‏نمایش پست‌ها با برچسب اشخاص. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب اشخاص. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۲ بهمن ۱۹, شنبه

گُم

می‌گفت اگر سیصد هزاربار این ویدئو دیده بشه، توی 20 جلسه طرح براندازی رو تشریح می‌کنم؛ و اگر هفتصد هزار بار، همین الان کار براندازی شروع خواهد شد.
بیست و چهار هزار بار بیشتر دیده نشد ...
بعضی ها وقتی خودشون رو گم می‌کنن قابل ترحم می‌شن، سید محمد حسینی، شومن محبوب روزهای نه چندان دور، از همین دسته از آدم‌هاست.

۱۳۹۱ اسفند ۱۱, جمعه

جمعه نامه


وحشی بافقی وقتی با محسن چاوشی دست به دست هم می‌دن به راحتی می‌تونن روح و روان آدم رو به جاهایی ببرن که گفتنش چندان مؤدبانه نیست، هر چند که رفتن به مقصد یاد شده کار هر روز و همیشة ما شده باشه:
تکیه کردم بر وفای او، غلط کردم، غلط
باختم جان در هوای او، غلط کردم، غلط
 
عمر کردم صرف او، فعلی عبث کردم، عبث
ساختم جان را فدای او، غلط کردم، غلط
 
دل به داغش مبتلا کردم، خطا کردم، خطا
سوختم خود را برای او، غلط کردم، غلط
 
اینکه دل بستم به مهر عارضش، بد بود، بد
جان که دادم در هوای او، غلط کردم، غلط
 
همچو وحشی رفت جانم در هوایش، حیف، حیف
خو گرفتم با جفای او، غلط کردم، غلط

محسن چاوشی- غلط کردم (از اینجا بشنوید یا از اینجا دانلود کنید، البته اگر از فروشگاه بخرید به نظر من نزدیک‌تره!)

۱۳۹۱ بهمن ۴, چهارشنبه

فراغت دلدادگی

اوایل دوران لیسانس، همون زمانی که خودم از اون با عنوان دوران جاهلیت یاد می‌کنم، به شدت عاشق و شیفته کایرا نایتلی بودم. در عصری که هنوز اینترنت و یوتیوب و دانلود فیلم توی بورس نبود، امکان نداشت فیلمی از کایرا نایتلی روی پردة سینماها بره و من اون رو ندیده باشم! عکس‌ها و جلد مجلات و مصاحبه با شومن‌های مشهور و حتی بریده‌های نه چندان اخلاقی از فیلم‌ها هم که جای خود رو داشت (هرچند با دید اون زمان ایشون بسیار ماخوذ به حیا تشریف داشتن!). اواخر همون دوران، یک سی دی از تمام دستاوردهای مربوط به اون عزیز دل رایت کردم که می‌شد اون رو ثمرة یک عمر دلدادگی دونست!
اما رفتن توی نخ یک بازیگر از جنس مخالف که کاملاً دست نیافتنی و فانتزی به نظر می‌رسه، چیز عجیبی توی زندگی یک پسر هجده بیست ساله نیست. چیزی که برای خود من جالبه، تغییرات ذائقه در طول زمان و با افزایش سنه و همین مسئله بعضی اوقات به شدت من رو می‌ترسونه. الان نه تنها هیچ حسی نسبت به اون عزیز دل ندارم، بلکه خیلی دیگه از بازیگرها رو از لحاظ جلوه‌های بصری! به ایشون ترجیح می‌دم. آیا همة دلبستگی‌های من به مرور زمان کمرنگ می‌شه یا چیزای دیگه‌ای جای اونو می‌گیره؟ تا حالا که چندین بار و در چندین موقعیت مختلف این کمرنگ شدن‌ها رو در موارد تعیین کننده‌تری تجربه کردم و نه تنها از اون ناراحت نیستم، که خیلی به پیشبرد زندگیم کمک کرده. اما تکلیف دلبستگی‌هایی که آینده و مابقی عمرم رو تحت تأثیر قرار می‌ده چه خواهد بود؟ ... سی دی مذکور هنوز توی کشوی اتاقمه، شاید یک روز برای خودش پستش کردم که دور همی بخندیم!

