‏نمایش پست‌ها با برچسب خانواده. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب خانواده. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۴ بهمن ۱۸, یکشنبه

منِ او (12)

مامانجان عاشق خاتمی بود. دایی از تهران یکی از پوسترهای انتخاباتیش رو آورده بود و مامانجان هم فرصت فوت آقاجان رو غنیمت دونسته و نتیجه شده بود عکس خاتمی در بهترین جای دیوار، جلوی دید همه. اولین انتخاباتی بود که شرکت میکرد و نه تنها به تحریم پایان داده بود، بلکه تبلیغاتچی خوبی هم برای ترغیب سایرین و بالا بردن درصد مشارکت مردمی به شمار می رفت!
هشت سال که گذشت، عشق مامانجان هنوز سر جاش بود، به شدت اعتقاد داشت که "نذاشتن کار کنه" و هرچند آدم سیاسی نبود، اما احمدی نژاد گزینة مناسبی برای روی دیوار رفتن به حساب نمیامد. حالا یکسال از فوت مامانجان گذشته، نه عشق قدیمیش و نه جانشینش در اخبار جایی ندارند، اما اولی سربلند، مردمی و در بهترین جای دیوار باقی مانده و دومی...
نزدیک انتخابات، خاطرات شخصی هم رنگ انتخاباتی می گیره ...

۱۳۹۴ آبان ۱۱, دوشنبه

زنهار

دلم می‌خواست حالا حتی از نزدیک و به قول امروزیا فیس تو فیس هم اگه امکانش نیست، زنگ بزنم و با همون صدای سردم بهش بگم مبارکه دختر! چه بی خبر! به اندازه قداست دوستیمون که فقط خدا می‌دونه چقدره برات خوشحالم.
دلم می‌خواست بهش بگم مدیونتم، زندگی الانم رو مدیون چیزهایی هستم که تو بهم یاد دادی و حلالیت بخوام برای بدی‌هایی که بهش کردم.
دلم می‌خواست ...
.
.
.
اما فقط نوشتم خیلی مبارک باشه. هنوز شاید برداشت خوبی از چیزهایی که من دلم می‌خواست نشه!

۱۳۹۲ دی ۵, پنجشنبه

حسرت

گفت یکی و دوتا کمه، روزی رو خدا می‌رسونه
گفتم حداقل سالی دو سه میلیون تومن خرج هر بچه رو خدا از کجا داره بیاره؟
گفت همین دیگه، لازم نیست انقدر خرج کنی!
گفتم خودشون تو کوچه بزرگ بشن؟
گفت نه، مامانشون بزرگشون کنه
گفتم درآمد مامانه پس می‌پره!
گفت خدا خودش روزی رو می‌رسونه

هشت ساله ازدواج کرده، فکر می‌کردم بچه دوست نداره که خبری نیست، اما ...

۱۳۹۲ آبان ۱۵, چهارشنبه

دور روزمرگی‌ها


روزگاری نه چندان دور، یک تئوری کاملاً معتبر ارائه دادم که طبق اون نظریه، جمع جبری زندگی حقیقی و مجازی هر شخص عددیست ثابت! بر طبق اون نظریه، کم پیدا شدن در مجامع و محافل مجازی دلیل مبرهنی بر شدت گرفتن امور روزمره در عالم حقیقی بود و نشانه‌ای بر رونق گرفتن زندگی! ریگادلس دِ فکت دَت این تئوری گویا فقط در مورد خودم به عینیت رسیده، اما به نظر تئوری بدی نمیاد. وقتی به گذشته وبلاگم در روزگار اوج "پست گذاری" نگاه و شرایط روحی و جسمی رو در کنار اون قرار می‌دم، تمایلی به بازگشت به اون دوران مشاهده نمی‌شه. دورانی بود که شاید نصیب نشدنش می‌تونه یک دعای خوب برای هر کس باشه.
از ناله در مورد اون دوران و آدم‌هایِ ... آدم‌هایِ ... آدم‌هاش – که صفتی برای اون‌ها در نظر گرفته نشه بهتره- اگر بگذریم و مراتب شگرگزاری از دوران فعلی و آدم‌هاش رو هم به جا بیاریم، می‌رسیم به اوضاع و احوال این روزها ...
این دوران رو مثل همة دوران زندگیم می‌شه در "کار" و زندگی" خلاصه کرد با این تفاوت که رنگی‌تر و جالب‌تر از قبل بوده. مسافرت‌های استانبول، باکو، تهران، شمال و مشهد که تلفیقی از مأموریت و تفریح و خانواده و کار بود هر کدوم تجربه‌های خوبی به شمار می‌رفت و دستاوردهای خوبی داشت. بورس رو جدی‌تر از قبل دنبال می‌کنم و از آماتور بودن تا حدودی خارج شدم. پذیرش کانادا هم با به دست آمدن چیزهای با ارزش‌تر رنگ و بوی خودش رو از دست داد و درخواست کنسل شدنش از طرف من ارائه شد. و "م" ...، "م" عزیز که در همین مدت کوتاه چنان وابستگی‌ای بهش پیدا کردم که فکر نبودنش هم چندان قابل تحمل نیست.
زیاد صحبت به درازا انجامید، دوستانی که این مدت از نبودنم خبر گرفتن به شدت من رو شرمندة خودشون کردن، از همین جا دسبوس همشون هستم و با خوندنشون به یادشون میفتم.
فعلاً ...

