‏نمایش پست‌ها با برچسب اعتراف. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب اعتراف. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۴ آبان ۱۱, دوشنبه

زنهار

دلم می‌خواست حالا حتی از نزدیک و به قول امروزیا فیس تو فیس هم اگه امکانش نیست، زنگ بزنم و با همون صدای سردم بهش بگم مبارکه دختر! چه بی خبر! به اندازه قداست دوستیمون که فقط خدا می‌دونه چقدره برات خوشحالم.
دلم می‌خواست بهش بگم مدیونتم، زندگی الانم رو مدیون چیزهایی هستم که تو بهم یاد دادی و حلالیت بخوام برای بدی‌هایی که بهش کردم.
دلم می‌خواست ...
.
.
.
اما فقط نوشتم خیلی مبارک باشه. هنوز شاید برداشت خوبی از چیزهایی که من دلم می‌خواست نشه!

۱۳۹۲ اسفند ۵, دوشنبه

مهندسی ویترین زیبایی دارد (داشت)

یکی از این شومن‌های دوزاری و سبک رو دعوت کرده بودن برای همایش روز مهندس تا بلکه با جُک‌های قدیمی و سخیفش بتونه یکی دو ساعت فکر مخاطبینش رو از مشکلات زندگی راحت کنه. وقتی شومن مربوطه سوار ماشین چند صد میلیونیش شد و رفت، توی پارکینگِ پر از ماشین سالن همایش تقریباً فقط پراید موند. دوست شومن حتماً موقع ورود به پارکینگ پوزخندی زده و به حال این قشر دلسوزی مبسوطی به عمل آورده!

۱۳۹۲ مرداد ۲۴, پنجشنبه

چرکِ طلایی


اخطار: این یک پست حسودانه است!
هرچند تقریباً می‌تونم به جرأت بگم هیچوقت حس خود عن پنداری نداشتم، اما با خودم که تعارف ندارم؛ همیشه از خیلی از دوستان دور و بری توی درس و مشق بالاتر بودم. البته دو گروه از این قاعده مستثنا بودن که گروه اول توی کنکور یا دانشگاه همیشه رتبه‌های تک رقمی می‌شدن و عملاً از دسترس من خارج، و گروه دوم هم‌سطح‌های خودم بودن و رقابت تنگاتنگ بعضی اوقات اونها رو بالاتر می‌برد و بعضی اوقات من رو.
اگر این دو گروه کنار گذاشته بشن، بقیه با اختلاف‌های متفاوتی پایین‌تر از من قرار می‌گرفتن. اما حالا که به همین دسته نگاه می‌کنم، شرایط تحصیلی اکثریت قریب به اتفاق اونها از من بهتره. چه سری در این چرخش شگرف می‌تواند نهفته باشه؟!؟
البته بحث در مورد پاسخ سوال فوق از حوصلة این مکان خارجه، اما جواب تستی و تک کلمه‌ای اون تنها یک چیز است و آن "پول". هرچند خیلی بی‌معرفتی خواهد بود اگر تمام مشکلات به گردن این دوست عزیز انداخته بشه، اما از همون دوران کودکی "پول" به عنوان یک ترمز عمل می‌کرد. از تلاش بیش از حد برای قبول شدن در مدارس نمونه مردمی، تلاش برای رفتن به دانشگاه دولتی یا دورة روزانه، عدم امکان ادامه تحصیل در مقطع فوق لیسانس دانشگاه‌های خارجه به دلیل عدم ساپورت مالی، عدم شرکت در کنفرانس‌ها و انتخاب تقریبی کارها بر اساس مبلغ دریافتی گرفته، تا همین مورد اخیر گرفتن پذیرش دکترای فول فاند از کانادا و رد اون به خاطر عدم کافی بودن برای زندگی دو نفر، همه و همه از جمله مواردیست که شاید اراده و تلاش و همت خودم هم توی اون نقش داشته، اما با مقایسه با دوستانی که روزگاری قبول شدن در رشتة آبیاری گیاهان دریایی دارغوزآباد هم براشون آرزویی دست نیافتنی بود و الان به لطف فایننشیال ساپورت پدرجان در فلان یونیورسیتی ینگه دنیا در حال گذران روزگار هستن متهمی غیر از همون متهم ردیف اول باقی نمی‌گذاره.
سی سال با این درد ساختیم، بقیه‌ش رو هم می‌سازیم. به قول هیچکس "دلیل گردش زمین نیس جاذبه، پوله که زمینو می‌چرخونه، جالبه!". ما که نداریم، ما که در این مرز پرگهر کارمندیم و حقوق بگیر، ما که ادعای تخصص توی کارهایی داریم که در این چاردیواری دوزار هم براش پول نمی‌دن، نمی‌چرخیم نتیجتاً!
آدم حسودی هستم؟ نمی‌تونم موفقیت بقیه رو ببینم؟ برای خودم هم نمی‌تونم دردِ دل کنم؟ اینجا اگه به درد خالی کردن خود آدم نخوره، به درد هیچی نخواهد خورد.

