۱۳۸۹ فروردین ۳۱, سه‌شنبه

وداع متفاوت

توی زندگی خداحافظی های زیادی رو تجربه کردم. ترک دوستان در مقاطع مختلف مدرسه، ندیدن دوستان 4 ساله لیسانس، دل کندن از دوستان 2 ساله فوق، خداحافظی از یار غار در فرودگاه، دوری از خانواده و ... همه شاید جزو سخت ترین لحظات به حساب بیان. اما امروز قضیه فرق داشت. 100 نفر آدم که به لطف باورهای قدیمی حالا مرد شده بودن میخواستن از هم جدا بشن، روزی که سختی های 2 ماه زندگی در کنار هم باعث شده بود براش لحظه شماری بکنن. اما موضوع کاملاً عوض شد. بغض گلو اجازه تموم کردن جملات خداحافظی رو نمیداد. تصاویر دوستان هم خدمتی موج دار به نظر میرسید. فرمانده سخت گیر خودش را قایم کرده بود تا بچه ها اشک چشمهاش رو نبینن و من که هر چی به آخر نزدیک تر میشدم توی گلوم سنگین تر میشد و در نهایت خداحافظی از ناربه بغضم رو برای بار دوم در طول زندگی شکوند.
تجربه عجیبی بود. دیدن آدم هایی که با تمام غرور و تعصبی که داشتن،به خاطر جدا شدن از یک دوست فقط 2 ماهه زار زار گریه میکردن نمیتونه تجربه جالبی نباشه. به قول کوشا اگه با دوستت تفریح کنی، هیچوقت باهاش صمیمی نمیشی، اما اگه با هم سختی ببینین همین دو ماه برای یک عمر دوستی کافیه
Free counter and web stats