۱۳۹۲ تیر ۲۴, دوشنبه

گل‌خونه

هرچند بزرگترین هدفم توی زندگی، همیشه رسیدن به آرامش فکری بوده، اما سال 91 نشون داد که لزومی نداره انسان به تمام اهدافش دست پیدا کنه. از سردرگمی و تزلزل مدل 91، این روزها فقط خاطره‌هاش مونده و کارکردش برای من به عنوان یک معیار برای عدم ورود به منطقه ناشکریه! حالا خوشحالم زمانی که خودم پا روی عقل و منطقم گذاشته بودم و یک تصمیم عجیب می‌رفت تمام آرامشم رو برای همیشه به خطر بندازه، در بزنگاه تصمیم‌گیری، طرفم کاملاً عاقلانه عمل کرد و دفع خطر را میسر! بعضی اوقات خدا جوری خودش رو توی زندگی نشون می‌ده و دستت رو می‌گیره که از تمام کرده‌ها و نکرده‌هات شرمنده می‌شی.

انصاف حکم می‌کنه وقتی در روزگار سردرگمی به جناب سینا حجازی تفعل زدم، در روزگار خوشی هم همین کار را بکنم، بلکه آن جناب نیز از ما خشنود گردد!

سینا حجازی- گل‌خونه (بشنوید)

۱۳۹۱ اسفند ۱, سه‌شنبه

خاطرات مبهم


یک آپارتمان حدود 70 متری توی بلوار کشاورز، خیابون 16 آذر کوچة فک کنم طاهریان هست، که مفهومش برای من خیلی بیشتر از یک آپارتمانه. دو سال از  بهترین سال‌های عمر من تک و تنها توی اون خونه سپری شد، از اون خیلی چیزها یاد گرفتم و خیلی از کارهایی رو که تا قبل از اون بلد نبودم به واسطة همین چاردیواری تجربه کردم. اما تمام اینها دلیل اصلی خاص بودن اون خونه برای من نیست. آپارتمان 16 آذر برای من نماد خیانت و از پشت خنجر زدن یکی از اقوام نزدیکه که بیش از حد بهش اطمینان کرده بودم. اون خونه برای من یادآور سه ماهی بوده که کل زندگی من و خانواده‌ام به خاطر یک دشمن دوست نما متزلزل شد و بدجور لرزید. تا چند وقت پیش، هر وقت از اطراف اون خونه رد می‌شدم، مریضی طولانی مدت مامانم رو یادم میومد و ضربان قلبم به شدت بالا می‌رفت. حوالی امیرآباد و 16 آذر و بلوار یک جورایی برای من مثلث برمودا محسوب می‌شد که کل وجودم رو به سمت پریشونی می‌کشید، حتی خیلی شدیدتر از بحران‌های اخیر.
اما غرض از این مقدمة تاریخی اینکه چند وقت پیش از همون جا رد شدم، شگفتا که دیگه خبری از اون همه حس‌های بد نبود! نه ضربانی بالا رفت و نه یاد خاطرات بد گذشته افتادم. و حتی بعید نیست تا چند وقت آینده کینه‌ای که نسبت به عاملین دارم رو هم از یاد ببرم (هرچند اخیراً بی صدا بودن چوب خدا رو به عینه در موردشون دیدم). اگر خدا یک ویژگی مثبت توی خلق بشر قرار داده باشه، همین فراموشکار بودن اونه، همین حل شدن همه چیز با گذر زمانه، همین عادی شدن نفرت‌های قدیمیه. خدا، حتی فقط به خاطر دادن همین نعمت بزرگ هم شایستة پرستشه.

۱۳۹۱ بهمن ۱۶, دوشنبه

رژه

وقتی مامان و بابا که بدون شک تا ابد به گردن آدم حق دارن، تصمیم می‌گیرن برن روی اعصاب، این کار رو هم مثل بقیة کارها به خوبی از پسش بر میان. وقتی مامان میان و می‌گن فلانی یه دختر معرفی کرده برو ببینش، فقط دلم میخواد بگم عزیز من، وقتی دفعة قبل هیچ کمکی نکردین، الان به نظرتون یکم زود نیست برای این حرف؟ وقتی بابا میگن اون دفه که گفتی چقدر خوشحال شدم، آرزوم اینه که بگم خوشحالی شما یک دنیا برام ارزش داره، اما فکر کنم استثنائاً خودم اولویت اولم. وقتی می‌گن چه خانواده‌هایی زیر سر دارن، از ته دل می‌خوام بگم بهترین خانواده رو دیدین چی شد، اول دروغگو شدم و آخر هم طرف اوج شخصیت خودش رو به نمایش گذاشت. همه این‌ها رو دلم می‌خواست بگم و نگفتم. فقط و فقط به دلیل یک امید باقی مانده ... به زودی ...

۱۳۹۱ بهمن ۱۴, شنبه

به کجا چنین شتابان


محسن: روزی که می‌خواستی استعفا بدی بری شرکت نفت، مهندس ش (رئیس بزرگ) بهت چی گفت؟
من: ام... گفت نرو، به دردت نمی‌خوره ... یادم نیس، دو سال گذشته خب!
محسن: در مورد زن گرفتن؟
من: گفت دو هفته میری اونجا، دو هفته اینجا، با دخترای این دوره و زمونه ...، از همین چرت و پرتا
محسن: چرت و پرت؟ دختره فوق لیسانس، باباش استاد دانشگاه، خانواده دار، فامیل خودمون. داداشم اومده خونه و اون چیزی که نباید ببینه رو دیده!
من: ...

