نمایش پستها با برچسب كودكي. نمایش همه پستها
نمایش پستها با برچسب كودكي. نمایش همه پستها
۱۳۹۲ خرداد ۱۸, شنبه
۱۳۹۰ آذر ۱۱, جمعه
ماه حرام
محرم رو از وقتی یادم میاد که توی تابستون بود. تلویزیون دو تا کانال بیشتر نداشت و تعطیل شدن همه برنامهها رسماً تعطیلات تابستون رو به افسردگی میکشوند. از همون زمان از نظم گروهی خوشم میومد و به خاطر همین دستههای زنجیر زنی خیابونی رو با لذت نگاه میکردم و دقیقا از همون زمان این سوال برام مطرح بود که چرا ملت مسلمون توی این ایام به جای جشن، علم عزاداری بلند و زار زار به عاقبت به خیر شدن مرادشون گریه میکنن.
سالها که گذشت، شدت افسردگی پذیری محرم هم کمرنگتر شد. تلویزیون با گذاشتن میتی کومون توی روزهای عزاداری استارت زد و ماهواره و اینترنت هم راه رو ادامه دادن. حالا توی محرم دیگه خبری از اون افسردگی نیست، هنوز از نظم گروهی خوشم میاد، و هنوز اون سوال بچگی برام بی جواب مونده. اما یه چیز رو مطمئنم و اینکه احترام به عقاید دیگران اصلیه که زمان و مکان نداره، حتی اگه به نظر من زار زدن توی این روزها بزرگترین بیاحترامی به همین روزها باشه.
سالها که گذشت، شدت افسردگی پذیری محرم هم کمرنگتر شد. تلویزیون با گذاشتن میتی کومون توی روزهای عزاداری استارت زد و ماهواره و اینترنت هم راه رو ادامه دادن. حالا توی محرم دیگه خبری از اون افسردگی نیست، هنوز از نظم گروهی خوشم میاد، و هنوز اون سوال بچگی برام بی جواب مونده. اما یه چیز رو مطمئنم و اینکه احترام به عقاید دیگران اصلیه که زمان و مکان نداره، حتی اگه به نظر من زار زدن توی این روزها بزرگترین بیاحترامی به همین روزها باشه.
۱۳۹۰ آذر ۶, یکشنبه
دلتنگیها
توی زندگی، همیشه مواردی وجود داره که لایق دلتنگ شدن هستن. من هم از این قاعده مستثنی نیستم و هرزگاهی با دیدن یک نفر، یک فیلم، شنیدن یک آهنگ یا هر مورد نوستالژیک زای دیگری فیلَم یاد هندستون میکنه و حس دلتنگی میاد ...
دلم تنگه برای بازیهای کودکی، توی خونه یا کودکستان، بدون هیچ دغدغة فکری
دلم تنگه برای خانم ارشادی، معلم کلاس پنجم که الگوی یک معلم واقعی بود.
دلم تنگه برای شیطنتهای دوران دبیرستان و اذیت کردن معلمها
دلم تنگه برای قسمتی از دوران لیسانس و تریبون آزادهای داخل و خوش گذرونیهای بیرون از دانشگاه
دلم تنگه برای زندگی توی خوابگاههای پلی تکنیک و مشق زندگی گروهی
دلم تنگه برای دوران فوق لیسانس و بسکتبالهای مختلط توی زمین بسکت دانشکده
دلم تنگه برای کوی دانشگاه، جو با صفاش و افتخارات تکرارنشدنیش
دلم تنگه برای فاصلة بین فارغ التحصیلی تا سربازی که شاید بهترین دوران زندگیم بود
دلم تنگه برای همکارهای کار تهران که یک سال شب و روز باهاشون زندگی کردم و بیشتر از دو ساله ندیدمشون
دلم تنگه برای بی مسئولیتی، خوابیدن تا لنگ ظهر، مسافرتهای بدون برنامه ریزی و شب زنده داریهای اینترنتی
و در آخر، دلم تنگه برای "علی" ای که اهمیتی به حرف کسی نمی داد، کار خودش رو میکرد و به هیچ کس جوابگو نبود.
دلم تنگه برای بازیهای کودکی، توی خونه یا کودکستان، بدون هیچ دغدغة فکری
دلم تنگه برای خانم ارشادی، معلم کلاس پنجم که الگوی یک معلم واقعی بود.
