر ... ننتونو ...
واقعا که شما احمقید
واقعا راست گفتند که دشمنان ما از احمقا هستند
من مطمئنم که اگر از شما تست هوش بگیرن همتون از دم زیر 80 میشه
خیلی مادر ...
مطمئن باش اگر منطق داشتی تو وبلاگت تو مث آدم نظر میدادم
ولی شما حیوونید و حیوونم فقط با زدن حرف تو کلش میره
مادر ...


اگرتجربة شخصي شب حملة اين دوستان به كوي و شنيدن كلي فحش جديد از اونها رو به اين مورد اضافه كنيم ميشه كاملاً نتيجه گيري كرد كه كلاً با همچين آدمهايي طرفيم

معذرت به خاطر اينكه كلمات ركيك با وجود سانسور شدن قابل تشخيص اند
.
.
اشتراك فيد مخفيگاه آزادي


ه‍.ش. ۱۳۸۹ شهریور ۲۲, دوشنبه

ما

خبري كه توي فيس بوك شِر كردم كوتاه و خوشحال كننده بود: "شيوا نظرآهاري آزاد شد". اما چيزي كه باعث آن-شِر شدن خبر شد كامنت يكي از دوستان بود: "به ما چه؟". هرچند احتمال داره اين كامنت از دل بر نيامده باشه و ارزش فكر كردن نداشته باشه اما لااقل ارزش سوال كردن از خودم رو داره. اصولاً ما چه جور آدم هايي هستيم؟ فرهنگ غني ايراني و نوع دوستي و اين مزخرفات كجاس؟ تا حالا شده يكي از ماها به جاي اينكه فقط به خودش فكر كنه ديگري رو هم در نظر بگيره؟ آيا اين نهايت خوش بيني نيست كه بگيم كسايي كه اينجور طرز تفكر مسخره اي دارن جزو اقليت محسوب مي شن؟
.
.
اشتراك فيد مخفيگاه آزادي

ه‍.ش. ۱۳۸۹ شهریور ۲۱, یکشنبه

شيخ خويشان

ظريفي را نوتي برآمد در ديار گودرستان به اين مضمون: "سندروم عدم تحمل جمع هاي خانوادگي به مدت بيش از دو ساعت". نقل است كه شيخ را پرسيدند اندر حكمت اين عبارت. شيخ را تآملي گذشت و تمام قد برخاست بر منبرش و بانگ برآورد كه "چون من بينيد، مضمون را دريابيد، كه شيختان را تحملي نيست بر جمع طوايفش حتي بر اندك زمان". پس مريدان اشك ها ريختند بر مظلوميت مرادشان و در آن حال روحاني دليل را جويا شدند. شيخ تفألي زد بر ديوان اشعارش و بيتي تلاوت نمود مرتبط وار:

اگر آن عمه و خاله به دست آرد دل ما را
به طفل كوچكش بخشم دبي و آنتاليا را
چه سود ار در نيابي تو در اين بين نقطه اي يكسان
عذابت باشدش هر دم، تكلم با فَميل ها را
.

ه‍.ش. ۱۳۸۹ شهریور ۲۰, شنبه

واقعي

توي اتوبوس نشسته بود. رد شدن از قم نشون مي داد كه دو ساعت ديگه آرژانتين پياده مي شه. اين مدت رو فرصت خوبي براي خواب ديد و چشماش رو روي هم گذشت. با تكون هاي اتوبوس فهميد كه به شهر رسيده. بلند شد كه وسايلش رو جمع و جور كنه و آماده بشه برا پياده شدن، كه لپ تاپش رو پيدا نكرد. خيلي گشت، خبري نبود. به راننده كه گفت، چرت و پرت گفتنش و تأييدهاي مسخرة شاگرد متهم رو معرفي مي كرد. بعد از نا اميد شدن از كمك هاي راننده، پليس رو تنها مرجع مورد اعتماد تشخيص داد. به محض پياده شدن، توي همون آرژانتين، رفت پيش پليس آگاهي. اما جواب پليس جالب بود؛ جرايم داخل اتوبوس به ما مربوط نيست. پسرك در حالي كه يه سوال بي جواب توي ذهنش بود، از دفتر آگاهي بيرون اومد و بي خيال لپ تاپ شد.
" پليس ايران غير از كتك زدن مردم به چه دردي مي خوره؟ "
.
.
اشتراك فيد مخفيگاه آزادي

ه‍.ش. ۱۳۸۹ شهریور ۱۶, سه‌شنبه

شانس

نمي دونم همه اين اخلاق رو دارن يا نه، اما من بعضي از آدما رو بدون اينكه هيچ برخورد مؤثري باهاشون داشته باشم بدم مياد ازشون. دليل اين بد اومدن بدون دليل هم تأثيريه كه در برخورد ناچيز اوليه از اونها گرفتم.
دختري كه توي تاكسي براي اينكه موبايلش رو در بياره پهلوي من رو سوراخ مي كنه و بعد هم به صداي بلند و به مدت طولاني در مورد مسايل شخصي بقيه پشت تلفن حرف مي زنه، دليلي براي دوست داشته شدن نداره. يا توي دانشگاه، بچه هايي كه محيط عمومي مثل سايت يا كتابخونه رو با اتاق خوابگاه اشتباه مي گيرن و انواع مزاحمت ها رو براي بقيه ايجاد مي كنن از همين دسته ان.
حالا شما فرض كنيد كه يه ليست خيالي از اين افراد تهيه وبه ترتيب اولويت بد اومدن مرتبش كرديد. فرض بعدي اينه كه كيلومترها دورتر ازمحل برخورد با افراد ليست مشغول به كار شديد و منتظر شناخت همكارهاي جديد.
اگر دو فرض بالا رو براي من مخلوط كرده و چاشني شانس رو هم به اون اضافه كنيد، حاصل كار اين خواهد شد كه يكي از 5 نفر اول اون ليست كذايي همكار نزديك من بشه ومجبور باشم اون رو تا مدت ها تحمل كنم! نكته اعصاب شكن اينه كه بعد از اينكه برخوردها از حد اوليه فراتر رفت و شناخت تا حدي كامل تر شد، نظرم در مورد قضاوت اوليه نه تنها تغييري نكرد بلكه استحكام بيشتري هم پيدا كرد.
فعلاً كه 4 روز از فرآيند تحمل كردن شخص مورد نظر مي گذره و البته من به پيشنهاد يكي از دوستان در حال تزريق موج مثبت به اين رابطه هستم تا بلكه اوضاع بهتر بشه.

ه‍.ش. ۱۳۸۹ شهریور ۹, سه‌شنبه

ريشه در آب

1- علي دايي رو هميشه دوست داشتم و دارم. يكي از سمبل هاي اراده كه تونست از صفر به همه چيز برسه و بي انصافيه اگه چيزي غير از پشتكار خودش رو دليل موفقيتش بدونيم. جداي بعضي غير يكنواختي هاي شخصيتي به خصوص در برخورد با خبرنگاران، بر خلاف اكثر هم قطاراش، نقطة تاريك ديگه اي توي پروندش ديده نميشه.
2- در فاسد بودن فوتبال ايران وتمام قراردادها و روابطش هيچ شكي نيست. مسائلي كه در داخل كشور به قول معروف ماسمالي مي شه، اما پاي قراردادهاي خارجي كه به وسط مياد، قسمت اعظم بودجه بايد بابت غرامت به كسايي داده بشه كه حتي 1 دقيقه هم روي نيمكت نشستن و البته قسمت عمدة تقصير گردن امور حقوقي فدراسيون خواهد بود.
3- پروندة دايي و فدراسيون چندان پيچيده به نظر نمياد. علي دايي به خاطر پرداخت نشدن ماليات معهود از طرف فدراسيون پاي قرارداد ايستاده و تا ريال آخر رو طلب كرده، و البته به گفتة خودش، به محض وصول طلب جلوي فدراسيون يتيم خونه اي بنا خواهد كرد! فدراسيون هم با تمام قوا ايستاده و طلب رو نمي ده.
4- نكتة جالب وقتي خواهد بود كه شكايت به سمت فيفا بره. طبق قانون، طلب دايي تا زماني قابل پرداخت خواهد بود كه اشتغال دولتي (مربي گري پرسپوليس) نداشته، يعني حدود 9 ماه. اما مشكل در حاكميت دروغ در كشوره. فدراسيون به خاطر عدم محروميت از بازي هاي آسيايي، پرسپوليس رو يك باشگاه خصوصي معرفي كرده و در صورت ارجاع پرونده به فيفا همه چيز به نفع دايي خواهد بود و عين 3 سال قرارداد با اون رقم نجومي، قابل پرداخت.
5- لازم نيست خدا خودش بياد و مكر حيله گرها رو بهشون برگردونه، ممكنه دست خدا ازآستين فيفا بيرون بياد و تبري هرچند مختصر به ريشة دروغ بزنه.
.
.
اشتراك فيد مخفيگاه آزادي

