۱۳۸۹ مهر ۱۹, دوشنبه

هنوز

دبستان كه بودم، درسي بود براي حسين فهميده و جملة معروف "رهبر ما اون طفل 13 ساله س كه فلان". اون موقع هميشه با خودم مي گفتم آخه 13 ساله كجاش طفله مرد گنده. من 13 سالم بشه يه خونواده رو روي يه انگشت مي چرخونم چه برسه به اينكه برم زير تانك! روزگار گذشت و از قضا 13 سالم شد. نه تنها از خونواده خبري نشد بلكه تانك هم گيرم نيومد كه برم زيرش. توي اون سن، 18 سالگي برام آخر مرد بودن بود. تقصيري هم نداشتم. نقطة اوج كار كميته ها بود و بگير ببند جوونا توي خيابون و جوابي كه هميشه به سوال من در مورد دليلش داده مي شد: "چون جوونن" و در ادامه "مثلاً 18 سالشونه حدوداً".همون زمونا بود كه ترسي از جوون شدن توي وجودم بود و وحشت از رفتن توي اون ماشينا كه از بيرون فقط چشم آدم پيداس.
پسر عمه كه زن گرفت، 24 سالش بود. با اينكه بابا 28 سالگي رفته بودن خونة بخت، اما يه حسي مي گفت 24 سال هم شد سن برا ازدواج، ميذاشت يه باره با جشن تولد 50 سالگي زن مي گرفت! 24 سالگي ديگه آخرش بود، جايي كه فكر مي كردم جووني تموم ميشه.
دبيرستان تموم شد و دانشگاه هم مثل برق گذشت. مراحل مرد شدن يكي پس از ديگري سپري شد بدون اينكه به اين فكر باشم كه اين مراحل داره از روي جووني رد مي شه. هرچند از ديد دوران بچگي، 28 سالگي يعني لغزيدن نوك كفش به لب گور! اما فعلاً جووني رو عشق است. توي 27 سال قبل خيلي بيشتر از 27 سال تجربه به دست آوردم و اميدوارم بيست و هشتميش آغازي باشه براي استفاده از تجربيات قبلي.
پ.ن: تصميم داشتم امسال نوشته هاي پارسال و سال قبلش رو يادآوري كنم فقط، اما انگشت ها روي كيبورد لغزيد ناخودآگاه!
.
.

اشتراك فيد مخفيگاه آزادي

Free counter and web stats