۱۳۸۹ دی ۲۵, شنبه

براي شاهرخ

آخرين بار روز تافل ديدمش، دو سه سال پيش. دقيقاً يادم نيس كه گردنبند اِمينِم مثل هميشه گردنش بود يا نه، اما انرژي درحال فورانش باهاش بود. سلام و احوالپرسي كرديم و رفتيم سر امتحان. بعد از اون مدت ها ازش خبر نداشتم تا اينكه سر و كلش تو فيس بوك پيدا شد، اما نه خيلي فعال، در حد يك اسم و يك عكس. ديروز اما، خيلي بيشتر از يك اسم ازش شنيدم. از توي كما بودنش به خاطر يه بيماري عجيب مغزي، از كاهش سطح هوشياريش توي ماه هاي اخير، از دو برابر شدن وزن و مشكلات جسمي به خاطر مصرف انواع دارو و از بدن بدون حسش كه روي تخت بيمارستان افتاده و داره تاس ميندازه كه آيا دلش مي خواد برگرده توي اين دنيا يا نه.
لطفاً، دعا، انرژي مثبت يا هرچيز ديگري كه صداش ميزنين رو ازش دريغ نكنين.

پي نوشت 8 روز بعد: نموند، رفت
Free counter and web stats