اما برای من بیشتر از اون اینکه اینجور داستان‌ها باعث بدبینی به یک گروه از جامعه بشه، بیشتر این سوال رو برام پیش میاره که اون عشق آتشین روزهای اول، چطور بعد از یکسال تبدیل به خیانت اونهم از بدترین نوعش می‌شه؟ تبدیل یک عاشقی نیم بند به یک نیمچه نفرت رو تجربه کردم، اما با این حال این حجم تغییر فاز برای خودم عجیبه.

۱۳۹۱ بهمن ۲, دوشنبه

تن ها

هرچند شاعر به درستی فرموده که "تنها بودن یه کابوس شومه ..."، اما اصولاً از تمام خانواده‌ها انتظار می‌ره که سفرهای مادام-موسیویی در برنامه زندگی اونها نهادینه شده باشه تا فرزند خانواده بتونه سالی یکی دو هفته رو در تنهایی مطلق سپری و به بدبختی‌های خودش با فراغ بال فکر کنه. هرچند کوچکتر از اونی هستم که بتونم توصیه ای داشته باشم برای کسی، اما این بود درخواست من از تمام پدر و مادرهای عزیزتر از جان. جا داره از این فرصت هم استفاده کنم و دست پدر و مادر خودم رو ببوسم که مثل همین روزها، هرزگاهی همچین امکانی رو برای من فراهم میکن.

۱۳۹۱ آذر ۱۸, شنبه

او، باران، چهارسال دارد

- ماماااان، تو مهدکودک آيدين بی شلوار از دسشويي دويد بيرون. مث من نبود، شکل بستني قيفي بود!
 
مامانش: X-(
من: =))))
رضا بستني سر خيابون: :-O
خود بستني قيفي: ;;)
عشاق بستني قيفي: :-&

۱۳۹۱ آذر ۱۴, سه‌شنبه

خواهی نشوی رسوا

جدیداً به دو گروه از آدم‌ها زیاد غبطه می‌خورم. اگر بخوام بهتر بگم، حتی در مقاطعی از زندگی شاید اونها رو تقبیح هم کرده باشم، اما زندگی توی این مملکت و با آدم‌های این مملکت بهم یاد داده که هر چه بیشتر اخلاق و رفتارم به یکی از این دو گروه نزدیک‌تر باشه راحت‌تر گذران عمر خواهم کرد.
اولین دسته افرادی هستن که کلاً عقل رو بوسیدن و گذاشتن توی صندوق و روی اون هم 6 تا قفل زدن که خدای نکرده از آکبندی در نیاد. توی قشر سطح پایین جامعه زیاد از این دست موجودات یافت می‌شه. کسانی که کاری به کار اطرافیان و عواقب کار ندارن و فقط راحتی لحظه‌ای برای خودشون مهمه، حتی اگر این راحتی در آیندة نزدیک برای اونها ایجاد مشکل کنه. البته "خر شدن‌های رمانتیکی" رو هم میشه در همین دسته قرار داد.
دسته دوم بیشتر از اینکه بشه اونها رو آدم نامید، "ربات" هستن. این دسته همه چیز رو از سوراخ کوچیک عقل خودشون نگاه می‌کنن و اگر چیزی از اون سوراخ رد نشه پس قابل قبول نیست. بر خلاف دستة اول، بیشتر کسانی که ادعای روشنفکری دارن توی این دسته قرار می‌گیرن. غافل از اینکه توی زندگی خیلی از اتفاقات ممکنه بیفته که عقل برای اون توجیهی نداره، اما مصلحت آدم در انجام دادن اونه.
البته من هیچوقت ادعای روشنفکری نداشتم، اما همون حس پرفکشنیست بودنم باعث می‌شه که لااقل از بیرون همه من رو توی دسته دوم قرار بدن هر چند که واقعاً اینطور نیست. و این هم یکی دیگه از چیزهاییه که زندگی به من یاد داده و اون اینکه کوچکترین ارزشی برای حرف بقیه قائل نباشم. نکتة مهم برای من دریافت ضربه‌های جبران نشدنی از آدم‌های هر دو گروهه که مشکلات زیادی رو به وجود آورده در حالیکه برای شخص ضربه زننده حتی خیلی "کول" بوده و همین مسئله باعث همون "غبطه" خوردن خط اول شده. واضحه که وارد شدن به این گروه‌ها بستگی به تاریخچة زندگی و تربیتی هر شخص داره، اما هیچ کاری با تلاش غیر ممکن نیست، حتی اگر در این حد دور از دسترس به نظر بیاد.