۱۳۹۱ بهمن ۴, چهارشنبه

فراغت دلدادگی

اوایل دوران لیسانس، همون زمانی که خودم از اون با عنوان دوران جاهلیت یاد می‌کنم، به شدت عاشق و شیفته کایرا نایتلی بودم. در عصری که هنوز اینترنت و یوتیوب و دانلود فیلم توی بورس نبود، امکان نداشت فیلمی از کایرا نایتلی روی پردة سینماها بره و من اون رو ندیده باشم! عکس‌ها و جلد مجلات و مصاحبه با شومن‌های مشهور و حتی بریده‌های نه چندان اخلاقی از فیلم‌ها هم که جای خود رو داشت (هرچند با دید اون زمان ایشون بسیار ماخوذ به حیا تشریف داشتن!). اواخر همون دوران، یک سی دی از تمام دستاوردهای مربوط به اون عزیز دل رایت کردم که می‌شد اون رو ثمرة یک عمر دلدادگی دونست!
اما رفتن توی نخ یک بازیگر از جنس مخالف که کاملاً دست نیافتنی و فانتزی به نظر می‌رسه، چیز عجیبی توی زندگی یک پسر هجده بیست ساله نیست. چیزی که برای خود من جالبه، تغییرات ذائقه در طول زمان و با افزایش سنه و همین مسئله بعضی اوقات به شدت من رو می‌ترسونه. الان نه تنها هیچ حسی نسبت به اون عزیز دل ندارم، بلکه خیلی دیگه از بازیگرها رو از لحاظ جلوه‌های بصری! به ایشون ترجیح می‌دم. آیا همة دلبستگی‌های من به مرور زمان کمرنگ می‌شه یا چیزای دیگه‌ای جای اونو می‌گیره؟ تا حالا که چندین بار و در چندین موقعیت مختلف این کمرنگ شدن‌ها رو در موارد تعیین کننده‌تری تجربه کردم و نه تنها از اون ناراحت نیستم، که خیلی به پیشبرد زندگیم کمک کرده. اما تکلیف دلبستگی‌هایی که آینده و مابقی عمرم رو تحت تأثیر قرار می‌ده چه خواهد بود؟ ... سی دی مذکور هنوز توی کشوی اتاقمه، شاید یک روز برای خودش پستش کردم که دور همی بخندیم!

۱۳۹۱ دی ۱۷, یکشنبه

لیلیِ منم رفت ...

مونا می‌گه: مدتیه اون علی ِ تیکه بنداز ِ توی دانشگاه نیسی

و علی فقط تونست لبخندی از نوع کمی تلخ تحویل بده، اما دلش می‌خواست بگه تنها دلیلش اینه که اجرا کردن دستورالعمل زیر رو بلد نبود/نیست/نخواهد بود!

"از همین می‌ترسم. به یه چیزی یا کسی عادت می‌کنی، اونوقت اون چیز یا اون کس قالت می‌گذاره. اون وقت دیگه چیزی برات باقی نمی‌مونه! می‌فهمی چی می‌خوام بگم؟ اونهایی رو که می‌گذارن و می‌رن رو دوست ندارم. اینه که اول خودم می‌گذارم می‌رم. این جوری خاطر جمع تره."
 
خداحافظ گاری کوپر
رومن گاری

مرتبط: سینا حجازی - لیلی (بشنوید)

