‏نمایش پست‌ها با برچسب دانشگاه. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب دانشگاه. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۱ آذر ۱۰, جمعه

با آبها می رقصم

البته واضح و مبرهن است که موجودی آبزی نیستم، اما سخنی به گزاف نگفتم اگر ادعا کنم توی آب بزرگ شدم. نه یا ده ساله بودم که به اصرار مامان و بابا و البته به زور به آموزش شنا فرستاده و عجیب جذب اون شدم. کلاس پنجم دبستان مسابقات بین مدارس رو با موفقیت پشت سر گذاشتم و برای تیم امدادی اصفهان انتخاب شدم، اما روز مسابقه یکی از بچه‌ها نیومد و با چشمانی اشکبار تیممون کنار گذاشته شد.
بعد از اون استخر دوباره جنبه تفریحی پیدا کرد و حدود ده سال هفته‌ای دو یا سه بار تنم رو به آب می‌زدم. تا اینکه در یکی از همین آب تنی‌ها توسط مربی تیم واترپولوی برق مورد پسند قرار گرفتم و بازم رفتم توی جو مسابقه. سال سوم دبیرستان رو همه مشغول آماده شدن برای کنکور و درس و مشق بودن، اما من تقریبا به صورت تمام وقت توی اردو به سر می‌بردم و برای مسابقات شهریور آماده می‌شدیم. تابستون هم که شروع شد هفته‌ای هشت روز و هر روز 4-5 ساعت توی آب بودیم تا همه شک کنن که آیا اولین انسان دوزیست هستم یا خیر!
مسابقات شروع شد، توی استان اول شدیم و رفتیم کشوری، اونجا هم بعد یزد دوم شدیم و در حالیکه حتی می‌شد به تیم ملی فکر کرد، در یک حرکت انتحاری چهارگوشه استخر رو بوسیدم و رفتم پشت میز نشستم و مشغول تست زنی شدم.
طلسم اون خداحافظی در اوج تا سال سوم لیسانس ادامه داشت تا اینکه استخر فوق‌العادة پلی‌تکنیک بالاتر از میدون ونک رو با ممرضا کشف کردیم. دوباره زندگی آبی شروع شد و هفته‌ای دو بار می‌شد امید داشت که با شنا عشق بازی بشه. بعد از فارغ شدن و عدم امکان استفاده از تخفیف استخر، بازهم رخوت آبی فرا رسید و تا حدود سه هفته پیش ادامه داشت. البته بین راه و توی مسافرت و یکی دو بار دانشگاه تهران یادی از عشق قدیمی کردم اما هیچ روال خاصی نداشت.
اما الان، سه هفته‌ای می‌شه که جمعه‌ها خودم رو ملزم به آب تنی می‌دونم. تقریبا شک ندارم که توی بهشت می‌شه هر روز با بلیط‌های دارای تخفیف ویژه رفت استخر و محدودیت ساعت هم برای تو آب بودن نداره، اما تا اون روز و اونجا فرا برسه همین هفته‌ای یکبار رو عشق است!

پ.ن: حریف می‌طلبیم!

۱۳۹۱ آبان ۱۲, جمعه

روزهای پرخاطره

امروز با شروع شدن جام جهانی فوتسال فهمیدم دقیقاً چهار سال از اون روزا گذشته. بازی‌های فوق العادة ایران توی دور قبل که برای همه حتی انتطار قهرمانی به وجود آورده بود. مصطفی نظری که بدون دستکش بازی می‌کرد و شمسایی هم مثل همیشه عالی بود.
توی اون روزا، ترم پنج ارشد بودم. بنابر دلایل کاملاً مشخص پروژه کش داده شده بود تا هم باعث عقب اقتادن سربازی بشه و هم مشکل گرفتن خوابگاه نداشته باشم. کار توی پژوهشگاه به اوج خودش رسیده و سفرهای استانی هم به همراه مریم در جریان بود. هم اتاقی‌ها همون‌هایی بودن که قرار بود باشن! رضا، رسول و مهران که مرام و معرفت رو معنی می‌کردن و روزهای خوبی رو می‌ساختن.
حالا از اون روزا چهار سال گذشته. کوی دانشگاه هنوز هم سر جاشه و روزگار جدیدی رو طی می‌کنه. یکی دو هفته پیش که توی سفر پایتخت الناز رو دیدم، یه مرور خیلی جالبی برام بود از خاطرات کوی، روزهای آروم و روزهای شلوغش. و خاطرات الناز هم جالب بود از زاویة دید آپارتمان های روبروی کوی.
از پژوهشگاه و همکاراش خیلی دورادور خبر دارم. مریم که رفیق سختی‌های ماموریت‌های کاری بود، حالا ازدواج کرده و توی سوئیس زندگی می‌کنه. مهدی و مرتضی هم ازدواج کردن و در حال خوندن دکتری هستن. رابطة مجازی هم حتی باعث نشده بتونم خبر دقیقی از دوتای آخری داشته باشم، اما مریم رو کم و بیش باهاش در ارتباط هستم.
رضا بعد از دفاع برگشت مشهد و مشغول به کار نصف و نیمه شد. یکی از نزدیک ترین دوستان نزدیکه که بیشر از 1000 کیلومتر فاصله نگرفته. رسول و مهران از همون موقع به فکر رفتن بودن و انصافاً هم لیاقتش رو داشتن. حالا هر دو توی ینگ دنیا دارن زندگی می‌کنن، اولی مجرد و دومی به همراه خانومش.
تیم فوتسال هم که امروز دوباره بازی‌هاش شروع می‌شه. چهار سال آینده با شروع شدن دوباره جام جهانی نمی‌دونم چه اتفاقاتی از این روزها برام پر رنگ‌تر خواهد بود، اما حالا می‌تونم مطمئن باشم که دورة بعدی جام جهانی، زندگی من کاملاً تغییر کرده و شروع تغییرش هم از یک هفته قبل از جام جهانی دورة قبلش بوده!