ه‍.ش. ۱۳۸۹ شهریور ۸, دوشنبه

نوستول تلخ

شُد جمهوری اسلامی به پا
که هم دین دهد هم دنیا به ما
از انقلاب ایران دِگر
کاخ ستم گشته زیر و زِبَر


تغيير دادن اين سرود توسط مسئولين وقت، اوج دور انديشي نظام اسلامي رو نشون مي ده، مطمئناً اونا ميدونستن كه تك تك كلمات سرود ملي، روزي به يك طنز تلخ تبديل خواهد شد!
.
.
اشتراك فيد مخفيگاه آزادي

ه‍.ش. ۱۳۸۹ شهریور ۷, یکشنبه

زلزله

اولين باري كه زلزله رو درك كردم سال 81 بود. صبح امتحان استاتيك، حدود ساعت 6. بابا هم اومده بودن پيش من. توي رختخواب در حال شيش و بش كردن براي بيدار شدن بودم كه ديدم لوستر داره تكون ميخوره. سريع پريدم رفتم توي اتاق ديدم بابا دارن موهاشون رو سشوار مي كشن. گفتن خبر زلزله همان و شنيدن اين جمله كه "خواب ديدي" همان. البته بعداً معلوم شد خواب نديدم و نزديك قزوين يه جايي رو خدا لرزونده بود.
دفعة دوم سال 83 بود. خوابگاه پلي تكنيك كه با راه رفتن بچه ها هم به طور عادي مي لرزيد و همين مسئله باعث شد چند ثانية اول رو جدي نگيرم. اما با شنيدن صداي جيغ و داد بچه ها منم به اونها پيوستم و رفتيم توي كوچه. منظرة كوچه هم جالب بود. پوشش افراد نشون مي داد كه در مواقع اضطراري حريم شخصي معني خاصي نداره و همه به معناي واقعي باهم خواهر و برادر مي شن! اين بار زلزله يكم جدي تر بود. تابلو و ساعت بعضي از ديوارها افتاده بود و مردم رو تو وحشتي فرو برده بود كه تا حدود يك هفته، كارتن خواب هاي توي پارك احساس تنهايي نمي كردن. هر چند ما در همون ساختمون لرزون روزگار سپري كرديم.
دفعة بعد، سال 86، كوي دانشگاه تهران، جعفر طبق عادت مرسوم، در حال تعريف كردن خاطرات فانتزي- رمانتيك خودش بود كه خشم خدا بر اون نازل شد والبته كل تهران لرزيد. اين بار با استفاده از تجربة دفعات قبل سريع دمپايي پوشيدم و رفتم به سمت پله هاي اضطراري كه توي پله ها زلزله تموم شد. نكتة جالب اين بود كه بچه ها مدت ها قبل از من از ساختمون خارج شده بودن و نشون مي داد كه سرعت عمل من در حد نا اميد كنندس.
به هر حال اين زلزله ها به جز خنده هاي بعدش براي ما چيزي نداشت، اما واقعيت فاجعه بار بودن اون رو هيچكس نمي تونه انكار كنه. افسردگي روز جمعه 5 دي 1382 و صف طولاني بچه ها براي اعزام به بم رو هيچوقت فراموش نمي كنم.
.
.
اشتراك فيد مخفيگاه آزادي

ه‍.ش. ۱۳۸۹ شهریور ۵, جمعه

حس تحريم، با تمام وجود

Hi Ali,
Unfortunately, we are not allowed to sell to Iran at this current time. We apologize for this inconvenience.
Best Regards,
قطعة مورد بحث: پره توربوشارژر موتور ديزل
كاربرد: تمام موتورهاي ديزل، اسپرت كردن خودرو، عدم كاربرد درصنايع هسته اي، نظامي، تروريستي، كوفت، زهرمار
.
.

ه‍.ش. ۱۳۸۹ شهریور ۳, چهارشنبه

نشد، رفت

خيلي دلم مي خواس روز اولي كه با رسول اومد كه توي اتاق ما بمونه بهش بگم جا نداريم
وقتي موندگار شد بهش بگم بچه باحالي هستي، اما خوب نيس آدم آويزون باشه
وقتي مي رفتيم تمرين دارت بگم خيلي بد پرت مي كني
وقتي روز مسابقه دير رسيد و نشد مسابقه بده، بزنم توي گوشش كه آبروي منو به عنوان مسئول تيم برده
وقتي همون جايزه هايي كه ما گرفتيم رو گرفت، بگم اين رسمش نيس
وقتي با هم اردو رفتيم مشهد، بگم خوش گذشت، اگه تو نبودي به اين خوبي نبود
وقتي خواست بره سنگاپور بگم احمق، دلمون برات تنگ ميشه
وقتي درس رو ول كرد و اومد بگم ديوانه، اين چه حركتي بود آخه!
خيلي دلم مي خواس بش بگم هيچ دوستي اي ايده آل نيس، اما تو به ايده آل نزديكي
همش رو تا يك سال پيش مي شد بگم، اما الان يك سال از رفتنش گذشته،
حالا راحت فرياد ميزنم كه روحت شاد رفيق، دلم برا خوبيا و بديات تنگ شده
.
.

اشتراك فيد مخفيگاه آزادي

رخوت

اوضاع وقتي قراره خوب نباشه خوب نيست ديگه. هميشه سعي كردم به چيزي دل نبندم. اما وقتي مدت زيادي آدم به هيچ چيز و هيچ كس دل نبنده افسردگي رو شاخِشه. بعد از مشكلاتي كه با كارهاي چيپي كه پيشنهاد مي شد داشتم بالاخره تصميم گرفتم كه خودم كاري رو شروع كنم و آقاي خودم باشم. رفتم سراغ چند نفر كه دورادور كارشون رو مي پسنديدم، كه تيمي تشكيل بديم و ايده رو به سرانجام برسونيم. اما ورود به فاز اول كار همان و نا اميدي از كار گروهي همان. گويا خدا وقتي داشته بنده هاش رو استعداد مي داده سهم كار گروهي رو از جماعت ايراني دريغ كرده. كار سختيه انصافاً تعامل با ايراني جماعت وقتي از يك حدي بهت نزديك تر ميشن، حتي سخت تر از خوندن اين چهار خط كه چفت و بست درست و حسابي نداره.
پ.ن: يه پيشنهاد جديد شد، به طرز مشكوكي خوب مياد همه چيز و به طرز عجيبي مي ترسم از قبول كردنش، اما قبول خواهم كرد!
.
.
اشتراك فيد مخفيگاه آزادي

ه‍.ش. ۱۳۸۹ شهریور ۱, دوشنبه

!

دچار رخوتم اكنون!

