۱۳۹۱ مهر ۱۴, جمعه

تاریخ نگار (بخش دوم)


... کار خاصی نبود، فامیل پیچیده و کمیابم رو توی سرچ باکس فیسبوک تایپ کردم و دکمه جستجو رو فشار دادم. اولین چیزی که دیدم این بود که اونقدرا هم که فکر می‌کردم طایفه کم جمعیتی نیسیم، اما تقریبا هیچ کدوم از نتایج جستجو رو نمی‌شناختم. بعد از تایپ عبارت "شما از کدوم طایفه‌ای؟" و ارسال برای سه چهارتا از "نتایج" انتظار اتفاق عجیب غریبی رو نداشتم. فوقش یه سلام علیک ساده و رسیدن به این نتیجه که مثلاً عموی پدر بزرگ من دو تا زن داشته و هووها با هم نساختن و دست روزگار دو تا فامیل رو از هم دور کرده، یا به هر حال یه چیزی تو همین مایه‌ها. تقریبا در تمام موارد هم همین سبک گفتگو رد و بدل شد، اما در مورد "بهار" همه چیز از همون اول با حالت عادی فرق داشت.
یه سلام علیک گرم و رسیدن به اشتراکات فامیلی و بعدش شروع یه دوستی مجازی. از همون دوستی‌ها که توی شهر خودم اصلاً نداشتم و آخرین بار توی دوران دانشجویی تجربه شده بود. پیشنهاد بهار جالب بود، بچه‌های هم فامیل رو که اصلاً هم رو نمی ‌‌شناسن دور هم جمع کنیم و ببینیم چه خبره؟ کی چیکار میکنه؟ چرا فامیل انقدر از هم دور افتاده و ازین مسائل. اول با احتیاط به این پیشنهاد نزدیک شدم. جو اصفهان مثل تهران نبود که بشه از اینجور اکیپ‌های دوستانه داشت و مشکلی مخصوصاً برای دخترا توی در و همسایه پیش نیاد! اما خب هم فامیل بودن گروه خیلی از مشکلات رو حل می کرد.
مرداد 89، هنوز کار خوبی پیدا نکرده بودم، اما اولین گردهمایی با حضور 6 نفر برگزار شد. نسبت‌های فامیلی به قدری دور بود که حتی خوندنش از روی کاغذ هم به تخصص خاصی نیاز داشت. سری دوم هم با همون 6 نفر حدود یک ماه بعدش تشکیل شد و دور سوم جمع به 24 نفر افزایش پیدا کرد. حالا می شد روی این اکیپ یه اسم رسمی گذاشت و برند بین المللی براش ثبت کرد! تعداد نفرات البته همیشه اونقدر زیاد نموند. در واقع بعضیا ارتباطی با گروه برقرار نکردن و خودشون رو کنار کشیدن، اما اون هستة اولیه باقی موند (شاید هنوز هم باشه!)
روزگار گذشت و گذشت، تا زمستون 90 اومد، توی این مدت حدود 10 بار بیرون رفته بودیم و نمی‌گم در حد ایده آل، اما به هر حال دوستی خوبی شکل گرفته بود. تا اینکه یکی از شب‌ها، که دم خونه یکی از بچه ها جمع و آماده حرکت می‌شدیم، اتفاقی افتاد که شاید هیچوقت نباید میفتاد ...

ادامه دارد ...



Free counter and web stats