۱۳۹۱ مهر ۱۸, سه‌شنبه

تاریخ نگار (بخش ششم - پایانی)

... از همون زمانی که پیشنهاد رفتن به مشاور مطرح شد، رابطة دو طرفه هم رو به سردی رفت. هرزگاهی با یه اس ام اس یا تلفن سعی داشتم قضاوتم رو زیر سوال ببرم، اما هر کدوم از اون‌ها نوید پایان زود هنگام رابطه رو می‌داد. به هر حال بعد از جلسة اول، نوبت به آزمون شخصیت رسید. آزمون استاندارد بین المللی شامل 240 سوال پنج گزینه‌ای در مورد نحوة برخورد آدم به اتفاقات پیش اومده در زندگی که نمرة منفی هم نداشت! جالب این بود که بعضی از سوال‌ها در جاهای مختلف به همون شکل و یا با فرم جدید تکرار شده بود تا امکان پاسخ دادن اشتباه به حداقل برسه. یک هفته بعد، مشاور از همون پشت میزش داشت نتایج رو برای ما آنالیز می‌کرد: "نظم درونی تو بیشتره، هر دو در مقابل تجربة جدید موضع می‌گیرین، استرس تو کمتره، برون گرایی تو متوسطه اما بهار برون گراست". و در ادامه "اختلاف خاصی دیده نمی‌شه که مشکل ساز باشه".
نتایجی که در مورد من گفت به طرز جالبی منطبق بر شخصیت خودم بود و همین باعث شد به کلیت تست هم خوشبین باشم. همونجا، "موضع گیری در برابر تجربة جدید" رو "عدم گذشت در برابر اختلاف نظر" تعبیر کردم که خودم هم در طول مدت رابطه به اون نتیجه رسیده بودم. بهار نظرات مخالف رو سخت قبول می‌کرد و دوست داشت همه چیز همون باشه که خودش می‌گه. از دکتر نحوة افزایش گذشت درون خود و طرف مقابل رو پرسیدم و اون گفت کاملاً اکتسابیه و بستگی به خود فرد داره.
بعد از تموم شدن جلسه، اولین سوال بهار جالب بود: "چقدر فکر می‌کنی نتایج درسته؟" و جواب من هم که مشخص بود: "لااقل در مورد خودم می‌دونم درست بود". "اما استرس تو زیاده، نمی‌تونی روی اعصابت کنترل داشته باشی" بهار این رو گفت و تعجب من رو بر انگیخت!. "تو فلان روز اصلاً حرف نزدی، پات رو خیلی تکون می‌دادی، کاملاً عصبی بودی". برام جالب بود که یه سری از خصوصیات من که از نظر خیلی از آدما می‌تونه مثبت باشه، از طرف بهار تعبیر به عصبی بودن شده بود. "آره، من خیلی از جاها بیشتر گوش می‌کنم، تکون دادن پاهام هم شاید عامل عصبی داشته باشه، اما نشونة عصبی بودن نیس، یه جورایی شاید یه حرکت برای آروم شدن ضعفی که همیشه از بچگیم توی پاهام احساس می‌کردم و با حرکت آرامش می‌گرفت". دیگه کاملاً خسته شده بودم از توجیه شخصیت خودم و اینکه اثبات کنم اون چیزی که توی این مدت کوتاه و مصداقی اون از من درک کرده درست نیست.
دو روز بعد، پنجشنبه 6 مهر، ساعت 8 شب بهار از لازمة وجود دروغ سنج توی انجام تست حرف زد و ضربه آخر رو با موفقیت به رابطه‌ای که لااقل برای من با پیش فرض صداقت پیش رفته بود زد. صحبت‌های بعدی بیشتر حالت کلیشه‌ای داشت که تا آخر مثل دو تا دوست می‌مونیم و آرزوی زندگی خوب برای هم کردیم و داستان سینوسی و 8 ماهة من و بهار به نقطة صفر رسید.
هشت ماه پر فراز و نشیب، پر از احساسات متناقض، سوء تفاهم، محبت، دلخوری، دوستی و حتی عشق در حالی تموم شد که بزرگترین تجربه رو برای من داشت. تجربة اینکه، کنترل رابطه باید در اختیار خود آدم باشه، روند همونطوری باید باشه که خود آدم فکر می‌کنه، غرور آدم جایی نباید خرد بشه، در صورتی که طرف مقابل اصرار بر قضاوت اشتباه داشت، اصرار بر ترمیم افکار اون نکرد، وارد رابطه‌ای نشد که جریان احساسات از یک طرف سنگینی می‌کنه و اینکه اگر کسی انقدر غُد (؟) بود که حتی نتایج یک تست (به ظاهر) استاندارد رو برای پافشاری روی حرف خودش زیر سوال برد، ممکنه تمام حرف های قبل و بعدش رو در مواقع حساس زیر سوال ببره.

... و البته اینکه علی یک طرفه به قاضی رفته بود ...

تموم شد!
 

۱۳۹۱ مهر ۱۷, دوشنبه

تاریخ نگار (بخش پنجم)