ه‍.ش. ۱۳۸۹ مرداد ۲۴, یکشنبه

دوقلوهاي غريبه


از همون زمان بچگي، توي عالم كودكي بودن هم باعث نمي شد بچه هاي مدرسه از قوة تخيل خودشون استفاده نبرن و شايعاتي رو در مورد پشت صحنة كارتون ها مطرح نكنن. اوج اين شايعات هم مربوط به كارتون فوتباليست ها و رابطة بازيكنا با تماشاچيا بود كه اخيراً با ديدن نسخة اصلي اون مهر تآئيدي بر تمام شايعات زدم! اما يكي از كم حاشيه ترين كارتون ها، "دو قلوهاي افسانه اي" بود كه به خاطر رابطة مقدس خواهر و برادري، مي تونستن به راحتي جلوي دوربين جمهوري اسلامي دست هم رو بگيرن و شق القمر كنن.
اما الان همه چيز برام عوض شد و يأس فلسفي منو فرا گرفت. تو صفحة اين كارتون توي ويكي پديا نوشته كه جولز چيني بوده و جولي انگليسي، پدر و مادرهاي مختلفي داشتن و تنها نقطة مشتركشون به دنيا اومدن توي يك زمان بوده. و من بعضي وقتا به فكر فرو مي رم كه توي عالم بچگي چه دروغ هايي به ما گفته شده و تا چه حد مي تونيم به چيزايي كه ديديم و باهاش خاطره داريم اعتماد كنيم اگه پس فردا معلوم بشه كه كونا با خانم لورا، شيپورچي با خانوم كوچولو، هادي با هدي و ... هم رابطه اي غير از اون چيزي كه مي ديديم داشتن، بايد با معصوميت از دست رفتة دوران كودكي چه بكنيم؟
.
.
اشتراك فيد مخفيگاه آزادي

ه‍.ش. ۱۳۸۹ مرداد ۲۳, شنبه

فيس بوك به سبك اهل قبور (2)

خب اين فيس بوك يه اپليكيشن داره به اسم ماركت پليس (market place) كه يه چيزي تو مايه هاي نيازمندي هاي خودمونه. امروز دوستي كه هفتة آينده سالگرد درگذشتشه يه آگهي فرستاده اونجا و من مطمئن شدم كه تو اون دنيا هم چيزاي به درد نخوري پيدا مي شه كه آدم بخواد از شرش خلاص بشه.

مرتبط: فيس بوك به سبك اهل قبور (1)

ه‍.ش. ۱۳۸۹ مرداد ۲۰, چهارشنبه

دختران

اگه بگم دخترها رو كامل مي شناسم سخني به گزاف گفتم چون حتي خود خدا هم نمي تونه همچين ادعايي داشته باشه! اما چندتا تجربة شخصي باعث شده كه رفتار دخترها با جنس مقابلشون برام عجيب باشه و غير قابل فهم. البته اين چيزي كه در ادامه مياد قضاوت بر اساس گفته هاي طرف مؤنثه و خب آدم عاقل هيچوقت بر اساس گفته هاي يك طرف قضاوت نمي كنه:
1- "ه" اولين و تنها دوست پسرش رو چند ماه پيش تجربه كرد.اول ها طبق معمول رابطه كاملاً رمانتيك و همه چيز عالي بود، اما رفتارهاي جناب آقا در كنترل روابط "ه" اون رو مجبور به تجديد نظر در روابطش كرد. تصميم اول قطع رابطه با تمام دوستاني بود كه مدت ها با هم آشنا بودن، اما بعداً رفتار جناب آقا رو توهين آميز احساس كرد و مصمم به قطع رابطه شد. هنوز چند روز از قطع رابطه نگذشته بود كه دلتنگي امون نداد و رابطه و منش گذشته رو از سر گرفت!
2- "س" بعد از اينكه ترسيد كه دوست پسرش ازش درخواست هاي غير عملي! داشته باشه، سطح روابطش رو با اون به دوستي معمولي كاهش داد و كيس جديدي رو پيدا كرد. روابط كيس جديد با بقية دخترها كه حتي تا مرحلة رابطة جنسي هم مي رسيد "س" رو ناراحت مي كرد اما با گفتن اين جمله كه "كاري كه من نمي تونم براش بكنن رو بقيه مي كنن" سعي در ادامة رابطه داشت. البته يكبار رابطه تا مرحلة قطع كامل پيش رفت اما با چرب زبوني هاي جناب كيس جديد جاي متهم و شاكي عوض شد و "س" عذرخواهي كرد!
3- "م" رابطة جديدي رو براي چند روز شروع كرده بود كه پارتنر جديد رفتن به پارتي دوستان رو بر بيرون رفتن با "م" ترجيح داد و همين مسئله خشم "م" رو برانگيخت. كار رابطه با يكي دو تا تماس تلفني تموم شد. اما 48 ساعت بعد دلتنگي كار خودش رو كرد و ...
شايد از ديد من به عنوان يك پسر و كسي كه تا حالا تجربة كور شدن عقل توسط دل رو نداشته، هر كدوم از اين رفتارها به نوعي خود تخريبي شخصيتي به حساب بياد. شايد اصلاً ماجرا چيز ديگه اي بوده كه تعريف كننده بر حسب احساسات اون رو به اين شكل تعريف كرده و 1000 تا شايد ديگه. اما چيزي كه كاملاً مشخصه همون جملة پاراگراف اوله كه حتي خدا هم اين جماعت رو نمي شناسه.
.
.
اشتراك فيد مخفيگاه آزادي

ه‍.ش. ۱۳۸۹ مرداد ۱۹, سه‌شنبه

فوتبال، آيينة رفتار ايرانيان

سكانس 1- برنامه نود- 11 مرداد: بازيكنان تيم ملي فوتبال كيفيت اردوي اتريش رو عالي ارزيابي كرده و اين اردو را بهترين اردوي تاريخ فوتبال كشور مي نامند. آنها در پاسخ به وجود گاوداري و چوب بري در اطراف كمپ منكر همه چيز شدند.
سكانس 2- برنامه نود- 11 مرداد: عباس ترابيان در حين ارائة دلايل عالي بودن اردوي اتريش، با بيان اين جمله كه "اكثر بازيكنان تيم ملي از خانواده هايي هستند كه به خارج از كشور نرفته اند" سعي در توجيه كيفيت پايين كمپ دارد.
سكانس 3- برنامه نود- 18 مرداد: بازيكنان تيم ملي ترابيان را متهم به بي شرمي كرده و به شدت از صحبت هاي وي شاكي هستند. اين شاكي بودن به حدي است كه همه با اشتياق نا گفته هاي اردوي اتريش را بر زبان جاري كرده و آن را يكي از ضعيف ترين اردوهاي تاريخ فوتبال مي نامند.
سكانس فينال: اينها سياستمداران كشور نيستند كه به خاطر توجيه بي اخلاقي هاي خود از گفتن هر دروغي امتناع نمي كنند، اينها نمايندگان مردم عادي ايران هستند كه براي حفظ موقعيت و برآورده شدن خواسته هايشان از هيچ دروغ گفتني پرهيز نكرده و مردم را تنها وقتي لايق دانستن مي دانند كه خود به خطر باشند.
.
.
اشتراك فيد مخفيگاه آزادي

ه‍.ش. ۱۳۸۹ مرداد ۱۶, شنبه

شيخ الشيوخ

در احوالات شيخ آمده است كه او را منطقي بود عجيب و تجربه گرايانه در پاسخ به سوالات مستمعين. نقل است او را پرسيدند از سخنان رئيس دولت عشق در باب به سرقت رفتن عضوي از بدن نسوان توسط مجهول الهويه اي موسوم به لولو. شيخ تفكري نمود و پس از برآوردن آهي جان فرسا منبر ترك گفت و به منزل شد. يكي از مريدان برآشفت و در پي او حركت نمود تعقيب وارانه. پس از روزن در مشاهده نمود شيخ را كه جامه از تن همسرش دريده و به بازرسي مشغول است آنچنان كه مال باخته را در پي مالش. پس چون در كذب خبر اطمينان حاصل نمود به مسجد شد و بيتي سرود تاريخ ساز:

گر بر سر منبر يكي اَ.ن تو بديدي
كودك به خفا بر كه ادب را نشنيدي
آن كس كه ممه برد و خبر را به جهان داد
اَ.ن بود، و بايد به زنش ريب كشيدي
.
.
اشتراك فيد مخفيگاه آزادي

ه‍.ش. ۱۳۸۹ مرداد ۱۴, پنجشنبه

دوستان فراري

از سال 85 به اين طرف، اين موقع از سال كه مياد، چندتا از بهترين دوستام ترك وطن مي كنن و با كمي خوشبيني جزو مغزهاي فراري مي شن. الان ديگه عكس هاي دانشگاه رو كه مرور مي كنم بيشتر از نصف نفرات در دسترس نيستن و براي ديدن اونها پاسپورت يك نفر بايد مهر بخوره. قاعدتاً دور شدن از دوستان نمي تونه حس خوبي به همراه داشته باشه و البته خوشحال بودن از حركت اونا به سمت موفقيت تا حدودي اون رو جبران مي كنه. امسال هم روند سال هاي قبل البته كمتر، ادامه داره و هم اتاقي سه سال دورة فوق داره ترك وطن به قصد ديار شيطان بزرگ مي كنه. و همچنان همون اعصاب خوردي چند وقت اخير كه چرا به خاطر يك بدشانسي مزخرف، من به جاي درس خوندن و تحقيق توي اون پژوهشگاه دانماركي، بايد سر خودم رو با كارهاي مسخره گرم كنم و اميدهاي الكي به خودم بدم كه اونجا هم وضع بهتر از اين نمي بود، هرچند خوب مي دونم كه مي بود!
.

