۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۶, پنجشنبه

مرفه بي درد

سعي كردم هميشه بدبيني و حسادت رو از خودم دور كنم. اما با تمام توجيه هايي كه براي خودم مي بافم آخرش موضوعي پيدا ميشه كه ذهنم رو قلقلك بده:
1- آقاي "الف" توي يه خونوادة متوسط به دنيا اومد. مراحل مدرسه رو مثل همه بچه هاي ديگه طي كرد و سال 80 به خاطر رتبة نسبتاً قابل قبول كنكورش وارد يكي از بهترين دانشگاه هاي فني كشور در رشتة "م" شد. كنكور كارشناسي ارشد رو هم با موفقيت طي كرد تا به آينده اميدوار تر باشه. به خاطر اينكه فقط در صورت بورس شدن ميتونست بره خارج، تلاش كرد، اما بحران اقتصادي اونطرفي ها مانع از رفتنش شد. آقاي "الف" الان به خدمت مقدس سربازي مشغوله و دل مشغولي اصليش آينده ايه كه برنامه ريزي براش سخته.
2- آقاي "ب" توي يك خونوادة مرفه به دنيا اومد. مدرسه رو به هر شكلي بود تموم كرد و توي كنكور موفقيتي كسب نكرد اما توي رشتة "م" داشگاه آزاد دارغوزاباد قبول شد. بعد از 8 سال تونست بالاخره فارق التحصيل بشه و توي كارخونة پدرش به سمت مديريت نائل بشه. بعد از مدتي احساس كرد از كار توي كارخونه پدر ارضا نميشه و جهانگردي رو برگزيد اما چون مراحل گرفتن ويزا سخت بود، تصميم گرفت اقامت كانادا رو بگيره تا مشكل ويزا نداشته باشه. بحران مالي اونطرفي ها باعث شد كه مراحل گرفتن اقامت به خاطر وارد كردن سرمايه به كشور مقصد سريعتر از حد معمول طي بشه. آقاي "ب" الان سيتيزن كاناداس و بزرگترين دغدغة زندگيش انتخاب كردن از بين گزينه هاييه كه به لطف ثروت باباجان جلوي روش قرار گرفته.

پ.ن: بعد از نوشتن اين مطلب رسماً از خودم بدم اومد. هميشه سعي كرده بودم لااقل ظاهر رو حفظ كنم و به كار مردم كاري نداشته باشم. اما ...
Free counter and web stats