ه‍.ش. ۱۳۸۹ دی ۸, چهارشنبه

روزي كه دور نيست

"حماسه تعريف خاص خودش رو داره"، معلم ادبيات دبيرستان با گفتن اين جمله ادامه داد: "اما الان به هر اتفاق خاصي حماسه مي گن". آقاي باطني كاملاً درست مي گفت. سال 76 حماسة ملبورن اتفاق افتاد و مردم براي اولين بار جشن و پايكوبي توي خيابون رو تجربه كردن. قبل از اون البته، حماسة ديگري هم اختراع شده بود به نام "حماسة دوم خرداد" كه يه جورايي مردم ثابت كردن در چارچوب دمكراسي نيم بند هم مي شه خلاف جهت دلخواه حاكميت حركت كرد. بعد از اون سال حماسة ديگري به ثبت نرسيد چراكه اصولاً اتفاق خوشايندي هم نيفتاد كه تمام ملت به جنب و جوش بيفتن و سر از پا نشناسن.
سال 88 اما، همه چيز غير از حالت عادي بود و واژة "حماسه" هم به سرنوشت واژه هاي ديگري مثل "راي"، "دمكراسي"، مردم سالاري"، "ملت"و ... دچار شد و به يغما رفت. نهم دي 88 نشون داد كه مي شه كشته شدن چندين نفر به جرم آزادي خواهي و محبوس شدن تعداد بيشتري از آدم هاي بي گناه رو "فتنه" خوند، در خاموش شدن ظاهري فتنه "حماسه" سازي كرد و اين نمايش مضحك رو "بصيرت" ناميد. اما هنوز حماسة اصلي باقي مونده، اون روز دور نيست.

* عنوان از وبلاگ دوستي كه مي خوانمش

ه‍.ش. ۱۳۸۹ دی ۶, دوشنبه

مخفيگاه در چين (3)

چانجو يكي از شهرهاي كوچك چين به حساب مياد كه با جمعيتي حدود 4 ميليون نفر در250 كيلومتري شانگهاي قرار داره. سال 2008 اين شهر به عنوان بهترين شهر چين از لحاظ توسعه و بهبود سطح رفاه انتخاب و به خاطر همين بودجة ويژه اي براي عمران و زيبا سازيش در نظر گرفته شده؛ و دليل اينكه به گفتة ساكنين ظاهر شهر با دو سال پيش قابل قياس نيست همين بود. به طور كلي هرجايي از شهر كه در نظر اول رويت مي شد كاملاً مدرن و پيشرفته بود. اتوبان هاي عريض و ساختمان هاي غول پيكر با نورپردازي هاي بي نظير روي نما، نشون از توجه ويژة مسئولين به شهر داشت. اما وقتي به اندازة دو كوچه از اين ظاهر دور مي شديم، تصاوير شبيه زندگي روستايي ما بود. كوچه هاي خاكي و پر از ناهمواري و خونه هاي كاملاً قديمي و مخروبه مشخص مي كرد كه شهر رسماً دو بخش مجزاي ظاهر و باطن داره.
هتلي كه توي اون اقامت داشتيم يك هتل 32 طبقه و معادل 4 ستارة ايراني بود و از لحاظ امكانات رفاهي چندان پيشرفته به نظر نمي رسيد. "بار" محدود به غذاخوري بود و مسافران خارجي! براي پيدا كردن "همدم شب هاي تنهايي" مجبور بودن به محلة "چراغ قرمز" سري بزنن. ويژگي اصلي هتل داشتن دو ميز جدا از هم براي صبحانه بود كه يكي غذاي چيني و ديگري غذاهاي "آمريكايي" رو سرو مي كرد. كيفيت غذاهاي چيني و رايحة خوش اون ها به حدي عالي بود كه من به شخصه مجبور به حفظ فاصلة چند متري با اون ميز بودم.
بعد از صبحانة روز دوشنبه، عملاً مأموريت كاري شروع شد. برنامه اي فشرده كه مي شد براي روز اول نوشت و توي روزهاي باقي مونده كپي كرد.

ادامه دارد ....

