۱۳۸۸ شهریور ۲۰, جمعه

من، خودم، دانشجو شدنم

دقيقاً 8 سال پيش بود. صبح مثل هر روز به زور از خواب بيدار شدم و منتظر يه روز بي هدف ديگه بودم كه شهاب زنگ زد. گفت نتايج كنكور رو توي تلتكست زدن و خودش هم غير انتفاعي قبول شده. بعد از تلفن، تمام CPU مغز هنگ كردم رو به كار گرفتم كه ببينم كي توي آشناها تلتكست داره اما عقلم به جايي قد نداد. زدم به خيابون. پياده رفتم سمت راسته صوتي تصويريا. از حدود 15 تا مغازه التماس دعا كردم، اما هر كدوم با يه بهونه اي دست رد زدن به سينم. ظهر بود كه دست از پا دراز تر رسيدم خونه. نوشين دويد جلو و گفت ... پلي تكنيك قبول شدي. هنوز نميدونم چرا زياد خوشحال نشدم اما خوشحالي رو تو چهرة همه ميديدم. ادامه روزم يكم متفاوت از روزهاي قبل بود. اميدواري به زندگيم بيشتر شد. حتي عصر كه تصاوير عجيب رفتن هواپيما توي يه ساختمون رو ديدم، موضوع مهمتري بود كه بهش فكر كنم.
حالا از اون روز دقيقاً 8 سال ميگذره. توي اين هشت سال غم تنها بودن، لذت با دوستان بودن، نامردي آشنايان و لطف غريبه ها رو با تمام وجود حس كردم. دلم ميخواد يه بار ديگه خاطرات 8 سال زندگي دانشجويي رو مرور كنم؛ شايد به زودي ...

Free counter and web stats