‏نمایش پست‌ها با برچسب عيد. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب عيد. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۳ فروردین ۵, سه‌شنبه

من در سال 92

اول خواستم مثل پارسال نموداری رسم کنم و به تجزیه و تحلیل آنچه بر من در سال 92 رفت بپردازم که دیدم امری هجو خواهد بود از باب چسبیده بوده نمودار به مناطق ماکسیمم در اکثر بازه‌ها. پشت سر گذاشتن بحران 91، ورود "م" به زندگی، پیشرفت‌های کاری، آشنا شدن با انسان‌های نیک روزگار، بخشیدن همة بدکردگان و از همه مهم‌تر، آرامش وصف ناشدنی سال 92 چاره‌ای جز این آرزو باقی نخواهد گذاشت که "خدایا! با همین فرمون 93 رو برو جلو لدفن!"

از قبل:



۱۳۹۱ اسفند ۳۰, چهارشنبه

عشقت رسد به فریاد؟


الان بیست دقیقه از تحویل سال گذشته و بعد از حضور در جمع گرم خانواده برای مراسم تحویل سال و دیده بوسی و عیدی گرفتن، بازهم به گوشة دنج خودم خزیدم و همه چیز به حالت قبل برگشت. حسی که امسال داشتم برای خودم به شدت عجیب بود. نود و یک ِ پر فراز و نشیب می‌خواست مثل تک تک لحظاتش، حتی موقع ترک هم ضربه بزنه و خاطرات خوب و بد خودش رو بیاره جلوی چشم‌هام و بغض سنگین گلو رو از آب دیدگان متجلی کنه. هرچند مقاومت طاقت فرسایی داشتم در مقابل این حرکت ددمنشانه، اما به هرحال اون هم تا حدودی موفق شد.
سال نود و یک، خیلی از افراد به من ظلم کردن، خیلی از دوست داشتن‌ها بی معنی شد، به خیلی از عشق‌ها عمداً یا سهواً خیانت شد، خیلی از خنجرها از جلو و پشت فرو رفت و خودخواهی افراد زندگی من رو به شدت تحت تأثیر قرار داد. اما با طلوع سال جدید، برای همه، حتی کسانی که من رو بازیچة خودشون قرار دادن یا اونهایی که مسیر زندگی من رو عوض کردن، آرزوی سلامت و موفقیت و خوشبختی دارم. آرزو دارم هیچوقت پایه‌های زندگیشون نلرزه، هیچوقت مورد ظلم قرار نگیرن، هیچ سالیشون مثل سال نود و یک ِ من نباشه، بتونن از فرصت‌های زندگیشون به بهترین شکل استفاده کنن و احساس رضایت همیشه بعد از هر تصمیمی همراه اونها باشه.
متاسفانه یا خوشبختانه، حتی نمی‌تونم با نفرین ِ آدم‌ها یا به قول متجددین، با فرستادن انرژی منفی ازشون انتقام بگیرم و خودم رو سبک کنم که این هم شاید یک جور عذاب الهی باشه! همتون رو دوست دارم، خنجر زده و نزده عزیز هستین که با همین‌ها دارم زمستون رو سر می‌کنم. پس بیشتر مراقب خوبی‌هاتون باشین.
فعلن...

4x1


اول: وداعیه از من:
سال نزدیک شدن‌ها و ترسیده شدن‌ها
سال محبوب شدن‌ها و منفور شدن‌ها
سال آرامش موقت و هجران دائم
سال تجدید نظر در طرز تفکر
سال تصمیم‌های کبری
سال ضدارزش شدن منطق
سال بهارهای پاییزی و زمستان‌های بهاری
سال جور نزدیکان و مهر دورها
سال واگذار کردن آدم‌ها به خدا
سال فرار از تنهایی و برگشتن به آغوش گرمش
سال رفتن تا مرز جنون
سالی که جمع اضداد بود
 تجربة خوب و دردناکی بودی ...
هرچند تلاشت ستودنی بود ...
 از بد ِ ماجرا اما ... 
                                ... من هنوز خوبم
بدرود


دوم: بهاریه از دیگران:
چشم‌‌انتظار آن بهارم
که با تقویم از راه نمی‌آید
و با تقویم راه نمی‌آید ،
چشم انتظار آن بهارم
که با ...
آه نمی‌آید! 
مژگان عباسلو


