ه‍.ش. ۱۳۹۲ دی ۵, پنجشنبه

حسرت

گفت یکی و دوتا کمه، روزی رو خدا می‌رسونه
گفتم حداقل سالی دو سه میلیون تومن خرج هر بچه رو خدا از کجا داره بیاره؟
گفت همین دیگه، لازم نیست انقدر خرج کنی!
گفتم خودشون تو کوچه بزرگ بشن؟
گفت نه، مامانشون بزرگشون کنه
گفتم درآمد مامانه پس می‌پره!
گفت خدا خودش روزی رو می‌رسونه

هشت ساله ازدواج کرده، فکر می‌کردم بچه دوست نداره که خبری نیست، اما ...

ه‍.ش. ۱۳۹۲ آذر ۳۰, شنبه

بسیج Vs. مذاکرات ژنو


ه‍.ش. ۱۳۹۲ آذر ۲۸, پنجشنبه

اصولاً نیازی به عنوان نیست!

جدیداً، البته نه شاید زیاد جدید، نگاهم به اخبار خیلی بی‌تفاوت و بدون مسئولیت شده. یک روزهایی بود که کوچکترین حق کشی و ظلمی قلبم رو به تپش وا می‌داشت و تا مدتی دمق بودم که چرا کاری از دستم بر نمیاد. اما حالا، گلایه‌های مادر ستار، مرگ همسر و مادر پیمان، زندونی‌های بی‌ملاقاتی، 1000 و چند روز حصر و حبس، همه و همه، تنها واکنش من، پریدن روی خبر بعدی فیدلی‌ه! یک جور فرار، یک جور روم رو از اون طرف کردن و رد شدن، یک جور اعتراف به اینکه ای آقا! قبلاً ثابت کردم اهل کوفه هستم، بالاتر از سیاهی که رنگی نیست، بکش بیرون بذار این دوزار وجدان باقی مونده برای روزهای پیری و کوری باقی بمونه ... 

ه‍.ش. ۱۳۹۲ آبان ۲۹, چهارشنبه

پراکنده از همه جا

1- توی محیط کار، بعضاً اتفاقاتی میفته که هیچ جوری نمی‌تونی کنترلش کنی و در نهایت زیرآب یکی از بهترین پرسنلت با بی‌مهری می‌خوره. این روزها عذاب وجدان ناشی از عدم توانایی در نگهداشتن خانم الف آزاردهنده‌س، تا بعد چه شود.
2- در صورتیکه قسمت شد و به اصفهان سفر کردید و در راستای ساحل طویل جنوبی زاینده رود قدم می‌زدید، اگر دونده‌ای با آستین کوتاه توی سیاه زمستون از شما جلو زد، لطفاً به عقلش شک نکنید، جوان 30 ساله‌ایست جویای سلامتی!
3- توی سفر اخیر تهران، تئاتر پارسا پیروزفر چسبید، احتمالاً البته، زمان برای توصیة "سنگ‌ها در جیب‌هایش" گذشته.
4- این ترانة فرزاد فرزین رو برای کسی نفرستید، دوستانه عرض می‌کنم و البته تجربه‌ای هم در فرستادنش ندارم حتی اگر لازم بوده باشه.
5- گوشی نکسوس ما تمام عکس‌های روی خودش رو به گوگل پلاس منتقل و پیشنهاد "شِر" کردن می‌ده. نکن آقا همچین، لحظة اول حس زهرا امیرابراهیمی بودن بهم دست می‌ده!
6- هنوز استِیبل نشده، "ازمیر" مارا فرا می‌خواند.

... شاید به روز شود ...


ه‍.ش. ۱۳۹۲ آبان ۱۵, چهارشنبه

دور روزمرگی‌ها


روزگاری نه چندان دور، یک تئوری کاملاً معتبر ارائه دادم که طبق اون نظریه، جمع جبری زندگی حقیقی و مجازی هر شخص عددیست ثابت! بر طبق اون نظریه، کم پیدا شدن در مجامع و محافل مجازی دلیل مبرهنی بر شدت گرفتن امور روزمره در عالم حقیقی بود و نشانه‌ای بر رونق گرفتن زندگی! ریگادلس دِ فکت دَت این تئوری گویا فقط در مورد خودم به عینیت رسیده، اما به نظر تئوری بدی نمیاد. وقتی به گذشته وبلاگم در روزگار اوج "پست گذاری" نگاه و شرایط روحی و جسمی رو در کنار اون قرار می‌دم، تمایلی به بازگشت به اون دوران مشاهده نمی‌شه. دورانی بود که شاید نصیب نشدنش می‌تونه یک دعای خوب برای هر کس باشه.
از ناله در مورد اون دوران و آدم‌هایِ ... آدم‌هایِ ... آدم‌هاش – که صفتی برای اون‌ها در نظر گرفته نشه بهتره- اگر بگذریم و مراتب شگرگزاری از دوران فعلی و آدم‌هاش رو هم به جا بیاریم، می‌رسیم به اوضاع و احوال این روزها ...
این دوران رو مثل همة دوران زندگیم می‌شه در "کار" و زندگی" خلاصه کرد با این تفاوت که رنگی‌تر و جالب‌تر از قبل بوده. مسافرت‌های استانبول، باکو، تهران، شمال و مشهد که تلفیقی از مأموریت و تفریح و خانواده و کار بود هر کدوم تجربه‌های خوبی به شمار می‌رفت و دستاوردهای خوبی داشت. بورس رو جدی‌تر از قبل دنبال می‌کنم و از آماتور بودن تا حدودی خارج شدم. پذیرش کانادا هم با به دست آمدن چیزهای با ارزش‌تر رنگ و بوی خودش رو از دست داد و درخواست کنسل شدنش از طرف من ارائه شد. و "م" ...، "م" عزیز که در همین مدت کوتاه چنان وابستگی‌ای بهش پیدا کردم که فکر نبودنش هم چندان قابل تحمل نیست.
زیاد صحبت به درازا انجامید، دوستانی که این مدت از نبودنم خبر گرفتن به شدت من رو شرمندة خودشون کردن، از همین جا دسبوس همشون هستم و با خوندنشون به یادشون میفتم.
فعلاً ...

ه‍.ش. ۱۳۹۲ شهریور ۲۱, پنجشنبه

شما بهش می‌گین جُک، برای ما خاطره‌س


مشتری ترکیه‌ای یکی از اسناد داخلی شرکتش رو به اشتباه برای من ایمیل کرده بود که حجم سفارش‌های خرید از هر شرکت رو نشون می‌داد. در زمینة محصول ما علاوه بر نام پرآوازة ما، نام شرکت دیگری هم با حجم مشابه به چشم می‌خورد که نشون می‌داد ما از تأمین کنندة انحصاری بودن خارج و بنابراین موقعیت رو در سیستم بازرگانی طرف تضعیف شده دیدیم. در طول یکی دو روز جلساتی با حضور هیأت مدیره تشکیل و به بررسی جوانب امر پرداختیم و قرار بر این شد که تحقیقاتی در مورد شرکت تازه رقیب انجام و سیاست‌های مقتضی اتخاذ بشه. اما تحقیقات طی چند روز بعد بدون نتیجه و مستأصل کننده در حال شکست خوردن بود که گوگل ترنسلیت مشکل رو حل کرد ...
Toplam در زبان ترکی استانبولی به معنای "جمع کل" می‌باشد!!!

ه‍.ش. ۱۳۹۲ شهریور ۱۱, دوشنبه

Crash


سال‌های دور، علی آقایی زندگی می‌کرد که برای خودش شخصیتی محسوب می‌شد. در زمینة امور مربوط به ماشین‌سواری صاحب سبک بود و ادعایی داشت در حد تیم ملی. روزی از روزها که داشت در شرایط عدم بلوغ فکری مسیری را می‌پیمود، ناگهان به یک خودروی آشنا و غریب برخورد کرد. تصادف علی آقا را از اسب انداخت و تأثیرش تا مدت‌ها روی روح و روان او باقی بود تا اینکه به کمک یک رانندة آشناتر  آثار سوء تصادف مذکور با موفقیت وارد خاطرات شد. اما علی آقا که از اصل نیافتاده و کسی نبود که روی تجربیات ارزشمند گرد فراموشی بپاشد، "تصادف" شد یکی از نقاط اصلی زندگیش که بارها از تجربیات این اتفاق جالب استفاده برد و شکر خدا کرد!
اما داستان اینجا در مورد علی آقا نیست، حرف‌های گاه و بیگاه رانندة ماشین طرف تصادف این شک را به ذهن متبادر می‌کرد که آن نامبرده دچار سوء تفاهمی است به مضمون اینکه ارجاع علی آقای قصه به خاطرات "تصادف"، حتی در حریم خصوصی، نشان از فراموش نشدن "رانندة" طرف تصادف دارد! یا اینکه علی آقا از رانندة مذکور شاکی است و حرف‌هایش بوی انتقاد و طعنه دارد ...

علی آقا لازم می‌داند به جهت روشنگری مجدد به سرک کشندگان به حریم خصوصی اعلام کند که تصادف برای او فراموش نخواهد شد، درس‌ها داشته برایش، اما راننده فقط یک دوست دور است که نقشش در خلق تجربه‌ای چنین گرانبها ستودنیست.

این نوشته مخاطبی ندارد!

