۱۳۹۱ اسفند ۱, سه‌شنبه

خاطرات مبهم


یک آپارتمان حدود 70 متری توی بلوار کشاورز، خیابون 16 آذر کوچة فک کنم طاهریان هست، که مفهومش برای من خیلی بیشتر از یک آپارتمانه. دو سال از  بهترین سال‌های عمر من تک و تنها توی اون خونه سپری شد، از اون خیلی چیزها یاد گرفتم و خیلی از کارهایی رو که تا قبل از اون بلد نبودم به واسطة همین چاردیواری تجربه کردم. اما تمام اینها دلیل اصلی خاص بودن اون خونه برای من نیست. آپارتمان 16 آذر برای من نماد خیانت و از پشت خنجر زدن یکی از اقوام نزدیکه که بیش از حد بهش اطمینان کرده بودم. اون خونه برای من یادآور سه ماهی بوده که کل زندگی من و خانواده‌ام به خاطر یک دشمن دوست نما متزلزل شد و بدجور لرزید. تا چند وقت پیش، هر وقت از اطراف اون خونه رد می‌شدم، مریضی طولانی مدت مامانم رو یادم میومد و ضربان قلبم به شدت بالا می‌رفت. حوالی امیرآباد و 16 آذر و بلوار یک جورایی برای من مثلث برمودا محسوب می‌شد که کل وجودم رو به سمت پریشونی می‌کشید، حتی خیلی شدیدتر از بحران‌های اخیر.
اما غرض از این مقدمة تاریخی اینکه چند وقت پیش از همون جا رد شدم، شگفتا که دیگه خبری از اون همه حس‌های بد نبود! نه ضربانی بالا رفت و نه یاد خاطرات بد گذشته افتادم. و حتی بعید نیست تا چند وقت آینده کینه‌ای که نسبت به عاملین دارم رو هم از یاد ببرم (هرچند اخیراً بی صدا بودن چوب خدا رو به عینه در موردشون دیدم). اگر خدا یک ویژگی مثبت توی خلق بشر قرار داده باشه، همین فراموشکار بودن اونه، همین حل شدن همه چیز با گذر زمانه، همین عادی شدن نفرت‌های قدیمیه. خدا، حتی فقط به خاطر دادن همین نعمت بزرگ هم شایستة پرستشه.
Free counter and web stats