سوم: عاشقانة بهاری از دیگران:
به بهار بدهکارم
دست کم یک شعر برای هر شکوفه
به پنج شنبه بدهکارم ،
 دست کم یک شعر برای هر ثانیه
به تو بدهکارم ،
دست کم یک جان
                         برای هر [لحظه]         

علی محمد مؤدب


چهارم: روحیة بهاری از دید ترانه:
محسن چاوشی - شب عید (دانلود)


۱۳۹۱ اسفند ۱۹, شنبه

من در سال 91


نمودار وضعیت روحی (محور عمودی) بر حسب ما‌ه‌های سال نود و یک (محور افقی) و دلایل مربوطه


از قبل:
من در سال 90
من در سال 89..
من در سال 88
من در سال 87
من در سال 86

۱۳۹۱ فروردین ۱۳, یکشنبه

سیزده‌های به در

اگر بگم سیزده به درهای من کاملاً روند نزولی و قهقرایی داشته سخنی به گزاف نگفتم. از عنفوان کودکی باغ عمه می‌شد میعادگاه عاشقان در این روز و از صبح تا شب توی سر و مغز بچه‌های فامیل می‌زدیم و خوش میگذروندیم. پسر عمه که زن گرفت، باغ افتاد پشت قباله اش و در نتیجه لشگریان عروس در یک کودتای نرم ما رو از باغ اخراج کردن و آواره شدیم. سال بعد، کارخونة یکی دیگه از شوهر عمه‌ها، شاید به قشنگی باغ نبود، اما می‌شد توی اون حتی بیشتر هم خوش گذروند. زمین بزرگ بود و امکانات رفاهی از همه نوع موجود. یکی دو سال هم به همین ترتیب طی شد تا اینکه شوهر عمه هم تمایلی برای ادامة دعوت توی کارخونه ندید و ویلای چادگان رو کرد محل تجمع در روز سیزده. ویلا زیاد بزرگ نبود و نمی‌شد توی اون تحرک زیادی داشت. اما سنت خانوادگی مبنی بر اینکه سیزده باید حتماً بیرون از خونه در بشه باعث می‌شد که مشقت و خوش نگدشتن رو به جان بخرم و در این گردهمایی فامیلی حضور به هم برسونم! دو سه سالی هم این روند ادامه داشت تا اون ویلا هم زیر بار سنگین این مسئولیت نرفت و از اونجا هم دیپورت شدیم. بعد از اون رسماً چیزی به عنوان جمع خانوادگی وجود نداشت و کل جمعیت ما خلاصه می‌شد به چهار پنج نفر خونوادة پدری و مسلمه که این چهار ینج نفر هم می‌تونن به هر حال سیزده رو یه جوری در کنن که مشکلی پیش نیاد. پارک‌های کنار رودخونه و بیشه زارهای اطراف شهر و بقیة مکان‌های عمومی جاهایی بود که کم و بیش می‌شد روی اونها حساب کرد. تا رسیدیم به امسال، اتاق خواب، لپ تاپ و اینترنت مثل بقیة مراحل زندگی، همدم من در امر خطیر به در کردن سیزده هم شدن. فقط مشکل اینجاس که با این روند، پیش بینی سال آینده تا حدود زیادی خطرناک خواهد بود.