مرتبط از وحشی:
ما چون ز دری پای كشیدیم كشیدیم   /    امید ز هر كس که بریدیم بریدیم
دل نیست كبوتر كه چو برخاست نشیند   /    از گوشة بامی كه پریدیم پریدیم
رم دادن صید، خود از آغاز غلط بود /    حالا كه رماندی و رمیدیم رمیدیم 

ه‍.ش. ۱۳۹۲ مرداد ۲۴, پنجشنبه

چرکِ طلایی


اخطار: این یک پست حسودانه است!
هرچند تقریباً می‌تونم به جرأت بگم هیچوقت حس خود عن پنداری نداشتم، اما با خودم که تعارف ندارم؛ همیشه از خیلی از دوستان دور و بری توی درس و مشق بالاتر بودم. البته دو گروه از این قاعده مستثنا بودن که گروه اول توی کنکور یا دانشگاه همیشه رتبه‌های تک رقمی می‌شدن و عملاً از دسترس من خارج، و گروه دوم هم‌سطح‌های خودم بودن و رقابت تنگاتنگ بعضی اوقات اونها رو بالاتر می‌برد و بعضی اوقات من رو.
اگر این دو گروه کنار گذاشته بشن، بقیه با اختلاف‌های متفاوتی پایین‌تر از من قرار می‌گرفتن. اما حالا که به همین دسته نگاه می‌کنم، شرایط تحصیلی اکثریت قریب به اتفاق اونها از من بهتره. چه سری در این چرخش شگرف می‌تواند نهفته باشه؟!؟
البته بحث در مورد پاسخ سوال فوق از حوصلة این مکان خارجه، اما جواب تستی و تک کلمه‌ای اون تنها یک چیز است و آن "پول". هرچند خیلی بی‌معرفتی خواهد بود اگر تمام مشکلات به گردن این دوست عزیز انداخته بشه، اما از همون دوران کودکی "پول" به عنوان یک ترمز عمل می‌کرد. از تلاش بیش از حد برای قبول شدن در مدارس نمونه مردمی، تلاش برای رفتن به دانشگاه دولتی یا دورة روزانه، عدم امکان ادامه تحصیل در مقطع فوق لیسانس دانشگاه‌های خارجه به دلیل عدم ساپورت مالی، عدم شرکت در کنفرانس‌ها و انتخاب تقریبی کارها بر اساس مبلغ دریافتی گرفته، تا همین مورد اخیر گرفتن پذیرش دکترای فول فاند از کانادا و رد اون به خاطر عدم کافی بودن برای زندگی دو نفر، همه و همه از جمله مواردیست که شاید اراده و تلاش و همت خودم هم توی اون نقش داشته، اما با مقایسه با دوستانی که روزگاری قبول شدن در رشتة آبیاری گیاهان دریایی دارغوزآباد هم براشون آرزویی دست نیافتنی بود و الان به لطف فایننشیال ساپورت پدرجان در فلان یونیورسیتی ینگه دنیا در حال گذران روزگار هستن متهمی غیر از همون متهم ردیف اول باقی نمی‌گذاره.
سی سال با این درد ساختیم، بقیه‌ش رو هم می‌سازیم. به قول هیچکس "دلیل گردش زمین نیس جاذبه، پوله که زمینو می‌چرخونه، جالبه!". ما که نداریم، ما که در این مرز پرگهر کارمندیم و حقوق بگیر، ما که ادعای تخصص توی کارهایی داریم که در این چاردیواری دوزار هم براش پول نمی‌دن، نمی‌چرخیم نتیجتاً!
آدم حسودی هستم؟ نمی‌تونم موفقیت بقیه رو ببینم؟ برای خودم هم نمی‌تونم دردِ دل کنم؟ اینجا اگه به درد خالی کردن خود آدم نخوره، به درد هیچی نخواهد خورد.

ه‍.ش. ۱۳۹۲ مرداد ۳, پنجشنبه

به نام برودپیک، به امید تغییر


کاری به کشمکش‌های رایج بعد از هر حادثه ندارم. اینکه باشگاه آرش چه مشکلی با فدراسیون داشته و فدراسیون چه بی‌اخلاقی‌های احتمالی انجام داده، اینکه تصمیم صعود احساسی بوده یا فنی، اینکه مقدم شدن حاشیه بر متن همه چیز را بهم ریخته بوده (به قلم سید محمد میری) و هزار اینکة دیگر ...
سه نفر، سه مرد بالغ و عاقل، جایی آرام گرفتند که به عشق همان ترک خانه کردند. و چه سعادتی از این بالاتر که از شمردن لحظه‌ها در حین بیهودگی خبری نخواهد بود برایشان (آخرین پست پابلیک آیدین). پویا، آیدین و مجتبی تا همیشه در مسیر ایران زنده‌اند. 

عنوان: مطلب منتشر شده از آیدین بزرگی در مورد صعودش به سمت خدا

ه‍.ش. ۱۳۹۲ تیر ۲۴, دوشنبه

گل‌خونه

هرچند بزرگترین هدفم توی زندگی، همیشه رسیدن به آرامش فکری بوده، اما سال 91 نشون داد که لزومی نداره انسان به تمام اهدافش دست پیدا کنه. از سردرگمی و تزلزل مدل 91، این روزها فقط خاطره‌هاش مونده و کارکردش برای من به عنوان یک معیار برای عدم ورود به منطقه ناشکریه! حالا خوشحالم زمانی که خودم پا روی عقل و منطقم گذاشته بودم و یک تصمیم عجیب می‌رفت تمام آرامشم رو برای همیشه به خطر بندازه، در بزنگاه تصمیم‌گیری، طرفم کاملاً عاقلانه عمل کرد و دفع خطر را میسر! بعضی اوقات خدا جوری خودش رو توی زندگی نشون می‌ده و دستت رو می‌گیره که از تمام کرده‌ها و نکرده‌هات شرمنده می‌شی.

انصاف حکم می‌کنه وقتی در روزگار سردرگمی به جناب سینا حجازی تفعل زدم، در روزگار خوشی هم همین کار را بکنم، بلکه آن جناب نیز از ما خشنود گردد!

سینا حجازی- گل‌خونه (بشنوید)

ه‍.ش. ۱۳۹۲ تیر ۱۱, سه‌شنبه

برخورد نزدیک از نوع سوم

آیت الله طاهری فوت شده و جمعیت شهر به شکل نامحسوسی یک طرف اون کلونی بود. من اما، در اوج کارهای مربوط به دونفره شدن، در راه منزل همسر وارد یک کوچه یک طرفه شدم که دو طرف اون ماشین‌ها ردیف پارک کرده بودند و یک ماشین هم به سختی از وسط رد می‌شد، که ناگهان یک فروند خودروی مگان از روبرو و به صورت خلاف وارد کوچه شد. در حال آماده شدن برای یه بگو مگوی شدید به منظور عدم عقب نشینی از مواضعم بودم که یک آقای کت و شلواری با پیراهن سیاه پیاده و ضمن عذرخواهی اعلام کرد که لطفاً یکی دو دقیقه منتظر بمونید و من هم که رفتار بافرهنگ طرف مقابل رو دیدم مواضعم از یاد رفت و با بیان جملة "خواهش می‌کنم، عجله‌ای نیس" کف مطالبات خودم رو به شدت کاهش دادم! اما چند ثانیه که گذشت جو به شدت سنگین شد، فیلبردار و خبرنگار از در و دیوار بالا رفتن و سیل جمعیت از روبرو جاری شد. من که در حال تفکر بودم که آیا رفتار متشخص من لیاقت این همه استقبال و رسانه‌ای شدن رو داره یا نه، ناگهان مردی با عمامة سفید رو دیدم که از مگان پیاده و خیلی خرامان خرامان از جلوی دوربین‌ها و البته ماشین این بندة حقیر رد، و وارد یکی از منازل کوچه شد. اون روز هنوز قرار نبود کمتر از 10 روز بعد اسم اون مرد رو روی برگه رأیم بنویسم و روز بعدش هم کل مملکت برای رئیس جمهور شدنش خوشحالی کنن، دنیا خیلی کوچیکه خلاصه!

ه‍.ش. ۱۳۹۲ تیر ۶, پنجشنبه

شو همره بلبل به لب هر مهوش

علیرغم میل باطنی، نود و یکِ کدرِ افسرده و آدم‌های عجیبش نباید از تقویمم حذف شود تا یادم بماند زندگی و آدم‌هایش همیشه نباید مثل نود و دو قشنگ باشند.
پینوشت: آدمی است دیگر، گاهی دلش برای خودِ مجازیش هم تنگ می‌شود!


ه‍.ش. ۱۳۹۲ خرداد ۲۶, یکشنبه

یه دشت سبز


راحت نبود، اصلاً راحت نبود. چهارسال درصد قابل توجهی از عمر یک نفر رو تشکیل می‌ده و اگر با یأس و ناامیدی و افسردگی بگذره، شکی در جانفرسا بودن اون نخواهد بود. حالا اما، با تمام رفته‌ها، بالای تقویم روی میزی، کنار خردادی که پسوند "پر از حادثه" رو همیشه به دوش می‌کشیده، به جای 88 نوشته 92. به جای یأس نوشته امید. به جای اشکهای ناشی از اشک آور توی راهروهای کوی دانشگاه، نوشته یه رقص بی وقفه از شادی وسط چهارباغ. خرداد 92، تمرین رسیدن به بلوغ سیاسی و عبور از تمایل همیشگی ایرانیان به تغییر ناگهانی بود. 24 خرداد، روز نشون دادن "ما" به دیکتاتوری بود که هرکاری کرد "ما" رو از "ما" جدا کنه و نتونست. و حالا ... راه زیادی مونده و کودک دموکراسی تازه شروع به راه رفتن کرده، و  بر زمستان صبر باید طالب نوروز را، حتی اگر این صبرِ نزدیک شدن سحر چندان هم "اندک" نباشه.

...  فقط ... جای رفیقامون که نیستن خالیه، از میرحسین گرفته تا نداها و سهراب‌های گمنام

ه‍.ش. ۱۳۹۲ خرداد ۱۸, شنبه

این راه "ترقی" نیست

کاش "مهندس باقربیگی" همان "مجیدِ بی‌بی" باقی می‌ماند ...

ه‍.ش. ۱۳۹۲ اردیبهشت ۲۸, شنبه

انتخابیه


1- نسل قبل، که صد البته منظور از "قبل" تجربه کنندگان انقلاب 57 است، تئوری‌های خاص خود را در ذهن پرورش می‌دهند. حرکات انفعالی و انقلابی که چیزی جز تحمیل هزینه‌های فراوان به چندین نسل بعد نداشته از جملة این تئوری‌هاست. بنابراین لطفاً این دسته، چه از نوع گریخته به خارج از کشور، و چه از نوع عشق "اون خدابیامرز" داخلی که خود با تمام قوا نسخة نام برده را پیچیدند، فلسفه‌های تحریمی خود را به رخ ما نکشند.

2- دوستان خارج رفته، ترک وطن کرده، مغزهای فراری که به حق برای پیشرفت و زندگی بهتر، تصمیم دشوار مهاجرت را اتخاذ کرده‌اند، (با کمال احترام) دید مناسبی از سختی‌های رفته بر مردم در 8 سال اخیر ندارند. مفهوم تبدیل درآمد ماهانه به یک سوم مقدار قبل و افزایش نجومی قیمت‌ها و بیکاری و غیره، با خواندن اخبار خبرگزاری‌ها و بی بی سی فارسی درک نخواهد شد. گوشت و پوست باید درگیر باشد به جای گوش. تئوری‌های روشنفکری این دوستان درجای خود محترم، اما لازمة اصلی "لِنگ کردن" بودن در داخل گود است.