۱۳۹۱ آذر ۹, پنجشنبه

برای سرو

فکر می‌کنم حدود 5 ماه پیش بود که اوج فکر کردن و شب نخوابیدن‌ها رو تجربه می‌کردم و دوستان خوبی اطرافم بودن که می‌شد ازشون مشاوره خواست و از تجربیاتشون استفاده کرد. همون موقع‌ها بود که سرو این مطلب خواندنی رو برای من توی وبلاگش نوشت و بهم گفت که هر "نشدی" لزوماً به معنای شکست نیست و در مقابل هر "شدنی" هم نمی تونه پیروزی باشه. فقط مهم اینه که بتونیم "نشدن"‌ها رو نه با توجیه‌های احساسی، که با منطق و عقل تفسیر کنیم و ببینیم آیا واقعاً می‌شه اون رو توی دستة پیروزی‌ها جا داد یا نه.
حالا با گذشت این همه مدت و فراز و نشیب‌های زیاد، می‌تونم به سرو بگم که منم بالاخره تونستم وارد کاری بشم که اولش از اون می‌ترسیدم و احتمال بالای شکست می‌دادم، با قدرت هم وارد شدم و تلاش کردم با چنگ و دندون هم نگهش ندارم و حتی خیلی از جاها غرورم رو زیر پاهام له کردم. اما نشد، به هر دلیلی که داشت نشد و حالا هم جز یک پیکر نیمه جون در حال احتضار که دکترها ازش قطع امید کردن از اون چیزی باقی نمونده. اعتراف می‌کنم که به سنت همیشگیم، بین راه گاهی از نشدنش هم مضطرب شدم و ساده لوحانه این اضطرابم رو با کسی که قرار بود همه چیز من رو بدونه مطرح کردم بدون اینکه به قول "اون" ظاهر این حس بد رو آرایش کنم که توی ذوق نزنه.  زیاد اصرار نکن که اون جریان رو توی پیروزی یا شکست‌هام طبقه بندی کنم، که هنوز دلیل منطقی برای نشدنش پیدا نکردم، اما این رو بدون که فهمیدن شرایط، سطح یک رابطه، دلیل تمام شدن اون و حتی اینکه آیا طرفت تکلیفش با خودش مشخص شده یا نه بزرگترین نعمت توی پیش رفتن یک رابطه‌س که من ازش محروم بودم. بدون که بزرگترین عذاب، روشن و خاموش شدن مکرر چراغ رابطه‌س که کل وجودت رو می‌سوزونه. بدون این که فقط احساس کنی چراغ دوباره روشن شده نابودت می‌کنه و بدترین حس تعلیق ممکن رو برات به جا می‌گذاره. حالا خیلی راحت می‌تونم تمام این محرومیت‌ها و حتی گرفتن حس متقابل از طرفم برای احتمال شروع مجدد رو بگذارم به حساب بلاهت و بی‌تجربگی خودم و یک روزی مثل اون قسمت از پلنگ صورتی یک چکش بردارم و اون چراغ خیالی رو خورد کنم و از ته دل بهش بخندم. آره، من به حرف تو اعتقاد کامل دارم که از همه چیز میشه عبور کرد، حتی اگر در بدترین حالت به آدم حس شکست بده. حتی اگر بدونی بعد از اون دیگه خبری نیست. حتی اگر درک کرده باشی که این عبور ناشی از یک سری رفتار بچگانه از هر دو طرف و یک سلسله جبال مرتفع از سوء برداشت‌هاست. همه چیز محکوم به تمام شدنه.

از ولایت خودتون برام دعا کن که گویا خدا اونطرفا بیشتر آفتابی میشه!

۱۳۹۱ مهر ۱۸, سه‌شنبه

تاریخ نگار (بخش ششم - پایانی)

... از همون زمانی که پیشنهاد رفتن به مشاور مطرح شد، رابطة دو طرفه هم رو به سردی رفت. هرزگاهی با یه اس ام اس یا تلفن سعی داشتم قضاوتم رو زیر سوال ببرم، اما هر کدوم از اون‌ها نوید پایان زود هنگام رابطه رو می‌داد. به هر حال بعد از جلسة اول، نوبت به آزمون شخصیت رسید. آزمون استاندارد بین المللی شامل 240 سوال پنج گزینه‌ای در مورد نحوة برخورد آدم به اتفاقات پیش اومده در زندگی که نمرة منفی هم نداشت! جالب این بود که بعضی از سوال‌ها در جاهای مختلف به همون شکل و یا با فرم جدید تکرار شده بود تا امکان پاسخ دادن اشتباه به حداقل برسه. یک هفته بعد، مشاور از همون پشت میزش داشت نتایج رو برای ما آنالیز می‌کرد: "نظم درونی تو بیشتره، هر دو در مقابل تجربة جدید موضع می‌گیرین، استرس تو کمتره، برون گرایی تو متوسطه اما بهار برون گراست". و در ادامه "اختلاف خاصی دیده نمی‌شه که مشکل ساز باشه".
نتایجی که در مورد من گفت به طرز جالبی منطبق بر شخصیت خودم بود و همین باعث شد به کلیت تست هم خوشبین باشم. همونجا، "موضع گیری در برابر تجربة جدید" رو "عدم گذشت در برابر اختلاف نظر" تعبیر کردم که خودم هم در طول مدت رابطه به اون نتیجه رسیده بودم. بهار نظرات مخالف رو سخت قبول می‌کرد و دوست داشت همه چیز همون باشه که خودش می‌گه. از دکتر نحوة افزایش گذشت درون خود و طرف مقابل رو پرسیدم و اون گفت کاملاً اکتسابیه و بستگی به خود فرد داره.
بعد از تموم شدن جلسه، اولین سوال بهار جالب بود: "چقدر فکر می‌کنی نتایج درسته؟" و جواب من هم که مشخص بود: "لااقل در مورد خودم می‌دونم درست بود". "اما استرس تو زیاده، نمی‌تونی روی اعصابت کنترل داشته باشی" بهار این رو گفت و تعجب من رو بر انگیخت!. "تو فلان روز اصلاً حرف نزدی، پات رو خیلی تکون می‌دادی، کاملاً عصبی بودی". برام جالب بود که یه سری از خصوصیات من که از نظر خیلی از آدما می‌تونه مثبت باشه، از طرف بهار تعبیر به عصبی بودن شده بود. "آره، من خیلی از جاها بیشتر گوش می‌کنم، تکون دادن پاهام هم شاید عامل عصبی داشته باشه، اما نشونة عصبی بودن نیس، یه جورایی شاید یه حرکت برای آروم شدن ضعفی که همیشه از بچگیم توی پاهام احساس می‌کردم و با حرکت آرامش می‌گرفت". دیگه کاملاً خسته شده بودم از توجیه شخصیت خودم و اینکه اثبات کنم اون چیزی که توی این مدت کوتاه و مصداقی اون از من درک کرده درست نیست.
دو روز بعد، پنجشنبه 6 مهر، ساعت 8 شب بهار از لازمة وجود دروغ سنج توی انجام تست حرف زد و ضربه آخر رو با موفقیت به رابطه‌ای که لااقل برای من با پیش فرض صداقت پیش رفته بود زد. صحبت‌های بعدی بیشتر حالت کلیشه‌ای داشت که تا آخر مثل دو تا دوست می‌مونیم و آرزوی زندگی خوب برای هم کردیم و داستان سینوسی و 8 ماهة من و بهار به نقطة صفر رسید.
هشت ماه پر فراز و نشیب، پر از احساسات متناقض، سوء تفاهم، محبت، دلخوری، دوستی و حتی عشق در حالی تموم شد که بزرگترین تجربه رو برای من داشت. تجربة اینکه، کنترل رابطه باید در اختیار خود آدم باشه، روند همونطوری باید باشه که خود آدم فکر می‌کنه، غرور آدم جایی نباید خرد بشه، در صورتی که طرف مقابل اصرار بر قضاوت اشتباه داشت، اصرار بر ترمیم افکار اون نکرد، وارد رابطه‌ای نشد که جریان احساسات از یک طرف سنگینی می‌کنه و اینکه اگر کسی انقدر غُد (؟) بود که حتی نتایج یک تست (به ظاهر) استاندارد رو برای پافشاری روی حرف خودش زیر سوال برد، ممکنه تمام حرف های قبل و بعدش رو در مواقع حساس زیر سوال ببره.