۱۳۹۰ اسفند ۲۸, یکشنبه

من در سال نود

چیزی که مسلمه اینه که قرار نیست هر سال زندگی آدم توش اتفاق خاصی بیافته. یک سال می تونه خیلی کم رمق و بی حاشیه تموم بشه و تغییر خاصی هم توی زندگی آدم ایجاد نکنه. اگه ادعا کنم سال نود مصداق بارز یکی از همین سالهاست، سخنی به گزاف نگفتم. زندگی من در این سال رسماً توی کار خلاصه شد. هر روزم رو می‌شد با تقریب خوبی توی روز بعدی paste کرد بدون اینکه مشکل خاصی پیش بیاد.
عید رو با تمام خوبی‌ها و بدی‌هاش طی کردم و دوباره روز از نو و روزی از نو. حوالی اردیبهشت بود که برای کار توی یک سازمان دولتی دعوت شدم و در یک حرکت انقلابی و طی یکی از تصمیم گیری های سخت زندگی، پیشنهاد اغواکننده رو رد کردم. تصمیم دوم مهم زندگیم هم از اتفاق در این سال بود و آخرهای اون. به زبون آوردن حس درونی نسبت به یک نفر یکی از کارهایی بود که وحشت خاصی از اون داشتم اما "نود" کمک کرد که اون رو با موفقیت انجام بدم. تجربه بکری بود که در طی اون چیزهای زیادی رو یاد گرفتم.
سومین تحول این سال باز هم در حوزة کار بود. ارتقا شغلی که دارای ویترین قشنگی بود اما با ورود به اون فهمیدم دلیلی نداره توی اون هم به قشنگی بیرونش باشه. مسئولیت های زیاد و کار کردن با ارقام نجومی باعث شد یکی دو ماه آخر امسال بیشتر شبیه یک کابوس کاری دنبال بشه.
اما سال نود و یک، واقعاً کار سختیه که زندگیم رو پیش بینی کنم. همیشه همین بوده و هنوز هم به همین منوال ادامه داره و خبری از ثبات نیست. اگر بخوام در حد یک نام گذاری با این پیش بینی برخورد کنم دوست دارم اون نام "سال ثبات" باشه. چه در زمینه شخصی، چه کاری و چه مملکتی. و تصور من از دستیابی به یک ثبات کاری، وارد شدن به یک حرکت خرکیه که مطمئنم در ماه های اول سال از پسش بر خواهم اومد.
امیدوارم سال نود و یک برای همه پر از موفقیت شادی باشه و چیزی برای نفرت توی اون اتفاق نیفته.


من در سال 89..
من در سال 88
من در سال 87
من در سال 86

۱۳۹۰ فروردین ۱, دوشنبه

من در سال 89

اگه بگم سال 89 سال بدي براي من بوده آخر بي معرفتيه. مسلماً هر سال فراز و فرودهاي زيادي رو در خودش داره، اما سينوس سال 89 تا حدود زيادي به سمت مثيت محور yها شيفت داشت.
.
.
فروردين: بعد از تعطيلات 5 روزة نوروز، دوياره خودم رو به پادگان 01 معرفي كردم و تا آخر فروردين اونجا بودم. روز 17 فروردين هم اردوي سه روزة تلو داشتيم كه در مجموع ساده تر از اون چيزي بود كه فكر مي كردم؛ البته اگه اون تگرگ بي سابقة تهران رو كه صاف توي مغز سر ما مي خورد رو از روزها حدف كنيم. دقيقاً روز آخر فروردين و بعد از وداع دراماتيك با بچه هاي آموزشي، ايميل ريجكت دورة دكترا (چند ماه بعد از گرفتن اكسپت قطعي) به دستم رسيد و رسماً بي خيال ادامة تحصيل شدم.
ارديبهشت: قسمت عمدة اين ماه توي يگان خدمتي طي شد. روز 24 ام بعد از طي شدن تمام مراحل بروكراسي اداري درون ارتشي، نامة ترخيص يه دستم رسيد و ارتش رو براي هميشه ترك كردم. خدمت دو ماه و 24 روزه داخل ارتش باعث شد كه نظرم كاملاً در مورد ارتشي ها عوض بشه و به اشخاص كاملاً قابل احترامي برام تبديل بشن.
خرداد، تير، مرداد: اگر مي شد اين سه ماه رو از تقويم زندگي من پاك كرد، مي شد ادعا كرد كه آدم فعالي هستم. نيومدن كارت سربازي و البته پيدا نشدن كار باعث شده بود كه رخوت عجيبي من رو فرا بگيره و حتي استارت زدن فعاليت براي خود اشتغالي هم چيزي از اين رخوت كم نكرد. در مقابل كارهاي خود اشغالي هم بسيار كند پيش مي رفت (و هنوز هم تموم نشده) و بنابراين ديدن جام جهاني به مفيدترين كار انجام شده در اين مدت تبديل شد.
شهريور: بعد از انجام مصاحبة كاري يك ساعته به زبون انگليسي و گير دادن يكي از متول ترين آدم هاي اصفهان، از خدا خواسته مشغول به كار شدم. مهمترين حسن اين كار اينه كه صاحبش در عين اينكه پولداره، تحصيل كرده هم هست و همين مسئله باعث يكنواخت نشدن كار مي شه.
مهر، آبان: تقريباً به صورت تمام وقت درگير كار بودم. بعد از سمتي كه سر كار داده شد، به شدت حجم كاري بالا رفت و زمان خارج از محل كار فقط به استراحت و خواب مي گذشت.
آذر: اولين مأموريت خارجي رو به مقصد چين تجربه كردم. توي اون 10 روز رسماً رو به قبله شدم اما به شدت تجربه‌ عالي و بي نظيري بود.
دي: براي استخدام در يك شركت معظم دولتي دعوت شدم. پاس شدن مصاحبه و وارد شدن به روند اداري استخدام من رو سر يك دوراهي بد بين كار فعلي و كار جديد قرار داده كه البته به لطف عريض و طويل بودن مراحل اداري، دو راهي همچنان به قوت خودش باقيه.
يهمن: دومين مأموريت خارجي، 48 ساعت عرق ريختن توي استانبول بود. هرچند رسماً به هيچگونه فعاليت غير كاري نرسيديم، اما اين هم تجربة خوبي بود. 25 يهمن هم كه بعد از مدت ها يك روز سبز به تقويم اضافه كرد.
اسفند: اسفند حتي اگر هيچ اتفاقي هم نيفته، خيلي برام دوست داشتنيه. بر خلاف خود عيد، عاشق بوي عيد و ديدن جنب و جوش مردمم. ضمن اينكه بعد از 9 ماه از تموم شدن سربازي، بازهم حقوق ماهيانة ارتش به حساب واريز شد با اين تفاوت كه اين ماه عيدي هم به حقوق اضافه شده بود!
.
.
حالا سال 90 شروع شده. دوست دارم در فرصت مناسب اتفاقات زندگيم توي دهة 80 رو بنويسم. دهه اي كه ببشتر از 50% اتفاقات گذشته و آيندة زندگيم توي اون اتفاق افتاد. و در آخر، به اميد ورژن جديدي از "مباركي" در سال و دهة جديد براي همه، چيزي متفاوت تر از همة اون چيزهايي كه تاحالا بوده.
.
.
من در سال 88
من در سال 87
من در سال 86