ه‍.ش. ۱۳۸۹ مرداد ۹, شنبه

همه بد، ما هم بد!

اين خبرها در سايت هاي ارزشي صدا و سيما و رجا نيوز و ... منتشر و در زمان خود به شدت هايلايت شدند:

1- پليس آمريكا تظاهرات مردم "اوكلند" را سركوب كرد (اينجا)
2- گزارشي از تجـاوز جنس.ي در زندانهاي آمريکا (اينجا)
3- انتشار تصاويري از خشونت پليس در امريکا (اينجا)
4- نگاهی به ضوابط پوشش در دانشگاه های جهان (اينجا)

با نيم نگاهي به محتواي خبر و قسمت هاي غير واقعي اضافه شده به هر يك، كاملاً مشخصه كه حكومت در عين اينكه خودش رو بالاتر و مستقل تر از همة دنيا ميدونه، اما دنبال شباهت هايي هم ميگرده تا كارهاي خودش رو به لطف اونها مشروعيت ببخشه. البته مشخص نيست تئوري "ما بَديم، چون همه بَدن" تا كي ميتونه عوام رو مجذوب خودش بكنه!
.
.
اشتراك فيد مخفيگاه آزادي

ه‍.ش. ۱۳۸۹ مرداد ۵, سه‌شنبه

دوراهي

از دو راهي ها متنفرم. از از دست دادن يه سري چيزاي خوب براي به دست آوردن چيزاي خوب ديگه بدم مياد. و بدتر از همه از بلاتكليفي بر سر انتخاب زجر مي كشم. اتفاقي كه توي 24 ساعت گذشته برام افتاده و تا 24 ساعت آينده هم بايد يكي از راه ها رو حداقل براي 2 سال آينده انتخاب كنم. شرايطي است بس طاقت فرسا!
.
.
اشتراك فيد مخفيگاه آزادي

ه‍.ش. ۱۳۸۹ مرداد ۴, دوشنبه

فاميلانه

تجربة جالبي بود. 6 تا آدم كه به خاطر فاميل هاي عجيب و غريب و مثل همشون توي فيس بوك همديگه رو پيدا كرده بودن و بدون اينكه تلفني از هم داشته باشن يا قيافة هم رو درست حسابي بشناسن خواستن كه با هم برن بيرون. جالب اينكه اونجا فهميدن كه بالاخره يه جورايي با هم فاميلن و دست زمونه اونا رو از هم دور كرده!
اين اولين باري بود كه فاميل رو در خارج از روابط سنتي فاميلي و به شيوه اي نسبتاً مدرن ملاقات مي كردم و انصافاً هم خوش گذشت. باشد كه تكرار پذير باشد!
.
.
اشتراك فيد مخفيگاه آزادي

ه‍.ش. ۱۳۸۹ تیر ۳۰, چهارشنبه

ذهن مريض

بنابر استفتاء به عمل آمده، علاوه بر "زنــاي ذهني" بر ساير اعمال همچون "پخت و پز در آشپزخانه اُپن"، "لايي كشيدن در اتوبان"، "وارد كردن توپ به يك سوراخ (دروازه)، "سوار شدن به پژو 206" و ... هم غسل واجب است!

(اصليات اينجا و اينجا)
.
.
اشتراك فيد مخفيگاه آزادي

ه‍.ش. ۱۳۸۹ تیر ۲۹, سه‌شنبه

فاجعه

نمي دونم وقتي توي مهموني هاي خانوادگي صحبت در مورد اراجيف صدا و سيماي ضرغامي جاي خودش رو به تبادل نظر در مورد اراجيف فارسي وان داده بايد از خوشحالي پرواز كنم يا از ناراحتي زار زار گريه!
.
.
اشتراك فيد مخفيگاه آزادي

لطفاً خرفت نباشيم

في.لتر يا سانسور اينترنتي پديده ايه كه توي خيلي از كشورها به شكل هاي مختلف، كم و زياد وجود داره، اما توي مملكت ما 7-8 ساليه كه پاشو گذاشته روي گردنمون و به شدت داره فشارش رو بيشتر مي كنه. اما چه سايت هايي از ديد جمهوري اسلامي بايد فيل.تر بشن؟
1- سايت هاي غير اخلاقي: اون اولا، هر كس مي خواست فيل.تر رو توجيه كنه مي پريد سر همين مورد و نجات دادن دين و ايمون جووناي مملكت رو هدف اصلي مي دونست. هر چند شخصاً چندان موافق اين مسئله نيسم، اما ديدن خانم هاي برهنه و نيمه برهنه كنار سايت ها (به صورت تبليغ) توي دانشگاه واقعاً عذاب آور بود. به حول و قوة الهي الان نام خدا جايگزين تمثال حوريان شده!
2- سايت هاي سياسي: نبايد شك كرد كه اين مسئله اصلي ترين دليل اين عمل غير انسانيه. سياست "هركس با من نيست بايد خفه بشه" و "ندانستن حق مردم است" كمترين اثري كه داشته همين صفحة خوشگل بنفش رنگه كه كلي سايت پيشنهادي توش نوشته و البته في.لتر شدن گاه و بيگاه بعضي از اون سايت ها هم باعث خنده و مسرت موضعي مي شه!
3- وبلاگ ها: بسته شدن وبلاگ هايي كه بازديد ساليانة بعضي از اون ها چهار رقمي نميشه هم در نوع خودش جالبه. هرچند معمولاً اين سياست در چارچوب بند 2 صورت مي گيره، اما نشون مي ده كه فكركردن آدم ها هم مي تونه بعضي ها رو به وحشت بندازه. بنابراين فعلاً كسي نبايد با صداي بلند فكر كنه. شايد پيشرفت تكنولوژي بتونه روزي ذهن آدم ها رو هم ببنده!
4- بي دليل: جي ميل و IMDB از اون سايت هايي بودن كه دليل عقلي خاصي براي بستنشون پيدا نمي كنيم (هر چند در مملكتي زندگي مي كنيم كه دليل عقلي چندان مورد نياز براي انجام كار نيست). به هر حال اون سايت ها دوباره باز شدن و فعلاً Subscene به افتخار في.لتر شدن نائل اومده.
قديما هروقت دزد مي رفت خونة كسي، يك جمله رو از زبون مامان مي شنيدم و اون اين بود كه "قفل مال گربه س" و اشاره به اين نكته داشت كه دزدگير و قفل جلوي ورود دزد رو نمي گيره و نهايتاً كارش رو سخت بكنه. حالا قضيه همين في.لتراسيون دولتيه. به لطف تكنولوژي سوراخ هاي فيل.تر گشاد شده و همه به راحتي مي تونن ازش رد بشن اما زماني قضيه دردناك مي شه كه وب بازهاي حرفه اي و وبلاگ نويساني پيدا مي شن هنوز كه اسم گودر رو نشنيدن، علت عدم عضويت در توييتر رو فيل.تر بودن اون مي دونن و سعي هم دارن كه در جهل مركب بمونن. نمي دونم مي شه اميد داشت به روزي كه كسي در برابر تكنولوژي موضع نگيره و همه باهم به ريش ديكتاتورها بخنديم؟
.
.
اشتراك فيد مخفيگاه آزادي