پ.ن: هر اتفاق هرچند بی ربط هم که در هر کجا رخ می‌ده، بهونه‌ای می‌شه برای پرت شدن من به یکی از خاطرات گذشته. آیا من توی گذشته زندگی می‌کنم؟!؟

۱۳۹۱ مهر ۱۳, پنجشنبه

تاریخ نگار (بخش اول)

یکی دو سال اول دوران لیسانس، به خاطر تحولی که توی سبک زندگیم به وجود اومده بود، زیاد اهل برو بیا نبودم. اگه بخوام دقیق‌تر بگم این روند از آخر ترم اول شروع به تعدیل شدن کرد. مجید و امیر و حسین و کامبیز شدن رفیقای راه برگشت تا خونه و همین‌ها یه اکیپ رو تشکیل دادن که می‌شد هرزگاهی باهاشون بیرون رفت و تفریحاتی داشت. سال‌های آخر وضع خیلی بهتر شد. تعداد برو بچه‌ها بیشتر شد و کسایی که اولا خودشون رو می گرفتن و افت کلاس بود براشون که با ما بیان بیرون هم به جمع اضافه شدن. روز گودبای پارتی حسین و رضا، تعداد شده بود حدود 15 نفر. یه جمع خوب که می‌شد روی تک تکشون حساب کرد و مطمئن بود اگه مشکلی پیش بیاد کنارت هستن و هر کمکی ازشون بر بیاد انجام میدن.
دورة لیسانس و بیرون رفتن‌های تک جنسیتی که تموم شد، وضعیت هم عوض شد. بچه‌ها یکی یکی رفتن اونور آب و به جای اون روابط با جنس مخالف راحت‌تر شد. حالا یه جمع خوب توی دانشگاه تهران داشتیم، یه اکیپ بازمانده از پلی تکنیک، و یه سری بچه با معرفت خوابگاهی که تنها بودن رو تقریبا از بین می‌برد. تازه به این جمع دوستای گذری و وبلاگی و همکارا رو هم می‌شد گاهی اضافه کرد.
با تموم شدن دوره فوق لیسانس و دیپورت شدن به اصفهان، تقریبا تمام روابط از بین رفت. قبل از رفتن به خدمت مقدس به هر بهونه‌ای بود خودم رو می‌گذاشتم تهران و دیدارها رو تازه می‌کردم. هنوز خیلی از دوستان ترک وطن نکرده بودن و زنده شدن خاطرات بهونة خوبی بود برای مسافرت‌های گاه و بی گاه به شهری که همه خاطراتم اونجاس.
سربازی شروع شد. اسفند 88. حدود سه ماه هم بیشتر طول نکشید. اما توی این سه ماه اتفاقات زیادی افتاد. خیلی از دوستان دیگه قابل دسترسی نبودن و احتیاج به پاسپورت و پول بود تا بشه دیدشون. پذیرش دکترا که تقریبا قطعی بود منهدم شد و من موندم توی شهری که توش به دنیا اومده بودم اما کسی رو نمی‌شناختم. با یک آینده ای که کاملا برام مبهم بود.
همه چیز از یه سرچ فیسبوکی توی روزهایی شروع شد که رخوت همه وجودم رو گرفته بود. خرداد 89:
"شما از کدوم طایفه ای؟"

۱۳۹۰ دی ۲۴, شنبه

رانت

دوست عزیز بعد از موفق نشدن در آزمون دکتری (که تقریباً هر کس شرکت کرد قبول شد)، آروم ننشست و به دنبال بند پ برای ورود به دانشگاه شد. مذاکرات گسترده نهایتاً نتیجه داد و نامبرده با شایستگی کامل از ترم بهمن سر کلاس درس خواهد نشست. اما دیالوگ این حقیر با ایشون در این مورد جالب توجه بود:
من: دیگه رفتنی شدیا، از بهمنه؟
اون: بابا این مملکت که قانون نداره، یهو فردا یه آقا زاده میاد می‌گه این نیاد. حساب کتاب نداره که هیچ جا!
من: (نگاه به دوربین و در فکر وجه تسمیة سنگ پای قزوین)

