۱۳۸۹ شهریور ۱۶, سه‌شنبه

شانس

نمي دونم همه اين اخلاق رو دارن يا نه، اما من بعضي از آدما رو بدون اينكه هيچ برخورد مؤثري باهاشون داشته باشم بدم مياد ازشون. دليل اين بد اومدن بدون دليل هم تأثيريه كه در برخورد ناچيز اوليه از اونها گرفتم.
دختري كه توي تاكسي براي اينكه موبايلش رو در بياره پهلوي من رو سوراخ مي كنه و بعد هم به صداي بلند و به مدت طولاني در مورد مسايل شخصي بقيه پشت تلفن حرف مي زنه، دليلي براي دوست داشته شدن نداره. يا توي دانشگاه، بچه هايي كه محيط عمومي مثل سايت يا كتابخونه رو با اتاق خوابگاه اشتباه مي گيرن و انواع مزاحمت ها رو براي بقيه ايجاد مي كنن از همين دسته ان.
حالا شما فرض كنيد كه يه ليست خيالي از اين افراد تهيه وبه ترتيب اولويت بد اومدن مرتبش كرديد. فرض بعدي اينه كه كيلومترها دورتر ازمحل برخورد با افراد ليست مشغول به كار شديد و منتظر شناخت همكارهاي جديد.
اگر دو فرض بالا رو براي من مخلوط كرده و چاشني شانس رو هم به اون اضافه كنيد، حاصل كار اين خواهد شد كه يكي از 5 نفر اول اون ليست كذايي همكار نزديك من بشه ومجبور باشم اون رو تا مدت ها تحمل كنم! نكته اعصاب شكن اينه كه بعد از اينكه برخوردها از حد اوليه فراتر رفت و شناخت تا حدي كامل تر شد، نظرم در مورد قضاوت اوليه نه تنها تغييري نكرد بلكه استحكام بيشتري هم پيدا كرد.
فعلاً كه 4 روز از فرآيند تحمل كردن شخص مورد نظر مي گذره و البته من به پيشنهاد يكي از دوستان در حال تزريق موج مثبت به اين رابطه هستم تا بلكه اوضاع بهتر بشه.
Free counter and web stats