... و البته اینکه علی یک طرفه به قاضی رفته بود ...

تموم شد!
 

۱۳۹۱ مهر ۱۷, دوشنبه

تاریخ نگار (بخش پنجم)

... رستوران زاگرس روی دامنة کوه صفه جنوب شهر اصفهان قرار داره. در حالت عادی با دیدن کل شهر در یک قاب، یک تصویر رویایی رو میشه از اون بالا دید، حالا فرض بفرمائید که با کسی که دوستش دارین تشریف ببرین اونجا. برآیند اون شب، یک شب خاطره ساز بود. حرف‌ها با دلخوری اون از حس‌های غیر عادی من شروع شد و اینکه انتظار نداره من به عنوان یک مرد از این اخلاق‌ها داشته باشم. یادم نمیاد اون موقع بهش چی گفتم، اما حالا که بیشتر به اطراف نگاه می‌کنم می‌بینم وابستگی عاطفی یکی از ویژگی‌های جدا نشدنیه اکثریت مردهاس و کسی هم نمی‌تونه اون رو کتمان کنه. اگه این نبود که خیلی از ترانه‌ها و فیلم‌ها اصلاً ساخته نمی‌شد. بعد از اینکه حرف در مورد دلخوری‌ها تموم شد، دنیا هم بهم خندید. نمی‌دونم اوج سرخوشی من توی ظاهرم تاثیری داشت یا نه، اما اگر می‌داشت شاید اطرافیان به عقلم شک می‌کردن. اصلا دلم نمی‌خواست اون شب تموم بشه، اما چه فایده که لحظات سرخوشی آدم عمرشون خیلی کوتاهه و سریع دوست دارن که به آخر برسن. اون چهارشنبة رویایی تموم شد و آرامشی که به من داد رو هیچوقت فراموش نمی‌کنم.
تا اینکه بازهم جمعه اومد. گویا قراره تقدیر من فقط توی روزهای جمعه رقم بخوره. زنگ زد و با صدای سردی گفت که بهتره اینجور رابطه‌ها ادامه پیدا نکنه، بهتره عاقلانه‌تر بریم جلو و روی اختلافات بیشتر تمرکز کنیم. مثل همیشه هنوز متوجه نشدم چرا اختلافات حتماً باید در یک محیط خشک و بی‌روح بررسی بشه، اما بازهم مثل همیشه قبول کردم که هر کاری اون می گه انجام بدیم. "بریم پیش مشاور، شخصیتامون خیلی فرق داره!". بگذریم که من کما فی السابق حرف آخر رو زدم و "چشم" گفتم! اما اون حس درونی حالا دیگه خیلی شدید شده بود: "بهار هنوز تکلیفش با خودش روشن نیس، نمی‌دونه از یه رابطه چی می‌خواد و به خاطر همینه که این روند انقدر سینوسی داره دنبال می‌شه". بازهم تصمیم گرفتم به پیشگویی‌های درونی گوش ندم و علیرغم اینکه هنوز خیلی حرف برای زدن مونده بود تا بشه به شناخت نسبتاً کاملی رسید، رفتیم پیش مشاور.
مشاور چندتا سوال کرد و مقداری هم بالای منبر رفت و در آخر گفت که باید یک تست شخصیت بدین تا بررسی دقیق‌تری انجام بشه. به دلیل اینکه تأکیدهای لحظه به لحظة بهار بر وجود اختلافات بنیادی، این مسئله رو در خود من هم نهادینه کرده بود و به وجود تضادهای شخصیتی ایمان پیدا کرده بودم، نتیجه تست به شدت برای خودم تعجب آور بود ...