۱۳۹۰ آذر ۶, یکشنبه

دلتنگی‌ها

توی زندگی، همیشه مواردی وجود داره که لایق دلتنگ شدن هستن. من هم از این قاعده مستثنی نیستم و هرزگاهی با دیدن یک نفر، یک فیلم، شنیدن یک آهنگ یا هر مورد نوستالژیک زای دیگری فیلَم یاد هندستون می‌کنه و حس دلتنگی میاد ...
دلم تنگه برای بازی‌های کودکی، توی خونه یا کودکستان، بدون هیچ دغدغة فکری
دلم تنگه برای خانم ارشادی، معلم کلاس پنجم که الگوی یک معلم واقعی بود.
دلم تنگه برای شیطنت‌های دوران دبیرستان و اذیت کردن معلم‌ها
دلم تنگه برای قسمتی از دوران لیسانس و تریبون آزادهای داخل و خوش گذرونی‌های بیرون از دانشگاه
دلم تنگه برای زندگی توی خوابگاه‌های پلی تکنیک و مشق زندگی گروهی
دلم تنگه برای دوران فوق لیسانس و بسکتبال‌های مختلط توی زمین بسکت دانشکده
دلم تنگه برای کوی دانشگاه، جو با صفاش و افتخارات تکرارنشدنیش
دلم تنگه برای فاصلة بین فارغ التحصیلی تا سربازی که شاید بهترین دوران زندگیم بود
دلم تنگه برای همکارهای کار تهران که یک سال شب و روز باهاشون زندگی کردم و بیشتر از دو ساله ندیدمشون
دلم تنگه برای بی مسئولیتی، خوابیدن تا لنگ ظهر، مسافرت‌های بدون برنامه ریزی و شب زنده داری‌های اینترنتی
و در آخر، دلم تنگه برای "علی" ای که اهمیتی به حرف کسی نمی داد، کار خودش رو می‌کرد و به هیچ کس جوابگو نبود.



۱۳۹۰ مهر ۲۹, جمعه

این یک داستان واقعی است

حسن آقا، از اقوام بابا، آدم به شدت ساده‌ای بود که بعضی وقت‌ها ساده بودنش با بیماری اشتباه گرفته می‌شد. با تلاش بابا، حسن آقا توی کارخونة یکی از اقوام به عنوان کارگر مشغول به کار شد. روزی از روزها فامیل کارخونه دار به بابا زنگ زد که گویا پسر حسن کنکور داده، اما حسن می‌گه "بش گفتم اگه فقط اصفهان قبول بشی می تونی بری و این حالا یه شهر دیگه قبول شده. منم بش گفتم که بشین یکسال دیگه درس بخون تا بتونی قبول بشی". ساعتی نگذشته بود که بابا خودشون رو جلوی خونة حسن گذاشتن. "پسرت چی قبول شده؟" بابا پرسیده و جواب شنیده بودن "نمی‌دونم، اما یه شهر دیگه س". "بش بگو بیاد دم در" و بعد از اومدن پسرک "رتبه ات چند شده محمد؟". نکتة جالب کل ماجرا از جواب محمد به سوال شروع شد. "37، برق تهران (منظورش شریف بود) قبول شدم، مهلت ثبت نامش تا امروز بود که بابا نذاشت، ایشالا سال دیگه!" کمتر از یک ساعت بعد، بابا محمد و حسن رو از ترمینال راهی تهران کردن و در طول روز بعدش تلفنی پیگیر ماجرا شدن. محمد الان دکترا می‌خونه و حسن هم خوشحاله که یک سالی هست دست محمد توی یک شرکت به عنوان "کارمند" بند شده!
فارغ از هپی اِند شدن داستان بعضی وقت‌ها به این فکر فرو می‌رم که اون چیزی که به عنوان عدالت الهی ازش اسم می‌برن چجوری قابل تعریف خواهد بود با تمام تفاوت‌هایی که بین زندگی آدم‌ها و شرایط و ابزار رسیدن به موفقیتشون وجود داره.

۱۳۹۰ مهر ۱۳, چهارشنبه

خوابگاه پلی‌تکنیک، ورود ممنوع!

سال 82، خوابگاه همایونپور (شهدای فعلی) پلی‌تکنیک اسکان داشتم. فروشندة جدید خوابگاه پسری حدود 22 ساله بود که فارسی رو خیلی روان حرف می‌زد، اما معمولاً چیزی از حرف زدنش نمی‌فهمیدیم! روزهای اول توی همون اتاقک سردی که به عنوان فروشگاه ازش استفاده می‌کرد می‌خوابید، اما بعد از چند روز با خوشحالی تمام خبر از اسکانش داخل موتورخونة گرم خوابگاه داد. دو روز بعد، تشیع جنازة اون پسر به دلیل خفگی بدون هیچ سر و صدایی برگزار شد.
اسکان توی خوابگاه‌های پلی‌تکنیک برای بچه‌هایی که به هر دلیلی ازجمله شبانه بودن یا داشتن سنوات بالا اجازة استفادة رسمی نداشتن، کاملاً مافیایی بود. کسایی که وضع مالی خوبی داشتن، غیر از اجاره بهای دو برابر حالت عادی، حدود 10 برابر همون مبلغ رو به رئیس خوابگاه زیر میزی می داد تا توی یکی از اتاق‌های دارای ظرفیت اسکان پیدا کنه. اما حال و روز بقیه چندان طبیعی نبود؛ موتور خونه، نماز خونه، زیر پله، و کلاً جاهایی که حیوانات موذی هم به سختی برای زندگی به سمتش می‌رن جاهایی بود که انتظار ورودی‌های جدید فاقد حق خوابگاه رو می‌کشید.
خبر فوت دانشجوی ارشد پلی تکنیک واقعاً ناراحت کننده بود، اما داشتن سابقة ذهنی این اتفاقات و جو کثیف امور خوابگاه‌های امیرکبیر مواردی بود که باعث نشد این حادثه امر غیر عادی برای من تلقی بشه. چرا مسئول اسکان بی اخلاقه، چرا ظرفیت پذیرش از ظرفیت دانشگاه بیشتره، چرا با وجود دونستن اینکه خوابگاه نمی‌دن بازهم به امید خوابگاه اونجا قبول می‌شن، چرا بعضی از خوابگاه‌ها از محل زندگی حیوانات هم فجیع‌تره و هزاران چرای دیگه که مثل همیشه پاسخی با مضمون "خانه از پایبست ویران است" رو به ذهن ارجاع می‌ده.

