۱۳۸۸ آبان ۷, پنجشنبه

هفت

گرفتاري شخصي باعث شد كه بعد از چند ماه دوري، يك هفته اي رو در پايتخت سپري، و ديدارها رو تازه كنم. در اين مدت تقريباً تمام دوستاني كه دلم براشون تنگ شده بود رو ديدم: رضا، رسول، محمد، مونا، تيرداد، فريال، نسترن، ممدرضا، مجيد، دكتر، مسيح، هدي، نيما و ... . بازگشتن به كوي دانشگاه هم از جمله دل مشغوليهاي اخير بود كه در اين سفر تا حدي بر طرف شد. هر چند سياه شدن بي سليقة در و ديوار به خاطر پاك كردن شعار نويسي هاي بچه ها خيلي توي ذوق ميزد. لذت بستكتبال مختلط توي دانشگاه زير بارون هم كه جايگزين نشدنيه.
به هر حال اين چند روز خوب هم روبه پايانه و از شنبه دوباره روز از نو و روزي از نو. اما چيزي كه هميشه نگرانشم اينه كه به طرز فاجعه باري دوران دانشجويي بهترين دوران زندگيم بوده و دل كندن از اون برام خيلي سخته.

Free counter and web stats