ادامه دارد ...


۱۳۹۱ مهر ۱۶, یکشنبه

تاریخ نگار (بخش چهارم)

... البته در راستای عاقلانه بودن تمام کارهام (و یا لااقل عاقلانه نما بودن) اصلاً اینطور نبود که تصمیماتم لحظه‌ای باشه. چند شب قبل در ادامه صحبت‌های دوستانه‌ای که با هم داشتیم، از حال بدش گفت و شروع کرد به درد و دل کردن و بعد از اینکه تنها کاری که از دستم بر اومد گوش کردن بود، کلی تشکر کرد و از مهربون بودنم گفت و اینکه ظاهرم نشون نمی‌ده. حرفای قشنگی بود. شاید هر کس می‌شنید در مورد خودش کلی خر کیف می‌شد. مخصوصا از کسی که به هر حال احساسی بهش داشته. اما برای من ویران کننده بود. نمی‌دونم چرا، اما از داخل فرو ریختم. می‌تونه دلیلش همون نرسیدن به دلیل "نه" گفتن یکی دو ماه قبلش باشه. جمعة همون هفته تصمیمم رو گرفتم. صورت مسئله باید پاک می‌شد تا بلکه حال من به حالت عادی برگرده و پاک شدن صورت مسئله یعنی قطع تمام ارتباط های هرچند کم با طرف!
به هر حال انجام شد، با هر سختی و مشکلی که داشت به انجام رسید و نکتة جالب انتظار عجیبی بود که من داشتم و این بود که اون خودش نبودن من رو متوجه بشه و سراغم رو بگیره. یکی دو هفته که گذشت فهمیدم خیلی آدم ساده‌ای هستم و انتظارات عجیب و غریبی از بقیه دارم. سطح دوستی ما در اون حد نبود که غیب شدن من توی چشم بزنه و در نتیجه به ساده لوح بودن خودم هم خندیدم و هم تاسف خوردم.
یک ماه گذشت، در واقع چون چاره‌ای نداشت گذشت، وگرنه زمان توی تک تک لحظاتش متوقف بود. یک شب که مثل عادت همیشگی گوشة اتاق دراز کشیده بودم و وبگردی می کردم، یک پنجرة اوو یهو باز شد:
Instant message from Bahar
رنگ زرد قشنگ اون پنجره با حس نا خوشایندی که بهش توی این مدت پیدا کرده بودم خنثی شد. دوباره دلم ریخت. اصلاً ایده‌ای نداشتم چی باید بگم و درست هم یادم نیست چی گفتم. فقط می‌دونم که وقتی قضیه رو فهمید تعجب کرد، خیلی هم تعجب کرد یا حداقل اینطور نشون داد. گفت باید بیشتر فکر کنه و من گفتم این کار من برای برگشت نبوده که اگه اینطور می‌بود روش بهتری رو انتخاب می‌کردم، نه اینکه مثل بچه‌های 5 ساله قهر کنم. و اون باز جواب داد که باید فکر کنه و اینبار دقیق‌تر.
اتفاقات بعدی خیلی توی ذهنم با جزئیات باقی نمونده. یکی دو بار بیرون رفتن دو نفره، صحبت از دغدغه‌هایی که من داشتم و پیش فرض من بود برای عدم موفقیت این رابطه، و حرف‌های اون که دغدغه‌های من مشکل ساز نخواهد بود. زندگی در مجموع قشنگ‌تر شده بود. با تمام فراز و نشیب‌هایی که داشتیم و دلخوری‌هایی که وسط راه پیش میومد سر اختلاف نظرات جزئی، اما می‌تونستم آینده‌ای رو توی اون رابطه ببینم. شبی که اولین بار بهم گفت دوستم داره رو بعید می دونم بتونم به همین راحتی‌ها از یاد ببرم. ارتفاعم از سطح زمین به حدی بود که بشه خودم رو از همه دنیا خوشبخت‌تر بدونم.
حالا دیگه همه خبردار شده بودن. با اینکه خانواده‌اش جریان رو می‌دونستن و اون مشکلی با بیرون اومدن نداشت، اما اولین جرقه‌های مشکل من همونجا زده شد. بیرون رفتن دو نفری اولویت اون نبود. برنامه‌ای نباید به هم می‌خورد تا اون بتونه وقتش رو با من صرف کنه. و همونجا بود که این مسئله روی اعصاب من رژه می‌رفت. حس‌های عجیب غریب بازیچه شدن، یا آویزون بودن، یا کسی که قراره مدتی توی حاشیه باشه و بعد ممکنه نباشه، احساس‌هایی نبود که بشه راحت تحمل کرد. اما با حرفای اون و کار کردن روی خودم سعی می‌کردم اونها رو ندید بگیرم.
اوضاع همونجور می‌گذشت تا اینکه یک روز قرار گذاشتیم برای صحبت‌های جدی‌تر، و البته لازم به ذکر نیست که چقدر تلاش کردم تا همچین قراری رو بتونم تنظیم کنم! همون قرار شد نقطة عطف یه رابطه‌ای که هنوز عمر چندانی ازش نمی‌گذشت...