۱۳۹۰ شهریور ۲۴, پنجشنبه

Brain Drain

سه سال از فارغ‌التحصیلی گذشته، اما گویا هنوز قراره با خداحافظی تتمة دوستان و ترک وطنشون کنار بیام. حس غریبی بین شادی و غم و حسادت و آرزو و ... . یکی دیگه هم رفت، همین امروز!

۱۳۹۰ شهریور ۱۰, پنجشنبه

روزهای خوب

انگار نه انگار که 5 سال گذشته. خسته و مغموم وسط پلی تکنیک قدم می‌زدم و به بن بست پروژه و تهدید استاد راهنما فکر می‌کردم که یکی از بچه ها ندا داد نتیجه‌ها رو توی سایت زدن. رتبه‌ام بد نبود اما بین انتخاب اول و دوم شک داشتم، یعنی در واقع به یکم شانس نیاز بود که انتخاب اولم قبول شم. از شانس بد سایت دانشکده به تعطیلات رفته بود و من تلفنی دست به دامن ممدرضا شدم. وقتی گفت همون انتخاب اول قبول شدی تا حدود یک ساعتی روی زمین نبودم. نمی‌دونم کسی من رو توی اون شرایط دید یا نه، اما اگه می‌دید قطعاً به عقلم شک می‌کرد! حرکات بعد از بازگشت به زمین تلفن به مامان و بابا بود تا اونها هم برن روی هوا. روزهای بعدش کلاً زندگی شیرین بود، پروژه کاملاً دایورت و راه بیخیالی و تفریح برگزیده شد. یکی از قشنگ‌ترین 20 روزهای زندگیم رو توی شهریور 85 سپری کردم. مقصد بعدی امیرآباد و دانشکده فنی و کوی دانشگاه بود تا اونجا هم سه سال به معنای واقعی زندگی کنم.

پ.ن: چرا خاطرات دانشگاه دست از سر من بر نمی‌داره؟ منتظر یه جرقه‌ام تا دهنم پرت بشه به اون روزها

۱۳۹۰ مرداد ۲۴, دوشنبه

حالا روزا همشون سه شنبه ان

بعضی از جاها، فیلم ها و یا آهنگ ها هستن که رفتن، دیدن و یا شنیدنشون یکی از خاطرات خوب یا بد رو از توی حافظة بلند مدت در میارن و صاف میگذارن جلوی چشمت. برای من این موارد انقدر زیاده که تقریباً با دیدن هرچیزی این اتفاق برام میفته. اما از این بین چندتایی هست که به دلایلی مهمتر از بقیه اس. کافی شاپ اُخری، کافة نزدیک چهارراه ولی عصر، سینما قیام اول طالقانی، رستوران در به در توی شریعتی، خیابون ولی عصر بین میدون ولی عصر تا ونک و چند جای دیگه، مکان هایی هستن که به جز مورد اول یادآور بودن با دوستان خوب در یک زمان خوب بوده. بعضی از این دوستان رو هنوز هم می شه باهاشون بود و لذت برد، اما بی مسئولیتی ها و آزادی و بی قیدی دوران دانشجویی هیچوقت تکرار شدنی نیست.


حدوداً بی ربط: محسن چاوشی- سه شنبه ها

۱۳۹۰ مرداد ۱۲, چهارشنبه

روزهای پرخاطره

ماه رمضون های خوابگاه، مهم نبود روزه گیر باشی یا نه، یه قانون نانوشته ای وجود داشت که باید ساعت زندگیت رو با برنامة غذایی خوابگاه تنظیم می کردی. سحرهای خوابگاه حال و هوای خودش رو داشت. توی پلی تکنیک غذا میومد دم در ساختمون و ما به همراه گربه های محله صف می کشیدیم برای گرفتن سحری توی اون هوای سرد. سیستم کوی دانشگاه کمی سخت تر بود و باید تا سلف مرکزی میرفتی تا قابلمة پر توی دستت ببینی. اما نکتة مهم، حال و هوای ماه رمضون های خوابگاه بود که طراوت خاص خودش رو داشت، نه دینداری دینش رو به زور توی حلق بقیه می کرد و نه بی دینی عقاید بقیه رو مورد تمسخر قرار می داد، چیزی که قبل و بعد از اون خیلی کم تجربه شد.

