۱۳۸۹ شهریور ۳, چهارشنبه

نشد، رفت

خيلي دلم مي خواس روز اولي كه با رسول اومد كه توي اتاق ما بمونه بهش بگم جا نداريم
وقتي موندگار شد بهش بگم بچه باحالي هستي، اما خوب نيس آدم آويزون باشه
وقتي مي رفتيم تمرين دارت بگم خيلي بد پرت مي كني
وقتي روز مسابقه دير رسيد و نشد مسابقه بده، بزنم توي گوشش كه آبروي منو به عنوان مسئول تيم برده
وقتي همون جايزه هايي كه ما گرفتيم رو گرفت، بگم اين رسمش نيس
وقتي با هم اردو رفتيم مشهد، بگم خوش گذشت، اگه تو نبودي به اين خوبي نبود
وقتي خواست بره سنگاپور بگم احمق، دلمون برات تنگ ميشه
وقتي درس رو ول كرد و اومد بگم ديوانه، اين چه حركتي بود آخه!
خيلي دلم مي خواس بش بگم هيچ دوستي اي ايده آل نيس، اما تو به ايده آل نزديكي
همش رو تا يك سال پيش مي شد بگم، اما الان يك سال از رفتنش گذشته،
حالا راحت فرياد ميزنم كه روحت شاد رفيق، دلم برا خوبيا و بديات تنگ شده
.
.

اشتراك فيد مخفيگاه آزادي
Free counter and web stats