ه‍.ش. ۱۳۸۹ تیر ۲۷, یکشنبه

توهمات يك شهرام

در باب سخنان جناب شهرام اميري، دانشمند هسته اي قرن، در باب دلايل ربوده شدن آن حضرت، به استحضار برادران شاغل در سرويس هاي اطلاعاتي كلية كشورهاي ثبت شده و نشده مي رساند كه اينجانب نه تنها در چهار همايش معتبرتر از كنفرانس شيراز مرتكب ارائة مقاله شده ام، بلكه يكي از ژورنال هاي ISI وابسته به بيگانگان نيز يكي از مقالات اين حقير را به چاپ رسانده است. لذا خواهشمند است سرويس هاي نامبرده در مأموريت هاي آتي اهداف خود را با دقت بيشتري انتخاب نمايند تا علاوه بر خير دنيوي، اجر اخروي نيز نصيب آنان گردد.
با تشكر
عشق ربوده شدن

ه‍.ش. ۱۳۸۹ تیر ۲۴, پنجشنبه

از دل برود

دفترچة تلفن موبايل به نظر من آيينة تمام نماي روابط آدمه. بعضي از افراد رو به راحتي مي ريم روي اسمشون و دكمة call رو فشار مي ديم. بعضيا رو در حد send message تحويل مي گيريم و بعضيا رو هم سالي يكبار موقع تحويل سال و فقط به خاطر فضايي كه از دفتر تلفن اشغال كردن يادشون مي افتيم. به شخصه عادت شايد بدي دارم و اون هم مرور گاه و بيگاه سياهة تلفن ها و پاك كردن اسم آدم هاييه كه يا من تمايلي به از سر گيري رابطه بعد از چند سال رو ندارم و يا اين قضيه از طرف اونا ترجيح داده شده. اگه مي شد خاطرات اون اشخاص رو هم با فشار دادن يك delete ساده از ذهن حذف كرد، دغدغه هاي فكري و احساسي به حداقل مي رسيد.
.
.

اشتراك فيد مخفيگاه آزادي

ه‍.ش. ۱۳۸۹ تیر ۲۱, دوشنبه

عدالت اختاپوسي

1- جام تموم شد.
2- اسپانيا بهتر بود، لااقل توي فينال بهتر بود.
3- اشك هاي كاسياس شايد عادي به نظر بياد اما خيلي براي من ارزش داشت. خيلي چيزها رو ثابت كرد.
3- فرانسه لياقت حتي بالا اومدن از گروهش رو نداشت و عدالت اجرا شد.
4- اگر همه جا مثل همين جام هركسي بهتر بود بالاتر بود دنياي بهتري داشتيم.
5- عادل نشون داد كه دچار خارش موضعي شديد شده، از هر فرصتي براي تيكه انداختن به حكومت استفاده مي كنه! 6- جام امسال با كري خوني هاي فيس بوكي طعم ديگه اي داشت، و دوستاني كه بعد از برد يك تيم مي فهميدن كه از بچگي طرفدار پروپا قرص اون بودن!
7- رفت تا چهار سال ديگه، اميد به صعود ايران با اصلاح مديريت فوتبال، بهتر شدن فرانسه و از همه مهمتر اجرا شدن عدالت براي تيمي كه زيبا بازي مي كنه.
.
.


اشتراك فيد مخفيگاه آزادي

ه‍.ش. ۱۳۸۹ تیر ۱۴, دوشنبه

ارتش دست و دلباز

جناب آقاي ارتش محترم جمهوري اسلامي
با سلام
احتراماً به استحضار مي رساند، با توجه به اينكه
1- مبلغ حقوق فوق ليسانس (ستوان يك) وظيفه ماهانه 57600 تومان است
2- اين حقوق در حين خدمت به حساب واريز شده و پس از آن قطع مي گردد،
خواهشمند است توضيحات شفافي در خصوص واريز ماهانه 100000 تومان به حساب اينجانب پس از اتمام خدمت مقدس ارائه فرمائيد. شايان ذكر است كه از عدم تمايل حضرتعالي جهت پاسخگوئي و ادامة روند كنوني به شدت استقبال مي گردد.
با تشكر
آشخور سابق
.
.

اشتراك فيد مخفيگاه آزادي

ه‍.ش. ۱۳۸۹ تیر ۱۱, جمعه

خودشيفتگان

خود شيفتگي و ميل به تمجيد شدن يكي از ويژگي هاي ذاتي آدمهاست كه نمي شه به راحتي اون رو انكار كرد. توي همين وبلاگستان هم عشق به كامنت و لايك خوردن از همين ناشي مي شه. اما بعضيا ديگه قضيه رو از حد گذروندن.
"يك جهان، يك جام" برنامه ايه كه با همون شكل 4 سال پيش بازي هاي جام جهاني رو به خونه مياره و با توجه به موارد مثبتي كه داره ميشه بيخيال شبكه الجزيره شد و استثنائاً ضرغامي رو تحويل گرفت. اما اين چند شب اخير گزارش هاي مردمي توي اين برنامه پخش مي شه كه اوج عقدة خودشيفتگي عوامل رو نشون مي ده. مصاحبه با كلي آدم كه همه با چند جملة مشابه از يكي از بخش هاي برنامه بيشتر خوششون اومده و با گفتن اينكه بقية كشورها شانس ديدن مسابقات رو ندارن با قربون صدقه رفتن براي صدا و سيما به خاطر اين لطف بزرگش صحبت هاشون رو ختم مي كنن. اما جالبه كه هيچكس نميگه گزارش هاي جواد خياباني روي اعصابه، آخرين باري كه اطلاعات فوتباليش آپديت شده همون بازي ايران- استراليا بوده، سانسور نشدن تصوير ها به خاطر رعايت پوشش اسلامي تماشاگران توي فصل هاي سرده، زمان پخش بازي ها ارتباطي با صدا و سيما نداره كه ازش تشكر بشه، كارشناس هاي بازي ها فقط به قصد اشتغال زائي دعوت مي شن و هزارتا مورد گفته نشدة ديگه. و البته از همه مهم تر اينكه پخش بازي ها "وظيفة" صدا و سيماست و هيچ دليلي براي منت گذاشتن وجود نداره. توي بقية كشورها هم حتي اگر بازي ها پخش نشه به لطف اينترنت پر سرعت مي شه بازي ها رو آنلاين و حتي روي موبايل ديد. در آمد زائي تلويزيون با تبليغ همراه اول و ايرانسل و برق و چيپس و پفك در حين بازي ها هم نه تنها هزينة خريد رو جبران كرده بلكه درآمد هنگفتي رو هم به جيب ضرغامي ريخته.
دوستان محترم سازنده لطف كنن و يك برنامة 90 دقيقه درست كنن كه در طول اون قربون هم برن و براي همديگه سوت و كف بزنن و بعد از اون ديگه بيخيال پخش اين گزارش هاي عقده وارانه بشن.
با تشكر!
.