... رستوران زاگرس روی دامنة کوه صفه جنوب شهر اصفهان قرار داره. در حالت عادی با دیدن کل شهر در یک قاب، یک تصویر رویایی رو میشه از اون بالا دید، حالا فرض بفرمائید که با کسی که دوستش دارین تشریف ببرین اونجا. برآیند اون شب، یک شب خاطره ساز بود. حرف‌ها با دلخوری اون از حس‌های غیر عادی من شروع شد و اینکه انتظار نداره من به عنوان یک مرد از این اخلاق‌ها داشته باشم. یادم نمیاد اون موقع بهش چی گفتم، اما حالا که بیشتر به اطراف نگاه می‌کنم می‌بینم وابستگی عاطفی یکی از ویژگی‌های جدا نشدنیه اکثریت مردهاس و کسی هم نمی‌تونه اون رو کتمان کنه. اگه این نبود که خیلی از ترانه‌ها و فیلم‌ها اصلاً ساخته نمی‌شد. بعد از اینکه حرف در مورد دلخوری‌ها تموم شد، دنیا هم بهم خندید. نمی‌دونم اوج سرخوشی من توی ظاهرم تاثیری داشت یا نه، اما اگر می‌داشت شاید اطرافیان به عقلم شک می‌کردن. اصلا دلم نمی‌خواست اون شب تموم بشه، اما چه فایده که لحظات سرخوشی آدم عمرشون خیلی کوتاهه و سریع دوست دارن که به آخر برسن. اون چهارشنبة رویایی تموم شد و آرامشی که به من داد رو هیچوقت فراموش نمی‌کنم.
تا اینکه بازهم جمعه اومد. گویا قراره تقدیر من فقط توی روزهای جمعه رقم بخوره. زنگ زد و با صدای سردی گفت که بهتره اینجور رابطه‌ها ادامه پیدا نکنه، بهتره عاقلانه‌تر بریم جلو و روی اختلافات بیشتر تمرکز کنیم. مثل همیشه هنوز متوجه نشدم چرا اختلافات حتماً باید در یک محیط خشک و بی‌روح بررسی بشه، اما بازهم مثل همیشه قبول کردم که هر کاری اون می گه انجام بدیم. "بریم پیش مشاور، شخصیتامون خیلی فرق داره!". بگذریم که من کما فی السابق حرف آخر رو زدم و "چشم" گفتم! اما اون حس درونی حالا دیگه خیلی شدید شده بود: "بهار هنوز تکلیفش با خودش روشن نیس، نمی‌دونه از یه رابطه چی می‌خواد و به خاطر همینه که این روند انقدر سینوسی داره دنبال می‌شه". بازهم تصمیم گرفتم به پیشگویی‌های درونی گوش ندم و علیرغم اینکه هنوز خیلی حرف برای زدن مونده بود تا بشه به شناخت نسبتاً کاملی رسید، رفتیم پیش مشاور.
مشاور چندتا سوال کرد و مقداری هم بالای منبر رفت و در آخر گفت که باید یک تست شخصیت بدین تا بررسی دقیق‌تری انجام بشه. به دلیل اینکه تأکیدهای لحظه به لحظة بهار بر وجود اختلافات بنیادی، این مسئله رو در خود من هم نهادینه کرده بود و به وجود تضادهای شخصیتی ایمان پیدا کرده بودم، نتیجه تست به شدت برای خودم تعجب آور بود ...

ادامه دارد ...


۱۳۹۱ مهر ۱۶, یکشنبه

تاریخ نگار (بخش چهارم)

... البته در راستای عاقلانه بودن تمام کارهام (و یا لااقل عاقلانه نما بودن) اصلاً اینطور نبود که تصمیماتم لحظه‌ای باشه. چند شب قبل در ادامه صحبت‌های دوستانه‌ای که با هم داشتیم، از حال بدش گفت و شروع کرد به درد و دل کردن و بعد از اینکه تنها کاری که از دستم بر اومد گوش کردن بود، کلی تشکر کرد و از مهربون بودنم گفت و اینکه ظاهرم نشون نمی‌ده. حرفای قشنگی بود. شاید هر کس می‌شنید در مورد خودش کلی خر کیف می‌شد. مخصوصا از کسی که به هر حال احساسی بهش داشته. اما برای من ویران کننده بود. نمی‌دونم چرا، اما از داخل فرو ریختم. می‌تونه دلیلش همون نرسیدن به دلیل "نه" گفتن یکی دو ماه قبلش باشه. جمعة همون هفته تصمیمم رو گرفتم. صورت مسئله باید پاک می‌شد تا بلکه حال من به حالت عادی برگرده و پاک شدن صورت مسئله یعنی قطع تمام ارتباط های هرچند کم با طرف!
به هر حال انجام شد، با هر سختی و مشکلی که داشت به انجام رسید و نکتة جالب انتظار عجیبی بود که من داشتم و این بود که اون خودش نبودن من رو متوجه بشه و سراغم رو بگیره. یکی دو هفته که گذشت فهمیدم خیلی آدم ساده‌ای هستم و انتظارات عجیب و غریبی از بقیه دارم. سطح دوستی ما در اون حد نبود که غیب شدن من توی چشم بزنه و در نتیجه به ساده لوح بودن خودم هم خندیدم و هم تاسف خوردم.
یک ماه گذشت، در واقع چون چاره‌ای نداشت گذشت، وگرنه زمان توی تک تک لحظاتش متوقف بود. یک شب که مثل عادت همیشگی گوشة اتاق دراز کشیده بودم و وبگردی می کردم، یک پنجرة اوو یهو باز شد:
Instant message from Bahar
رنگ زرد قشنگ اون پنجره با حس نا خوشایندی که بهش توی این مدت پیدا کرده بودم خنثی شد. دوباره دلم ریخت. اصلاً ایده‌ای نداشتم چی باید بگم و درست هم یادم نیست چی گفتم. فقط می‌دونم که وقتی قضیه رو فهمید تعجب کرد، خیلی هم تعجب کرد یا حداقل اینطور نشون داد. گفت باید بیشتر فکر کنه و من گفتم این کار من برای برگشت نبوده که اگه اینطور می‌بود روش بهتری رو انتخاب می‌کردم، نه اینکه مثل بچه‌های 5 ساله قهر کنم. و اون باز جواب داد که باید فکر کنه و اینبار دقیق‌تر.
اتفاقات بعدی خیلی توی ذهنم با جزئیات باقی نمونده. یکی دو بار بیرون رفتن دو نفره، صحبت از دغدغه‌هایی که من داشتم و پیش فرض من بود برای عدم موفقیت این رابطه، و حرف‌های اون که دغدغه‌های من مشکل ساز نخواهد بود. زندگی در مجموع قشنگ‌تر شده بود. با تمام فراز و نشیب‌هایی که داشتیم و دلخوری‌هایی که وسط راه پیش میومد سر اختلاف نظرات جزئی، اما می‌تونستم آینده‌ای رو توی اون رابطه ببینم. شبی که اولین بار بهم گفت دوستم داره رو بعید می دونم بتونم به همین راحتی‌ها از یاد ببرم. ارتفاعم از سطح زمین به حدی بود که بشه خودم رو از همه دنیا خوشبخت‌تر بدونم.
حالا دیگه همه خبردار شده بودن. با اینکه خانواده‌اش جریان رو می‌دونستن و اون مشکلی با بیرون اومدن نداشت، اما اولین جرقه‌های مشکل من همونجا زده شد. بیرون رفتن دو نفری اولویت اون نبود. برنامه‌ای نباید به هم می‌خورد تا اون بتونه وقتش رو با من صرف کنه. و همونجا بود که این مسئله روی اعصاب من رژه می‌رفت. حس‌های عجیب غریب بازیچه شدن، یا آویزون بودن، یا کسی که قراره مدتی توی حاشیه باشه و بعد ممکنه نباشه، احساس‌هایی نبود که بشه راحت تحمل کرد. اما با حرفای اون و کار کردن روی خودم سعی می‌کردم اونها رو ندید بگیرم.
اوضاع همونجور می‌گذشت تا اینکه یک روز قرار گذاشتیم برای صحبت‌های جدی‌تر، و البته لازم به ذکر نیست که چقدر تلاش کردم تا همچین قراری رو بتونم تنظیم کنم! همون قرار شد نقطة عطف یه رابطه‌ای که هنوز عمر چندانی ازش نمی‌گذشت...