۱۳۸۹ اسفند ۲۷, جمعه

ارحام اجباري (2)

حكمتش رو نمي دونم، اما زياد از عيد خوشم نمي ياد. احساس مي كنم افراط و تفريط مرسوم و معهود ايرانيا در تمام زمينه ها، نوروز رو هم توي خودش حل كرده و همه چيز به شكل مصنوعي و بزرگنمايي شده در اومده. براي شخص من و به لطف عظمت فاميل پدري و تا حدودي مادري، ديد و بازديدهاي نوروز بايد كاملاً برنامه ريزي شده باشه. اول تا سوم عيد سه نويت صيح، سه نوبت شب، سوم تا پنجم فقط سه نوبت شب، پنجم تا دهم يكي دو نوبت شب و دهم تا دوازدهم هم چشم به راه بازديد آشنايان. اين روند با كمي نوسان در طي 20 سال گذشته جاري و ساري بوده و البته سير زجر كشيدن من صعودي.
به احتمال زياد عادت پسنديده اي نباشه، كه قطعاً نيست. اما به هيچ عنوان تمايل ندارم آدم هايي رو ببينم كه فقط و فقط يكي دو كروموزوم با هم اشتراك داريم و افكار و عقايد و روش زندگي و سطح فرهنگ و مالي و هزار پارامتر ديگه مون از زمين تا آسمون با هم فرق داره و البته يحتمل اونها هم تمايلي به ديدن امثال من نداشته باشن. بحث هاي مسخره در مورد پيش بيني سريال هاي (به قول جيراني) سخيف فارسي وان، تبادل نظر در مورد تفريحاتي كه يكبار تجربه كردنش معادل 6 ماه حقوق منه، سوالاتي كه در چارچوب درآوردن ته و توه زندگي افراده، غيبت هاي خاله زنك وارانه و نگاه هايي كه به ندرت به چشم آدمه و اكثراً لباس رو برانداز مي كنه شايد كم و بيش در همة خانواده ها باشه، اما يه شدت برام عذاب آوره. چيزي كه كاملاً مشخصه اينه كه كنار گذاشتن فاميل در هيچ قاموسي پسنديده نيست؛ اما كاهش سطح روايط به سالي يكبار (كه دست كمي از ترك نداره) هم حتماً يازهم كاهش پذير خواهد بود. روزي رو مي بينم كه هر كس توي شجره نامه هاي خانوادگي به جز شاخة يالا و پايين يقيه رو از نزديك نديده باشه.... يه اميد آن روز؟ نمي دونم!
.
.
پارسال با همين موضوع: ارحام اجباري

۱۳۸۹ اسفند ۱۲, پنجشنبه

شب زود بخواب كه فردا بتوني خوب استراحت كني!