ه‍.ش. ۱۳۸۹ تیر ۹, چهارشنبه

سد

نه سال پيش بود. كنكور 80 كه از شانس بد ما آسون ترين كنكور 10 سال اخير بود و بر خلاف نظر شنوندگان، به شدت به ضرر من تموم شد. اولين روزي كه به فكر درس خوندن برا كنكور افتادم مهر سال قبلش بود. مي دونستم تابستون همه بچه ها خودشون رو با درس خفه كردن، اما من تفريح رو ترجيح دادم و قضيه رو زياد جدي نگرفتم. ثبت نام توي كانون و فشارهاي خانوم پشتيبان باعث شد كه به زور بشينم سر درس. وقتي آمار درس خوندن روزانه رو به خانوم پشتيبان مي دادم با عصبانيت اون مواجه مي شدم و اين جمله كه شما بايد حداقل روزي 8 ساعت درس بخوني، دو ساعت به درد امتحان ماهانة دبيرستان هم نمي خوره چه برسه به كنكور. من هم با گوش جان مي شنيدم و از اون گوشم به در مي كردم تا خداي نكرده بهم فشار درس وارد نشه.
به هر حال كنكور رسيد. مي دونستم كه با توجه به چيزايي كه بلدم نتيجه خوب مي شه و به خاطر همين هم بزرگترين استرس، ترس از بيدار نشدن صبح امتحان بود كه از عنفوان كودكي باهام بود. كله سحر با بابا و مامان و افروز (كه از كودكستان با هم همكلاس بوديم) رفتيم سمت دانشگاه صنعتي. از قبل از امتحان هم اطلاع داشتم كه وقت زياد ميارم، اما يك ساعت و ده دقيقه اضافه وقت واقعاً روي اعصاب بود كه يه جوري با چك كردن دوباره سوال ها سپريش كردم. بعد از امتحان خيلي از بچه ها رو ديدم و آمار اوليه حكايت از اون داشت كه همه بهتر از من دادن. خواب مادر محترم كه حاكي از 5 رقمي شدن رتبه بود مزيد بر علت شد كه دانشگاه آزاد كعبة آمالم بشه. توي مرداد وقتي رفتم كارنامه بگيرم، دنيا دور سرم چرخيد! رتبم نه تنها 5 رقمي نبود بلكه 4 رقمي خوب هم شده بود و نويد آغاز تحويل نگرفتن دانشگاه آزاديا رو مي داد!
آخر داستان و 7 سال درس خوندن بعدش هم كه ديگه تكراري شده، اما سوالي كه هميشه از خودم مي پرسم اينه كه اصلاً چرا كنكور؟ چرا درس؟ چرا دانشگاه آزاد با اين همه ورودي؟ چرا افزايش ظرفيت؟ و صدتا چراي ديگه ...
.
.

ه‍.ش. ۱۳۸۹ تیر ۸, سه‌شنبه

قسمت


از ميزان دخالت امور ماورائي توي زندگي آدما اطلاع دقيقي ندارم، اما چيزي كه كاملاً روشنه اينه كه اين مسائل هميشه توسط افراد استفاده مي شه تا توجيه بي عرضگي ها و بي مسئوليتي شون باشه. در اطراف خودم نمونه هاي زيادي از اين توجيه ها رو ديدم جائيكه "خواست خدا" و "قسمت" به عنوان متهمين اصلي پرونده معرفي و ارادة خود اون فرد كاملاً تبرئه مي شه. شايد اين هم يكي از دستاويزهائيه كه باعث تسكين خاطر بشريت مي شه تا فجايع خود خواسته رو جوري قابل تحمل كنه.
اما در نظر من چيزي كه به عنوان "قسمت" و يا "خواست خدا" شناخته مي شه فقط در دو حالت تأثير مستقيم داره. اول جاهائيكه كاملاً از اختيار خود انسان خارجه و بنابراين تلاش در اون مورد هم دردي رو دوا نمي كنه. پس تنها چيزي كه آدم مي تونه بهش چنگ بزنه همون قسمته. مورد دوم هم موقعيه كه آدم براي رسيدن به يك خواسته تمام تلاش خودش رو بكنه و از تمام امكاناتش بهره ببره و در صورت عدم موفقيت شايد "قسمت" رو به راحتي بتونه متهم كنه. به شخصه در هر دو مورد تجربه هاي زيادي داشتم و نكته جالب اينكه "قسمت" در بيشتر موارد راه بهتر رو بهم نشون داده حتي به قيمت به هدر رفتن تمام تلاشم.

اشتراك فيد مخفيگاه آزادي


ه‍.ش. ۱۳۸۹ تیر ۵, شنبه

درز ديوار

با تشكر از اون روحاني محترمي كه باعث شد با ديدن آرنج ملت توي خيابون لحظات شاد و مفرحي براي ما فراهم بشه. در مملكتي زندگي مي كنيم كه حتي اگه نخوايم به درز ديوار بخنديم با يك حكم شرعي به اين كار ترغيب مي شيم!

ه‍.ش. ۱۳۸۹ تیر ۴, جمعه

قلب شيشه اي

توي نگاه اول مثل بقيه بود. پسري كه به خاطر درس خوندن توي كارشناسي ارشد بهترين رشتة يكي از بهترين دانشگاه هاي كشور، مي شد لقب نخبه رو بهش داد. اما وقتي بيشتر باهاش حرف زدم شخصيتش برام عجيب تر شد. از شكست عشقيش گفت و اينكه مقصر خودش بوده. خط روي مچ دستش رو نشون داد كه حكايت از اوج سرخوردگي در مقطعي از زندگي داشت. اشك چشماش موقع حرف زدن شيشه هاي خورد شدة احساسش رو نشون مي داد. و منم كه انصافاً هيچوقت توي اين موقعيت قرار نگرفته بودم فقط مي تونستم دلداري هاي زائد بدم به دروغ بگم شرايطي مثل اون داشتم و با بيخيالي سپريش كردم.
شايد براي آدمي مثل من كه داستان هاي شكست هاي عشقي و افسردگي هاي ناشي از اون رو باور نمي كردم و اعتقاد داشتم به خاطر جلب توجه مطرح مي شه، همچين ماجرايي بتونه كمك كنه كه نظرم كمي عوض بشه.

ه‍.ش. ۱۳۸۹ خرداد ۲۹, شنبه

صداي نوستالژيك

اسم نوشابه اميري از بچگي توي ذهنم بود، اما وقتي اينطرف اونطرف مقالاتش رو مي خوندم حافظه در يادآوري ياري نمي كرد. تا اينكه چند روز پيش مهمون صداي آمريكا بود و بستن يك لحظة چشم همان و پرت شدن به دنياي كارتون هاي كودكي همان. استرلينگ و كــونا و لوسين شخصيت هاي كم اهميتي براي نسل من نيستن كه به راحتي بتونم صداشون رو از ياد ببرم.

ه‍.ش. ۱۳۸۹ خرداد ۲۸, جمعه

1984


تفاوت اصلي رمان با فيلم در استفاده از قوة تخيل مخاطبه. توي رمان به خاطر نبودن تصوير، خواننده بر اساس توصيف هاي مطرح شده به حداكثر تخيل خودش رجوع و صحنه رو بازسازي مي كنه. اما توي فيلم مجبور به پذيرش تصوير ارائه شده هستيم. دليل اصلي اينكه ديدن فيلم هايي كه رمانش هم خونده شده چندان لذت بخش نيست مي تونه همين باشه. مثلاً توي كتاب هري پاتر (همون جلد اول) به سالني اشاره ميشه كه ارتفاع سقفش به اندازة آسمونه. تداعي كردن اين سالن مي تونه لذت بخش باشه با اين حال وقتي توي فيلم سالني رو مي بينيم كه با تمام تلاشي كه براي ارتفاع سقف شده باز هم كوتاهه، كمي توي ذوق مي خوره.

اما در مورد 1984 قضيه كاملاً فرق داره. جرج اورول توي كل كتاب سعي مي كنه فضاي محدود و خفقان كشور "اشنيا" رو نشون بده. بنابراين ديدن فيلم اين اثر نه تنها مشكلي پيش نمي ياره، بلكه فضاي وحشت ناشي از خفقان رو به بهترين شكل تقويت مي كنه. پس سخن گزافي نيست اگه بگم بهترين فيلم اقتباسي از رمان بود كه تا حالا ديده بودم. البته نبايد فراموش كرد كه شباهت هاي بيشمار اين جامعة تخيلي با جامعة حقيقي خودمون هم بر جدابيت ها اضافه كرده شايد ديدن فيلم براي مردم كشورهاي ديگه چندان جالب نباشه.

ه‍.ش. ۱۳۸۹ خرداد ۲۶, چهارشنبه

جام جهانانه (2)


با سپاس ويژه از خدا كه آب و هواي اينوقت نيمكرة جنوبي را سرد مقدر فرمود تا پوشش تماشاگران منطبق بر اصول جمهوري اسلامي بوده، تصاوير دچار قطعي اعصاب شكن نشوند.

