۱۳۸۹ آذر ۲۳, سه‌شنبه

حال اين روزها

قبلنا، نه خيلي دور، همين تا يك سال پيش حدوداً، وقتي چراغ كسي روشن مي شد كلي ذوق مرگ مي شدم. عاشق سلام كردن بودم و حال و احوال و مرور خاطرات گذشته. برام هم مهم نبود كه دوست قديمي خوشش بياد يا نه، يه نوع صلة ارحام ميدونستم و چاق سلامتي دو سه دقيقه اي رو امري واجب كفايي! يكم كه گذشت، نه خيلي زياد، حدوداً دو سه ماه، اوضاعم عوض شد. ديگه سلام كردن رو دوست نداشتم و فقط اگه كسي سلام مي كرد جواب مي دادم و روند قبل رو ادامه. الان البته، حال حوصلة صحبت با دوستان قديمي رو به افول گذاشته. يه جور شايد فرار از خاطرات خوب گذشته و تلاش براي زندگي توي زمان حال. احتمالاً يكي از آثار بي معرفت شدن ناشي از "از دل رفتن از ديده رفتگان" يا به هر حال يه حسي كه باعث چراغ خاموش رفتن جلوي دوستان قديمي مي شه. خدا عاقبت همه رو به خير كنه!
.
.
اشتراك فيد مخفيگاه آزادي
Free counter and web stats