ادامه دارد...

۱۳۹۱ مهر ۱۳, پنجشنبه

تاریخ نگار (بخش اول)

یکی دو سال اول دوران لیسانس، به خاطر تحولی که توی سبک زندگیم به وجود اومده بود، زیاد اهل برو بیا نبودم. اگه بخوام دقیق‌تر بگم این روند از آخر ترم اول شروع به تعدیل شدن کرد. مجید و امیر و حسین و کامبیز شدن رفیقای راه برگشت تا خونه و همین‌ها یه اکیپ رو تشکیل دادن که می‌شد هرزگاهی باهاشون بیرون رفت و تفریحاتی داشت. سال‌های آخر وضع خیلی بهتر شد. تعداد برو بچه‌ها بیشتر شد و کسایی که اولا خودشون رو می گرفتن و افت کلاس بود براشون که با ما بیان بیرون هم به جمع اضافه شدن. روز گودبای پارتی حسین و رضا، تعداد شده بود حدود 15 نفر. یه جمع خوب که می‌شد روی تک تکشون حساب کرد و مطمئن بود اگه مشکلی پیش بیاد کنارت هستن و هر کمکی ازشون بر بیاد انجام میدن.
دورة لیسانس و بیرون رفتن‌های تک جنسیتی که تموم شد، وضعیت هم عوض شد. بچه‌ها یکی یکی رفتن اونور آب و به جای اون روابط با جنس مخالف راحت‌تر شد. حالا یه جمع خوب توی دانشگاه تهران داشتیم، یه اکیپ بازمانده از پلی تکنیک، و یه سری بچه با معرفت خوابگاهی که تنها بودن رو تقریبا از بین می‌برد. تازه به این جمع دوستای گذری و وبلاگی و همکارا رو هم می‌شد گاهی اضافه کرد.
با تموم شدن دوره فوق لیسانس و دیپورت شدن به اصفهان، تقریبا تمام روابط از بین رفت. قبل از رفتن به خدمت مقدس به هر بهونه‌ای بود خودم رو می‌گذاشتم تهران و دیدارها رو تازه می‌کردم. هنوز خیلی از دوستان ترک وطن نکرده بودن و زنده شدن خاطرات بهونة خوبی بود برای مسافرت‌های گاه و بی گاه به شهری که همه خاطراتم اونجاس.
سربازی شروع شد. اسفند 88. حدود سه ماه هم بیشتر طول نکشید. اما توی این سه ماه اتفاقات زیادی افتاد. خیلی از دوستان دیگه قابل دسترسی نبودن و احتیاج به پاسپورت و پول بود تا بشه دیدشون. پذیرش دکترا که تقریبا قطعی بود منهدم شد و من موندم توی شهری که توش به دنیا اومده بودم اما کسی رو نمی‌شناختم. با یک آینده ای که کاملا برام مبهم بود.
همه چیز از یه سرچ فیسبوکی توی روزهایی شروع شد که رخوت همه وجودم رو گرفته بود. خرداد 89:
"شما از کدوم طایفه ای؟"

۱۳۹۱ خرداد ۶, شنبه

عقلی چنین میانه میدانم آرزوست

1- می‌گن سال هفتم زندگی مشترک یک سال بحرانی توی رابطة دو نفرة زوج‌های جوونه. یه آماری که نمی‌دونم اصلاً معتبر هست یا نه نشون می‌ده که بیشترین طلاق‌ها توی همین سال اتفاق میفته.
2- می‌گن عشق و عاشقی مال همون اول دوران نامزد بازیه، بعد که رفتن زیر یک سقف تمام معادلات به هم می‌خوره و عقله که توی همة امور غالب می‌شه.
3- می‌گن متولدهای ماه مهر عقلشون رو بیش از اندازه توی همه کاری استفاده می‌کنن و همین مسئله اونها رو از خیلی کارا عقب می‌ندازه.

