۱۳۸۸ دی ۲, چهارشنبه

فلسفة من

هميشه همينطور بودم. وقتي نمرة بدي ميگرفتم، سريع بچه ها رو جمع ميكردم تا كمي با هم خوش باشيم. وقتي از كسي مي رنجيدم، سريع خودم رو به خونه ميرسوندم و از آرشيوم خنده دار ترين فيلم رو انتخاب ميكردم و ميديدم. وقتي دوستي رو از دست ميدادم، شادترين و حتي جوادترين آهنگها رو ميريختم روي موبايل و خيابون ها را گز ميكردم. هرچند با اين حركات به بي احساس بودن متهم شدم اما ترجيح ميدم به ظاهر بي احساس باشم، تا اينكه در باطن خودم رو از بين ببرم.
اما ماه هاي اخير كمي قضيه فرق داشت. انقدر اتفاق بد با هم پيش اومد كه فيلم و آهنگ و دوستان كفاف ندادن. تفكرات براي حل اين مشكل به اينجا رسيد كه مطمئن شدم كه بدترين مسائل رو هم وقتي از يك زاوية ديگه نگاه كنم لذت بخش ميشه. ميشه خيانت يك نفر رو ديد اما با شرف ميليون ها نفر حال كرد. ميشه دوستي رو از دست داد اما به محكم تر شدن دوستي ها دلخوش بود. ميشه نا اميد بود اما با برق اميد توي چشم بقيه عشق كرد و ميشه داخل مخفيگاه بود و از آزادي لذت برد.
Free counter and web stats