ادامه دارد...

۱۳۹۱ مهر ۱۵, شنبه

تاریخ نگار (بخش سوم)

... "علی؟ این تویی؟ این همه با دوستات رفتی بیرون، دختر و پسر بودنشون مهم نبود برات، تو سر و مغز هم می‌زدین، حالا دلت لرزیده؟ بشین بچه سر جات. تو رو چه به لرزیدن دل، اونم همینطوری یهویی، بی دلیل، بعد این همه مدت". نداهای درونی داشتن به نحو احسن به وظیفة خودشون عمل می‌کردن، اما دل این حرفا سرش نمی‌شه. خوبی کار البته این بود که بنده در تمام امور زندگی عقل رو سر لوحة کارها قرار می‌دادم و در واقع احساسات معمولاً زیر پوتین‌های عقل له می‌شدن. همین مسئله باعث شد که یک ماهی با خودم کلنجار برم و حرکت خاصی انجام ندم. "من؟ بهار؟ چه ربطی داره اصن؟ یه نگاه بکن ببین تفاوت‌ها رو. تو؟ تو که توی هیچ راهی قدم نمی‌گذاشتی مگر اینکه احتمال موفقیتش بالا باشه، حالا این چه راهیه می‌خوای بری توش؟"
یک ماه گذشت. سخت‌تر از اونی که فکر می‌کردم. با چندتا از دوستای نزدیک از جمله خودش! مشورت کردم و به این نتیجه رسیدم که باید بهش بگم، چاره‌ای هم نیست. یا میشه یا نمی‌شه، در هر حالت از این سردرگمی بهتره. یک ایمیل، اوج هنر بنده بود در بیان احساساتی که تاحالا نسبت به کسی نداشتم. حالا که برمی‌گردم و نگاه می‌کنم، می‌بینم که همون ایمیل هم کاملاً عاقلانه نوشته شده و احساسات رو با ذره بین هم به سختی می‌شه دید.
مثل دفعات بعدی، جواب اون رو هنوز هم دلیلش رو نفهمیدم. کلی سوال خصوصی که من حتی به بابام هم جوابش رو نمی‌دم، چند روز فکر کردن (و شاید نکردن) و این جواب که "فعلاً در موقعیتش نیستم". یه جورایی ورژن آپدیت شدة همون جملة کلیشه‌ای که می‌خوام درسم رو ادامه بدم! بعد از اون روابط به حالت قبلی برگشت. همون دوستی کم و زیاد، همون حرفای همیشگی و البته یک سوال در ذهن که چرا؟
حدود دو ماه از اون روز گذشت. یک روز جمعه، از همون عصرای جمعة دلگیر. و توی همون روز، یک تصمیم سرنوشت ساز دیگه گرفته شد (دقت شود به سطح تصمیمات سرنوشت ساز زندگی ما!!!)...

ادامه دارد...