استدلال استقرایی یا یه چیزی توی همین مایه‌ها: پسرخاله پیش نیازهای رابطة اول رو فراهم داشت و در حال سپری کردن سال هفتم زندگی مشترکش بود. رابطة 2 رو هم هفت سال قبل با تمام اهل بیتش وصلت کرده بود و داستان عشق و عاشقیش گوش فلک رو کَر. تا اینکه به ناگاه حکم رابطة اول هم جاری شد و صیغة طلاق جاری تر!
اما رابطة 3 چی می‌گه این وسط؟ ایشان می‌فرمایند که نویسندة این سطور از عاقبت اندیشی در تمام امور به ستوه آمده بود و عزم بر انجام حرکات خرکی در زندگی شخصی داشت تا ماجرای خاله زاده پیشامد شد. پس نگارنده نعره‌ها برآورد و قصد بیابان کرد و تمام تصمیمات خرکی برنامه ریزی شده را به کناری افکند. باشد که رستگار شود.

پینوشت: سخت بود و هست، اما گویا داره می‌شه! 

۱۳۹۰ آبان ۲۳, دوشنبه

یکبار تو هم از عقل میندیش

"حساب دو دو تا چهارتا" فقط در مورد مسایل مالی مطرح نیست، بعضی وقت‌ها برای آدم‌هایی مثل من تمام امور توسط دو دو تا چهار تا کنترل می‌شه. موقع شروع هر کار، به صورت ناخودآگاه آخر اون هم تخمین زده و اگر این تخمین از هر لحاظی مقرون به صرفه نبود اصولاً کاری انجام نخواهد شد. حالا این کار می‌تونه یک تصمیم کاری، تحصیلی، عاطفی یا هر چیز دیگری باشه. شاید به ظاهر و با دید از بیرون این مسئله یک موهبت الهی به شمار بیاد، اما بعضی وقت‌ها واقعاً در حسرت یک حرکت "خرکی" می‌مونم، حرکتی که احساس توی اون بیشترین نقش رو ایفا کنه و عقل نتونه ترمز رو بکشه!



۱۳۹۰ مرداد ۲۱, جمعه

خسته از تکرار هر روز

سکانس 1- سال 82، ورزشگاه آزادی، بازی ایران و اردن: دقیقة 2 میرزاپور از 40 متری به بدترین شکل ممکن گل می خوره. بعد از این دقیقه مادر میرزاپور شدیداً مورد عنایت قرار می گیره، اما نکتة جالب همراهی مادر علی دایی با مادر میرزاپور در این زمینه است که بی خبر از همه جا و بدون اینکه پسرش کوچکترین نقشی روی گل زود هنگام داشته باشه سیبل شعارهای ناموسی تماشاچی ها شده.
سکانس 2- همون بازی، همون جا: دقیقة 44 علی دایی گل مساوی رو زد. خوشبین ترین طرفداران دایی هم تصور چرخش 180 درجه ای شعارهای تماشاچی ها رو نمی کردن. از اون دقیقه به بعد ورزشگاه یکصدا دایی رو تشویق کرد. حتی بین دو تا نیمه!
سکانس 3- اولین بازی پرسپولیس، همین امسال: تماشاچی ها دارن استیلی رو تشویق می کنن تا نشون بدن قصد حمایت همه جانبه از مربی جدید رو دارن. توپ از کنار دست حقیقی رد میشه و هنوز به خط دروازه نرسیده تشویق علی دایی و اشعاری با قافیة حیا کن و رها کن علیه استیلی شروع می شه!
سکانس 4- همون بازی، همون جا: پرسپولیس گل می زنه، جملة عادل به یادها می مونه: "تماشاگرهای پرسپولیس به سرعت بارباپاپا عوض می شن". استیلی خوشحال میشه، بیشتر از گل تیمش، از شعارهایی که برای طرفداریش داده می شه!
سکانس فینال، البته نه از نوع هپی اِند: منش طرفدارای پرسپولیس متعلق به همة ماست، توی سیاست، هنر، ورزش، فرهنگ و غیره بارها و بارها بارباپاپا بودنمون رو ثابت کردیم، هر روز بیشتر از دیروز حتی!