۱۳۹۰ تیر ۲۴, جمعه

دكتريد، كارگر شويد

از آرشیو سه سال پیش که به مناسبت اعلام دو برابر شدن ظرفیت مقطع دکترا بهتر موضوعیت پیدا کرد
...
تبليغات تلويزيون سال 1374: آموزش گام به گام رياضي مخصوص امتحانات نهايي پنجم دبستان
سال 1376: پيك گلواژه، امتحانات نهايي سوم راهنمايي تخصص ماست
سال 1379: صد و بيست رتبة دو رقمي فقط در كانون فرهنگي آموزش
سال 1384: آموزشگاه عالي پارسه، كارشناس ارشد شويد
سال 1387: 35% تخفيف ويژة ثبت نام كلاس هاي آمادگي دكترا. در ماهان زود دير نمي شود
...
باربط: متولدين 60 تا 64 يه پيك جمعيتي رو تجربه كردن كه دليلش افزايش نفوس اسلام در زمان جنگ به دستور مقامات بود. دبستان هاي اين گروه اغلب سه نوبته، و ثبت نام در مدرسه هاي دو نوبته به امداد غيبي احتياج داشت. افتتاح مدارس غير انتفاعي داخل هر كوچه اي هم ميراث ورود اين گروه به مقطع راهنمايي بود كه البته به دبيرستان هم كشيده شد. اما بعد از ديپلم مسئلة اشتغال حل نشدني بود. بنابراين دانشگاه آزاد با افزايش چند برابري ظرفيت مشكل رو حل كرد.
دو سال بعد ظرفيت كارشناسي ارشد همة دانشگاه ها به لطف دوره هاي شبانه دو برابر شد و اعتراضات اوليه به اين دوره ها هم نتيجه نداد چون خيلي از معترضين حالا خودشون دانشجوي نوبت دوم بودن
امسال اين گروه به مقطع دكترا رسيدن. تبليغات تلويزيون هم هر روز در چند نوبت اين كلاس ها رو تبليغ ميكنه. چهار سال ديگه با فارق التحصيل شدن آقايون و خانوماي دكتر برنامه چه خواهد بود؟
...
پيشنهاد تبليغات: دكتريد، كارگر شويد
سر كار گذاشتن شما تخصص ماست
كانون فرهنگي اشتغال (كلنگ چي)، بيست و پنج مرحله آزمون آزمايشي استخدامي

...
بي ربط: كارشناس محترم برنامة ويژة كنكور شبكه 3 با هيجان زدگي از آمار سال قبل نتيجه گرفت كه هركس اگر حداقل دو تست از هر درس بزنه توي دانشگاه سراسري قبول ميشه

۱۳۹۰ فروردین ۱۷, چهارشنبه

زنگ فرهنگ سازي (2)


دکتر "م" استاد راهنماي پروژة ليسانس که رسماً دهن بنده رو از همه لحاظ مورد عنايت قرار داد، از لحاظ علمي تسلط مناسبي روي موضوع پروژه نداشت و همين مسئله باعث شد که يکي دوبار کلاً من رو از خط اصلي منحرف کنه. اما ويژگي اصلي جناب دکتر "ملالغتي" بودن با درجة بالا بود. به شکلي که بين بچه ها به غلط گيري بر اساس نقطه و ويرگول معروف شده بود. نوشتن پايان نامه زير نظر دکتر "م" باعث شد که من هم به اين سندروم دچار بشم و از اون روز به بعد، با ديدن هر متن اول از همه اشکالات نگارش برام بولد مي شه.

نکات زير، موارد ساده اي هستن که نمي تونم ادعا کنم خودم همه ش رو رعايت مي کنم (از جمله در همين مکان مقدس که به دليل نبودن يا ندونستن نيم فاصله خيلي هاش بلااستفاده مونده)، اما اگر رعايت بشن افرادي مثل من هم از خوندن اون متن لذت خواهند برد.