3- تئوری نیمه مازوخیستی "مشایی بیاد تا دیگه کار یکسره بشه" چندان جایی برای بحث نداشته و بیشتر یک فرار از عذاب وجدان ناشی از ناتوانی در اصلاح امور محسوب می‌شود.

4- انتخابات 92 قرار نیست تکرار انتخابات 88 باشد. نه از دید حاکمیت و هزینه‌های سنگین رفته در اولی، و نه از دید مردمی که امید تبدیل به یوتوپیای دموکراسی در یک شب را دارند. انتخابات 92 پتانسیل حماسه شدن ندارد، روز بعدش ایران تبدیل به سوئیس نخواهد شد و رفاه اقتصادی را در مویرگ‌های جامعه تزریق نخواهد کرد. انتخابات 92، یک لاتاری واقعی است، برای انتخاب بین شیب سقوط زیاد یا کم حتی با وجود احتمال تقلب، برای انتخاب همیشگی این ملت بین "بد" و "بدتر"، برای کمتر حساس شدن مقطع همیشه حساس کنونی با رأی به نامزدی که گذشته‌اش قابل توجیه نیست، و شاید برای نجات میلیمتری ملت از بودنِ پیوسته درگوشة رینگ میادین داخلی و خارجی.


ه‍.ش. ۱۳۹۲ اردیبهشت ۲۳, دوشنبه

تاریخ نگار (سیزن 2، اپیزود 3)


در هر فرآیندی، وجود یک تجربة مشابه قبلی، موفق یا ناموفق، یکی از مفیدترین پارامترهاست. و چه بهشت شدادی خواهد شد اگر مقایسة فرآیند جاری با مشابه قبلی اون، در تک تک موارد به نفع پروسة در حال انجام تموم بشه.

ه‍.ش. ۱۳۹۲ اردیبهشت ۲۱, شنبه

دو ماه گذشت؛ اما همچنان ف** یو لری!


چندی پیش جناب "لری پیج" پیغوم پسغوم فرستادن که "ایهاالناس! شرکت گوگل به عنوان یکی از پیشروان احترام به مخاطب و اینا تصمیم داره ریدر رو تعطیل، و مخاطب رو به هیچ جاش هم حساب نکنه. اما یه لطف بزرگی بهتون می‌کنم که همیشه مدیون بمونین! برید و از فیدهاتون بک آپ بگیرید و و منتقل کنید به هر خراب شدة دیگری که می‌خواید."
البته جناب گوگل در این راه با تحریم‌های دشمنان ملت ایران همراه و در هنگام دانلود این نسخة پشتیبان عبارت "We're sorry, but this service is not available in your country" رو خیلی با احترام و ادب توی چشم شخص (یا هرجای دیگریش) فرو می‌کنن که خدای نکرده دلگیر نشه طرف!
حالا شده حکایت من که فیدها رو به شیوة دوران طلایی ژوراسیک به صورت دستی و یک به یک به اولد ریدر منتقل کنم و دنبال بهانه‌هایی بگردم که بر بدبختی خودم زار نزنم. یکی از همین بهانه‌ها می‌تونه خود همین اولد ریدر باشه، بد نیست گویا، می‌شه بهش امید داشت.

پی‌نوشت: هنوز نمی‌دونم چرا اینجا رو به عنوان درددلگاه! انتخاب کردم در حالیکه ممکنه دو روز دیگه ازش اخراج بشم!

ه‍.ش. ۱۳۹۲ اردیبهشت ۱۹, پنجشنبه

بی‌خاصیاتِ دردناک


وقتی موقع انتخابات می‌رسید، تا حدود 20 روز قبل از اون هیچ احساس خاصی نداشتم. عملاً جو گرفتگی من از همون حدود 20 روز قبلش شروع می‌شد، حالا یا به دلیل رفتن توی ستاد خاتمی، یا تبلیغ برای تحریم، یا حضور در 12 هزارنفری سبز آزادی. اما مهم این بود که قبل از این 20 روز هیچ خبری نبود و همه چیز مثل حالت عادی پیش می‌رفت. امسال اما، یک تفاوت اساسی هست؛ یادم نمیاد تاحالا هیچ کانسپتی بیهوده‌تر و بی خاصیت‌تر از انتخابات این دوره سراغ داشته باشم. و مشخصاً منظور از کانسپت، تمام مفاهیم جاری در زندگی سی ساله فارغ از سیاسی بودن یا نبودن اونهاست. اما به قول دوستی، هنوز هم یه تیکه از وجودم روی پشت بوم و توی خیابون‌ها و جلوی ساختمون 23 کوی به امید سر اومدن زمستون مونده و همچنان عذاب وجدان از تنفس در هوای آزاد در حالیکه ...

ه‍.ش. ۱۳۹۲ اردیبهشت ۱۴, شنبه

کلاه بی پشم


گویا دورة احترام به درخواست دیگران هم مثل خیلی از ارزش‌های دیگه به سر اومده و دوستی رو که ازش خواهش کرده بودم دیگه به این مکان مقدس نیاد رو هرزگاهی زیارت می‌کنیم. نمی‌دونم این مسئله به نداشتن پشم در منطقة کلاه اینجانب ارتباط داره یا تمایل اون بزرگوار به تعطیل شدن اینجا رو نشون می‌ده ... اما به شخصه فکر نمی‌کردم درایوینگ فورس حس کنجکاوی (!) در این حد بالا باشه! 

ه‍.ش. ۱۳۹۲ اردیبهشت ۱۳, جمعه

تاریخ نگار (سیزن 2، اپیزود 2)

مهم نیست که آینده چه اتفاقی خواهد افتاد، یه جایی نتیجة تفکرات می‌شه اینکه توی گذشته خیلی بچه بودی که خیلی از چیزها رو نمی‌دیدی. شاید افزایش قطر چشم هم باید یکی از نشانه‌های بلوغ باشه!

ه‍.ش. ۱۳۹۲ اردیبهشت ۶, جمعه

رسوب‌زدا


اگر خاطراتی در اعماق ذهنتون رسوب کرده و نبودش روحتون رو سوهان می‌کشه، تجربیاتی با ژانر مشابه رو امتحان کنید، بسا لذت‌بخش‌تر باشد!

ه‍.ش. ۱۳۹۲ فروردین ۲۹, پنجشنبه

تاریخ نگار (سیزن 2، اپیزود 1)

به طرز مسخره‌ای بهتر از دفعة قبل پیش رفت. تکون‌های کمتر پا، استرس عجیباً ناچیز، مدیریت بهتر جلسه، حرف‌های بیشتر برای زدن و روشن شدن یک چراغ توی اعماق تاریکی‌های اخیر ...
به افتخار آینده باید زندگی کرد ...

پی‌نوشت: هیس!

ه‍.ش. ۱۳۹۲ فروردین ۲۳, جمعه

دیالکتیک زندگی


می‌گم چرا از فکرم نمی‌ره بیرون؟
می‌گه آدم‌ها نمیان که برن، همیشه می‌مونن، هر کسی به یک شکلی
می‌گم اما بعضیاشون نمی‌ذارن جاشون پر بشه
می‌گه آخ از اونایی که نمی‌ذارن ...

ه‍.ش. ۱۳۹۲ فروردین ۲۰, سه‌شنبه

ویرانسرای دل

بهش می‌گم منُ اینجوری نبین، آدم‌های اطرافم باید خیلی عاقل باشن که راه رو بر حرکات خرکی من ببندن و دلیل این ویترین عاقل‌نمای من هم همین عاقل بودن آدم‌های اطرافم تا حالا بوده ...

عنوان از حافظ: خاک وجود ما را از آب ديده گل کن      ويرانسرای دل را گاه عمارت آمد

ه‍.ش. ۱۳۹۲ فروردین ۱۵, پنجشنبه

گر همسفر عشق شدی مرد سفر باش


توی زندگی همیشه عاشق موازی پیش بردن گزینه‌های پیش رو بودم. هرچند همیشه نقدهایی به این روش وارد بوده و اُورلپ‌هایی پیش میومده، اما باعث شده که زمان‌های بلاتکلیفیم به حداقل ممکن برسه. سه سال پیش بود که در حالیکه مشغول به کار بودم، اپلای هم می‌کردم، برای جاهای دیگه‌ای هم درخواست شغلی می‌فرستادم و همزمان کارهای سربازی رو هم پیش می‌بردم. همة اینها باعث شد که بیکاری بعد از تموم شدن سربازی از دو ماه فراتر نره و بذرهای پاشیده شده به موقع بارور بشه.
در این قضیه شکی نیست که همة کارها رو نمی‌شه با این دید پیش برد. بعضی از کارها از دور فریاد می‌زنه که آهای، من با بقیه فرق دارم، به من باید مجزا توجه کنی و وقت ویژه‌ای برام بذاری. اما اعتراف می‌کنم که ترس از بلاتکلیفی مثل پنبه‌ای در گوش عمل می‌کنه و رویة قالب رو تعیین.
فعلآ که سه پروژة موازی در حال پیش برده شدنه، شاید در یک نگاه عاقلانه، این کار حماقتی بیش نباشه، اما چه سود که مدتیه نقش عقل توی کارهام کمرنگ‌تر شده. برای تنوع شاید بد نباشه.

بی ربط اول: امیدوارم خباثت‌های گوگل باعث از دست رفتن دوستی‌های ساخته شده توی این مدت نشه، فیدلی رو امتحان کنید، بد نیس!
بی ربط دوم: برای اولین بار از یک نفر خواهش کردم که دیگه اینجا نیاد. لطفاً دوستان این مطلب در ذهنشون نهادینه شده باشه که دردِدل، دفتر خاطرات، وبلاگ یا هر دل نوشتة دیگری ابزار مناسبِ نسخه نوشتن برای یک شخص نیست. قطعاً نیاز به در دسترس بودن داده‌های بیشتری هست.

ه‍.ش. ۱۳۹۲ فروردین ۹, جمعه

حافظیه


بیا با ما مورز این کینه داری ....... که حق صحبت دیرینه داری
نصیحت گوش کن کاین در بسی به ........ از آن گوهر که در گنجینه داری
ولیکن کی نمایی رخ به رندان ........... تو کز خورشید و مه آیینه داری
بد رندان مگو ای شیخ و هش دار ........... که با حکم خدایی کینه داری
نمی‌ترسی ز آه آتشیــــــنم ........ تو دانی خرقه پشمینه داری
به فریاد خمار مفلسان رس ........... خدا را گر می‌دوشینه داری
ندیدم خوشتر از شعر تو حافظ ........... به قرآنی که اندر سینه داری

از حافظیه اس‌ام‌اس داد که نیت کن. حضرت حافظ هم رفاقت رو تموم و تصمیمات گرفته شده رو تأیید کرد...