از زماني كه يادم مياد كلي كار براي عيد ميذاشتم كه بهش برسم و روز سيزدهم بهم ميفهموند كه هيچ غلطي نكردم. نمي دونم كي قراره آدم بشم و كلاً به عيد دل نبندم و ازش انتظار معجزه نداشته باشم، اما علي الحساب تا اون روز هنوز فرا نرسيده بازم ليست بلند بالاي كارهاي مربوط به عيد رو آماده مي كنيم، باشد كه رستگار شويم!

۱۳۸۹ فروردین ۴, چهارشنبه

ارحام اجباري

هر سال كه عيد ميگذره بيشتر از ديد و بازديداي عيد بدم مياد. هيچ جور تو كتم نميره كه آدمايي كه سالي يك بار همديگه رو به زور ميبينن، تو اين چند روز مجبورن چند بار همديگه رو زيارت كنن. خنده هاي تصنعي و احوال پرسي هاي تكراري و سوال هاي فضول مابانه هم كه اصلاً قابل تحمل نيست. امسال كه به لطف خدمت مقدس نصف مهموني ها رو فاكتور گرفتم. تا سال ديگه هم خدا بزرگه.

۱۳۸۸ اسفند ۲۸, جمعه

من در سال 88

با چشم بر هم زدني سال 88 هم روزهاي آخرش رو ميگذرونه. قاعدتاً جريان انتخابات و حوادث و جنايات بعد از اون مهمترين اتفاق شخصي زندگي اكثر ايرانيها بود اما اتفاقات ديگري هم بود كه 88 رو با سال هاي قبلش متفاوت ميكرد.
فروردين: عيد خسته كننده تموم شد و منم كه دل كندن از دانشگاه برام سخت بود دوباره به كوي برگشتم. سه روز بيشتر نگذشته بود كه درد شروع شد. بعد از اون بود كه 40 روز دستم به دوا و درمون بند شد و قيافة دكتر هم بعد از معاينه در روزهاي اول حاكي از خبرهاي خوبي نبود. بعد از كلي آزمايش و قرص و دوا، عفونت ايجاد شده كم شد و از عمل جراحي و اتفاقات حتمي بعد از اون رها شدم. توي اون روزا اول خدا رو گم كردم اما بعد ديدم كه به خاطر بزرگ بودنش نميتونستم ببينمش.
ارديبهشت: كلاً به دوا و درمون و البته كارهاي فارق التحصيلي گذشت. روزهايي كه نبودم فهميدم كه بعضي از دوستان فارق از جنسيتشون چقدر مرد بودن.
خرداد: بعد از 2-3 سال وبلاگ نويسي دلي و با نام اصلي، تصميم گرفتم كار رو جدي تر دنبال كنم و به بلاگفا رفتم. اين مسئله قبل از جريانات انتخابات بود.
بازهم خرداد: درسته كه ما به خرداد پر از حادثه عادت كرديم، اما اينجوريش رو ديگه انتظار نداشتم. اوايل خرداد شور و نشاط ميتينگ هاي انتخاباتي بد جور تحت تأثيرم قرار داد. اوجش ورزشگاه آزادي بود كه اميدهاي من رو به موسوي چند برابر كرد. راهپيمايي هاي شبانه
بعد از مناظره ها و شعارهايي كه بدون هيچ مزاحمتي ميداديم هم اميدوارم ميكرد و هم وحشت مينداخت توي دلم، اما سعي ميكردم لااقل اينبار خوشبين باشم. روز انتخابات روز عجيبي بود. با شور و اميدواري شروع شد و با يك فاجعه تموم شد. رأي ها به سرعت شمرده شد! و رئيس جمهور معلوم. چهرة پر از بغض بچه ها رو هيچ وقت از ياد نميبرم. نمادهاي سبز براي جلوگيري از كينة كودتاچيان همون ساعت يك صبح از در اتاق هاي كوي برداشته شد. شنبه شب جلوي كوي پر از نيروهاي ضد شورش و لباس شخصي بود. اما بچه ها با اعلام اينكه آدم عاقل يك اشتباه رو دوبار تكرار نميكنه به سنگ پراني ادامه ميدادن. اما يكشنبه شب همه فهميدن كه با آدم عاقل طرف نيستن. ساعت 2 بود. من خسته از عقب نشيني هاي مكرر و سوزش هاي گاه و بيگاه گلو، با رضا به اتاق اومدم. هنوز 2 دقيقه از خوابم نگذشته بود كه با صداي جيغ و داد بچه ها و با بدني لرزون از خواب پريدم. صحنه اي كه از پنجره ديدم رو هيچ وقت نميتونم از ياد ببرم. نيروهاي ضد شورش كه با باتوم به سر و صورت بچه ها ميكوبيدن و من كه فقط با چشم رسول رو تعقيب ميكردم تا به سلامت به اتاق برسه. بعد از اون تا صبح در قفل بود و از دوستان مهاجم ارزشي فحش هاي ناموسي شنيديم و همره با استرس، توي دلمون بهشون فحش داديم. اتفاقات بعدي كم و بيش جنبة شخصي نداشت و همه اخبارش رو قطعا خوندن (اينجا، اينجا، اينجا، اينجا، اينجا، اينجا، اينجا، اينجا و حتي اينجا)