1- پسوندهايي مثل "ها"، "تر"، "ترين" و ... جدا از کلمه و بدون فاصله نوشته مي شن (با استفاده از نيم فاصله، CTRL- در نرم افزار ورد)
2- در كلماتي از مثل "مي‌شود"، "برمي‌گردد" و غيره نبايد قسمتي مثل "مي" را آخر يك سطر و قسمت بعدي، يعني ”شود“ را اول سطر بعدي نوشت (براي رفتن کل کلمه به سطر بعد دکمه هاي shift و enter رو قبل از اون بزنيد. به ‌علاوه حروف اضافه نظير "به"، "مي" و غيره بدون اتصال به كلمات بعد خود تايپ مي شن (با استفاده از نيم فاصله).
3- بعد از عنوان بخش‌ها، هرگز دو نقطه (:) ظاهر نشده و زير آنها خط كشيده نمي شه.
4- اگر آخر يك جمله پرانتز و يا كروشه‌اي باشه، نقطه اون جمله بعد از پرانتز يا كروشه و بدون فاصله مياد. در ضمن پشت پرانتز با يک فاصله و داخل پرانتز بدون فاصله از کلمة مجاوره.
5- نقاط مكث در جملات با علامت " ،‌" و نه "," مشخص مي شن.
6- هميشه نقطه‌ها، ويرگول‌ها و غيره به حرف‌ قبل خود مي‌چسبن و بعد از اونها يك فاصله‌ خالي لازمه.
7- بعد از عباراتي مثل "سپس"، "به هرحال" و غيره كه اول جمله ظاهر مي‌شن، ويرگول بايد بياد.
8- ‌‌جمله داراي فاعل و فعله كه مي تونه يك كلمه يا مجموع چند كلمه باشه. بنابراين بايد از نوشتن جملات طولاني پرهيز کرد و در صورت لزوم، اون رو جزء جزء کرد (رجوع شود به وصيت نامة سياسي الهي سال سوم دبيرستان که جمله اي به بلندي يک صفحه وجود داشت و داراي يک فعل و 78 عدد "و" رابط بود!)
9- فعل جمع فقط براي انسان استفاده مي شه (به نظر من زياد درست نيست).
10- در نوشتن متون علمي با هر زبوني، به هيچ عنوان نبايد از افعال اول شخص استفاده کرد، در عوض تمام جملات بايد به صورت مجهول بيان بشن (مثال غلط: آزمايش ايکس را بر روي نمونه ها انجام داديم، مثال صحيح: آزمايش ايکس بر روي نمونه ها انجام شد).
11- از فعل "مي باشد" تا حد ممكن نبايد استفاده كرد. به جاي اون خيلي راحت مي شه گفت "است".

همونطور که گفتم، شايد 5% ارزش يک متن به رعايت کردن اين مسائل باشه و محتواي مطالب اهميت به مراتب بيشتري داشته باشه؛ اما همين 5% ناقابل باعث باز شدن يه حساب متفاوت روي نگارندة يه مطلب مي شه.
.
.
بي ربط: زنگ فرهنگ سازي (1)

۱۳۸۹ اسفند ۲۶, پنجشنبه

رفت، اما موند

يكي از معدود مجري هايي بود كه باهاش حال مي كردم. صداش رو هم البته توي "آب زنيد راه را" دوست داشتم و مسابقة 9 بر يك سري اول رو هم با وجود تقليد كوركورانه از بي بي سي پرايم دنبال مي كردم. توي يكي از "تهران 20" ها، مهمون تلفني بعد از پايان گفتگو براش آرزوي "شفاي عاجل" كرد و من رو مشكوك و نگران. كمتر از يك سال گذشت، خبر فوتش منتشر شد، به دليل سرطان، يكجا سرطان ريه و جاي ديگه سرطان سينه. برادر آهنگ ساز در فراغش موسيقي متن "خيلي دور، خيلي نزديك" رو ساخت و عنوان كرد از مرگ هم بازي دوران كودكي الهام گرفته. حالا بعد از اين همه مدت، سيد محمد حسيني ادعا كرده مردنش به مرگ طبيعي نبوده و به دست سربازان گمنام حذف فيزيكي شده. هرچند احتمال اين مسئله خيلي كمه و حسيني هم ثابت كرده كه معصوم نيست! اما فرقي در اصل قضيه نمي كنه، "سيامك عليقلي" گوشه اي از خاطرات شب هاي دانشجويي رو به خودش اختصاص داده. روحش شاد.

محمود (سيامك) عليقلي- خليج فارس (بشنويد)
(آهنگي كه ابي بعد ازعليقلي اجرا كرد اما به اسم ابي ثبت شد)

۱۳۸۹ آذر ۳, چهارشنبه

توهم آينده

گزارشگر از مصاحبه شونده پرسيد آقاي فلاني شغل شما چيه؟ و "مدير" جواب آقاي فلاني بود به سوال مربوطه. صحبت ها كه جلوتر رفت آقاي فلاني براي نشون دادن كلاس كار خودش گفت كه دانشجوي رشتة مديريت صنعتيه و كمي بعدتر از "ترم يكي ليسانس" بودن سخن راند! فارغ از جو شاد و دور هم بودني كه توي تاكسي بعد از شنيدن توهم خود مدير بيني جناب فلاني ايجاد شد من به ياد دوستاني افتادم كه توي دوران دانشگاه خودشون رو يك مدير ردة بالاي صنعتي مي ديدن در چهار سال بعد، و البته زمان، نمودار رو به صورت نزولي درآورد و در آخر حتي نشانه هايي از رضايت دادن به اپراتور بودن.
براي شخص من كه تلاش زيادي براي ورود به دانشگاه نكردم و از بيدار موندن هاي شب هاي كنكور و روزي 20 ساعت درس خوندن در حد خاطرات دوستان شنيدم، محيط دانشگاه يك بدي عمده داشت و اونهم بالا رفتن انتظارات از كار آينده بود و قطعاً اين مشكل براي اون افرادي كه با تلاش هاي شبانه روزي به اينجا رسيده بودن به مراتب بيشتر و درصد افسردگي به دليل پيدا نكردن كار مناسب (از نظر خودشون) بسيار بالاتر خواهد بود. هرچند سختي كار توي يكي دو سال اوله و بعد از اون به فيش حقوقي ناچيز هم نه تنها رضايت خواهند داد بلكه كاسه ليسي حقوق دهنده رو هم خواهند كرد.
بي ربط: با تشكر ويژه از خدا كه همچين مملكتي رو داريم، فعلاً غير از خدا به هيچكس ديگه نميشه گلايه كرد!
.
.
اشتراك فيد مخفيگاه آزادي