۱۳۹۱ دی ۲۱, پنجشنبه

مرد فین

استعداد ذاتی نسل من در ساختن اسطوره‌های پوشالی به حدی بوده که به هر موفقیت تاریخی بدبین شده باشم. از کورش کبیر گرفته تا خون عاریایی و دکتر حسابی و بقیه، همه بیشتر در نظر من کاریکاتورهای بزرگنمایی شده از شخصیت‌های موفقی هستن که به خاطر سرخوردگی‌های معاصر، به شدت بزرگ‌تر از واقعیت به تصویر کشیده شدن.
اما قضیة امیرکبیر کمی متفاوته. هنوز تعصبی که روی اسم این شخص دارم، و دلیلش هم کاملاً مشخصه، باعث نشده تا به دنبال انکار سجایای اخلاقیش دست به مطالعه و تحقیق سطحی بزنم. کاری که در مورد سایرین به راحتی انجام شد.
 

وقتی وطن به خون خودش تشنه می‌شود
 عشق است اگر نصیب رگم دشنه می‌شود
 خون مرا بریز به رگ‌های میهنم
هرگز به حرمت وطنم دم نمی‌زنم

۱۳۹۱ آذر ۳۰, پنجشنبه

یلدانامه به سبک سعدی

اگر تو فارغی از حال دوستان یارا
فراغت از تو میسر نمی‌شود ما را
تو را در آینه دیدن جمال طلعت خویش
بیان کند که چه بودست ناشکیبا را
بیا که وقت بهارست تا من و تو به هم
به دیگران بگذاریم باغ و صحرا را
به جای سرو بلند ایستاده بر لب جوی
چرا نظر نکنی یار سروبالا را
شمایلی که در اوصاف حسن ترکیبش
مجال نطق نماند زبان گویا را
که گفت در رخ زیبا نظر خطا باشد
خطا بود که نبینند روی زیبا را
به دوستی که اگر زهر باشد از دستت
چنان به ذوق ارادت خورم که حلوا را
کسی ملامت وامق کند به نادانی
حبیب من که ندیدست روی عذرا را
گرفتم آتش پنهان خبر نمی‌داری
نگاه می‌نکنی آب چشم پیدا را
نگفتمت که به یغما رود دلت سعدی
چو دل به عشق دهی دلبران یغما را
هنوز با همه دردم امید درمانست
که آخری بود آخر شبان یلدا را

(البته یادم نمیاد به سعدی گفته باشم برای من شعر بگه، احتمالاً شباهت تصادفیست!)

۱۳۹۱ آذر ۲۱, سه‌شنبه

استعفا راه حل نیست

می‌خوام یک اعترافی بکنم و اون اینکه من هنوز با این قضیة استعفا بعد از حادثه نتونستم کنار بیام. واقعاً هنوز درک نکردم که چرا مسئولی که به خاطر بی‌تدبیری در حوزة زیر نظرش حادثه‌ای رخ داده، به جای اینکه محکوم به جبران اون اتفاق و پیشگیری از اتفاقات بعدی بشه، باید استعفا بده و اینجوری قضیه رو تموم کنه.
چرا نباید وزیر محترم آموزش پرورش محکوم بشه که تا آخر عمر به خانوادة حادثه دیدگان خدمت کنه؟ چرا نباید وزارت مربوطه رو وادار کرد برای تمام کلاس‌ها تجهیزات مناسب خریداری کنه و وسایل اتفای حریق هم آماده بشه؟ آیا بار روانی این نوع بازخواست‌ها و تنبیه‌ها به مراتب مثبت‌تر از یک استعفا نیست؟
پ.ن: هنوز استعفای معین بعد از حادثة کوی دانشگاه و سوء استفاده از همین مطلب توسط مخالفان روشنفکرش در انتخابات ریاست جمهوری رو از یاد نبردم. ملتی که استعفا رو فرار از پذیرش مسئولیت تعبیر می‌کنه نباید انتظار اون رو از یک فرد بی‌لیاقت داشته باشه. گاهی وقت‌ها می‌شه به راه حل‌های جایگزین فکر کرد.