(سکانس یک و دو تکراری بود ابته)

۱۳۹۰ مرداد ۱۶, یکشنبه

تباهی درد

یک از ویژگی های اصلی و همیشگی کار در بخش خصوصی، فلکسیبل بودن شرایط و حقوق پرداختی، البته نه با مفهوم مثبت بوده. کاهش تولید به دلیل کاهش سفارش و یا عدم تأمین به موقع مواد اولیه ناشی از تحریم ها و یا انحصاری بودن بعضی از مواد نزد دولت فخیمة جمهوری اسلامی، باعث شده که نیش بی کفایتی های دولتی به صورت مستقیم (تمایل نانوشته و اثبات نشدة دولت برای زمین خوردن بخش خصوصی) و یا غیر مستقیم (تحریم های کمر شکن به دلیل ماجراجویی های بی دلیل بین المللی) بر پیکر بخش خصوصی هم فرود بیاد.
در این بین کارگرهای بیچاره که همیشه نگاهشون به دنیا از زیر خط فقر بوده، دارای نگاه عمیق تری شده و بیشتر در باتلاق فقر فرو می رن. و دردناک ترین جملة شنیده شدة اخیر رو از زبان کارگری شنیدم که خودش رو به یک فاحشه و کارفرما رو به مشتری ای تشبیه کرد که حق کام دهی رو پرداخت نمی کنه!
مدت هاست به این نتیجه رسیدم که بدون شک یک روز خوب خوب خواهد آمد، اما اون روز خوب نخواهد توانست جوابگوی زندگی تباه شدة نسلی باشه که روزهی تباهی رو با گوشت و خونش تجربه کرده.

۱۳۹۰ تیر ۳۰, پنجشنبه

حراج تهران من

باید اعتراف کنم که فیلم دیدنم همیشه حسی بوده و پیش اومده که نه تنها از بعضی از فیلم های تحسین شده خوشم نیاد، بلکه حتی برخی از فیلم های به گفتة کارشناسان "چیپ" رو هم دوست داشته باشم. "مجنون لیلی" قاسم جعفری از این دست فیلم ها بود که با شکل روایت و اپیزود آخرش با بازی بهداد به شدت حال کردم، اما وقتی نقدهای فیلم رو خوندم فهمیدم با منتقد جماعت نباید وصلت کنم!
"تهران من حراج" اما توی دستة اول بود. شاید اگه به عنوان یک پایان نامة دانشجویی بهش نگاه می شد (که واقعاً هم همین بوده) می شد اون رو تحسین کرد، اما در حدی که انتظار داشتم جذبم نکرد. ضمن اینکه همیشه هم با فیلم های جشنواره ای که "فقط" دست روی نقاط منفی جامعه می گذارن مشکل داشته و دارم و این هم البته به همون حس خط اول بر میگرده؛ حس هر شخص هم برای خودش محترمه، می تونه از نظر دیگران پشیزی ارزش نداشته باشه!

با آرزوی آزادی همة سینمایی های دربند که کم کم داره جمعشون برای ساختن یک فیلم اوینی جمع می شه!

مرتبطات:
تهران من حراج (دانلود)
کارتون مانا نیستانی (مشاهده)
مصاحبة ناصر تقوایی در مورد این فیلم و همسرش (مشاهده)
صفحة آی-ام-دی-بی فیلم (مشاهده)


۱۳۸۸ مرداد ۲۴, شنبه

اعتراف نرم

در راستاي پخش اعترافات تلويزيوني و متحول شدن نگارنده اين وبلاگ، اعترافات زير در كمال صحت عقلي و بدون هيچگونه شكنجه جسمي و روحي و ساير انواع آن بيان ميشود.
1- شركت فعال در انتخابات اخير. شدت فعال بودن به حدي بود كه جوهر به جا مانده بر روي انگشت حتي بعد از يكروز از زمان راي گيري همچنان پابرجا بود.
2- علاقه به رنگ سبز البته نه از نوع سيدي
3- داشتن ايميل در سايت ضد انقلاب ياهو و چك كردن هر روز آن.
4- عضويت در سايت برانداز فيس بوك از آغازين روزهاي تأسيس آن.
5- داشتن اكانت در سايت شنيع توييتر فقط براي اينكه بگم منم اكانت دارم.
6- سه سال سكونت در مركز شرك و كفر ايران، كوي دانشگاه تهران.
7- فرار از دست برادران لباس شخصي در حاليكه اين برادران با دعوت نامه رسمي و به منظور ارشاد وارد كوي دانشگاه شده بودند.
8- پنج سال تحصيل در دانشگاه برانداز، پلي تكنيك تهران.
9- انجام جستجوي هاي اينترنتي در سايت مستحجن گوگل به جاي استفاده از موتورهاي جستجوي اسلامي.
10- داشتن دوستاني كه در ستادهاي رهبران انقلاب مخملي فعاليت مينمودند.
11- ديدن يكي از رهبران انقلاب مخملي موسوم به شيخ در خيابان و دست تكان دادن براي او.
در پايان ضمن تاييد تمام مطالب گفته شده مجددا يادآور ميشود كه اين اعترافات كاملا داوطلبانه بيان شده است.

Free counter and web stats