ه‍.ش. ۱۳۸۹ خرداد ۲۵, سه‌شنبه

ضد حال

چي بگم آخه. اينم شد جام جهاني؟ انقدر كم گل، انقدر بي هيجان، با اين همه صداي رو اعصاب كه مي گن اسمش وو-وو-زلا س. فرانسه هم كه زياد خوب بازي نكرد و مساوي شد. ايتاليا افتضاح و انگليس هم فاجعه بود. آلمان رو به لطف ضعف استراليا شد تحمل كرد اما كل جام تحملش سخته. جناب فيفا لطف كنه قبل از بازي ها روشن كنه كه سطح بازي ها در چه حديه كه ما الكي دلمون رو به ديدن بازي قشنگ خوش نكنيم و همون ليگ برتر خودمون رو با عشق نيگا كنيم!

ه‍.ش. ۱۳۸۹ خرداد ۱۹, چهارشنبه

جام جهانانه


اولين باري كه به طور رسمي جام جهاني رو با لذت دنبال كردم، سال 94 بود. بازي هاي قشنگ برزيل همه رو جذب خودش كرده بود و سوئد و بلغارستان هم پديده بودن. ايتاليا و آلمان رو هم به خاطر بازيكناش دوست داشتم و در نهايت خاطره تلخ كشته شدن اسكوبار (مدافع كلمبيا) به خاطر گل به خودي و به دست مافيا.
اما اولين جام جهاني كه فهميدم ميشه طرفدار يك تيم خارجي هم بود، جام فرانسه بود. از همون اول به خاطر حضور تيري آنري طرفدار فرانسه شدم و اين طرفداري هم ختم به خير شد. بازي هاي قشنگ ايران توي اون بازي ها و آخرين گزارش هاي لذت بخش خياباني هم فراموش نشدنيه.
از اون سال به بعد من طرفدار فرانسه باقي موندم. ضعيف شدن گاه و بيگاه اين تيم مثل جام 2002هم باعث نشد كه تيمم رو عوض كنم و عاشق قهرمان ها باشم. اوضاع الان فرانسه هم چندان خوب نيس. زيزو رفته و تيري آنري هم روزاي آخر فوتبالشه. اما باز هم با تمام وجود، فرانسه رو عشق است و لاغير!

ه‍.ش. ۱۳۸۹ خرداد ۱۳, پنجشنبه

ص.ك.ص حكومتي


ساعت 1 بعد از نيمه شب بود و در حين وبگردي، تلويزيون رو روشن كردم كه دار و دوري بكنه و سكوت مزخرف شبانه رو از بين ببره. شبكه يك جناب رحيم پورازغندي سخنراني مي كرد و نشان از اين بود كه علاوه بر از بين بردن سكوت شبانه مي شه اميد به شاد شدن جو به خاطر چرت و پرت گويي هم داشت. اما صحبت ها كه ادامه پيدا كرد قطر چشمم هر لحظه بيشتر شد. آداب رفتن به رختخواب، هم.خوابي با همسر، انواع روش هاي ص.ك.ص، نوع لباس پوشيدن (در واقع نپوشيدن) زن در منزل و ... از ديدگاه (احتمالاً) امام و پيغمبر مسايلي نبود كه بشه انتظار داشت از صدا و سيماي جمهوري اسلامي پخش بشه. و من به ياد اون حكايت افتادم كه يكي از همشهري ها نيمه شب به صدا و سيما زنگ زده بود و بعد از تحقيق در مورد بيدار بودن يا نبودن تمام مسئولين مملكتي و اطمينان از خواب بودن اونها، درخواست يك فيلم غير اخلاقي كرده بود!
در مملكتي زندگي مي كنيم كه تمام لطيفه ها و جوك ها روزي به واقعيت تبديل خواهد شد!

ه‍.ش. ۱۳۸۹ خرداد ۱۱, سه‌شنبه

يك سال گذشت (2)

فرياد زديم "اگه تقلب بشه، ايران قيامت ميشه"
به قولشان وفا كردند تا به قولمان با تمام وجود وفا كنيم.

ه‍.ش. ۱۳۸۹ خرداد ۸, شنبه

برزخ - پايان لاست


در شوي تلويزيوني جيمي كيمل در كانال abc برنامة طنزي با حضور بازيگرها ترتيب داده شده بود در مورد پايان هاي محتمل لاست كه اكثراً طنز و مبتني بر معلوم نبودن آخر لاست بود. اما دو سه نكته بود كه مي شه اونها رو به عنوان كانديداهايي براي پايان لاست در نظر گرفت:
1- بعضي از اديان معتقدند كه زندگي كنوني ما آزموني است براي يك زندگي اصلي. اگر در اين آزمون موفق باشيم، زندگي اصلي شروع مي شه، اما اگه نا موفق باشيم، به جهنم مي ريم يا اصولاً جايي نمي ريم. اين سريال آزمون جك رو نشون مي داد كه در اون موفق شد.
2- بعضي از اديان اعتقاد دارن كه آدم بعد از مرگ مرحله اي رو تجربه مي كنه كه مي تونه يك نانو ثانيه و يا مدت زيادي طول بكشه (برزخ). در اين مرحله هر شخصي مرگ خودش رو به ياد مياره. تمام كساني كه توي زندگي براي آدم مهم بودن هم در اين مرحله حضور دارن و تجمع اونها منجر به ورود به مرحلة بعدي بعد از برزخ ميشه.
3- شخصيت هايي كه مثل مايكل كه كارهاي بدي انجام داده بودن، درون جزيره گيركرده و همچنان زمزمه ميكردن. به اين دليل داخل كليسا نبودن.

پ.ن.1: همونطور كه قبل از اين هم انتظار داشتم به دليل پراكندگي زياد موضوعي، فقط مسايل ماورايي قادر به جمع كردن سريال بودن.
پ.ن.2: از دوست عزيزي كه اين شوي تلويزيوني رو معرفي كرد شديداً ممونم.

ه‍.ش. ۱۳۸۹ خرداد ۷, جمعه

S06 E17-E18

بالاخره لاست هم تموم شد. به قول يكي از نويسندگانش اين خيلي خوبه كه تازه با تموم شدنش، براي بيننده فكر كردن در مورد اون شروع مي شه. بعد از دين قسمت آخر كاملاً احساس خنگي بهم دست داد و از خودم نا اميد شدم. اما با وبگردي بين دوستان متوجه شدم كه هيچوقت نبايد از خودم نا اميد بشم!
براي شخص من، لاست غير از خود لاست، خاطرات خوابگاه رو هم برام زنده ميكنه. روزهايي كه در يك حركت سه نفره با مهران و رسول، فقط چند دقيقه بعد از پخش سريال توي ABC، سريال توي اتاق ما هم اكران مي شد!

پست هاي مرتبط:

لاست عباسي
گمگشته
از Friends تا پاورچين

ه‍.ش. ۱۳۸۹ خرداد ۲, یکشنبه

يك سال گذشت (1)

شايد اگه دوم خرداد 88 توي دانشگاه مي موندم، اگه اون اتوبوس هاي سبز و شلوغ جلوي پلي تكنيك به مقصد ورزشگاه آزادي نبود، اگه ديدن اميد تو چشم 20000 تا آدم توي ورزشگاه نبود، اگه نبود اون فضاي پر انرژي، اگه حميد فرخ نژاد داستان خاله سوسكه رو تعريف نمي كرد، اگه بهاره رهنما و ليلي رشيدي و پگاه آهنگراني به جمعيت اميد تزريق نمي كردن، اگه جواد يحوي به بهترين شكل مراسم رو اجرا نمي كرد، اگه سخنراني فائزه و رهنورد و خاتمي نبود، اگه پيام ميرحسين از اصفهان پخش نمي شد، ...
و اگه هيچ كدوم از اينها روز دوم خرداد توي ورزشگاه 12000 نفري اتفاق نمي افتاد، شايد ما انقدر بيشمار نبوديم. شايد برق اميد توي چشمهامون خيلي كمرنگ تر از الان بود.