ه‍.ش. ۱۳۹۱ اسفند ۳۰, چهارشنبه

عشقت رسد به فریاد؟


الان بیست دقیقه از تحویل سال گذشته و بعد از حضور در جمع گرم خانواده برای مراسم تحویل سال و دیده بوسی و عیدی گرفتن، بازهم به گوشة دنج خودم خزیدم و همه چیز به حالت قبل برگشت. حسی که امسال داشتم برای خودم به شدت عجیب بود. نود و یک ِ پر فراز و نشیب می‌خواست مثل تک تک لحظاتش، حتی موقع ترک هم ضربه بزنه و خاطرات خوب و بد خودش رو بیاره جلوی چشم‌هام و بغض سنگین گلو رو از آب دیدگان متجلی کنه. هرچند مقاومت طاقت فرسایی داشتم در مقابل این حرکت ددمنشانه، اما به هرحال اون هم تا حدودی موفق شد.
سال نود و یک، خیلی از افراد به من ظلم کردن، خیلی از دوست داشتن‌ها بی معنی شد، به خیلی از عشق‌ها عمداً یا سهواً خیانت شد، خیلی از خنجرها از جلو و پشت فرو رفت و خودخواهی افراد زندگی من رو به شدت تحت تأثیر قرار داد. اما با طلوع سال جدید، برای همه، حتی کسانی که من رو بازیچة خودشون قرار دادن یا اونهایی که مسیر زندگی من رو عوض کردن، آرزوی سلامت و موفقیت و خوشبختی دارم. آرزو دارم هیچوقت پایه‌های زندگیشون نلرزه، هیچوقت مورد ظلم قرار نگیرن، هیچ سالیشون مثل سال نود و یک ِ من نباشه، بتونن از فرصت‌های زندگیشون به بهترین شکل استفاده کنن و احساس رضایت همیشه بعد از هر تصمیمی همراه اونها باشه.
متاسفانه یا خوشبختانه، حتی نمی‌تونم با نفرین ِ آدم‌ها یا به قول متجددین، با فرستادن انرژی منفی ازشون انتقام بگیرم و خودم رو سبک کنم که این هم شاید یک جور عذاب الهی باشه! همتون رو دوست دارم، خنجر زده و نزده عزیز هستین که با همین‌ها دارم زمستون رو سر می‌کنم. پس بیشتر مراقب خوبی‌هاتون باشین.
فعلن...

4x1


اول: وداعیه از من:
سال نزدیک شدن‌ها و ترسیده شدن‌ها
سال محبوب شدن‌ها و منفور شدن‌ها
سال آرامش موقت و هجران دائم
سال تجدید نظر در طرز تفکر
سال تصمیم‌های کبری
سال ضدارزش شدن منطق
سال بهارهای پاییزی و زمستان‌های بهاری
سال جور نزدیکان و مهر دورها
سال واگذار کردن آدم‌ها به خدا
سال فرار از تنهایی و برگشتن به آغوش گرمش
سال رفتن تا مرز جنون
سالی که جمع اضداد بود
 تجربة خوب و دردناکی بودی ...
هرچند تلاشت ستودنی بود ...
 از بد ِ ماجرا اما ... 
                                ... من هنوز خوبم
بدرود


دوم: بهاریه از دیگران:
چشم‌‌انتظار آن بهارم
که با تقویم از راه نمی‌آید
و با تقویم راه نمی‌آید ،
چشم انتظار آن بهارم
که با ...
آه نمی‌آید! 
مژگان عباسلو


سوم: عاشقانة بهاری از دیگران:
به بهار بدهکارم
دست کم یک شعر برای هر شکوفه
به پنج شنبه بدهکارم ،
 دست کم یک شعر برای هر ثانیه
به تو بدهکارم ،
دست کم یک جان
                         برای هر [لحظه]         

علی محمد مؤدب


چهارم: روحیة بهاری از دید ترانه:
محسن چاوشی - شب عید (دانلود)


ه‍.ش. ۱۳۹۱ اسفند ۲۷, یکشنبه

گر نکته دان عشقی، بشنو تو این حکایت!


یکی از موقعیت‌هایی که همیشه دلم می‌خواست توی اون قرار بگیرم و ری‌اکشن خودم رو بررسی کنم، مماس شدن با مرز مرگ و زندگی بود که به حمدالله این ناکامی هم مرتفع و این تجربة گرانقدر در روزهای آخر سال عجیب و غریب نود و یک حادث گردید! اما نکتة فوق العاده جالب و غرور آفرین از نظر خودم، برخورد کاملاً "کول" در جریان این قضیه ماکزیمم 30 ثانیه‌ای بود، به طوریکه وقتی رانندة تازه از خواب بیدار شده با وحشت سعی در کنترل چرخش‌ها و و بالا و پایین پریدن‌ها و تکون‌های شدید ماشین رو داره و همکار 45 ساله هم که به اندازه‌ای ریشه در این دنیا دوونده که مثل بچه‌ها جیغ بکشه و کار دیگه‌ای از دستش بر نیاد، من فقط نشسته باشم و به حرکات این دو نفر بخندم. امروز روزی بود که لااقل برای خودم اثبات شد مردن یک امر کاملاً عادیه، حتی اگر تا نزدیکی‌هاش بری فقط با مقداری کوفتگی برگردی.

ه‍.ش. ۱۳۹۱ اسفند ۲۴, پنجشنبه

سوگ ریدر


... و سوال اساسی، ابهام در "پشت کار" لری پیج است!

در راستای خبر تعطیلی ریدر از اول جولای

ه‍.ش. ۱۳۹۱ اسفند ۲۳, چهارشنبه

دماغ فیل


تا یک جایی توی زندگی، شیوة برخورد و رفتار آدم‌ها خیلی برای من اهمیت داشت و هر رفتار خارج از هنجارهای پذیرفته شده اجتماعی و شخصیتی آزارم می‌داد. اما از یکجایی به بعد (که خیلی دیر اتفاق افتاد، شاید نوعی بلوغ دیررس حتی!) دیگه رفتار و شخصیت اطرافیان پارامتر تعیین کننده‌ای نبوده و به محض مشاهدة یک حرکت غیر طبیعی، به جای خودخوری و تلاش برای اصلاح امور، سیفون رو می‌کشم تا همه چیز تموم بشه. 
یکی از این مقولاتی که همیشه از اون متنفر بودم و شوربختانه زیاد هم باهاش مواجه شدم پدیدة شوم "منت گذاشتن" بوده. در این باب بزرگی می‌فرماید:
آدم‌ها را باید از روی منت‌هایی که وسط دعوا سر آدم می‌گذارند شناخت
پ.ن: جملة معروفی داشت که "دلیلی نداره هرچیزی که تو میگی لزوماً درست باشه"، شاید راست می‌گفت، یا بهتر بگم، قطعاً درست می‌گفت، اما هرچیزی که من می‌گم نه زندگی بقیه رو تحت تأثیر قرار می‌ده و نه به کسی آزار می‌رسونه (لااقل همیشه سعیم این بوده و خواهد بود). این موضوع هم یکی مثل بقیه ...

ه‍.ش. ۱۳۹۱ اسفند ۱۹, شنبه

من در سال 91


نمودار وضعیت روحی (محور عمودی) بر حسب ما‌ه‌های سال نود و یک (محور افقی) و دلایل مربوطه


از قبل:
من در سال 90
من در سال 89..
من در سال 88
من در سال 87
من در سال 86

ه‍.ش. ۱۳۹۱ اسفند ۱۵, سه‌شنبه

مجمع دیوانگان


به دنبال اعلام فرمانده محترم نیروی انتظامی در مورد درگیری‌های اخیر اصفهان مبنی بر اینکه: "مردم قدیم نماز باران می‌خواندند، الان از دولت آب می‌خواهند"، موارد زیر نیز از ملت غیور و همیشه در صحنه مستدعی است:
مقاوم سازی منازل در برابر زلزله با خواندن به موقع نماز آیات
کاهش تلفات سفرهای جاده ای با کاهش سفرهای جاده‌ای
جبران سوء مدیریت برنج و پسته با حضور منظم در نماز جمعه
حل بحران نوسانات ارزی با استعانت از جمشید بسم الله و دوستان
کاهش تحریم‌های بین المللی با رو کردن یک کاندیدای دست اول ِ تا حالا کاندیدا نشدة ناموس پرست به نام دکتر محسن رضایی
لبیک به فرمان افزایش جمعیت و سوراخ کردن تمام کاندوم‌ها در یک حرکت انقلابی، کلاً هر آنکس که دندان دهد نان دهد
توبة تمام ملت همیشه در صحنه به درگاه باری تعالی و حلالیت خواستن از کلیة مسئولین
در پایان ضمن درخواست از مردم شریف به منظور حفظ آمادگی برای نزدیک شدن به انتخابات، خواهشمندم سم پراکنی عده‌ای معدود از عناصر معلوم حال ِ بدخواه نظام شامل کشاورزان، کارگران، صنعت گران، کارمندان و غیره باعث کاهش حضور اقشار انقلابی در انتخابات آزاد نشود.

ه‍.ش. ۱۳۹۱ اسفند ۱۴, دوشنبه

نوسان


ثبات فقط در مواردی نیست که قبلاً فکرم رو مشغول کرده بود. یکی از مهمترین پارامترها برای توسعة صنعتی و اقتصادی، حتی خیلی مهم‌تر از نرخ برابری ارز، ثبات این نرخه. پارامتری که برای مثال در مورد تبدیل یورو به دلار همیشه عددی بین 1.27 تا 1.33 بوده و همین باعث فراهم شدن امکان آینده نگری برای سرمایه گذاران و صنعت گران حوزة دلار و یورو شده. امارات البته به واسطة تمایل حریصانة شیوخش برای وارد شدن به معادلات تجاری بین الملل حتی پا رو از این فراتر گذاشته و نرخ تبدیل درهم به دلار رو همیشه روی عدد 3.67 ثابت نگه می‌داره.
توی ایران قاعدتاً عبارتی به نام آینده نگری نه تنها ارزش چندانی نداره، بلکه حتی یک جنس زائد محسوب می‌شه. اصولا دلیلی نداره یک صنعت بخواد روی تولید یک ماه آینده یا خرید مواد اولیه خودش برنامه ریزی انجام بده. همینطور تدوین سیاست و قیمت گذاری یک ساله برای مشتریان خارجی جزو موارد کاملاً بچه‌گانه‌ایه که بیگانگان به دلیل آشنا نبودن به اصول بازرگانی از خودشون در آوردن. اصلاً درستش همینه که دلار در عرض چند ساعت چندین درصد بره بالا و یک ماه بعد در همون حدود بیاد پایین. "نوسان" ذاتاً جوهر وجودیِ صنعته و به قول دکتر مثل رگ توی خونه! خارجی‌ها خیلی نفهمن که اینو هنوز نفهمیدن!