دلم تنگه برای شیطنتهای دوران دبیرستان و اذیت کردن معلمها
دلم تنگه برای قسمتی از دوران لیسانس و تریبون آزادهای داخل و خوش گذرونیهای بیرون از دانشگاه
دلم تنگه برای زندگی توی خوابگاههای پلی تکنیک و مشق زندگی گروهی
دلم تنگه برای دوران فوق لیسانس و بسکتبالهای مختلط توی زمین بسکت دانشکده
دلم تنگه برای کوی دانشگاه، جو با صفاش و افتخارات تکرارنشدنیش
دلم تنگه برای فاصلة بین فارغ التحصیلی تا سربازی که شاید بهترین دوران زندگیم بود
دلم تنگه برای همکارهای کار تهران که یک سال شب و روز باهاشون زندگی کردم و بیشتر از دو ساله ندیدمشون
دلم تنگه برای بی مسئولیتی، خوابیدن تا لنگ ظهر، مسافرتهای بدون برنامه ریزی و شب زنده داریهای اینترنتی
و در آخر، دلم تنگه برای "علی" ای که اهمیتی به حرف کسی نمی داد، کار خودش رو میکرد و به هیچ کس جوابگو نبود.
۱۳۹۰ آبان ۲۷, جمعه
من نمیجنگم ... نمیجنگم
"جنگ" بدون هیچ توضیح و پیشوند و پسوندی، یک کلمة چندش آور و غیر قابل دفاعه برای نسلی که بخشی از سلولهای بدنش از جنگ تشکیل شده و قسمتی از دوران طلائی کودکیش رو روی میدونهای مین به فنا داده. آرزوی جنگ چیزی نیست که به راحتی قابل تحلیل و بررسی باشه، حالا چرا گروهی از همین نسل در آرزوی دیدن یک جنگ دوباره هستن، تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل!
۱۳۹۰ فروردین ۱۴, یکشنبه
تا هميشه
سال 73 یا 74 کلاس چهارم بودم. برنامه کودک ساعت 5 شبکه 1 برنامه ای داشت به اسم صندوق پست که توش یه مجری کم مو نامه های فرضی رو از یه صندوق پست عروسکی تحویل می گرفت و در خلال اون نامه ها توصیه های اخلاقی رو به زور توی کلة بچه ها فرو می کرد. شخصیتی به اسم ژولی پولی هم اون وسطا روی اعصاب رژه می رفت.بعد از چند برنامه، شخصیت جدیدی وارد شد که کم کم باعث محبوبیت برنامه شد و اون مجری کم مو رو تبدیل کرد به "آقای مرجی". کلاه قرمزی و بعد از اون پسر خاله دو سالی رو مهمون خونه ها بودن و نقطة اوجشون رو هم توی سینما نشون دادن و رکورد فروش تاریخ سینمای ایران رو زدن.
مدت ها گذشت. تقویم سال 81 رو نشون داد و گردش روزگار هم من رو انداخت توی ترم 3 دانشگاه. کلاه قرمزی و پسر خاله اینبار با سروناز برگشتن روی پردة نقره ای و بازهم با اشتیاق رفتیم سینما فلسطین و خاطرات رو زنده کردیم.
سال 88 و 90 هم دوتا سریال از گروهشون پخش شد تا مشخص بشه یک تیم حرفه ای و تغییرات به روز و اضافه کردن شخصیت های جدیدی مثل گیگیلی، پسر عمه زا، ببعی، فامیل دور و ... می تونه باعث بشه که بعضی از چیزها هیچوقت تموم نشن. اما نکتة جالب اینه که بچه های این نسل ارتباط چندانی با کلاه قرمزی برقرار نمی کنن. شاید دلیلش این باشه که کلاه قرمزی و پسر خاله هم با ما بزرگ شدن، عاشقی کردن رو یاد گرفتن و سختی کشیدن.
با همة این مسائل، به احترام حمید جبلی، ایرج طهماسب، مرضیه محبوب و بقیة دوستان کلاه از سر بر می دارم که نه تنها کودکی من رو تحت تأثیر قرار دادن، جوونی رو هم با مرور اون خاطرات رنگ تازه ای دادن.