۱۳۹۰ آذر ۲۶, شنبه

سرو

من اصولا آدم ریسک پذیری نیستم. این رو قبلا هم گفتم و خودم هم کاملا قبول دارم. اما نمی دونم چه اتفاقی افتاد که از مواضعم کوتاه نیومدم. روی حرفم تا آخرش وایسادم و پا پس نگذاشتم. خیلی خوش بینانه بود که طرف مقابلم خم به ابرو نیاره و ساکت بشینه. زندگی همیشه خوشبینانه نیست و طرف مقابل هم ساکت ننشست. من رو گرفت، از خانوادم دور کرد. از خیابون‌هام دور کرد، از هوای تازه دورم کرد. و من مُردم، طاقت نیاوردم و رو به قبله شدم. نفهمیدم کسی اون بیرون حرف من رو ادامه داد یا نه، اما من تحمل نکردم و مُردم. بعدش که از بالا نگاه می‌کردم، دیدم انگار نه انگار که من برای این مردم مُردم، کسی عین خیالش نبود و زندگی در جریان بود. حافظة تاریخی مردممون خوب نیست و من مُردم تا این رو فهمیدم.

یک لحظه بودن به جای میرحسین برام قابل تصور نیست. غربت حبس از یک طرف و دل بستن به جماعت اهل کوفه از طرف دیگه. و حالا که بوی آزادی به مشام می رسه فقط می تونم بگم شرمندتم میر، کاری جز اثبات کوفی بودن از دستم بر نیومد، اما به قول دوستی، تو محکوم به محبوب بودنی، بمون و ثابت کن که می‌شه جلوی شب هم ایستاد.

۱۳۹۰ شهریور ۱۸, جمعه

از بهترین‌های من (3)

پیر شدن آدم‌ها غمگینه، پیر شدن بعضی‌ها غمگین‌تر

۱۳۹۰ مرداد ۲۱, جمعه

خسته از تکرار هر روز

سکانس 1- سال 82، ورزشگاه آزادی، بازی ایران و اردن: دقیقة 2 میرزاپور از 40 متری به بدترین شکل ممکن گل می خوره. بعد از این دقیقه مادر میرزاپور شدیداً مورد عنایت قرار می گیره، اما نکتة جالب همراهی مادر علی دایی با مادر میرزاپور در این زمینه است که بی خبر از همه جا و بدون اینکه پسرش کوچکترین نقشی روی گل زود هنگام داشته باشه سیبل شعارهای ناموسی تماشاچی ها شده.
سکانس 2- همون بازی، همون جا: دقیقة 44 علی دایی گل مساوی رو زد. خوشبین ترین طرفداران دایی هم تصور چرخش 180 درجه ای شعارهای تماشاچی ها رو نمی کردن. از اون دقیقه به بعد ورزشگاه یکصدا دایی رو تشویق کرد. حتی بین دو تا نیمه!
سکانس 3- اولین بازی پرسپولیس، همین امسال: تماشاچی ها دارن استیلی رو تشویق می کنن تا نشون بدن قصد حمایت همه جانبه از مربی جدید رو دارن. توپ از کنار دست حقیقی رد میشه و هنوز به خط دروازه نرسیده تشویق علی دایی و اشعاری با قافیة حیا کن و رها کن علیه استیلی شروع می شه!
سکانس 4- همون بازی، همون جا: پرسپولیس گل می زنه، جملة عادل به یادها می مونه: "تماشاگرهای پرسپولیس به سرعت بارباپاپا عوض می شن". استیلی خوشحال میشه، بیشتر از گل تیمش، از شعارهایی که برای طرفداریش داده می شه!
سکانس فینال، البته نه از نوع هپی اِند: منش طرفدارای پرسپولیس متعلق به همة ماست، توی سیاست، هنر، ورزش، فرهنگ و غیره بارها و بارها بارباپاپا بودنمون رو ثابت کردیم، هر روز بیشتر از دیروز حتی!


