۱۳۸۹ شهریور ۳۱, چهارشنبه

ماه مدرسه

بر خلاف تمام آهنگ هاي پخش شده توي برنامه كودك اين موقع از سال، توي دوران مدرسة من نه تنها خبري از خوشحالي از بازگشايي مدارس نبود، بلكه غمي جانكاه وجودم رو فرا مي گرفت. البته قضية سال اول دبستان خيلي فرق مي كرد. به خاطر خوشگذروني هاي دوران كودكستان، بي صبرانه منتظر مدرسه بودم و در پوستم نمي گنجيدم. وقتي وارد مدرسه شدم ورق برگشت. جو مدرسه از زمين تا آسمون با مهدكودك فرق داشت و همين باعث شد تا حدود 2 ساعت گريه ام بند نياد! سال هاي بعدي اما، گرية روز اول مدرسه منتقل شد به خواب شب قبل و زير لحاف (سلام شبح اپرا) و همين روند تا آخر دوران دبيرستان به شكل هاي مختلفي ادامه داشت.
دانشگاه دنياي ديگه اي بود. قرار بود توي يك خونه، تنها روزگار رو سپري كنم و به خاطر همين مسئله كيفور بودم (زاوية ديد مثبت لطفاً). يكي دو شب اول رو به هر نحوي بود سپري كردم اما شب سوم فهميدم تنهايي يعني چه. فشار زندگي مجردي تا 10 روز به بدترين شكل ممكن و با انواع اتفاق هاي بدجور به من وارد شد تا توي همون 10 روز نصف راه مرد شدن رو طي كنم. توي دو سال زندگي مجردي خيلي تجربه كسب كردم و آخرين تجربه هم نامردي يك آدم دوست نما بود كه باعث شد خونه رو دقيقاً توي امتحانات پايان ترم از دست بدم. نتيجة امتحانات همراه با بي خانماني و نداشتن تمركز هم كه از روز روشن تره.
بعد از اون جريان، تصميم گرفتم برم خوابگاه. تصميمي كه بعدها تاريخ نشون داد يكي از بهترين تصميمات زندگيم بود! غم اول مهر كلاً ناپديد شد و عشق ديدن دوستان و خوشگذروني هاي دانشجويي جاش رو گرفت. از حدود سال 84 و با شروع شدن پروژة ليسانس هم ديگه اول مهر معني خودش رو از دست داد و سال تحصيلي به صورت 12 ماهه در اومد براي من.
الان هم دو ساله كه ديگه از روند تحصيل دورشدم. با اين تفاوت كه پارسال قرار بود برم سر كلاس اما امسال از اون قرار خبري نيست. پارسال اين موقع بلاتكليف بودم و منتظر طي شدن پروسة مسخره و امسال لااقل منتظر بدقولي اجنبي ها نيسم. اگه بگم زندگي اي كه براي خودم بعد از تحصيل تصور كرده بودم دقيقاً همين بود، كرسي شعري بيش نگفتم، اما با ديد مثبت مي شه گفت كه اگه قرار بود درس رو ادامه ندم و كار كنم، شرايط الانم خيلي به ايده آل نزديكه.
.
.
اشتراك فيد مخفيگاه آزادي
Free counter and web stats