ه‍.ش. ۱۳۹۰ مهر ۱, جمعه

جنگ (2)

روی تراس بازی می‌کردم. تفریح عادیم بود و به شکل عجیبی ازش لذت می‌بردم. صدای بلندی اومد و دود غلیظ در فاصلة نه چندان دور توجهم رو جلب کرد. "دوباره زدن یه جا رو" جمله‌ای بود که باید انتظار شنیدنش رو از طرف مامان داشتم این جور وقتا!
شیشه‌هایی که به صورت ضربدری چسب خورده بود، رفتن توی پناهگاه دست‌ساز، مهاجرت به باغات بیرون شهر در مواقع بحرانی و شنیدن گاه و بی گاه آژیر با رنگ‌های مختلف از رادیو خاطراتی نیست که از یاد بره، دوران جنگ رو هر کس به نحوی فراموش نمی‌کنه، یکی مثل من در حد بیدار شدن‌های نصف شب و قطع شدن بازی‌های وسط روز، و یکی دیگه با ملاقات هفتگی یه قطعه سنگ توی قبرستون با تاریخ مرگی که از سن خودش بیشتره و شک داره که آیا صاحب این قبر مردتر از اونی بوده که بمونه و وطنش به دست اجنبی‌ها بیفته و پدر باشه، یا این مملکت ارزش اینجور مردونگی‌ها رو نداشته.
جنگ دردناکه، حتی گفتنش هم طعم دهن آدم رو تلخ می‌کنه

ه‍.ش. ۱۳۹۰ شهریور ۳۱, پنجشنبه

اجنبیون

چرا عابرای پیاده پشت چراغ وای نمیستن؟
چرا رودخونه آب نداره؟
دخترا از چه سنی پارچه می بندن دور سرشون؟
توی خونه هم باید ببندن؟
این هتل 5 ستاره اس؟ 5؟؟؟ (درباره هتل شاه عباس)
چرا کارت اعتباری اینجا کار نمی‌کنه؟
مک دنالد کجاس؟

این سوال‌های بچه گانه به ذهن یک فروند مهندس آلمانی در حین دیدن شهر خطور کرد و من هم که سفارش به عدم سیاه نمایی شده بودم جز طی کردن قضیه با خنده و شوخی کاری از دستم بر نیومد. خدا پدر شاه عباس رو بیامرزه که چهارتا ساختمون ساخت که این خارجیا برن تو کف‌ش و از سرافکندگی ما بکاهن!

ه‍.ش. ۱۳۹۰ شهریور ۲۴, پنجشنبه

Brain Drain

سه سال از فارغ‌التحصیلی گذشته، اما گویا هنوز قراره با خداحافظی تتمة دوستان و ترک وطنشون کنار بیام. حس غریبی بین شادی و غم و حسادت و آرزو و ... . یکی دیگه هم رفت، همین امروز!

ه‍.ش. ۱۳۹۰ شهریور ۱۸, جمعه

از بهترین‌های من (3)

پیر شدن آدم‌ها غمگینه، پیر شدن بعضی‌ها غمگین‌تر

ه‍.ش. ۱۳۹۰ شهریور ۱۷, پنجشنبه

همین پشت در

تلویزیونه دیگه روشن نشد که نشد. برش داشتم بردمش پیش دکترش. به دکترش گفتم همین جور یهو دیگه روشن نشد. دکترش گفت آقا، توی زندگی همه چیز یهویی پیش میاد، برو فردا بیا ببرش.
فرداش رفتم، تفت دکتر دم در مغازه بود. تعمیرکار همین جور یهویی مُرد!

ه‍.ش. ۱۳۹۰ شهریور ۱۵, سه‌شنبه

یک سال گذشت از تو

تا یک سال پیش بیدار شدن ساعت 6 صبح نه تنها در خیالم نمی‌گنجید، بلکه به جز دوران خدمت مقدس، زودتر از 8 صبح رو هم به صورت پخش زنده ندیده بودم! اما امروز یک سال از کاری گذشته که روزهای اول فقط به خاطر اجبار به زود بیدار شدن فکر نمی‌کردم توش دووم بیارم. توی این یک سال چیزهای زیادی یاد گرفتم و سرزنده بودن و رو به رشد بودن محیط کار جواب خوبی به سوال‌های مکرر "چرا ول نمی‌کنی بری خارج؟" بود. نمی‌دونم تا کی این سوال مسخره قراره پرسیده و تا کی همین جواب داده بشه، اما مهم برای من اینه که این جواب تا کی درصدی از واقعیت رو تشکیل می‌ده و به یک جواب دروغین برای رفع تکلیف تبدیل نمی‌شه.

ه‍.ش. ۱۳۹۰ شهریور ۱۰, پنجشنبه

روزهای خوب

انگار نه انگار که 5 سال گذشته. خسته و مغموم وسط پلی تکنیک قدم می‌زدم و به بن بست پروژه و تهدید استاد راهنما فکر می‌کردم که یکی از بچه ها ندا داد نتیجه‌ها رو توی سایت زدن. رتبه‌ام بد نبود اما بین انتخاب اول و دوم شک داشتم، یعنی در واقع به یکم شانس نیاز بود که انتخاب اولم قبول شم. از شانس بد سایت دانشکده به تعطیلات رفته بود و من تلفنی دست به دامن ممدرضا شدم. وقتی گفت همون انتخاب اول قبول شدی تا حدود یک ساعتی روی زمین نبودم. نمی‌دونم کسی من رو توی اون شرایط دید یا نه، اما اگه می‌دید قطعاً به عقلم شک می‌کرد! حرکات بعد از بازگشت به زمین تلفن به مامان و بابا بود تا اونها هم برن روی هوا. روزهای بعدش کلاً زندگی شیرین بود، پروژه کاملاً دایورت و راه بیخیالی و تفریح برگزیده شد. یکی از قشنگ‌ترین 20 روزهای زندگیم رو توی شهریور 85 سپری کردم. مقصد بعدی امیرآباد و دانشکده فنی و کوی دانشگاه بود تا اونجا هم سه سال به معنای واقعی زندگی کنم.

پ.ن: چرا خاطرات دانشگاه دست از سر من بر نمی‌داره؟ منتظر یه جرقه‌ام تا دهنم پرت بشه به اون روزها
Free counter and web stats