۱۳۸۹ شهریور ۷, یکشنبه

زلزله

اولين باري كه زلزله رو درك كردم سال 81 بود. صبح امتحان استاتيك، حدود ساعت 6. بابا هم اومده بودن پيش من. توي رختخواب در حال شيش و بش كردن براي بيدار شدن بودم كه ديدم لوستر داره تكون ميخوره. سريع پريدم رفتم توي اتاق ديدم بابا دارن موهاشون رو سشوار مي كشن. گفتن خبر زلزله همان و شنيدن اين جمله كه "خواب ديدي" همان. البته بعداً معلوم شد خواب نديدم و نزديك قزوين يه جايي رو خدا لرزونده بود.
دفعة دوم سال 83 بود. خوابگاه پلي تكنيك كه با راه رفتن بچه ها هم به طور عادي مي لرزيد و همين مسئله باعث شد چند ثانية اول رو جدي نگيرم. اما با شنيدن صداي جيغ و داد بچه ها منم به اونها پيوستم و رفتيم توي كوچه. منظرة كوچه هم جالب بود. پوشش افراد نشون مي داد كه در مواقع اضطراري حريم شخصي معني خاصي نداره و همه به معناي واقعي باهم خواهر و برادر مي شن! اين بار زلزله يكم جدي تر بود. تابلو و ساعت بعضي از ديوارها افتاده بود و مردم رو تو وحشتي فرو برده بود كه تا حدود يك هفته، كارتن خواب هاي توي پارك احساس تنهايي نمي كردن. هر چند ما در همون ساختمون لرزون روزگار سپري كرديم.
دفعة بعد، سال 86، كوي دانشگاه تهران، جعفر طبق عادت مرسوم، در حال تعريف كردن خاطرات فانتزي- رمانتيك خودش بود كه خشم خدا بر اون نازل شد والبته كل تهران لرزيد. اين بار با استفاده از تجربة دفعات قبل سريع دمپايي پوشيدم و رفتم به سمت پله هاي اضطراري كه توي پله ها زلزله تموم شد. نكتة جالب اين بود كه بچه ها مدت ها قبل از من از ساختمون خارج شده بودن و نشون مي داد كه سرعت عمل من در حد نا اميد كنندس.
به هر حال اين زلزله ها به جز خنده هاي بعدش براي ما چيزي نداشت، اما واقعيت فاجعه بار بودن اون رو هيچكس نمي تونه انكار كنه. افسردگي روز جمعه 5 دي 1382 و صف طولاني بچه ها براي اعزام به بم رو هيچوقت فراموش نمي كنم.
.
.
اشتراك فيد مخفيگاه آزادي
Free counter and web stats