ه‍.ش. ۱۳۸۹ دی ۱, چهارشنبه

صداي سكوت

بعد از مدت ها كارخونه تصميم گرفت كارگر جديد بگيره و من هم براي اينكه راحت تر بتونيم كار كنيم تصميم گرفتم از بين 5 تا مصاحبه شونده يكي رو انتخاب كنم. اما هر كدوم از مصاحبه شونده ها كه ميومدن، از كردة خودم پشيمون تر مي شدم. نگاه هاي پر از التماس، نامه هاي بلند بالا از مشكلات مالي خونواده توي فرم ثبت نام، ظاهر شكسته شده جوون هاي بيست و سه چهار ساله و چشمهاي پر از اميد اونها بعد از شنيدن "باشه، زنگ مي زنيم" چيزايي نبود كه نتونه يك روز من رو به گند بكشه. هرچند شديداً اعتقاد دارم كه لياقت هرشخص زندگي اون رو تعيين مي كنه، اما ...
شايد مفهومي به اسم زندگي براي بعضي از آدما تعريف نشده، فقط اومدن كه چرخة بقا توي طبيعت تكميل بشه

* عنوان از وبلاگ دوستي كه مي خوانمش
.
.
اشتراك فيد مخفيگاه آزادي

ه‍.ش. ۱۳۸۹ آذر ۲۹, دوشنبه

لطفاً هدفمندتر بكنيد

روزي حاكم شهر تصميم گرفت براي افزايش درآمدها، بر ورود افراد ماليات وضع كنه به صورتيكه هركس هنگام ورود به شهر ملزم به پرداخت يك سكه شد. بعد از مدتي كه حاكم اعتراضي در بين مردم نديد، ماليات رو به دو سكه و بعد از اون به سه سكه افزايش داد، اما صدايي از مردم بلند نشد. ماليات به مرور تا 10 سكه هم زياد شد و سكوت مردم تعجب خود حاكم رو هم برانگيخت. حاكم دستور داد علاوه بر اخذ 10 سكه، مأموريني در ورودي شهر مستقر بشن كه بعد از اخذ 10 سكه از هر نفر، يكبار بهش تجاوز بكنن تا اجازة ورود صادر بشه. اما بازهم سكوت مردم و صف ­هاي طويل مردم براي ورود به شهر عجيب به نظر مي­رسيد. حاكم براي بررسي بيشتر موضوع لباس مبدل پوشيد و رفت بين مردم پشت دروازه. از يك نفر پرسيد با اين اوضاع شما اعتراضي به وضعيت موجود ندارين؟ مرد پاسخ داد، همه چيز خيلي خوبه، فقط ما خيلي توي صف معطل ميشيم،
لطفاً مامورين متجاوز رو بيشتر بكنيد!
.
.

اشتراك فيد مخفيگاه آزادي

ه‍.ش. ۱۳۸۹ آذر ۲۴, چهارشنبه

علي برخيز

از صبح اضطراب داشتم. راديو فردا روشن بود و لحظه لحظه اخبار دشت كربلا رو مي داد. خبرها تا ظهر بد نيود. يا حسين گوها زياد بودن و يزيدي ها نظاره گر. از بعد از ظهر اما، ورق برگشت. ابن زياد اجازة تير داد، شمر پشت فرمون نشست تا از روي مردم رد بشه و خولي روي پل كالج منتظر بود تا چند نفر رو پرت كنه پايين. فتنة حسينيان سركوب شد و يزيد كه تنش لرزيده بود نفسي به راحتي كشيد. عمر سعد با شبكه خبر مصاحبه كرد و اطمينان داد كه لشگر يزيد از سلاح استفاده نكرده و احتمالاً اهالي كوفه به صورت خودجوش دست به اسلحه بردن. عاشورا تمام شد و تاريخ تكرار شدن خودش رو به همه نشون داد.
پارسال، تهران كربلا بود.

آريا آرام نژاد- علي برخيز (دانلود)
.
.