(سکانس یک و دو تکراری بود ابته)

۱۳۹۰ خرداد ۲۲, یکشنبه

صبر هدی هم تمام شد

قدیما، وقتی عکسای توی آلبومم تعدادشون زیاد می شد، لذت می بردم و با عشق از اول مرورشون می کردم و خاطرات رو ورق می زدم. عکسای آلبوم دو سال اخیر اما، روی کپشن هر عکس، یه پیشوند شهید خورده. تعدادشون که روز به روز زیاد می شه، لذت نمی برم، نفرت درونم زیاد تر می شه. وقتایی که نفرتم زیاد می شه، خدا رو فریاد می زنم که آهای! اون بالا چه خبره؟ نکنه یه هدفن گذشتی تو گوشت و صدای ما رو نمی شنوی؟ بیا پایین و انقدر خودتو نگیر برای ما. اما آهنگ گوش دادن خدا هنوز تموم نشده گویا. قبلنا مطمئن بودم که هر آهنگی یه روز بالاخره تموم میشه، اما حالا می ترسم. می ترسم که خدا آهنگ بدبختی این ملت رو باهاش حال کرده باشه و دکمة ریپیت رو روشن گذاشته باشه!
.
.
غریبانة کویتی پور می چسبه این روزها!

۱۳۹۰ خرداد ۱۱, چهارشنبه

هاله هم رفت تا یک روز خوب بیاید

حدود 4 سالم بود. شب ها بمبارون می شد و رفتن برق نشونة این بود که باید به پناهگاه بریم. خونة ما پناهگاه نداشت و بنابراین بابا به زور من و ن رو از توی رختخواب بیرون می کشیدن و با مامان میرفتیم زیر چارچوب در می شستیم و یه پتو می کشیدیم روی سرمون. چیزی که به خوبی به یاد دارم دعاهای مامان بود و جمله ای که بین دعاها هی تکرار می شد: "خدا ریشه شون رو بکنه". توی عالم کودکی، روشنفکرانه به مامان می خندیدم که ای بابا، این همه سرباز رفتن جبهه، نتونستن، حالا با یه دعا بشه؟
چند سال گذشت، فک کنم حدود 15 سالی شد تقریباً. "صدام" توی یک قبر پیدا و چند وقت بعد با خفت و خواری اعدام شد. دل خیلی ها خنک شد و خیلی ها هم داغ عزیزانشون رو نتونستن ازش طلب کنن. اما من اولین جمله ای که به یادم اومد همون عبارت شب های بمبارون بود. توی عالم بزرگسالی دیگه روشنفکر نبودم و دعای مامان و مامان های دیگه رو خیلی مؤثر می دونستم.
باز هم چند سالی گذشت. خردادها بوی خون گرفت و مادران زیادی داغ دیده شدن. احتیاجی به پناهگاه نبود که جملة مامان بازهم شنیده بشه. و امروز که هاله هم با عزت رفت مامان جملة قصار خودشون رو تکرار کردن. دوست ندارم تریپ روشنفکری بذارم و این مسائل رو خرافات بدونم. لااقل برای آرامش اعصاب خودم هم که شده، جملة مامان رو اینجور زمزمه می کنم که "یه روز خوب میاد".