تير: بعد از بازگشت به اصفهان بعد از 8 سال، دوباره مشغول به كار شدم. قاعدتاً از لحاظ مالي خوب نبود اما تجربة جالبي به حساب ميومد.
شهريور: مهران و مجتبي هم دوماد شدن
. از هم اتاق 2 سالة دوران دانشجويي بعد از رفتنش به آمريكا فقط در حد فيسبوك بازي خبر دارم. اواخر اين ماه هم يك هفته تنها بودن در خونه رو براي اولين بار تجربه كردم كه كلي حال داد. اواخر شهريور، هم اتاقي يك سالم رو از دست دادم. مطمئنم كه الان روحش شاده.
مهر: اين پست
وبلاگم ركورد زد و 2600 بازديد كننده داشت. هرچند هميشه افه اومدم كه بازديد كننده هدف اصليم نيست اما اينو ديگه نميشه نديده گرفت!
آبان: بعد از مدت زيادي كه قلب اصفهان خشك شده بود، آب دوباره جاري شد
. چهرة شهر قابل مقايسه با قبل نبود.
آذر: رسماً به بلاگر
اومدم. وقتي اومدم فهميدم چه اشتباهي كردم كه از اول نيومده بودم!
بهمن: رسماً كار تموم شد و خودم رو آماده كردم براي اعزام به خدمت.
اسفند: سربازي شروع شد. هرچند توي زندگي همه چيز رو ساده ميگيرم و بد به دلم راه نميدم، اما فكر نميكردم تا اين حد حال بده. انصافاً تا اينجاش خوش گذشت.
پست هاي مرتبط:

۱۳۸۷ فروردین ۷, چهارشنبه

عيدانه


اين عكس روز ششم فروردين 1387 رو در تقويم ايراني نشون ميده. اگه تولد زرتشت رو هم به اين مناسبت ها اضافه كنيم شايد يك روز بي سابقه در تاريخ باشه. به هر حال براي هر ايراني با هر اعتقادي دليلي براي خوش بودن وجود داره.