اين پست در خودنويس
اشتراك فيد مخفيگاه آزادي

ه‍.ش. ۱۳۸۹ آذر ۲۳, سه‌شنبه

حال اين روزها

قبلنا، نه خيلي دور، همين تا يك سال پيش حدوداً، وقتي چراغ كسي روشن مي شد كلي ذوق مرگ مي شدم. عاشق سلام كردن بودم و حال و احوال و مرور خاطرات گذشته. برام هم مهم نبود كه دوست قديمي خوشش بياد يا نه، يه نوع صلة ارحام ميدونستم و چاق سلامتي دو سه دقيقه اي رو امري واجب كفايي! يكم كه گذشت، نه خيلي زياد، حدوداً دو سه ماه، اوضاعم عوض شد. ديگه سلام كردن رو دوست نداشتم و فقط اگه كسي سلام مي كرد جواب مي دادم و روند قبل رو ادامه. الان البته، حال حوصلة صحبت با دوستان قديمي رو به افول گذاشته. يه جور شايد فرار از خاطرات خوب گذشته و تلاش براي زندگي توي زمان حال. احتمالاً يكي از آثار بي معرفت شدن ناشي از "از دل رفتن از ديده رفتگان" يا به هر حال يه حسي كه باعث چراغ خاموش رفتن جلوي دوستان قديمي مي شه. خدا عاقبت همه رو به خير كنه!
.
.
اشتراك فيد مخفيگاه آزادي

ه‍.ش. ۱۳۸۹ آذر ۲۰, شنبه

مخفيگاه در چين (2)

بعد از طي مراحل قضاي حاجت و مقداري گشت زني در فرودگاه پكن، سوار هواپيماي شانگهاي شديم. ظاهر هواپيما فوق العاده تميز و مرتب بود اما زبون نفهم بودن مهمون دارها بدجور روي اعصاب مي رفت. موقع صبحانه دو نوع ظرف روي چرخ مهماندار خودنمايي مي كرد. با اشاره به اولي لفظ "نودل" بر زبانش جاري شد اما اشاره به دومي باعث هنگ كردنش شد! تلاش 20-30 ثانيه اي مهماندار چشم بادومي براي تفهيم نوع غذا داشت بي نتيجه به پايان مي رسيد كه يك كلمة "چيكن" قابل فهم توي صحبت هاش پيدا شد. چيكني كه باز كردن و خوردن اولين لقمه اش نشون داد جوجه سگ يا حيوون مشابه ديگه اي بوده! بنابراين نخستين تلاش ميزبانان چيني براي ثابت كردن اينكه غذاهاشون رو نمي شه خورد با موفقيت سپري شد.
ساعت حدود 11 وارد فرودگاه شانگهاي شديم و همكار چيني به همراه راننده و مرسدسش به پيشواز اومد. گشت و گذار چند ساعته توي اين شهر جزء معدود برنامه هاي تفريحي كل سفر بود كه رسماً آغاز شد. هرچند من شهرهاي اروپايي و آمريكايي رو نديدم اما شانگهاي دقيقاً شبيه اون شهرها بود! شهري كاملاً مدرن، ماشين هاي مدل بالا، پر از توريست، ساختمان هايي كه آسمون رو مي خراشيد و اتوبان هاي چند طبقه همه نشون از اين داشت كه اين شهر يوتوپياي كشور چينه.
اولين جاي ديدني برج پرل بود. برجي شبيه برج ميلاد (با ظاهري متفاوت) كه از هر آجر اون درآمدزايي مي شد و حسرت اينكه چرا خواهر ايراني اون انقدر گوشه گير و بي استفاده (از نظر توريستي) باقي مونده. سه طبقه از اين برج محل توقف آسانسورهاي تندرو بود و در هر طبقه تفريحاتي علاوه بر ديد زدن شهر از ارتفاع بالا وجود داشت. يكي از جالب ترين ايستگاه ها هم يك طبقة شيشه اي بود كه 350 متر زير پاي آدم رو همراه با سرگيجة كامل نشون مي داد.
بعد از خروج از برج پرل با طي مسافتي حدود صد متر وارد ساختمان آكواريوم شانگهاي شديم. توي اين آكواريوم كلاً هر موجودي كه در لحظه اي از زندگي بدنش آب رو لمس كرده بود يافت مي شد و البته براي من ديدن پنگوئن از نزديك خاطرة جالبي بود. گشت زدن هاي توي آكواريوم هم دو سه ساعتي طول كشيد تا ساعت 5 بعد از ظهر و وقت ناهار فرا برسه.
با توجه به تجربة تلخ غذاي توي هواپيما، تصميم گرفتيم برند صهيونيستي مك دونالد رو امتحان كنيم كه اين دشمنان نظام در جلب نظر مثبت ما كاملاً موفق بوده و بدرقة گرمي از ما به عمل آوردن. سرانجام بعد از صرف ناهار سوار ماشين شديم و شانگهاي رو به مقصد چانجو ترك كرديم.