۱۳۸۹ مهر ۱۹, دوشنبه
هنوز
دبستان كه بودم، درسي بود براي حسين فهميده و جملة معروف "رهبر ما اون طفل 13 ساله س كه فلان". اون موقع هميشه با خودم مي گفتم آخه 13 ساله كجاش طفله مرد گنده. من 13 سالم بشه يه خونواده رو روي يه انگشت مي چرخونم چه برسه به اينكه برم زير تانك! روزگار گذشت و از قضا 13 سالم شد. نه تنها از خونواده خبري نشد بلكه تانك هم گيرم نيومد كه برم زيرش. توي اون سن، 18 سالگي برام آخر مرد بودن بود. تقصيري هم نداشتم. نقطة اوج كار كميته ها بود و بگير ببند جوونا توي خيابون و جوابي كه هميشه به سوال من در مورد دليلش داده مي شد: "چون جوونن" و در ادامه "مثلاً 18 سالشونه حدوداً".همون زمونا بود كه ترسي از جوون شدن توي وجودم بود و وحشت از رفتن توي اون ماشينا كه از بيرون فقط چشم آدم پيداس.
پسر عمه كه زن گرفت، 24 سالش بود. با اينكه بابا 28 سالگي رفته بودن خونة بخت، اما يه حسي مي گفت 24 سال هم شد سن برا ازدواج، ميذاشت يه باره با جشن تولد 50 سالگي زن مي گرفت! 24 سالگي ديگه آخرش بود، جايي كه فكر مي كردم جووني تموم ميشه.
دبيرستان تموم شد و دانشگاه هم مثل برق گذشت. مراحل مرد شدن يكي پس از ديگري سپري شد بدون اينكه به اين فكر باشم كه اين مراحل داره از روي جووني رد مي شه. هرچند از ديد دوران بچگي، 28 سالگي يعني لغزيدن نوك كفش به لب گور! اما فعلاً جووني رو عشق است. توي 27 سال قبل خيلي بيشتر از 27 سال تجربه به دست آوردم و اميدوارم بيست و هشتميش آغازي باشه براي استفاده از تجربيات قبلي.
پ.ن: تصميم داشتم امسال نوشته هاي پارسال و سال قبلش رو يادآوري كنم فقط، اما انگشت ها روي كيبورد لغزيد ناخودآگاه!
.
.
اشتراك فيد مخفيگاه آزادي
پسر عمه كه زن گرفت، 24 سالش بود. با اينكه بابا 28 سالگي رفته بودن خونة بخت، اما يه حسي مي گفت 24 سال هم شد سن برا ازدواج، ميذاشت يه باره با جشن تولد 50 سالگي زن مي گرفت! 24 سالگي ديگه آخرش بود، جايي كه فكر مي كردم جووني تموم ميشه.
دبيرستان تموم شد و دانشگاه هم مثل برق گذشت. مراحل مرد شدن يكي پس از ديگري سپري شد بدون اينكه به اين فكر باشم كه اين مراحل داره از روي جووني رد مي شه. هرچند از ديد دوران بچگي، 28 سالگي يعني لغزيدن نوك كفش به لب گور! اما فعلاً جووني رو عشق است. توي 27 سال قبل خيلي بيشتر از 27 سال تجربه به دست آوردم و اميدوارم بيست و هشتميش آغازي باشه براي استفاده از تجربيات قبلي.
پ.ن: تصميم داشتم امسال نوشته هاي پارسال و سال قبلش رو يادآوري كنم فقط، اما انگشت ها روي كيبورد لغزيد ناخودآگاه!
.
.
اشتراك فيد مخفيگاه آزادي
۱۳۸۹ مرداد ۲۴, یکشنبه
دوقلوهاي غريبه

از همون زمان بچگي، توي عالم كودكي بودن هم باعث نمي شد بچه هاي مدرسه از قوة تخيل خودشون استفاده نبرن و شايعاتي رو در مورد پشت صحنة كارتون ها مطرح نكنن. اوج اين شايعات هم مربوط به كارتون فوتباليست ها و رابطة بازيكنا با تماشاچيا بود كه اخيراً با ديدن نسخة اصلي اون مهر تآئيدي بر تمام شايعات زدم! اما يكي از كم حاشيه ترين كارتون ها، "دو قلوهاي افسانه اي" بود كه به خاطر رابطة مقدس خواهر و برادري، مي تونستن به راحتي جلوي دوربين جمهوري اسلامي دست هم رو بگيرن و شق القمر كنن.