سروش هیچکس- یه روز خوب میاد

۱۳۹۰ فروردین ۳۱, چهارشنبه

مشائي تري دي

"دوك تري دي" يكي از معدود بازيهاي كامپيوتري بود كه دوست داشتم و بازي مي كردم. بعد از مدتي، به لطف يكي از دوستان "چيت كد" بازي رو ياد گرفتم و ضمن روئين تن شدن، يا حسين گويان به ميون جك و جونورهاي بازي مي رفتم و همه رو نيست و نابود مي كردم. توي يكي از همين جهادهاي انتحاري، وقتي تيرها تموم شد و حسش هم نبود كه دوباره كد رو بزنم، در كمال تعجب ديدم كه آدم بدهاي بازي در حين اينكه به من حمله مي كنن، خودشون رو هم هدف قرار داده و نفله مي كنن. يكم كه بيشتر صبر كردم همه از بين رفتن و فقط يكي مونده بود كه اون هم با فوتي از پا افتاد و مرحله تموم شد.
حكايت "دوك تري دي" هم شده حكايت اين روزهاي ما! جك و جونورهاي مملكت افتادن به جون همديگه و ما هم يه گوشه نشستيم و در حين خوردن چاي با خدا، لبخندي مي زنيم و بر حماقت اين قوم مي خنديم. مشايي، حداديان، ارضي، جوانفكر، جنتي، احمدي نژاد و حتي قابلة آقا اثبات تئوري در عذاب بودن تن در اثر نبودن عقل در سر هستن. من كه به شخصه لذت مي برم از يلند شدن بوي تعفن كودتا، لطفاً مشائيش رو بيشتر كنيد!

۱۳۹۰ فروردین ۱۴, یکشنبه

تا هميشه

سال 73 یا 74 کلاس چهارم بودم. برنامه کودک ساعت 5 شبکه 1 برنامه ای داشت به اسم صندوق پست که توش یه مجری کم مو نامه های فرضی رو از یه صندوق پست عروسکی تحویل می گرفت و در خلال اون نامه ها توصیه های اخلاقی رو به زور توی کلة بچه ها فرو می کرد. شخصیتی به اسم ژولی پولی هم اون وسطا روی اعصاب رژه می رفت.
بعد از چند برنامه، شخصیت جدیدی وارد شد که کم کم باعث محبوبیت برنامه شد و اون مجری کم مو رو تبدیل کرد به "آقای مرجی". کلاه قرمزی و بعد از اون پسر خاله دو سالی رو مهمون خونه ها بودن و نقطة اوجشون رو هم توی سینما نشون دادن و رکورد فروش تاریخ سینمای ایران رو زدن.
مدت ها گذشت. تقویم سال 81 رو نشون داد و گردش روزگار هم من رو انداخت توی ترم 3 دانشگاه. کلاه قرمزی و پسر خاله اینبار با سروناز برگشتن روی پردة نقره ای و بازهم با اشتیاق رفتیم سینما فلسطین و خاطرات رو زنده کردیم.
سال 88 و 90 هم دوتا سریال از گروهشون پخش شد تا مشخص بشه یک تیم حرفه ای و تغییرات به روز و اضافه کردن شخصیت های جدیدی مثل گیگیلی، پسر عمه زا، ببعی، فامیل دور و ... می تونه باعث بشه که بعضی از چیزها هیچوقت تموم نشن. اما نکتة جالب اینه که بچه های این نسل ارتباط چندانی با کلاه قرمزی برقرار نمی کنن. شاید دلیلش این باشه که کلاه قرمزی و پسر خاله هم با ما بزرگ شدن، عاشقی کردن رو یاد گرفتن و سختی کشیدن.
با همة این مسائل، به احترام حمید جبلی، ایرج طهماسب، مرضیه محبوب و بقیة دوستان کلاه از سر بر می دارم که نه تنها کودکی من رو تحت تأثیر قرار دادن، جوونی رو هم با مرور اون خاطرات رنگ تازه ای دادن.