ه‍.ش. ۱۳۸۹ خرداد ۱, شنبه

آزادي دوباره

بالاخره كميسيون مورد نظر در ادارة نظام وظيفه تشكيل و پس از معاينة كامل پرونده به اين نتيجه رسيدن كه با 3 ماه خدمت (2 ماه بيشتر از حد مورد انتظار براي من) كاملاً مرد شدم و ديگه نيازي به زير پرچم بودن نيست! روزگار خوبي بود و دوستهاي خوبي پيدا كردم اما اگه بيشتر ادامه پيدا ميكرد بدجور رو اعصاب بود.
با تشكر ويژه از مامان و باباي محترم كه غير از من پسر ديگه اي رو به اين دنيا دعوت نكردن و با تشكر از باباي عزيز كه به موقع به سن 59 سال رسيدن، طوريكه هم با خدمت كردن مرد شدم و هم به محض مرد شدن، ترخيص!.

ه‍.ش. ۱۳۸۹ اردیبهشت ۳۱, جمعه

... دوباره

و چون سومين فرزند سال به دنيا آمد، خرداد نهادند نامش را. پس خداوند امر داد بهر حادثه خيزي اين طفل و جدال حق جويان سبز سرشت با اهريمنيان سياه رو در آن.

ه‍.ش. ۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۹, چهارشنبه

آش آخر

1- بعد از دوره آموزشي، قاعدتاً تقسيم شديم توي "يگان خدمتي". جايي كه سخت ترين كار توت خوردن از روي درخت ها و گپ زدن با بچه هاس. از صبح تا ظهر حدود سيصد و شصت بار ساعت رو نگاه ميكنيم تا وقت رفتن بشه و از علافي خلاص. چد روز پيش دليل بيكار بودن نيروهاي ارتش رو از يكي از كادريا پرسيدم. جواب جناب سروان دردناك بود. گويا ارتش براي بهتر استفاده شدن از نيروي انسانيش درخواست ورود به كارهاي زير ساختي رو داشته كه توسط شخص اول مملكت مورد قبول واقع نميشه و انحصار اين كارها براي سپاه باقي مي مونه. ارتش هم مجبور ميشه فقط در حالت آماده باش باشه تا فقط در صورت اعلام خطر وجودش احساس بشه.
2- بحث سياسي توي ارتش كاملاً ممنوعه. اما از نحوة برخورد كادري ها و پدر كشتگي اونها با سپاه خيلي چيزها رو ميشه فهميد. هيچوقت صحنة برافروخته شدن فرمانده به خاطر چفيه انداختن يكي از بچه هاي ارزشي رو فراموش نميكنم.
3- روزهاي اول با كلاهي كه تا روي چشمم پايين ميومد مشكل داشتم. در اين حالت براي ديدن مقابل بايد حتماً سر رو از حالت عادي بالاتر گرفت. شعار ارتش براي توجيه بالا گرفتن سر هم جالبه: "ارتشي جلوي هيچكس شرمنده نيست" و انصافاً هم تا حالا شرمنده نبوده. يه حس عجيبي بهم ميگه روزي مي رسه كه به چند ماه خدمت كردن توي ارتش افتخار خواهم كرد.

ه‍.ش. ۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۴, جمعه

حكايت به روز شده

گويند شخصي بر ثبت احوال شد از بهر تغيير نام و نشان خويش. چون نام او را جويا شدند، "محمود اَن صفت" بر زبانش جاري شد و همهمه اي پديدار شد از بهر همدردي با آن بي نوا. پس به سرعت قلم دستش دادند تا كتابت كند نام جديدش را.
در آن هنگام شوقي در چشمانش پديدار گشت و با شادكامي برنوشت: "مسعود اَن صفت"!

چون در طلب نام جديدت باشي
"مسعود" گزين تا به جهان كامروا شي
توفيق همي بس كه شود "نام" تو تغيير
از شرم شباهت به "طرف"* نيز رها شي

* منظور از "طرف" در اينجا جناب محـمـ...

يه روز خوب مياد

رپ فارسي خشت اولش كج بود. ترانه هايي كه روي آهنگ هاي رپ خارجي خونده ميشد، سرشار از توهين و ناسزا به گروه هاي ديگه بود و با بدترين صداي ممكن خونده ميشد. اما در اين وسط چند نفري پيدا شدن كه سعي كردن رسالت اصلي رپ رو انجام بدن و مشكلات جامعه رو بخونن. ياس، شاهين نجفي و سروش هيچكس متحول شده جزو اصلي ترين اين رپ خون ها بودن.
آهنگ (فكر كنم) جديد هيچكس بد جور روم تأثير گذاشته.شايد هيچ نوع موسيقي ديگه به جز رپ نمي تونست حرف اصلي آهنگ رو به اين قشنگي بزنه.
تقديم به همه كساني كه يك سال خون دل خوردن كار روز و شب اونها بوده.

ه‍.ش. ۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۶, پنجشنبه

مرفه بي درد

سعي كردم هميشه بدبيني و حسادت رو از خودم دور كنم. اما با تمام توجيه هايي كه براي خودم مي بافم آخرش موضوعي پيدا ميشه كه ذهنم رو قلقلك بده:
1- آقاي "الف" توي يه خونوادة متوسط به دنيا اومد. مراحل مدرسه رو مثل همه بچه هاي ديگه طي كرد و سال 80 به خاطر رتبة نسبتاً قابل قبول كنكورش وارد يكي از بهترين دانشگاه هاي فني كشور در رشتة "م" شد. كنكور كارشناسي ارشد رو هم با موفقيت طي كرد تا به آينده اميدوار تر باشه. به خاطر اينكه فقط در صورت بورس شدن ميتونست بره خارج، تلاش كرد، اما بحران اقتصادي اونطرفي ها مانع از رفتنش شد. آقاي "الف" الان به خدمت مقدس سربازي مشغوله و دل مشغولي اصليش آينده ايه كه برنامه ريزي براش سخته.
2- آقاي "ب" توي يك خونوادة مرفه به دنيا اومد. مدرسه رو به هر شكلي بود تموم كرد و توي كنكور موفقيتي كسب نكرد اما توي رشتة "م" داشگاه آزاد دارغوزاباد قبول شد. بعد از 8 سال تونست بالاخره فارق التحصيل بشه و توي كارخونة پدرش به سمت مديريت نائل بشه. بعد از مدتي احساس كرد از كار توي كارخونه پدر ارضا نميشه و جهانگردي رو برگزيد اما چون مراحل گرفتن ويزا سخت بود، تصميم گرفت اقامت كانادا رو بگيره تا مشكل ويزا نداشته باشه. بحران مالي اونطرفي ها باعث شد كه مراحل گرفتن اقامت به خاطر وارد كردن سرمايه به كشور مقصد سريعتر از حد معمول طي بشه. آقاي "ب" الان سيتيزن كاناداس و بزرگترين دغدغة زندگيش انتخاب كردن از بين گزينه هاييه كه به لطف ثروت باباجان جلوي روش قرار گرفته.

پ.ن: بعد از نوشتن اين مطلب رسماً از خودم بدم اومد. هميشه سعي كرده بودم لااقل ظاهر رو حفظ كنم و به كار مردم كاري نداشته باشم. اما ...

ه‍.ش. ۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۴, سه‌شنبه

دزدان خودي

توي دبيرستان معلم ادبياتي داشتيم كه بيشتر زمان كلاس رو به موعظه ميگذروند. موضوع يكي از جلسات هم مذمت مجسمه سازي و حرام بودن نصب مجسمه از ديدگاه اسلام بود و انتقادهاي تند از شهرداري به خاطر نصب تنديس شعرا در خيابان ها و پارك ها هم جزئي از درس. چند ماه بعد مجسمة شيخ بهايي از وسط چهارباغ ناپديد شد و هيچ وقت هم كسي به عنوان سارق معرفي نشد، اما لبخند رضايت رو ميشد روي لب هاي معلم محترم ديد.
حكايت اين روزهاي تهران هم حكايت معلم ادبيات ماست. همفكران آقا معلم حالا تمام سوراخ سنبه هاي امنيتي، اجرائي، قضايي، قانون گذاري و ... كشور رو در اختيار گرفتن و در خوشبينانه ترين حالت ميشه اميدوار بود كه مجسمه ها به خاطر ارزش مادي ناپديد شده باشن و تحقيقات در مورد سارقين به نتيجة خاصي نرسه. هرچند واقع گرايي حكايت از تيشه اي ديگر به ريشه هنر مملكت داره.
Free counter and web stats