‏نمایش پست‌ها با برچسب فقر. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب فقر. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۲ اسفند ۵, دوشنبه

مهندسی ویترین زیبایی دارد (داشت)

یکی از این شومن‌های دوزاری و سبک رو دعوت کرده بودن برای همایش روز مهندس تا بلکه با جُک‌های قدیمی و سخیفش بتونه یکی دو ساعت فکر مخاطبینش رو از مشکلات زندگی راحت کنه. وقتی شومن مربوطه سوار ماشین چند صد میلیونیش شد و رفت، توی پارکینگِ پر از ماشین سالن همایش تقریباً فقط پراید موند. دوست شومن حتماً موقع ورود به پارکینگ پوزخندی زده و به حال این قشر دلسوزی مبسوطی به عمل آورده!

۱۳۹۱ خرداد ۹, سه‌شنبه

تعدیل

صد و هفتاد نفر بودند
سال تولید ملی شد
هفتاد نفر مجبور شدند که نباشند

۱۳۹۰ مهر ۲۹, جمعه

این یک داستان واقعی است

حسن آقا، از اقوام بابا، آدم به شدت ساده‌ای بود که بعضی وقت‌ها ساده بودنش با بیماری اشتباه گرفته می‌شد. با تلاش بابا، حسن آقا توی کارخونة یکی از اقوام به عنوان کارگر مشغول به کار شد. روزی از روزها فامیل کارخونه دار به بابا زنگ زد که گویا پسر حسن کنکور داده، اما حسن می‌گه "بش گفتم اگه فقط اصفهان قبول بشی می تونی بری و این حالا یه شهر دیگه قبول شده. منم بش گفتم که بشین یکسال دیگه درس بخون تا بتونی قبول بشی". ساعتی نگذشته بود که بابا خودشون رو جلوی خونة حسن گذاشتن. "پسرت چی قبول شده؟" بابا پرسیده و جواب شنیده بودن "نمی‌دونم، اما یه شهر دیگه س". "بش بگو بیاد دم در" و بعد از اومدن پسرک "رتبه ات چند شده محمد؟". نکتة جالب کل ماجرا از جواب محمد به سوال شروع شد. "37، برق تهران (منظورش شریف بود) قبول شدم، مهلت ثبت نامش تا امروز بود که بابا نذاشت، ایشالا سال دیگه!" کمتر از یک ساعت بعد، بابا محمد و حسن رو از ترمینال راهی تهران کردن و در طول روز بعدش تلفنی پیگیر ماجرا شدن. محمد الان دکترا می‌خونه و حسن هم خوشحاله که یک سالی هست دست محمد توی یک شرکت به عنوان "کارمند" بند شده!
فارغ از هپی اِند شدن داستان بعضی وقت‌ها به این فکر فرو می‌رم که اون چیزی که به عنوان عدالت الهی ازش اسم می‌برن چجوری قابل تعریف خواهد بود با تمام تفاوت‌هایی که بین زندگی آدم‌ها و شرایط و ابزار رسیدن به موفقیتشون وجود داره.

۱۳۸۹ دی ۱, چهارشنبه

صداي سكوت

بعد از مدت ها كارخونه تصميم گرفت كارگر جديد بگيره و من هم براي اينكه راحت تر بتونيم كار كنيم تصميم گرفتم از بين 5 تا مصاحبه شونده يكي رو انتخاب كنم. اما هر كدوم از مصاحبه شونده ها كه ميومدن، از كردة خودم پشيمون تر مي شدم. نگاه هاي پر از التماس، نامه هاي بلند بالا از مشكلات مالي خونواده توي فرم ثبت نام، ظاهر شكسته شده جوون هاي بيست و سه چهار ساله و چشمهاي پر از اميد اونها بعد از شنيدن "باشه، زنگ مي زنيم" چيزايي نبود كه نتونه يك روز من رو به گند بكشه. هرچند شديداً اعتقاد دارم كه لياقت هرشخص زندگي اون رو تعيين مي كنه، اما ...
شايد مفهومي به اسم زندگي براي بعضي از آدما تعريف نشده، فقط اومدن كه چرخة بقا توي طبيعت تكميل بشه

* عنوان از وبلاگ دوستي كه مي خوانمش
.
.
اشتراك فيد مخفيگاه آزادي

۱۳۸۹ آذر ۲۹, دوشنبه

لطفاً هدفمندتر بكنيد

روزي حاكم شهر تصميم گرفت براي افزايش درآمدها، بر ورود افراد ماليات وضع كنه به صورتيكه هركس هنگام ورود به شهر ملزم به پرداخت يك سكه شد. بعد از مدتي كه حاكم اعتراضي در بين مردم نديد، ماليات رو به دو سكه و بعد از اون به سه سكه افزايش داد، اما صدايي از مردم بلند نشد. ماليات به مرور تا 10 سكه هم زياد شد و سكوت مردم تعجب خود حاكم رو هم برانگيخت. حاكم دستور داد علاوه بر اخذ 10 سكه، مأموريني در ورودي شهر مستقر بشن كه بعد از اخذ 10 سكه از هر نفر، يكبار بهش تجاوز بكنن تا اجازة ورود صادر بشه. اما بازهم سكوت مردم و صف ­هاي طويل مردم براي ورود به شهر عجيب به نظر مي­رسيد. حاكم براي بررسي بيشتر موضوع لباس مبدل پوشيد و رفت بين مردم پشت دروازه. از يك نفر پرسيد با اين اوضاع شما اعتراضي به وضعيت موجود ندارين؟ مرد پاسخ داد، همه چيز خيلي خوبه، فقط ما خيلي توي صف معطل ميشيم،
لطفاً مامورين متجاوز رو بيشتر بكنيد!
.
.

اشتراك فيد مخفيگاه آزادي
Free counter and web stats