‏نمایش پست‌ها با برچسب جنگ. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب جنگ. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۱ مرداد ۷, شنبه

اسپرم‌های فدایی

توی سال‌های جنگ، تقریباً کسی نبود که ندونه هدف از سیاست‌های تشویق به افزایش جمعیت چیه. جنگ قرار بود تا پیروزی و قدس و کربلا ادامه پیدا کنه و طول مدتش با خدا بود. جنگ بدون سرباز هم که تکلیفش روشنه.
شروع شدن دوباره این سیاست اولین چیزی رو که به ذهن می‌رسونه همین دورنمای جنگ در ذهن مقامات بلند پایه اس. درصد قابل قبول فرزندان این سیاست رو می‌شه با یک برنامة حساب شده تبدیل به گارد فدایی کرد و 15 تا 20 سال آینده جلوی هر تیر و ترکشی فرستاد. البته بماند که الان سال 60 نیست که ملت رفاه زده باشن، خط فقر مدت‌هاس روی عملکرد اسپرم‌ها هم تأثیر گذاشته!
عجب طعم تلخی داره این جنگ، حتی موقع فکر کردن در مورد فانتزی مقامات حکومتی!
پ.ن: با فرض تغییر نوع جنگ‌های اخیر، می‌شه امیدوار بود یک بچه هفت هشت ساله هم حرکت انتحاری رو به خوبی انجام بده ...

۱۳۹۰ آذر ۹, چهارشنبه

ثبات، گوهر گم شدة این خاک

"دهه‌ات گذشته مربی، اگه اون اسلحه دستت نباشه کی به حرفت گوش میده؟ اینه که برات زور داره، یه دهه حرف زدی ساکت بودیم، کر کری خوندی ساکت بودیم، گرفتی ساکت بودیم، پس دادی ساکت بودیم، حالا اجازه بده ما حرف بزنیم، خانوما آقایون دوست دارین یکی از این کشورها دوباره به ما حمله کنه؟ دوست دارید جنگ بشه؟
ثبات، دهه ما دهه ثباته، امنیت،این کشور کی باید روی امنیت رو ببینه؟ کی باید روی ثبات رو ببینه؟
اون پسر تو کی باید بتونه برای آینده اش برنامه ریزی کنه؟ دهة من هم نیست"

و سلحشور نمی‌دانست دهة مربی تا همین امروز هم ادامه خواهد داشت!

۱۳۹۰ آبان ۲۷, جمعه

من نمی‌جنگم ... نمی‌جنگم

"جنگ" بدون هیچ توضیح و پیشوند و پسوندی، یک کلمة چندش آور و غیر قابل دفاعه برای نسلی که بخشی از سلول‌های بدنش از جنگ تشکیل شده و قسمتی از دوران طلائی کودکیش رو روی میدون‌های مین به فنا داده. آرزوی جنگ چیزی نیست که به راحتی قابل تحلیل و بررسی باشه، حالا چرا گروهی از همین نسل در آرزوی دیدن یک جنگ دوباره هستن، تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل!

۱۳۹۰ مهر ۱, جمعه

جنگ (2)

روی تراس بازی می‌کردم. تفریح عادیم بود و به شکل عجیبی ازش لذت می‌بردم. صدای بلندی اومد و دود غلیظ در فاصلة نه چندان دور توجهم رو جلب کرد. "دوباره زدن یه جا رو" جمله‌ای بود که باید انتظار شنیدنش رو از طرف مامان داشتم این جور وقتا!
شیشه‌هایی که به صورت ضربدری چسب خورده بود، رفتن توی پناهگاه دست‌ساز، مهاجرت به باغات بیرون شهر در مواقع بحرانی و شنیدن گاه و بی گاه آژیر با رنگ‌های مختلف از رادیو خاطراتی نیست که از یاد بره، دوران جنگ رو هر کس به نحوی فراموش نمی‌کنه، یکی مثل من در حد بیدار شدن‌های نصف شب و قطع شدن بازی‌های وسط روز، و یکی دیگه با ملاقات هفتگی یه قطعه سنگ توی قبرستون با تاریخ مرگی که از سن خودش بیشتره و شک داره که آیا صاحب این قبر مردتر از اونی بوده که بمونه و وطنش به دست اجنبی‌ها بیفته و پدر باشه، یا این مملکت ارزش اینجور مردونگی‌ها رو نداشته.
جنگ دردناکه، حتی گفتنش هم طعم دهن آدم رو تلخ می‌کنه

