۱۳۸۸ بهمن ۳۰, جمعه

گزمه

چون اول اسفندالمبارك سنة يكهزار سيصد و هشتاد و هشت هجري فرا رسيد، شيخ را فرا خواندند از بهر خدمت به اسلام. پس وي پاي كوبان و سماع كنان زلف از ته بزد و ريش صحيحي گرويانيد و موشواره را آويزان نمود و بشتافت بر مكاني كه لايقان را لياقت باشد و بس. به ناگاه يكي از مريدانِ خُرد، بر او خرده گرفت به خاطر اين شعف، و قياس مع الفارقي نمود شيخ را با ساير مشمولان. پس همهمه اي پديدار آمد در نزد مريدان و عزمي هويدا گشت از بهر تأديب آن نادان بي خرد. اما نور معنوي شيخ بر جمع تابيد و پس از آرام نمودن، بيتي سرود تاريخ ساز:
سربازي غيورم، سرشار از غرورم، خدمت را چو بويم، بهر تو بگويم
غيبت را نشايد، خدمت را ببايد، مستي را چه داني، لجبازي نشايد
Free counter and web stats