۱۳۸۹ آبان ۵, چهارشنبه

شيخ پيشگو


روزي شيخ مريدان را فرا خواند و به منبر رفت از براي بازگو كردن خاطره اي در سنة يكهزار و سيصد و هشتاد و دو هجري. در آن تاريخ شيخ را تلاشي بود در مكتب اميركبير كه به ناگاه مديران را تصميم بر ترميم زمين توپ بازي مكتب شد. به ميمنت بازگشايي آن زمين با بركت، رئيس بلديه مدعو شده بود و ضرباتي نيز با توپ روانه كرد خودشيرين وار! شيخ كه نظاره گر ماجرا بود بانگ برآورد كه مسند بلديه نيز همانند بازي با كودكان خُرد شده و هرآنكس كه از راه رسيد بر آن تكيه زد، بي آنكه نشاني از لياقت در آن باشد.
چون آفتاب دو سال بعد برآمد، رئيس بلديه بر مسند حكومت نشست و شيخ مضحكة خاص و عام گرديد از بابت دست كم گرفتن نام برده. پس شيخ سرخورده از انتخاب مشكوك عوام الناس به كنجي خزيد و در ديوانش كتابت نمود:
پايان شب سيه سپيد است
اندكي صبر سحر نزديك است!!!
.
.
اشتراك فيد مخفيگاه آزادي

۱۳۸۹ شهریور ۳۱, چهارشنبه

ماه مدرسه

بر خلاف تمام آهنگ هاي پخش شده توي برنامه كودك اين موقع از سال، توي دوران مدرسة من نه تنها خبري از خوشحالي از بازگشايي مدارس نبود، بلكه غمي جانكاه وجودم رو فرا مي گرفت. البته قضية سال اول دبستان خيلي فرق مي كرد. به خاطر خوشگذروني هاي دوران كودكستان، بي صبرانه منتظر مدرسه بودم و در پوستم نمي گنجيدم. وقتي وارد مدرسه شدم ورق برگشت. جو مدرسه از زمين تا آسمون با مهدكودك فرق داشت و همين باعث شد تا حدود 2 ساعت گريه ام بند نياد! سال هاي بعدي اما، گرية روز اول مدرسه منتقل شد به خواب شب قبل و زير لحاف (سلام شبح اپرا) و همين روند تا آخر دوران دبيرستان به شكل هاي مختلفي ادامه داشت.
دانشگاه دنياي ديگه اي بود. قرار بود توي يك خونه، تنها روزگار رو سپري كنم و به خاطر همين مسئله كيفور بودم (زاوية ديد مثبت لطفاً). يكي دو شب اول رو به هر نحوي بود سپري كردم اما شب سوم فهميدم تنهايي يعني چه. فشار زندگي مجردي تا 10 روز به بدترين شكل ممكن و با انواع اتفاق هاي بدجور به من وارد شد تا توي همون 10 روز نصف راه مرد شدن رو طي كنم. توي دو سال زندگي مجردي خيلي تجربه كسب كردم و آخرين تجربه هم نامردي يك آدم دوست نما بود كه باعث شد خونه رو دقيقاً توي امتحانات پايان ترم از دست بدم. نتيجة امتحانات همراه با بي خانماني و نداشتن تمركز هم كه از روز روشن تره.
بعد از اون جريان، تصميم گرفتم برم خوابگاه. تصميمي كه بعدها تاريخ نشون داد يكي از بهترين تصميمات زندگيم بود! غم اول مهر كلاً ناپديد شد و عشق ديدن دوستان و خوشگذروني هاي دانشجويي جاش رو گرفت. از حدود سال 84 و با شروع شدن پروژة ليسانس هم ديگه اول مهر معني خودش رو از دست داد و سال تحصيلي به صورت 12 ماهه در اومد براي من.
الان هم دو ساله كه ديگه از روند تحصيل دورشدم. با اين تفاوت كه پارسال قرار بود برم سر كلاس اما امسال از اون قرار خبري نيست. پارسال اين موقع بلاتكليف بودم و منتظر طي شدن پروسة مسخره و امسال لااقل منتظر بدقولي اجنبي ها نيسم. اگه بگم زندگي اي كه براي خودم بعد از تحصيل تصور كرده بودم دقيقاً همين بود، كرسي شعري بيش نگفتم، اما با ديد مثبت مي شه گفت كه اگه قرار بود درس رو ادامه ندم و كار كنم، شرايط الانم خيلي به ايده آل نزديكه.
.
.
اشتراك فيد مخفيگاه آزادي