 

۱۳۹۱ مهر ۱۴, جمعه

تاریخ نگار (بخش دوم)


... کار خاصی نبود، فامیل پیچیده و کمیابم رو توی سرچ باکس فیسبوک تایپ کردم و دکمه جستجو رو فشار دادم. اولین چیزی که دیدم این بود که اونقدرا هم که فکر می‌کردم طایفه کم جمعیتی نیسیم، اما تقریبا هیچ کدوم از نتایج جستجو رو نمی‌شناختم. بعد از تایپ عبارت "شما از کدوم طایفه‌ای؟" و ارسال برای سه چهارتا از "نتایج" انتظار اتفاق عجیب غریبی رو نداشتم. فوقش یه سلام علیک ساده و رسیدن به این نتیجه که مثلاً عموی پدر بزرگ من دو تا زن داشته و هووها با هم نساختن و دست روزگار دو تا فامیل رو از هم دور کرده، یا به هر حال یه چیزی تو همین مایه‌ها. تقریبا در تمام موارد هم همین سبک گفتگو رد و بدل شد، اما در مورد "بهار" همه چیز از همون اول با حالت عادی فرق داشت.
یه سلام علیک گرم و رسیدن به اشتراکات فامیلی و بعدش شروع یه دوستی مجازی. از همون دوستی‌ها که توی شهر خودم اصلاً نداشتم و آخرین بار توی دوران دانشجویی تجربه شده بود. پیشنهاد بهار جالب بود، بچه‌های هم فامیل رو که اصلاً هم رو نمی ‌‌شناسن دور هم جمع کنیم و ببینیم چه خبره؟ کی چیکار میکنه؟ چرا فامیل انقدر از هم دور افتاده و ازین مسائل. اول با احتیاط به این پیشنهاد نزدیک شدم. جو اصفهان مثل تهران نبود که بشه از اینجور اکیپ‌های دوستانه داشت و مشکلی مخصوصاً برای دخترا توی در و همسایه پیش نیاد! اما خب هم فامیل بودن گروه خیلی از مشکلات رو حل می کرد.
مرداد 89، هنوز کار خوبی پیدا نکرده بودم، اما اولین گردهمایی با حضور 6 نفر برگزار شد. نسبت‌های فامیلی به قدری دور بود که حتی خوندنش از روی کاغذ هم به تخصص خاصی نیاز داشت. سری دوم هم با همون 6 نفر حدود یک ماه بعدش تشکیل شد و دور سوم جمع به 24 نفر افزایش پیدا کرد. حالا می شد روی این اکیپ یه اسم رسمی گذاشت و برند بین المللی براش ثبت کرد! تعداد نفرات البته همیشه اونقدر زیاد نموند. در واقع بعضیا ارتباطی با گروه برقرار نکردن و خودشون رو کنار کشیدن، اما اون هستة اولیه باقی موند (شاید هنوز هم باشه!)
روزگار گذشت و گذشت، تا زمستون 90 اومد، توی این مدت حدود 10 بار بیرون رفته بودیم و نمی‌گم در حد ایده آل، اما به هر حال دوستی خوبی شکل گرفته بود. تا اینکه یکی از شب‌ها، که دم خونه یکی از بچه ها جمع و آماده حرکت می‌شدیم، اتفاقی افتاد که شاید هیچوقت نباید میفتاد ...

ادامه دارد ...



۱۳۹۱ مهر ۱۳, پنجشنبه

تاریخ نگار (بخش اول)

یکی دو سال اول دوران لیسانس، به خاطر تحولی که توی سبک زندگیم به وجود اومده بود، زیاد اهل برو بیا نبودم. اگه بخوام دقیق‌تر بگم این روند از آخر ترم اول شروع به تعدیل شدن کرد. مجید و امیر و حسین و کامبیز شدن رفیقای راه برگشت تا خونه و همین‌ها یه اکیپ رو تشکیل دادن که می‌شد هرزگاهی باهاشون بیرون رفت و تفریحاتی داشت. سال‌های آخر وضع خیلی بهتر شد. تعداد برو بچه‌ها بیشتر شد و کسایی که اولا خودشون رو می گرفتن و افت کلاس بود براشون که با ما بیان بیرون هم به جمع اضافه شدن. روز گودبای پارتی حسین و رضا، تعداد شده بود حدود 15 نفر. یه جمع خوب که می‌شد روی تک تکشون حساب کرد و مطمئن بود اگه مشکلی پیش بیاد کنارت هستن و هر کمکی ازشون بر بیاد انجام میدن.
دورة لیسانس و بیرون رفتن‌های تک جنسیتی که تموم شد، وضعیت هم عوض شد. بچه‌ها یکی یکی رفتن اونور آب و به جای اون روابط با جنس مخالف راحت‌تر شد. حالا یه جمع خوب توی دانشگاه تهران داشتیم، یه اکیپ بازمانده از پلی تکنیک، و یه سری بچه با معرفت خوابگاهی که تنها بودن رو تقریبا از بین می‌برد. تازه به این جمع دوستای گذری و وبلاگی و همکارا رو هم می‌شد گاهی اضافه کرد.
با تموم شدن دوره فوق لیسانس و دیپورت شدن به اصفهان، تقریبا تمام روابط از بین رفت. قبل از رفتن به خدمت مقدس به هر بهونه‌ای بود خودم رو می‌گذاشتم تهران و دیدارها رو تازه می‌کردم. هنوز خیلی از دوستان ترک وطن نکرده بودن و زنده شدن خاطرات بهونة خوبی بود برای مسافرت‌های گاه و بی گاه به شهری که همه خاطراتم اونجاس.
سربازی شروع شد. اسفند 88. حدود سه ماه هم بیشتر طول نکشید. اما توی این سه ماه اتفاقات زیادی افتاد. خیلی از دوستان دیگه قابل دسترسی نبودن و احتیاج به پاسپورت و پول بود تا بشه دیدشون. پذیرش دکترا که تقریبا قطعی بود منهدم شد و من موندم توی شهری که توش به دنیا اومده بودم اما کسی رو نمی‌شناختم. با یک آینده ای که کاملا برام مبهم بود.
همه چیز از یه سرچ فیسبوکی توی روزهایی شروع شد که رخوت همه وجودم رو گرفته بود. خرداد 89:
"شما از کدوم طایفه ای؟"