ادامه دارد ...

ه‍.ش. ۱۳۸۹ آذر ۱۸, پنجشنبه

مخفيگاه در چين (1)

سفر از روز شنبه استارت خورد. در بدو امر، ورود به فرودگاه بين المللي كه قرار بود آبروي نظام و كشور و ملت باشه به شدت توي ذوق زد. در نظر اول فرودگاه مهرآباد خيلي مدرن تر از اين فرودگاه به نظر ميومد و گشت و گذارهاي درون فرودگاهي هم نظر اوليه رو با قدرت تأييد مي كرد. در زمان حدود سه ساعتي كه به دليل زود رسيدن درسالن ترانزيت فرودگاه منتظر بوديم ترافيك هوايي شاهراه غرب و شرق دنيا شگفت آور بود؛ يك پرواز به نجف، يك پرواز به دمشق، يكي به آنكارا و ديگر هيچ!
بالاخره با معطلي هاي مرسوم كه جزء لاينفك سيستم مديريت ايرانيه، چشممون به جمال جناب بوئينگ 747 روشن شد. حداقل خوبي كه داشت اين بود كه مثل پروازهاي داخلي ظاهر شكسته و ويران تزئينات داخلي چشم نوازي نمي كرد اما در عوض خالي بودن بيشتر از نصف هواپيما، پذيرايي و امكانات در حد فاجعه و نگراني تيم كرو از بي حجاب بودن خانم ها همگي نشان از با قدرت اجرا شدن سياست دفع حداكثري ايران اير داشت.
به هر حال با زجر فراوان و بعد از يك پرواز 8 ساعته به پكن رسيديم و سرويس بهداشتي هدف اولية سفر قرار گرفت! ظاهر توالت ها كاملاً شبيه سرويس هاي ايراني و توي زمين بود (هرچند سرويس فرنگي و ديواري هم بود) اما موارد حياتي همچون شير آب، آفتابه، شيلنگ و يا هرگونه مخزني كه يك سوراخ براي خروج آب داشته باشه يافت نمي شد. همين مسئله در طول سفر مسايلي رو باعث شد كه زبان از بيان اون قاصره؛ البته خوبي اين مشكلات اين بود كه يك دليل محكم براي دوست داشتن سرزمين مادري پيدا كنم!

ادامه دارد ...
مخفيگاه در چين (2)

ه‍.ش. ۱۳۸۹ آذر ۱۶, سه‌شنبه

احمقانه

رسم رايج توي شركت هاي دولتي باعث شد كه من عملاً به چوب دو سر فلان تبديل بشم. از يك طرف مديران بخش خصوصي براي مأموريت خارجي انتظارات بالايي داشتن و در عمل مأموريت تبديل شد به كار كردن از صبح تا شب، و از طرف ديگه عوام الناس با شنيدن خبر اين سفر چشمكي روانة صورت مي كردن وعشقهاي نكرده روبراي من متصور مي شدن. من هم كه توي دنياي حقيقي توفيقي در توجيه كردن گروه دوم حاصل نكردم درهمين جا اعلام مي كنم كه آقا، ما رفتيم چين، تجربة خوبي بود، خيلي چيز ياد گرفتم، اما خبري از خوشگذروني نبود. كار، كار و فقط كار.به زودي هم در اين مكان سفرنامه نصب خواهد شد.
با تشكر!

* عنوان از وبلاگ دوستي كه مي خوانمش
Free counter and web stats