اما الان همه چيز برام عوض شد و يأس فلسفي منو فرا گرفت. تو صفحة اين كارتون توي ويكي پديا نوشته كه جولز چيني بوده و جولي انگليسي، پدر و مادرهاي مختلفي داشتن و تنها نقطة مشتركشون به دنيا اومدن توي يك زمان بوده. و من بعضي وقتا به فكر فرو مي رم كه توي عالم بچگي چه دروغ هايي به ما گفته شده و تا چه حد مي تونيم به چيزايي كه ديديم و باهاش خاطره داريم اعتماد كنيم اگه پس فردا معلوم بشه كه كونا با خانم لورا، شيپورچي با خانوم كوچولو، هادي با هدي و ... هم رابطه اي غير از اون چيزي كه مي ديديم داشتن، بايد با معصوميت از دست رفتة دوران كودكي چه بكنيم؟.
.اشتراك فيد مخفيگاه آزادي
اما الان همه چيز برام عوض شد و يأس فلسفي منو فرا گرفت. تو صفحة اين كارتون توي ويكي پديا نوشته كه جولز چيني بوده و جولي انگليسي، پدر و مادرهاي مختلفي داشتن و تنها نقطة مشتركشون به دنيا اومدن توي يك زمان بوده. و من بعضي وقتا به فكر فرو مي رم كه توي عالم بچگي چه دروغ هايي به ما گفته شده و تا چه حد مي تونيم به چيزايي كه ديديم و باهاش خاطره داريم اعتماد كنيم اگه پس فردا معلوم بشه كه كونا با خانم لورا، شيپورچي با خانوم كوچولو، هادي با هدي و ... هم رابطه اي غير از اون چيزي كه مي ديديم داشتن، بايد با معصوميت از دست رفتة دوران كودكي چه بكنيم؟.
.اشتراك فيد مخفيگاه آزادي
۱۳۸۹ خرداد ۲۹, شنبه
صداي نوستالژيك
اسم نوشابه اميري از بچگي توي ذهنم بود، اما وقتي اينطرف اونطرف مقالاتش رو مي خوندم حافظه در يادآوري ياري نمي كرد. تا اينكه چند روز پيش مهمون صداي آمريكا بود و بستن يك لحظة چشم همان و پرت شدن به دنياي كارتون هاي كودكي همان. استرلينگ و كــونا و لوسين شخصيت هاي كم اهميتي براي نسل من نيستن كه به راحتي بتونم صداشون رو از ياد ببرم.۱۳۸۸ آبان ۲, شنبه
نوستالوژي
1- كارتون "كاپيتان سوباسا در راه جام جهاني 2002" به دستم رسيد و دارم ميبينم. 20 قسمت اول مرور همون قسمت هاي پخش شدة قبلي با كم كردن درجة تخيل، و 32 قسمت بعد بزرگ شدن شخصيت ها تا رسيدن به جام جهاني رو نشون ميده. لذت رفتن به اول راهنمايي و انتظار بعد از ظهرهاي جمعه براي تماشاي برنامه كودك ...
2- گروه "old cartoon" در فيس بوك رو به تازگي دريافتم. از تمام كارتون ها، سريال ها و كلاً برنامه هاي دوران كودكي توش يه چيزي پيدا ميشه و با ديدنش خاطره اي زنده ...
3- برنامة "نقره" رو خيلي دير كشف كردم. الان ظهرهاي يكشنبه از شبكه جام جم بازپخش ميشه. برنامه هايي كه گرد فراموشي روشون نشسته رو ميشه به لطف آرشيو صدا و سيما غبار روبي كرد و گذر عمر هنرمندان دورة كودكي رو با تمام وجود احساس ...
4- نميدونم مرور خاطرات كجاي ذهن يا وجود انسان رو قلقلك ميده. اما هرجايي هست، اتفاق خوشايندي رو به وجود مي ياره كه تجربه كردن اين حس ارزش وقت گذاشتن رو داره.
2- گروه "old cartoon" در فيس بوك رو به تازگي دريافتم. از تمام كارتون ها، سريال ها و كلاً برنامه هاي دوران كودكي توش يه چيزي پيدا ميشه و با ديدنش خاطره اي زنده ...
3- برنامة "نقره" رو خيلي دير كشف كردم. الان ظهرهاي يكشنبه از شبكه جام جم بازپخش ميشه. برنامه هايي كه گرد فراموشي روشون نشسته رو ميشه به لطف آرشيو صدا و سيما غبار روبي كرد و گذر عمر هنرمندان دورة كودكي رو با تمام وجود احساس ...
4- نميدونم مرور خاطرات كجاي ذهن يا وجود انسان رو قلقلك ميده. اما هرجايي هست، اتفاق خوشايندي رو به وجود مي ياره كه تجربه كردن اين حس ارزش وقت گذاشتن رو داره.
اشتراک در:
پستها (Atom)