ه‍.ش. ۱۳۹۱ اسفند ۱۱, جمعه

جمعه نامه


وحشی بافقی وقتی با محسن چاوشی دست به دست هم می‌دن به راحتی می‌تونن روح و روان آدم رو به جاهایی ببرن که گفتنش چندان مؤدبانه نیست، هر چند که رفتن به مقصد یاد شده کار هر روز و همیشة ما شده باشه:
تکیه کردم بر وفای او، غلط کردم، غلط
باختم جان در هوای او، غلط کردم، غلط
 
عمر کردم صرف او، فعلی عبث کردم، عبث
ساختم جان را فدای او، غلط کردم، غلط
 
دل به داغش مبتلا کردم، خطا کردم، خطا
سوختم خود را برای او، غلط کردم، غلط
 
اینکه دل بستم به مهر عارضش، بد بود، بد
جان که دادم در هوای او، غلط کردم، غلط
 
همچو وحشی رفت جانم در هوایش، حیف، حیف
خو گرفتم با جفای او، غلط کردم، غلط

محسن چاوشی- غلط کردم (از اینجا بشنوید یا از اینجا دانلود کنید، البته اگر از فروشگاه بخرید به نظر من نزدیک‌تره!)

ه‍.ش. ۱۳۹۱ اسفند ۸, سه‌شنبه

وقتی زمین سبک شد


یک روزهایی توی زندگی هست، احساس می‌کنی روی زمین نیستی، دلت می‌خواد هرکی از راه می‌رسه رو بغل کنی، با تمام اصفهانی بودنت همه رو توی بهترین رستوران مهمون کنی، با یه جعبه شیرینی بزرگ بیای و خبر رو به خونواده بدی و لااقل برای چند ساعت مشکلات قبل و سختی راه بعد رو فراموش کنی. همچین روزهایی شاید خیلی توی زندگی کم پیش بیاد، اما بودن یکیش می‌تونه شارژ خوبی برای روزهای آینده باشه.
امروز، هشتم اسفند یکهزار و سیصد و نود و یک، یکی از همین روزهای علی بود. هرچند علی می‌دونه این تازه اول راهه و برای ادامه به پشتکار و حتی شانس زیادی نیازه، اما این دلیل نمی‌شه در حال فضانوردی نباشه. البته محرمانه بودن موضوع دربین اطرافیان مانع از بروز این شادی به صورت رسمی شد، اما اینجا همیشه محرم‌ترین مکان برای تمام اسرار و اتفاقات زندگی علی بوده.

پ.ن: ردیف اول جدول زیر، نمرات روزهای اوج چهار سال پیش رو نشون می‌ده و ردیف دوم مربوط به امتحان ده روز پیشه. هرچند خوشبین‌ترین هوادارانم هم انتظار حتی قبول شدن مجددم رو نداشتن چه رسد به بهتر شدن نتیجه، اما در حین معرکه گیری سر پیری، تودهنی محکمی به تمام هواداران مذکور زدم. و حالا، یک راه طولانی به سمت یک زندگی جدید، با چاشنی فراموشی اتفاقات یک سال گذشته و البته درس گرفتن از اونها، و امیدوار به یک آیندة مجهول اما زیبا.


ه‍.ش. ۱۳۹۱ اسفند ۷, دوشنبه

یو ساک اسکار

آرگو، داستان دور از واقعیتش، ضعف‌های بنیادیش به اعتقاد منتقدین مستقل، حرف‌های بن افلک موقع دریافت جایزه و صدور فرمان تقدیم مجسمه از سوی کاخ سفید، همه و همه بوی تعفن سینمای سیاست زده رو به مشام می‌رسونه. از سیمرغ انتظاری نیست، تو چرا اسکار؟

در خلال پلاسیدن


            تو تو تو تو
    فراموش شده‌ترین اتفاقی هستی‌ی‌ی‌ی
که به یادیادیادیادیادیادیاد می‌آورم

ه‍.ش. ۱۳۹۱ اسفند ۱, سه‌شنبه

خاطرات مبهم


یک آپارتمان حدود 70 متری توی بلوار کشاورز، خیابون 16 آذر کوچة فک کنم طاهریان هست، که مفهومش برای من خیلی بیشتر از یک آپارتمانه. دو سال از  بهترین سال‌های عمر من تک و تنها توی اون خونه سپری شد، از اون خیلی چیزها یاد گرفتم و خیلی از کارهایی رو که تا قبل از اون بلد نبودم به واسطة همین چاردیواری تجربه کردم. اما تمام اینها دلیل اصلی خاص بودن اون خونه برای من نیست. آپارتمان 16 آذر برای من نماد خیانت و از پشت خنجر زدن یکی از اقوام نزدیکه که بیش از حد بهش اطمینان کرده بودم. اون خونه برای من یادآور سه ماهی بوده که کل زندگی من و خانواده‌ام به خاطر یک دشمن دوست نما متزلزل شد و بدجور لرزید. تا چند وقت پیش، هر وقت از اطراف اون خونه رد می‌شدم، مریضی طولانی مدت مامانم رو یادم میومد و ضربان قلبم به شدت بالا می‌رفت. حوالی امیرآباد و 16 آذر و بلوار یک جورایی برای من مثلث برمودا محسوب می‌شد که کل وجودم رو به سمت پریشونی می‌کشید، حتی خیلی شدیدتر از بحران‌های اخیر.
اما غرض از این مقدمة تاریخی اینکه چند وقت پیش از همون جا رد شدم، شگفتا که دیگه خبری از اون همه حس‌های بد نبود! نه ضربانی بالا رفت و نه یاد خاطرات بد گذشته افتادم. و حتی بعید نیست تا چند وقت آینده کینه‌ای که نسبت به عاملین دارم رو هم از یاد ببرم (هرچند اخیراً بی صدا بودن چوب خدا رو به عینه در موردشون دیدم). اگر خدا یک ویژگی مثبت توی خلق بشر قرار داده باشه، همین فراموشکار بودن اونه، همین حل شدن همه چیز با گذر زمانه، همین عادی شدن نفرت‌های قدیمیه. خدا، حتی فقط به خاطر دادن همین نعمت بزرگ هم شایستة پرستشه.

ه‍.ش. ۱۳۹۱ بهمن ۲۹, یکشنبه

اسپندنامه


هرجوری حسابش رو می‌کنم، اسفند نمی‌تونه جزو زمستون باشه. اسفند رو باید خواجه نظام الملک که فکر می‌کنم تقویم ایرانی رو طراحی کرده از زمستون جدا می‌کرد و اسمش رو می‌گذاشت پیش درآمد بهار. اسفند کلاس کارش از سرمای خشک و بی ‌روح زمستون بالاتره. انرژی اسفند و جنب و جوشش رو هیچ ماه دیگه‌ای نداره. اسفند باید طولانی‌تر می‌بود، آرامشی که با همة شلوغی‌هاش برای من داره لیاقت این رو داره که تا هرچه قدر دوست داره کش بیاد و نگرانی هم نداشته باشه. اسفند یک ماه بهشتیه، شکی درش ندارم.

پ.ن: سال 91 سال عجیبی بود، اسفندش باید سورپرایزهایی داشته باشه که 91 مردود نشه.

ه‍.ش. ۱۳۹۱ بهمن ۲۸, شنبه

امتحان از ما بر نمی‌گردد


هرچند مثل انتخابات توی جمهوری اسلامی، تقریباً هر سال یک آزمون، کنکور یا امتحانی رو تجربه کردم، اما سه تا از این امتحان‌ها به شدت برای من سرنوشت ساز و تعیین کننده بود.
اول - کنکور کارشناسی: سال 79 بود و تغییر خونه و مسابقات واترپولو و جو پخش مستقیم‌های فوتبال تلویزیون باعث شده بود که خوش‌بین‌ترین هوادارانم هم حتی به دانشگاه آزاد هم امیدی نداشته باشن. البته اخلاق من هم جوریه که دلم می‌خواد انتظار افراد از من بالا نباشه تا در صورت رسیدن به موفقیت یه جورایی باعث سورپرایز اطرافیان بشم. به هر حال خودم تمام آینده‌ام رو توی کنکور می‌دیدم، اما انصافاً به بیشتر از دانشگاه آزاد امیدواری خاصی نداشتم، چه برسه به پلی تکنیک!
دوم - کنکور ارشد: جملة بابا بعد از قبول شدن کنکور لیسانس هیچوقت از یادم نمی‌ره. روزهایی که همه در حال تبریک گفتن و اظهار شگفتی از قبول شدن من بودن، بابا در یک جملة تاریخی فرمودند: "رشتة به درد بخوری نیست، لااقل در حد لیسانس". این جمله باعث شده بود همیشه بخوام خودم رو به بابا ثابت کنم و ارشد قبول بشم. هرچند بی خیالی‌های همیشگی باعث شد نتونم بیشتر از روزی یکی دو ساعت و فقط به مدت 4 ماه وقت بذارم، اما بعد از اومدن رتبه‌ها، می‌شد حتی به انتخاب رشتة اول هم امیدوار باشم و دست آخر هم که همین شد. بعد از تموم شدن درس و وارد شدن به بازار کار، به این نتیجه رسیدم که باباها اصلاً نمی‌تونن حرف بی‌جایی بزنن. بابا‌ها محکومن به اینکه همة حرف‌هاشون درست باشه!
سوم - امروز: امتحان امروز رو سه سال پیش هم داده بودم، اما حساسیت اون زمان در حد الان نبود. یک گزینة موازی در برابر سایر برنامه‌هایی که داشتم و زیاد استرسی برای من ایجاد نکرد. اما امروز برای اولین بار استرس رو در زندگی درسی تجربه کردم. برای خودم عجیب بود که من که کنکورهای مهم‌تر رو با بی‌خیالی طی کرده بودم، چرا امروز استرسم زیاد بود. شاید چون تمام آینده از این امتحان رد می‌شه، لااقل فعلاً اینجور فکر می‌کنم. تا ده روز دیگه که نتیجه بیاد، زندگی کارمندی سابق رو عشق است.