۱۳۹۰ اسفند ۲۳, سه‌شنبه

به نام من

گویا قرار بوده به مناسبت هماهنگی با اسم خواهر گرامی، اسم من "افشین" باشه. اما از قضا روز پنجم محرم به دنیا میام و "علی" نام می‌گیرم. بعدها شنیدم که خانواده‌های خرافاتی اعتقاد داشتن که اگر نوزاد به دنیا اومده اسمی روش گذاشته بشه که قبلاً در فامیل وجود داشته، برای نفر مسن‌تر اتفاق بدی میفته و بر همین اساس عمة اینجانب دل نگران از سلامت پسر 25 ساله اش خانوادة این حقیر رو از این کار بر حذر میدارند که البته با مخالفت شدید و تأکید بر همین نام ماجرا به پایان می‌رسه. بگذریم که پسر عمة بینوا در سن 39 سالگی بر اثر ابتلا به سرطان مرحوم و نگاه‌های عمه به من هم سنگین‌تر شد!
القصه! بزرگترین دغدغة دوران کودکی این بود که چرا هرچی اسم شیرینی فروشی و جاهای خوبه به نام سرکار خانم خواهر گرامی است اما اسم بنده روی هیچ مغازه‌ای نیست. و البته شعف ناشی از دیدن یک مکانیکی به نام خودم و تحقیرهای شیطنت آمیز خواهرجان رو از یاد نمی‌برم.
سال‌های تحصیل، تا حدی از عام بودن اسمم شاکی بودم، اما خاص بودن فامیل اون رو جبران می‌کرد. و حالا، موقع کار از اسمم کاملاً راضی هستم. دوستان خارجی طرف کار به راحتی اسمم رو تلفظ می‌کنن و مشکلی در استفاده از اون ندارن. و مهمتر از همه، خودم، از اسمم کاملاً راضیم، شاید مدیون پنجم محرم باشم برای اسمی که ازش راضیم!

دعوت وبلاگی عام آق بهمن بود که نصف و نیمه و فقط برای اسم کوچیک لبیک گفته شد

۱۳۹۰ شهریور ۱۰, پنجشنبه

روزهای خوب

انگار نه انگار که 5 سال گذشته. خسته و مغموم وسط پلی تکنیک قدم می‌زدم و به بن بست پروژه و تهدید استاد راهنما فکر می‌کردم که یکی از بچه ها ندا داد نتیجه‌ها رو توی سایت زدن. رتبه‌ام بد نبود اما بین انتخاب اول و دوم شک داشتم، یعنی در واقع به یکم شانس نیاز بود که انتخاب اولم قبول شم. از شانس بد سایت دانشکده به تعطیلات رفته بود و من تلفنی دست به دامن ممدرضا شدم. وقتی گفت همون انتخاب اول قبول شدی تا حدود یک ساعتی روی زمین نبودم. نمی‌دونم کسی من رو توی اون شرایط دید یا نه، اما اگه می‌دید قطعاً به عقلم شک می‌کرد! حرکات بعد از بازگشت به زمین تلفن به مامان و بابا بود تا اونها هم برن روی هوا. روزهای بعدش کلاً زندگی شیرین بود، پروژه کاملاً دایورت و راه بیخیالی و تفریح برگزیده شد. یکی از قشنگ‌ترین 20 روزهای زندگیم رو توی شهریور 85 سپری کردم. مقصد بعدی امیرآباد و دانشکده فنی و کوی دانشگاه بود تا اونجا هم سه سال به معنای واقعی زندگی کنم.

پ.ن: چرا خاطرات دانشگاه دست از سر من بر نمی‌داره؟ منتظر یه جرقه‌ام تا دهنم پرت بشه به اون روزها

۱۳۹۰ مرداد ۲۲, شنبه

نسل بی خاطره

مامان من تقریباً نیمی از عمر خودشون رو قبل و بقیه اش رو بعد انقلاب سپری کردن.
مامان من سی سال پیش شستشوی فکری داده شدن، و بنابراین حالا به طور نامحسوسی از تکرار این قضیه فراری هستن.
برای مامان من به صورت پیش فرض تمام خبرها دروغه، مگر اینکه عکسش توسط چهار نفر آدم عاقل و بالغ و مورد اطمینان ثابت بشه.
حکومت از دید مامان من فقط شامل شاه یا ولی فقیه می شه، بنابراین جملة "هرکی بیاد مثل همینا می شه" رو زیاد می شنویم ما!
نسل مامان من حالا نه تنها پر از عذاب وجدان از اشتباهات تاریخ ساز نسل خودشه، بلکه به شدت دچار دوگانگی عقاید شده.
نسل مامان من شاید، خیلی قابل ترحم تر از نسل ما باشه ...
Free counter and web stats