۱۳۹۰ خرداد ۱۱, چهارشنبه

هاله هم رفت تا یک روز خوب بیاید

حدود 4 سالم بود. شب ها بمبارون می شد و رفتن برق نشونة این بود که باید به پناهگاه بریم. خونة ما پناهگاه نداشت و بنابراین بابا به زور من و ن رو از توی رختخواب بیرون می کشیدن و با مامان میرفتیم زیر چارچوب در می شستیم و یه پتو می کشیدیم روی سرمون. چیزی که به خوبی به یاد دارم دعاهای مامان بود و جمله ای که بین دعاها هی تکرار می شد: "خدا ریشه شون رو بکنه". توی عالم کودکی، روشنفکرانه به مامان می خندیدم که ای بابا، این همه سرباز رفتن جبهه، نتونستن، حالا با یه دعا بشه؟
چند سال گذشت، فک کنم حدود 15 سالی شد تقریباً. "صدام" توی یک قبر پیدا و چند وقت بعد با خفت و خواری اعدام شد. دل خیلی ها خنک شد و خیلی ها هم داغ عزیزانشون رو نتونستن ازش طلب کنن. اما من اولین جمله ای که به یادم اومد همون عبارت شب های بمبارون بود. توی عالم بزرگسالی دیگه روشنفکر نبودم و دعای مامان و مامان های دیگه رو خیلی مؤثر می دونستم.
باز هم چند سالی گذشت. خردادها بوی خون گرفت و مادران زیادی داغ دیده شدن. احتیاجی به پناهگاه نبود که جملة مامان بازهم شنیده بشه. و امروز که هاله هم با عزت رفت مامان جملة قصار خودشون رو تکرار کردن. دوست ندارم تریپ روشنفکری بذارم و این مسائل رو خرافات بدونم. لااقل برای آرامش اعصاب خودم هم که شده، جملة مامان رو اینجور زمزمه می کنم که "یه روز خوب میاد".

سروش هیچکس- یه روز خوب میاد

۱۳۸۸ مهر ۶, دوشنبه

جنگ

زماني كه جنگ تموم شد 5 سال بيشتر نداشتم و بنابراين خاطراتم در اين زمينه جز چندتا تصوير محو از تاريكي هاي شبانه و چسب روي شيشه ها و آژير قرمز و دعاهاي مامانم توي پناهگاه تجاوز نميكنه. بعد از جنگ تمام تلاش مسئولين بر اين بوده و هست كه جنگ رو به عنوان دفاع "مقدس" نشون بدن. تا جائي كه به تئاتر عليرضا نادري با اين بهانه كه "تئاتر جنگه" نه "تئاتر دفاع مقدس" مجوز داده نميشه. هرچند قسمتي از جنگ همون رفتارهاي فرا زميني و مقدس بوده، اما بايد قبول كرد كه نمازهاي شب و دعاهاي كميل و ... نميتونن به تنهايي باعث پيروزي بشن.
يكي از فيلم هاي مورد علاقة من در زمينه جنگ، مزرعه پدري مرحوم ملاقلي پوره. فيلمي كه مسائلي رو نشون ميده كه در جنگ واقعي وجود داشته. زخمي هايي كه از ترس باقي گذاشته شدن در خاك دشمن زخم خودشون رو پنهان ميكنن، سربازهايي كه با تهديد فرمانده مجبور به پيش مرگ شدن براي سايرين ميشن، تجاوز عراقي ها به زنان جنوبي و ... گوشه هايي از واقعيات نشون داده شده در اين فيلمه كه در چارچوب دفاع مقدس نميگنجه.
شايد اگه از اول تمام جوانب جنگ نشون داده ميشد و رزمنده ها به عنوان موجودات فرا زميني معرفي نميشدن، الان نوع نگاه به اين انسان هاي فداكار و باغيرت فرق ميكرد. هرچند اتفاقات چند وقت اخير نشون داد كه آرمان هاي شهدا و رزمندگان چندان اهميتي نداره و چيزي كه اهميت داره فقط "بقا"ست.

Free counter and web stats