ه‍.ش. ۱۳۹۱ بهمن ۲۷, جمعه

عید عاشق هر شبه، تقویم و ساعت نمی‌خواد


چند سالی هست که دوستانی که خون آریایی رو گذاشتن روی سرشون و بهش افتخار می‌کنن، بحث تقابل ولنتاین و سپندارمذگان رو مطرح می‌کنن و فریاد وامصیبتا سر دادن که الیوم هرگونه عشق ورزیدن در روز ولنتاین در حکم محاربه با کورش کبیره!
اینجور افراط و تفریط‌ها چیز جدیدی بین ما نیست. اگر از این نکته بگذریم که اصولاً ملت ما روزهای شادی کمی رو تجربه می‌کنن و هرکدوم از این روزها می‌تونه بهونة خوبی برای شاد بودن باشه، نکتة مهم‌تر اینه که اگر کسی انقدر برای شما ارزش داره و شما هم انقدر براش ارزشمندید که بخواین عشقتون رو بهش نشون بدید، و از اون دسته افراد هم هستید که منتظر بهونه برای این کار می‌گردید، پس چه بهتر که این فرصت دوبار برای شما مهیا شده، به جای گیر بودن در بند خون آریایی، از فرصت‌ها بهترین استفاده رو ببرید. 

ه‍.ش. ۱۳۹۱ بهمن ۲۶, پنجشنبه

هستی من


یکی از بهترین کارهایی که ممکنه یک نفر از من درخواست کنه اینه که مهمون‌های خارجیش رو ببرم و توی شهر بگردونم. در این شرایط، هم فرصت گپ و گفت با اجنبی‌ها ایجاد می‌شه و هم شاید تا حدی بتونم دید اونها رو نسبت به هم‌وطن‌های خودم عوض کنم.
پروژة اخیر شامل دو تا خانم جهانگرد فرانسوی حدود 35 ساله دارای لیسانس تاریخ بود که علیرغم اخطارهای خانواده و رسانه‌ها و وزارت خارجه و غیره تصمیم گرفته بودن به ایران سفر کنن و توی این کار هم موفق شده بودن. یک پرواز به سمت فرودگاه امام، دریافت ویزا داخل خود فرودگاه در عرض نیم ساعت و رفتن به شیراز و یزد و میبد و اصفهان و کاشان برنامه‌ای بود که در طول ده روز اقامت اونها اجرا شد. اما نکته‌هایی که به نظر من جالب اومد:
- یکبار آصفی، سخنگوی وزارت خارجه وقت که مدتی هم سفیر ایران در امارات بود توی یک برنامه زنده گفت که اتباع خارجی از طولانی بودن روند صدور ویزا برای ایران شاکی هستند و گرنه کم نیستند کسانی که بخوان بیان و از ایران دیدن کنن! این حرف جناب آصفی کمی با صدور نیم ساعتة ویزا اونهم نه در خود فرانسه، بلکه در خاک ایران متفاوته.
- ایران در حال حاظر بهترین کشور برای مسافرت خارجی هاس، با توجه به امنیت موجود، تقریبا هیچ کشوری در دنیا نیست که بشه با حداقل هزینه در مقیاس ایران تفریح کرد. برای مثال، ورونیک سقف 40 یورو رو برای هتل اعلام کرد و حدس زد که بشه یکی دو ستاره هم توی اون پیدا کنه، اما نتیجه کار اقامت توی بهترین هتل اصفهان با 5 تا ستارة البته ایرانی و همون سقف هزینه بود. دو تا معلم معمولی دبیرستان با حقوق کف معادل 2000 یورو تونسته بودن با صرف حدود یک چهارم از حقوق یک ماهشون یک مسافرت شاهانه رو به یک کشور انجام بدن. یک چهارم حقوق من چقدر می‌شه؟ شاید بتونم یکی دو روز رو باهاش توی شابدالعظیم سپری کنم!
- هیچ چیزی برای من لذت بخش‌تر از این نبود که این دوستان جهانگرد فرانسوی ایران رو نه با سیاستمدارانش، که با سینماش می‌شناختن، عاشق کیارستمی و پناهی بودن و نقدهای جالبی هم روی درباره الی و جدایی نادر از سیمین داشتن. البته شناخت اونها از پلیس امنیت اخلاقی هم به واسطة خوندن و دیدن کمیک پرسپولیس کامل بود!
- اما حسن ختام برنامه، جمله دوستان بود که علیرغم منزوی بودن ایران، از به روز بودن ظاهر و آدمهای اون به وجد اومده بودن و به دلیل جاذبه‌های توریستی زیادی که وجود داشت، تصمیم داشتن دوباره و اینبار با تعداد نفرات بیشتری برگردن.
و باز هم همون سوال همیشگی توی ذهن من، که چرا درآمد توریست ایران نباید چندین برابر درآمد نفتی باشه؟!

ه‍.ش. ۱۳۹۱ بهمن ۲۰, جمعه

کان سوخته را جان شد و آواز نیامد

هرچند بزرگی فرموده که "ز گهواره تا گور دانش بجوی"، اما این دلیل نمی‌شه که من لزوماً با تمام فرمایشات بزرگان موافق باشم. به نظر من هر آزمون و امتحانی که در جای جای دنیا برگزار می‌شه باید مثل کتاب‌های دوران کودکی، دارای گروه سنی باشه. مثلاً گفته بشه در این امتحان فقط گروه سنی "ج" می‌تونن شرکت کنن یا در فلان آزمون شخص بالای 28 سال غلط می‌کنه که ثبت نام کنه. اگر این طرح عملی می‌شد قطعا بهانه‌های لازم برای عدم معرکه گیری سر پیری هم به خوبی حاصل، و از پاره شدن نقاطی از بدن قطعاً جلوگیری می‌شد. متاسفانه اختلافات داخلی بین مسئولین باعث شده این چنین طرح‌های بنیادی مغفول بمونه!

ه‍.ش. ۱۳۹۱ بهمن ۱۶, دوشنبه

رژه

وقتی مامان و بابا که بدون شک تا ابد به گردن آدم حق دارن، تصمیم می‌گیرن برن روی اعصاب، این کار رو هم مثل بقیة کارها به خوبی از پسش بر میان. وقتی مامان میان و می‌گن فلانی یه دختر معرفی کرده برو ببینش، فقط دلم میخواد بگم عزیز من، وقتی دفعة قبل هیچ کمکی نکردین، الان به نظرتون یکم زود نیست برای این حرف؟ وقتی بابا میگن اون دفه که گفتی چقدر خوشحال شدم، آرزوم اینه که بگم خوشحالی شما یک دنیا برام ارزش داره، اما فکر کنم استثنائاً خودم اولویت اولم. وقتی می‌گن چه خانواده‌هایی زیر سر دارن، از ته دل می‌خوام بگم بهترین خانواده رو دیدین چی شد، اول دروغگو شدم و آخر هم طرف اوج شخصیت خودش رو به نمایش گذاشت. همه این‌ها رو دلم می‌خواست بگم و نگفتم. فقط و فقط به دلیل یک امید باقی مانده ... به زودی ...

ه‍.ش. ۱۳۹۱ بهمن ۱۵, یکشنبه

O+

از همون عنفوان کودکی و توی عالم کل کل‌های خواهر برادری، حتی "گروه خون" هم از دستمایه شدن در امان نمونده بود. گروه خونی "ن" Oمثبت بود و مال من Aمثبت. ن از پیشرو بودن گروه خونیش در عصر کنونی دم می‌زد و من ادعای کامل‌ترین بودن نوع خودم رو داشتم. اون به آمار جنایتکارها و اینکه گروه خونی درصد بالایی از اونا مثل منه اشاره می‌کرد و من در مقام دفاع، اون افراد رو خارج از قماش خودم طبقه بندی می‌کردم. گروه خونی من فطرت بشری رو تحت تأثیر قرار داده بود و Oمثبت یک جریان تحریف شدة فیزیولوژیکی بود. تمام این کل کل‌ها البته هیچ نتیجه خاصی نداشت، نه گروه خونی اون قابل عوض شدن بود و نه مال من.
عصر امروز برای اولین بار مجبور شدم که گواهی آزمایشگاهی برای نوع گروه خونم بگیرم و در کمال تعجب دیدم گروه خونی من هم Oمثبته! و حالا به این فکر فرو رفتم که اگر روزی برای همة باورها و مسائلی که بدون هیچ دلیل مستندی قبول کردم و حتی برای دفاع از اونها هم جنگیدم دلیل مستندی ارائه و خط بطلان بر همش بکشه، تکلیف یک عمر زندگی با اونها چی می‌شه؟ اصلاً لزومی داره انسان به چیزهایی که دقیقا به صورت شهودی قابل لمس نیست تعصب خاصی نشون بده؟ اولین کاری که کردم تماس با ن و حلالیت طلبیدن به خاطر دوران کودکی بود!

ه‍.ش. ۱۳۹۱ بهمن ۱۴, شنبه

به کجا چنین شتابان


محسن: روزی که می‌خواستی استعفا بدی بری شرکت نفت، مهندس ش (رئیس بزرگ) بهت چی گفت؟
من: ام... گفت نرو، به دردت نمی‌خوره ... یادم نیس، دو سال گذشته خب!
محسن: در مورد زن گرفتن؟
من: گفت دو هفته میری اونجا، دو هفته اینجا، با دخترای این دوره و زمونه ...، از همین چرت و پرتا
محسن: چرت و پرت؟ دختره فوق لیسانس، باباش استاد دانشگاه، خانواده دار، فامیل خودمون. داداشم اومده خونه و اون چیزی که نباید ببینه رو دیده!
من: ...

اما برای من بیشتر از اون اینکه اینجور داستان‌ها باعث بدبینی به یک گروه از جامعه بشه، بیشتر این سوال رو برام پیش میاره که اون عشق آتشین روزهای اول، چطور بعد از یکسال تبدیل به خیانت اونهم از بدترین نوعش می‌شه؟ تبدیل یک عاشقی نیم بند به یک نیمچه نفرت رو تجربه کردم، اما با این حال این حجم تغییر فاز برای خودم عجیبه.

ه‍.ش. ۱۳۹۱ بهمن ۱۲, پنجشنبه

از بهترین‌های من (4)

بذار یه چیزی رو برات روشن کنم رفیق. امید چیز خطرناکیه؛ می‌تونه یه مرد رو دیوونه کنه.