۱۳۸۹ اسفند ۲۶, پنجشنبه

رفت، اما موند

يكي از معدود مجري هايي بود كه باهاش حال مي كردم. صداش رو هم البته توي "آب زنيد راه را" دوست داشتم و مسابقة 9 بر يك سري اول رو هم با وجود تقليد كوركورانه از بي بي سي پرايم دنبال مي كردم. توي يكي از "تهران 20" ها، مهمون تلفني بعد از پايان گفتگو براش آرزوي "شفاي عاجل" كرد و من رو مشكوك و نگران. كمتر از يك سال گذشت، خبر فوتش منتشر شد، به دليل سرطان، يكجا سرطان ريه و جاي ديگه سرطان سينه. برادر آهنگ ساز در فراغش موسيقي متن "خيلي دور، خيلي نزديك" رو ساخت و عنوان كرد از مرگ هم بازي دوران كودكي الهام گرفته. حالا بعد از اين همه مدت، سيد محمد حسيني ادعا كرده مردنش به مرگ طبيعي نبوده و به دست سربازان گمنام حذف فيزيكي شده. هرچند احتمال اين مسئله خيلي كمه و حسيني هم ثابت كرده كه معصوم نيست! اما فرقي در اصل قضيه نمي كنه، "سيامك عليقلي" گوشه اي از خاطرات شب هاي دانشجويي رو به خودش اختصاص داده. روحش شاد.

محمود (سيامك) عليقلي- خليج فارس (بشنويد)
(آهنگي كه ابي بعد ازعليقلي اجرا كرد اما به اسم ابي ثبت شد)

۱۳۸۹ آبان ۱۰, دوشنبه

ژانر: محمدعلي رامين

ما اگر مكتوب ننوشتيم عيب ما مكن
در ميان راز مشتاقان، قلم نامحرم است

۱۳۸۹ آبان ۵, چهارشنبه

شيخ پيشگو


روزي شيخ مريدان را فرا خواند و به منبر رفت از براي بازگو كردن خاطره اي در سنة يكهزار و سيصد و هشتاد و دو هجري. در آن تاريخ شيخ را تلاشي بود در مكتب اميركبير كه به ناگاه مديران را تصميم بر ترميم زمين توپ بازي مكتب شد. به ميمنت بازگشايي آن زمين با بركت، رئيس بلديه مدعو شده بود و ضرباتي نيز با توپ روانه كرد خودشيرين وار! شيخ كه نظاره گر ماجرا بود بانگ برآورد كه مسند بلديه نيز همانند بازي با كودكان خُرد شده و هرآنكس كه از راه رسيد بر آن تكيه زد، بي آنكه نشاني از لياقت در آن باشد.
چون آفتاب دو سال بعد برآمد، رئيس بلديه بر مسند حكومت نشست و شيخ مضحكة خاص و عام گرديد از بابت دست كم گرفتن نام برده. پس شيخ سرخورده از انتخاب مشكوك عوام الناس به كنجي خزيد و در ديوانش كتابت نمود:
پايان شب سيه سپيد است
اندكي صبر سحر نزديك است!!!
.
.
اشتراك فيد مخفيگاه آزادي