۱۳۸۸ آذر ۹, دوشنبه

دانشجو ضد دانشجو

بعد از اينكه علم و صنعت تبديل به مركز صادرات وزير به كابينه شد، استاداي زيادي از اين دانشگاه به نون و نوايي رسيدن. كامران هم بعد از خوش خدمتي در برگزاري انتخابات پست وزير علوم رو هديه گرفت و بر مسند قدرت تكيه زد.
بچه هاي علم و صنعت كامران دانشجو رو خوب ميشناسن. استاد دانشكدة مكانيك كه توي دانشكده هاي ديگه مقاومت مصالح هم درس ميده و البته مدرك تحصيليش موقع راي اعتماد به شدت زير سوال رفت. به گفتة شاهدان عيني، كلاس هاي دانشجو سرشار از حرفهاي نامربوطه كه به گفتة خودش، به خاطر حضور دخترها توي كلاس مراعات ميكنه. با توجه به سابقة تدريس ذكر شده، اجراي طرح تفكيك جنسيتي لااقل براي كامران خان امري لازمه تا بتونه راحت تر شخصيت خودش رو سر كلاس نشون بده.
باربط: سال 82 دختر عمة يكي از دوستان تنها دختر حاضر در كلاس كارشناسي ارشد رييس جمهور بوده. جناب محمود خان همون جلسة اول به خانم ياد شده ميفرمايند كه براي راحتي بيشتر بهتره سر كلاس نيان و فقط آخر ترم امتحان بدن و البته يك دانشجوي خوب هم معمولاً از اين پيشنهاد استقبال ميكنه!

۱۳۸۸ شهریور ۲۰, جمعه

من، خودم، دانشجو شدنم

دقيقاً 8 سال پيش بود. صبح مثل هر روز به زور از خواب بيدار شدم و منتظر يه روز بي هدف ديگه بودم كه شهاب زنگ زد. گفت نتايج كنكور رو توي تلتكست زدن و خودش هم غير انتفاعي قبول شده. بعد از تلفن، تمام CPU مغز هنگ كردم رو به كار گرفتم كه ببينم كي توي آشناها تلتكست داره اما عقلم به جايي قد نداد. زدم به خيابون. پياده رفتم سمت راسته صوتي تصويريا. از حدود 15 تا مغازه التماس دعا كردم، اما هر كدوم با يه بهونه اي دست رد زدن به سينم. ظهر بود كه دست از پا دراز تر رسيدم خونه. نوشين دويد جلو و گفت ... پلي تكنيك قبول شدي. هنوز نميدونم چرا زياد خوشحال نشدم اما خوشحالي رو تو چهرة همه ميديدم. ادامه روزم يكم متفاوت از روزهاي قبل بود. اميدواري به زندگيم بيشتر شد. حتي عصر كه تصاوير عجيب رفتن هواپيما توي يه ساختمون رو ديدم، موضوع مهمتري بود كه بهش فكر كنم.
حالا از اون روز دقيقاً 8 سال ميگذره. توي اين هشت سال غم تنها بودن، لذت با دوستان بودن، نامردي آشنايان و لطف غريبه ها رو با تمام وجود حس كردم. دلم ميخواد يه بار ديگه خاطرات 8 سال زندگي دانشجويي رو مرور كنم؛ شايد به زودي ...

۱۳۸۸ خرداد ۲۱, پنجشنبه

جو

پلان 1، كوي دانشگاه تهران، ساعت 12 شب: دانشجوها براي به تعويق انداختن انتخابات دست به يك تجمع صنفي زدن و خيابون اميرآباد رو بستن. من به فكر فرو ميرم كه شب آخر تبليغات فرصت خوبيه براي اينكار يا نه.
پلان 2، تقاطع وليعصر و تخت طاووس، ساعت 30 دقيقه بامداد: دختري حدود 20 ساله تا كمر و بدون روسري از ماشين اومده بيرون. با ديدن شال سبز ماها بلند ميگه كشف حجاب رو به همه بگين. من به فكر فرو ميرم كه فلسلفة شركت بعضيا تو انتخابات چي ميتونه باشه.
پلان 3، ميدان وليعصر، ساعت 1 بامداد: كنسرت موسيقي رپ برقراره و ملت در هواي آزادي تنفس ميكنن! آقاي خفني به يكي از دخترا تذكر عدم انجام حركات موزون ميده. اما اون دختر با بي توجهي به كارش ادامه ميده. من به فكر فرو ميرم كه اگه 10 روز ديگه اين كار رو انجام بده چه بر سرش مياد.
پلان 4، همون جا، همون ساعت: جمعيت به سرعت و مضطرب متفرق ميشن. سوزش گلوي من و آتيش هاي روشن شده خبر از خرابكاري داره. من به فكر فرو ميرم كه آيا ممكنه روزي مخالف ستيزي و افراط و تفريط تموم بشه.
پلان 5: كوي دانشگاه، ساعت 2: دانشجوهاي متحصن خيلي كم شدن و خيابون هم باز شده. من به فكر خاصي فرو نميرم.
پلان آخر، رختخواب: من از اين همه پياده روي و فكر كردن خسته شدم. دلم ميخواد يه كمي هم به آينده فكر كنم. اما تصوير وحشتناك ايجاد شده منصرفم ميكنه.


Free counter and web stats