(+)

ه‍.ش. ۱۳۹۱ بهمن ۱۰, سه‌شنبه

وبلاگ نما

در راستای رسیدن تعداد مراجعین وبلاگ به 20000 بازدید، ضمن تشکر از همه دوستان آشنا و ناآشنا بابت این دستاورد عظیم! تصمیم گرفتم ده تا از پربیننده‌ترین پست‌های وبلاگ رو مرور کنم تا خاطرات زمان نوشتنش برام مجدداً زنده بشه:

10- دو قلوهای غریبه (211 بازدید)
یک کنجکاوی ساده در مورد مطالب انگلیسی داخل اینترنت در باب کارتون‌های دوران کودکی من رو به ویکی پدیا و توضیحات در مورد رمانی رسوند که "دوقلوهای افسانه‌ای" از روی اون ساخته شده بود. در حین خوندن متن، در یک لحظه تمام دنیا دور سرم چرخید و برای اولین بار در طول زندگی احساس فردی که بهش خیانت می‌شه رو درک کردم. دوقلوهای افسانه ای نه تنها خواهر برادر نبودن، بلکه هیچ نسبتی هم باهم نداشتن!

9- واژه شناسی (261 بازدید)
هرچند باید اعتراف کنم که چندان دل خوشی از اصفهان و اصفهانی‌ها و مکتب اصفهانی بودن ندارم، اما این پست و شمارة 2 اون ادای دینی بود به سرزمین مادری خودم.

8- سکس حکومتی (272 بازدید)
لذت دیدن یک پورن البته به صورت گفتاری از تلویزیون جمهوری اسلامی تجربه‌ای نیس که هر روز بشه اون رو تکرار کرد. با سپاس از جناب ازغندی برای این مطلب و تبدیل کردن لطیفه‌ها به واقعیت. نکته دیگر اینکه هنوز در اون زمان از ترس فیلتر شدگی کل فرهنگ نوشتاری زبان فارسی در زمان نوشتن واژة سکس زیر سوال می‌رفت!

7- اندر ارتباط بيكيني و اصلاح الگوي مصرف (362 بازدید)
البته عنوان زرد این مطلب رو می‌شه دلیل اصلی تعداد بازدید از اون دونست، اما به هرحال رسیدن به ریشه نامگذاری سال اصلاح الگوی مصرف اون هم در بلاد کفر و اون هم در مورد لباس مذکور برام جالب بود.

6- پرواز همای (569 بازدید)
تب پرواز همای حدود سال 88 بالا گرفته بود و نوشتن این مطلب هم باعث شد این تعداد بازدید کننده در جستجوی آهنگ‌های جناب همای روانة این وبلاگ بشن و دست خالی برگردن. من شرمنده‌ام واقعاً!

5- از بهترین های من- 3 (578 بازدید)
سریال فرندز، خاطراتش، شب‌های دیدنش، بازیگرهای دوست داشتنیش، و دیگر هیچ ...

4- شومن فوتبالی (721 بازدید)
کافیه فیروز کریمی توی تلویزیون ظاهر بشه تا صحبت‌هاش مطلب برای محافل طنز جور کنه. اما این بار چون توی مدیوم محدود شبکه اصفهان مطرح شد گستردگی خاصی نداشت و مغفول موند. البته همین پست توی وبلاگ بلاگفا حدود 3500 نفر رو به داخل وبلاگ کشوند.

3-  این روزهای 20:30 (742 بازدید)
جرقه‌های اولیة بهار عربی، بی اخلاقی‌های همیشگی ضرغامی، و زخمی که هنوز از سال 88 تا امروز خوب نشده ...

2- ز-ز و م-ز (791 بازدید)
هنوز خودم متوجه نشدم که داخل این پست چه کلمة کلیدی هست که هر روز یک سری رو وارد اینجا می‌کنه. بدون شک استحقاق این جایگاه در قوارة این مطلب نیست!

1- خسته از تکرار هر روز (793 بازدید)
فقط یک دغدغة همیشگی توی زندگی من، همین.

همین ...

ه‍.ش. ۱۳۹۱ بهمن ۸, یکشنبه

بختم ار يار شود، رختم از اينجا ببرد

یه وقتایی توی زندگی پیش میاد، انقدر در معرض هجوم سختی‌ها قرار می‌گیری که دلت می‌خواد بری توی خیابون داد بزنی که آهای، من از این آدم‌های اطرافم خسته شدم، خسته شدم انقدر خودم رو وقفشون کردم و هر وقت بهشون احتیاج داشتم زدن زیر همه چیز و رفتن. خسته شدم از کاری که مسئولیتش زیاده. خسته شدم از همه دوستی‌ها و روابطی که تعفن منفعت طلبی همه وجودش رو پر کرده. متنفرم از قضاوت‌های اس‌ام‌اسی. خسته شدم از کسایی که فقط تا وقتی حالت خوبه باهاتن و خوب نبودن‌ها رو به حساب نقطه ضعفت می‌نویسن. خسته شدم از کسایی که تکلیفشون با خودشون روشن نیست و روی زندگی من هم تأثیر می‌گذارن. حالم دیگه داره به هم می‌خوره از مملکتی که کسی سر جای خودش نیست. متنفرم از خون پاک آریایی که فقط یک سری آدم عقده‌ای اهل افراط و تفریط تحویل دنیا داده. خسته شدم از "رو" بازی کردن با آدم‌هایی که همین رو بازی کردن رو علیه خودم استفاده می‌کنن. بری وسط حوض میدون نقش جهان و فریاد بزنی که من خسته شدم از همه چی، می‌فهمی لامسب؟ ...
اما نکته مهم اینه که من به هیچ عنوان این کار رو انجام نخواهم داد. دنیا و آدم‌های توش خیلی من رو دست کم گرفتن که فکر می‌کنن با این چیزها از پا میفتم، من مرد روزهای سختم! پس بچرخ تا بچرخیم ...


پیشنهاد عنوان از پونه

ه‍.ش. ۱۳۹۱ بهمن ۴, چهارشنبه

فراغت دلدادگی

اوایل دوران لیسانس، همون زمانی که خودم از اون با عنوان دوران جاهلیت یاد می‌کنم، به شدت عاشق و شیفته کایرا نایتلی بودم. در عصری که هنوز اینترنت و یوتیوب و دانلود فیلم توی بورس نبود، امکان نداشت فیلمی از کایرا نایتلی روی پردة سینماها بره و من اون رو ندیده باشم! عکس‌ها و جلد مجلات و مصاحبه با شومن‌های مشهور و حتی بریده‌های نه چندان اخلاقی از فیلم‌ها هم که جای خود رو داشت (هرچند با دید اون زمان ایشون بسیار ماخوذ به حیا تشریف داشتن!). اواخر همون دوران، یک سی دی از تمام دستاوردهای مربوط به اون عزیز دل رایت کردم که می‌شد اون رو ثمرة یک عمر دلدادگی دونست!
اما رفتن توی نخ یک بازیگر از جنس مخالف که کاملاً دست نیافتنی و فانتزی به نظر می‌رسه، چیز عجیبی توی زندگی یک پسر هجده بیست ساله نیست. چیزی که برای خود من جالبه، تغییرات ذائقه در طول زمان و با افزایش سنه و همین مسئله بعضی اوقات به شدت من رو می‌ترسونه. الان نه تنها هیچ حسی نسبت به اون عزیز دل ندارم، بلکه خیلی دیگه از بازیگرها رو از لحاظ جلوه‌های بصری! به ایشون ترجیح می‌دم. آیا همة دلبستگی‌های من به مرور زمان کمرنگ می‌شه یا چیزای دیگه‌ای جای اونو می‌گیره؟ تا حالا که چندین بار و در چندین موقعیت مختلف این کمرنگ شدن‌ها رو در موارد تعیین کننده‌تری تجربه کردم و نه تنها از اون ناراحت نیستم، که خیلی به پیشبرد زندگیم کمک کرده. اما تکلیف دلبستگی‌هایی که آینده و مابقی عمرم رو تحت تأثیر قرار می‌ده چه خواهد بود؟ ... سی دی مذکور هنوز توی کشوی اتاقمه، شاید یک روز برای خودش پستش کردم که دور همی بخندیم!

ه‍.ش. ۱۳۹۱ بهمن ۳, سه‌شنبه

گوهربارجات (3)

فیض‌بوک پدر حریم خصوصی شماست، پرایوسی پالیسی کشکی بیش نیست!

ه‍.ش. ۱۳۹۱ بهمن ۲, دوشنبه

تن ها

هرچند شاعر به درستی فرموده که "تنها بودن یه کابوس شومه ..."، اما اصولاً از تمام خانواده‌ها انتظار می‌ره که سفرهای مادام-موسیویی در برنامه زندگی اونها نهادینه شده باشه تا فرزند خانواده بتونه سالی یکی دو هفته رو در تنهایی مطلق سپری و به بدبختی‌های خودش با فراغ بال فکر کنه. هرچند کوچکتر از اونی هستم که بتونم توصیه ای داشته باشم برای کسی، اما این بود درخواست من از تمام پدر و مادرهای عزیزتر از جان. جا داره از این فرصت هم استفاده کنم و دست پدر و مادر خودم رو ببوسم که مثل همین روزها، هرزگاهی همچین امکانی رو برای من فراهم میکن.

ه‍.ش. ۱۳۹۱ بهمن ۱, یکشنبه

منِ این روزها

هر چقدر هم که عصر عصر موهای سیخ سیخی و ریش‌های مکش مرگ ما و ابروهای نداشته و اینجور چیزها شده و ارزش‌های تصویری قدیم تبدیل به ضدارزش شده باشن، اما هنوز سیبیل احترام خودش رو حفظ کرده. هنوز به سیبیل یه چشم یک مدل ساده آرایش نگاه نمی‌شه، عموم مردم سیبیل رو یک مکتب، یک طرز تفکر و بلکه یک ایدئولوژی می‌دونن. حتی هنوز می‌شه با گرو گذاشتن سیبیل اعتبار کسب کرد، هرچی به دسته دوچرخه‌ای نزدیک‌تر، ارج و قربش هم نزد مردم بیشتر!

ه‍.ش. ۱۳۹۱ دی ۲۷, چهارشنبه

مراقب خوبیات باش

اولین بار که عنوان این مطلب رو موقع خداحافظی از دوستی شنیدم، حس خنده داری بهم دست داد. خوبی هم چیزیه که باید مراقبش باشم؟ خب خودش هست دیگه، به مراقبت من احتیاج نداره که! داره؟
اما بعد که دقیق‌تر بررسی کردم، به عمق مفهوم این جمله پی بردم. رفتار متقابل آدم‌هاست که باعث تعریف خوبی‌ها می‌شه و نه تنها هیچ دلیلی نداره که مادام العمر پایدار بمونه بلکه خیلی راحت‌تر از اونی که درست شده تخریب می‌شه.
پس شکی نیست که باید مواظب خوبی‌هام باشم، حتی بیشتر از سلامتی، که بیماری فقط خود آدم رو درگیر می‌کنه و "خوب نبودن" تمام آدم‌های اطراف به جز خودم رو.