۱۳۸۹ شهریور ۹, سه‌شنبه

ريشه در آب

1- علي دايي رو هميشه دوست داشتم و دارم. يكي از سمبل هاي اراده كه تونست از صفر به همه چيز برسه و بي انصافيه اگه چيزي غير از پشتكار خودش رو دليل موفقيتش بدونيم. جداي بعضي غير يكنواختي هاي شخصيتي به خصوص در برخورد با خبرنگاران، بر خلاف اكثر هم قطاراش، نقطة تاريك ديگه اي توي پروندش ديده نميشه.
2- در فاسد بودن فوتبال ايران وتمام قراردادها و روابطش هيچ شكي نيست. مسائلي كه در داخل كشور به قول معروف ماسمالي مي شه، اما پاي قراردادهاي خارجي كه به وسط مياد، قسمت اعظم بودجه بايد بابت غرامت به كسايي داده بشه كه حتي 1 دقيقه هم روي نيمكت نشستن و البته قسمت عمدة تقصير گردن امور حقوقي فدراسيون خواهد بود.
3- پروندة دايي و فدراسيون چندان پيچيده به نظر نمياد. علي دايي به خاطر پرداخت نشدن ماليات معهود از طرف فدراسيون پاي قرارداد ايستاده و تا ريال آخر رو طلب كرده، و البته به گفتة خودش، به محض وصول طلب جلوي فدراسيون يتيم خونه اي بنا خواهد كرد! فدراسيون هم با تمام قوا ايستاده و طلب رو نمي ده.
4- نكتة جالب وقتي خواهد بود كه شكايت به سمت فيفا بره. طبق قانون، طلب دايي تا زماني قابل پرداخت خواهد بود كه اشتغال دولتي (مربي گري پرسپوليس) نداشته، يعني حدود 9 ماه. اما مشكل در حاكميت دروغ در كشوره. فدراسيون به خاطر عدم محروميت از بازي هاي آسيايي، پرسپوليس رو يك باشگاه خصوصي معرفي كرده و در صورت ارجاع پرونده به فيفا همه چيز به نفع دايي خواهد بود و عين 3 سال قرارداد با اون رقم نجومي، قابل پرداخت.
5- لازم نيست خدا خودش بياد و مكر حيله گرها رو بهشون برگردونه، ممكنه دست خدا ازآستين فيفا بيرون بياد و تبري هرچند مختصر به ريشة دروغ بزنه.
.
.
اشتراك فيد مخفيگاه آزادي

۱۳۸۹ مرداد ۱۶, شنبه

شيخ الشيوخ

در احوالات شيخ آمده است كه او را منطقي بود عجيب و تجربه گرايانه در پاسخ به سوالات مستمعين. نقل است او را پرسيدند از سخنان رئيس دولت عشق در باب به سرقت رفتن عضوي از بدن نسوان توسط مجهول الهويه اي موسوم به لولو. شيخ تفكري نمود و پس از برآوردن آهي جان فرسا منبر ترك گفت و به منزل شد. يكي از مريدان برآشفت و در پي او حركت نمود تعقيب وارانه. پس از روزن در مشاهده نمود شيخ را كه جامه از تن همسرش دريده و به بازرسي مشغول است آنچنان كه مال باخته را در پي مالش. پس چون در كذب خبر اطمينان حاصل نمود به مسجد شد و بيتي سرود تاريخ ساز:

گر بر سر منبر يكي اَ.ن تو بديدي
كودك به خفا بر كه ادب را نشنيدي
آن كس كه ممه برد و خبر را به جهان داد
اَ.ن بود، و بايد به زنش ريب كشيدي
.
.
اشتراك فيد مخفيگاه آزادي

۱۳۸۹ تیر ۲۷, یکشنبه

توهمات يك شهرام

در باب سخنان جناب شهرام اميري، دانشمند هسته اي قرن، در باب دلايل ربوده شدن آن حضرت، به استحضار برادران شاغل در سرويس هاي اطلاعاتي كلية كشورهاي ثبت شده و نشده مي رساند كه اينجانب نه تنها در چهار همايش معتبرتر از كنفرانس شيراز مرتكب ارائة مقاله شده ام، بلكه يكي از ژورنال هاي ISI وابسته به بيگانگان نيز يكي از مقالات اين حقير را به چاپ رسانده است. لذا خواهشمند است سرويس هاي نامبرده در مأموريت هاي آتي اهداف خود را با دقت بيشتري انتخاب نمايند تا علاوه بر خير دنيوي، اجر اخروي نيز نصيب آنان گردد.
با تشكر
عشق ربوده شدن

۱۳۸۹ خرداد ۲۹, شنبه

صداي نوستالژيك

اسم نوشابه اميري از بچگي توي ذهنم بود، اما وقتي اينطرف اونطرف مقالاتش رو مي خوندم حافظه در يادآوري ياري نمي كرد. تا اينكه چند روز پيش مهمون صداي آمريكا بود و بستن يك لحظة چشم همان و پرت شدن به دنياي كارتون هاي كودكي همان. استرلينگ و كــونا و لوسين شخصيت هاي كم اهميتي براي نسل من نيستن كه به راحتي بتونم صداشون رو از ياد ببرم.
Free counter and web stats