۱۳۸۸ بهمن ۹, جمعه

داستانك

دخترك آلبوم عكس هاي خانوادگي رو نگاه ميكرد. مامان جون، بابا جان، خاله سودي، دايي رضا، مامان، ... و يك مرد. مرديكه مامان ميگفت اسمش "بابا"س اما تا حالا نديده بودش. مامان گفته بود كه چون بعضي ها فكرهاي بابات رو دوست نداشتن اون رو از ما دور كردن و دخترك به فكر فرو ميرفت كه يك نفر چقدر ميتونه ترسو باشه كه از فكر كردن كسي بترسه. دخترك دوست داشت هر روز نشوني باباش رو از مامان بپرسه چون اينجوري ميتونست عكس خودش رو توي آب جمع شده توي چشم مامانش ببينه و از اين تصوير خيلي خوشش ميومد. اما دخترك از جواب مامان سر در نميآورد. اون هنوز با واژه "اعدام" خيلي بيگانه بود.
Free counter and web stats