ه‍.ش. ۱۳۹۱ دی ۲۲, جمعه

گیرم پدر تو بود فاضل

چهارم یا پنجم دبستان بودم که رفتن به کلاس زبان رو شروع کردم. "بابک" از دوستانی بود که توی اون دوره از کلاس‌ها همیشه کنار هم می‌شستیم و دوستی خوبی رو در حال و هوای همون سن شکل داده بودیم. بابک در عصر آتاری توی خونه کامپیوتر داشت و لکچرهای سر کلاسش هم همیشه در مورد بازی‌های کامپیوتری بود.
دوستی‌ها و استخر رفتن‌ها و کلاس زبان تا حدود اواخر راهنمایی ادامه داشت تا کم کم از همدیگه بی‌خبر شدیم. بعدترها شنیدم که رفته آمریکا و از اونجائیکه یه سمپادی اصیل بود، مثل بقیه گذاشتم به حساب پدیدة روزافزون فرار مغزها. این پیش زمینة ذهنی البته باعث نشد که دیشب با دیدن این خبر فکم به زمین نچسبه:
چهار ایرانی‌تبار در فهرست نشریه فوربز
دوهفته‌نامه فوربز فهرستی از افراد زیر ۳۰ سال را منتشر کرده است که به نوشته این نشریه، دنیا را تغییر خواهند داد.
این فهرست که به ۳۰ زیر ۳۰ مشهور است، در بخش‌های پانزده‌گانه‌ای چون رسانه، هنر، انرژی، اقتصاد، ورزش، فناوری و مواردی دیگر تقسیم و در هر کدام از این دسته‌ها ۳۰ نفر فرد تأثیرگذار همراه با زندگینامه‌ای کوتاه معرفی شده‌اند.
در فهرست بخش فناوری نام چهار ایرانی‌تبار زیر ۳۰ سال به چشم می‌خورد.
3- بابک پهلوان
او با ۲۹ سال سن مدیرعامل اجرایی شرکت Clever Sense است. او به ایجاد برنامه Arthur کمک کرد. یک برنامه ویژه گوشی‌های آیفون که به کاربران برای یافتن غذاخوری‌ها و کافه‌های مورد علاقه‌شان یاری می‌رساند.
او در سال ۲۰۱۱ به گوگل پیوست تا به پیشرفت پروژه Google Place کمک کند. این سرویس گوگل هم برای یافتن مکان‌های مورد علاقه کاربران طراحی شده است.
او در حال حاضر سرپرست نرم‌افزار آمار گوگل یا Google Analytics است.
خلاصه درسته که از اسب افتادیم، اما توی دوران اوجمون همچین دوستانی هم داشتیم!

عنوان پست: نظر خواننده پس از مطالعة این مطلب!

ه‍.ش. ۱۳۹۱ دی ۲۱, پنجشنبه

مرد فین

استعداد ذاتی نسل من در ساختن اسطوره‌های پوشالی به حدی بوده که به هر موفقیت تاریخی بدبین شده باشم. از کورش کبیر گرفته تا خون عاریایی و دکتر حسابی و بقیه، همه بیشتر در نظر من کاریکاتورهای بزرگنمایی شده از شخصیت‌های موفقی هستن که به خاطر سرخوردگی‌های معاصر، به شدت بزرگ‌تر از واقعیت به تصویر کشیده شدن.
اما قضیة امیرکبیر کمی متفاوته. هنوز تعصبی که روی اسم این شخص دارم، و دلیلش هم کاملاً مشخصه، باعث نشده تا به دنبال انکار سجایای اخلاقیش دست به مطالعه و تحقیق سطحی بزنم. کاری که در مورد سایرین به راحتی انجام شد.
 

وقتی وطن به خون خودش تشنه می‌شود
 عشق است اگر نصیب رگم دشنه می‌شود
 خون مرا بریز به رگ‌های میهنم
هرگز به حرمت وطنم دم نمی‌زنم

ه‍.ش. ۱۳۹۱ دی ۱۸, دوشنبه

تولدی دیگر

الان که بر می‌گردم به یک سال گذشته نگاه می‌کنم، می‌بینم به صورت متناوب حالم خوب نبوده. بعضی از دلایل این بد بودن‌ها برمی‌گرده به تصمیماتی که خودم برای زندگیم گرفتم و خیلی از اونها هم به تصمیماتی که بقیه برای من گرفتن و حتی من رو لایق این ندونستن که دلیلی برای این کارها و تصمیمات ارائه بدن! اما چیزی که مسلمه اینه که دو روز زندگی هم اگر بخواد به بد بودن بگذره که دیگه چیزی از اون باقی نخواهد موند. تجربیات این یک سال به جای خود، با ارزش و شاید حتی ناب؛ اما با تمام احترام به این یک سال، باید اون رو از تقویم زندگیم حذف کنم. روزهای بین بهمن 1390 تا دی 1391 (کارای خدا میشه سال 2012!) برای من حکم اون لحظات قبل از تحویل سال توی روز یکم فروردین رو داره که جزو جایی حساب نمی‌شه. یا شاید مثل لحظاتی از زندگی که انسان ممکنه کما رو تجربه کنه اما بعدترها چیزی ازش به یاد نمیاره.
از موفق شدن توی این کار اطلاع دقیقی ندارم، حتی نمی‌دونم ارتباطم با آدم‌های این یک سال رو می‌تونم شیفت بدم به حالتی که قبل از اون داشتم یا نه، اما چیزی که برای خودم مهمه اینه که زندگی در جریانه و برنامه‌های آتی قطعاً مستقل از این بازة خاص خواهد بود.
سلام به همون زندگی قبلی که "تعقل" در تک تک تصمیماتم دخالت مستقیم می‌کرد و خداحافظ به حرکات "خرکی"‌ای که عقل از همون اول زیر حکم اون مهر عدم موفقیت زده بود اما یه حسی می‌گفت باید انجام بشه. و نهایتاً سلام دوباره به یک زندگی "علی" وار، دقیقا همون چیزی که به درست یا غلط همه علی رو با اون می‌شناسن.

ه‍.ش. ۱۳۹۱ دی ۱۷, یکشنبه

لیلیِ منم رفت ...

مونا می‌گه: مدتیه اون علی ِ تیکه بنداز ِ توی دانشگاه نیسی

و علی فقط تونست لبخندی از نوع کمی تلخ تحویل بده، اما دلش می‌خواست بگه تنها دلیلش اینه که اجرا کردن دستورالعمل زیر رو بلد نبود/نیست/نخواهد بود!

"از همین می‌ترسم. به یه چیزی یا کسی عادت می‌کنی، اونوقت اون چیز یا اون کس قالت می‌گذاره. اون وقت دیگه چیزی برات باقی نمی‌مونه! می‌فهمی چی می‌خوام بگم؟ اونهایی رو که می‌گذارن و می‌رن رو دوست ندارم. اینه که اول خودم می‌گذارم می‌رم. این جوری خاطر جمع تره."
 
خداحافظ گاری کوپر
رومن گاری

مرتبط: سینا حجازی - لیلی (بشنوید)

ه‍.ش. ۱۳۹۱ دی ۱۵, جمعه

پازل هیجان

بعضی از چیزا هست توی این مملکت، که وقتی از دور بهش نگاه می‌کنی و تصمیم می‌گیری بری سراغش به نظر میاد هیچ مشکلی نداره، اما وقتی باهاش درگیر می‌شی می‌بینی که قضیه خیلی هم امنیته حتی! یکی از این موارد خیلی ساده خرید پازل‌های خارجیه. نکته اول که در مراجعه به همه فروشگاه‌ها مشاهده خواهید کرد اینه که پرترة خانم‌ها حتی اگر دارای لباس پوشیده هم باشن یافت نمی‌شه. دلیل این مسئله هم خیلی ساده‌س و به ادارة اماکن مربوط می‌شه. البته شما کافیه کمی با فروشنده گرم بگیرین و اعلام کنین دنبال طرح‌های "قشنگ‌تر" از چندتا منظره و برج ایفل و اینا هستین که در این حالت فروشنده به صورت تیپیکال و خیلی ملو نگاهی به چپ و راست بیرون مغازه می‌کنه، کرکره‌ها رو تا نصفه پایین می‌کشه و زیر نور چندتا شمع و با ترس و لرز چندتا طرح از پستوی مغازه در میاره و به شما نشون می‌ده (قاعدتاً با مقدارکمی! بزرگنمایی).
هرچند این طرح‌های ممنوعه به خودی خود انصافاً قشنگ و چشم نواز هستن، اما مشکل از جایی شروع می‌شه که یک طرح اینترنتی چشم شما رو گرفته باشه و در به در دنبال اون باشید اما به دلیل داشتن "جنبه‌های جنسی" که به نقاشی از یک بوسه عاشقانه اطلاق می‌شه! ورود و انبار کردن و فروش و حتی خرید هم جرم محسوب بشه.
در اینجور مواقع شما نباید از بازار عادی امیدی به کمک داشته باشید و مجبور به ورود به بازار زیرزمینی هستید. توی این بازار که معمولاً به صورت اینترنتی و یا چمدانی اداره می‌شه شما می‌تونید سفارش خرید هر مدل و طرحی رو به فروشنده بدید حتی اگر واقعاً مشکلات اخلاقی توی تصاویرش وجود داشته باشه! در صورتیکه پازل مورد نظر شما در انبار خانگی طرف موجود باشه امید این هست که بعد از واریز مبلغ مربوطه، فروشنده غیبش نزنه، جنس درست رو تحویل بگیرید و در صورت ارسال پستی ایده‌آل، به مناسبت مورد نظر برسونید. و البته لازم به ذکر نیست که قیمت تمام شده در این حالت حدود دو برابر قیمت جهانی اون خواهد بود. برآورده نشدن هرکدوم از این پیش شرط‌ها شما رو مجبور خواهد کرد که به دنبال هدیة دیگری بگردید و یا لااقل طرح رو عوض کنید.
خریدن پازل هم مثل تمام فعالیت‌های روزمرة دیگه در داخل کشور هیجان خاص خودش رو داره که باعث می‌شه زندگی از یکنواختی خارج بشه. هیجانی که بلاد کفر از اون بی‌بهره‌ان و همین باعث می‌شه یک زندگی سرد و کسل کننده رو تجربه کنن!

طرحی که چشم من رو گرفت

سه تا از معتبرترین تولید کنندگان پازل دنیا:
Free counter and web stats