۱۳۸۹ شهریور ۲۹, دوشنبه

ننگ ما

رسماً دلم براش سوخت. دختر مردم به حرف مامانم كه "نيم ساعت ديگه مياد" توي كوچه ها چرخيده و پرسشنامه هاش رو به "پسرهاي جوون" داده بود كه پر كنن و اومده بود پشت در خونة ما كه من بيام. بالاخره من رسيدم و اومد جلو و سلام عليكي كرد و لبخندي تحويل گرفت. اما بعد از گفتن عبارت "پرسشنامة صدا و سيما" تغيير چهره اش كه ناشي از تغيير چهرة من بود توي چشم مي زد. سه صفحه سوال رو ورقي زد تا به صفحة اول برسه و پرسيد: راديو گوش ميدي؟ گفتم نه! پرسيد چرا؟ گفتم چون تلويزيون هم نمي بينم. خودش فهميد كه ممكنه كار به جاهاي باريك برسه و سه صفحه رو سريع ورق زد و سن و جنس! رو پرسيد و رفت. خداحافظي نكرد، لبخند هم تحويل نگرفت!
مورخان عزيز در سوابق مبارزاتي بنده ثبت نمايند.
.
.
اشتراك فيد مخفيگاه آزادي
Free counter and web stats