پس عيد همگي دوباره مبارك

۱۳۸۷ فروردین ۱, پنجشنبه

سال هشتاد و شش در پانزده نگاه

سال هشتاد و شش با تموم خوبيا و بدياش تموم شد به تاريخ پيوست. بعضي از اتفاقاتي كه به نحوي زندگي من رو تحت تاثير قرار داد به شرح زيره:
اول: ديد و بازديد عيد اگرچه مسئله تازه اي نبود، اما همچنان روي اعصاب من قدم ميزد. خيلي زجر آوره كه يك سري آدم تكراري صبح وعصر به مدت سيزده روز زيارت بشن.
دوم: فروردين- در يك سانحة ورزشي توي زمين واليبال دچار شكستگي پا شدم كه كلي حال داد. شايد به خاطر اين كه اولين تجربم بود. البته اين حادثه باعث شد يك سال از ميادين دور باشم.
سوم: امسال هم مثل سال هاي قبل تعداد زيادي دوست جديد پيدا كردم و تقريباً هيچ دوستي رو از دست ندادم. رابطم با خيلي ها صميمي تر شد و با چند نفر به سردي ميل كرد.
چهارم: تير- امتحانات پايان ترم با موفقيت به انجام رسيد. استاد الف رسماً حق من رو زير پاهاش له كرد، استاد صاد و استاد آ كاملاً عادلانه رفتار كردن و در مورد دكتر دال نظر خاصي ندارم، چون وقت نشد براي امتحانش بخونم، (البته نميدونم چه طوري نمرم خوب شد!!!). سه واحد سبك براي ترم سه موند و اصل درس ها پاس شد.
پنجم: مهر- پروژه رسماً شروع شد. بر خلاف پروژه ليسانس، به دليل حمايت كامل دكتر دال، هيچ مشكلي از لحاظ مالي احساس نشد. پس از پنج ماه سعي و تلاش، حدود 40 درصد كار پيش رفت كه به نظرم راضي كنندس.
ششم: آذر- گوشي موبايلم توسط يكي از دانشجويان محترم دانشگاه تهران به سرقت رفت. با توجه به علاقة شديدي كه به گوشيم داشتم مدتي طول كشيد تا اين شكست عشقي رو فراموش كنم.
هفتم: آذر- يك سيم كارت ايرانسل به طور موقت خريداري و مورد استفاده قرار گرفت. تنها مزيت اين مطلب دعاي خيري بود كه روانه اپراتور اول شد. اگر ده نفر ديگه مثل من ايرانسل رو نفرين كنن، امسال شاهد نابودي اون خواهيم بود.
هشتم: دي-
حسين بعد از يك سال و نيم به وطن بازگشت. همين مسئله باعث شد تا دو تا قرار شام با بچه ها تنظيم بشه. بچه هايي كه خيلي سخت ميشه اونها رو از خونه هاشون خارج كرد. اميدوارم امسال هم حسين دو سه بار بياد تا بتونيم به اين وسيله بچه هاي ديگه رو هم ببينيم.
نهم: دي- سه واحد باقي مونده هم به خوبي و خوشي پاس شد. نمره دكتر قاف راضي كننده بود، اما دكتر آ انصافاً حال داد.
دهم: بهمن- كوي دانشگاه سه روز آشفته رو پشت سر گذاشت. هرچند بخشي از درخواست هاي دانشجويان پذيرفته شد، اما به عنوان كسي كه از ابتدا در جريان امور بودم، انحراف اعتراضات از صنفي به سياسي برام دردناك بود.
يازهم: اسفند- براي بار هزارم پرزنت شدم. البته آنفولانزا باعث شد كه جلسه رو نصف ونيمه رها كرده به رخت خواب نقل مكان نمايم.
دوازدهم: اسفند- در آخرين روز كاري سال، يك اشتباه و يا بهتر بگم مرام و رفاقت باعث شد به طور موقت به آزمايشگاه ممنوع الورود بشم. به هر حال رفاقت هزينه داره.
سيزدهم: به همت دوست عزيزم
مسعود دوستاني رو ملاقات كردم كه از زمان دبيرستان خبري ازشون نداشتم. اگر بين بچه هاي دانشگاه هم يك نفر مثل مسعود بود چه حالي ميداد.
چهاردهم: اسفند- سيل پيام هاي كوتاه سال جديد از روزهاي آخر اسفند شروع شد. مثل هر سال اكثراً متن پيام ها تكراري بود، اما بعضي از دوستان هم ايده هاي جالبي رو استفاده كرده بودن. پيامي كه من براي دوستان فرستادم فقط دوتا آرزو بود كه از نظر من بهترين هاست. سلامتي و موفقيت
پانزدهم: ساعات رسمي يك ساعت تغيير كرد. بالاخره دولت با اكراه نظر كارشناسان رو قبول كرد هرچند
صحبت هاي الهام در اين مورد نشون داد كه همچنان مطالعه، كارشناسي و استفاده از تجربيات موفق هيچ جايي در دولت دكتر نداره. براي من كه با تاريك شدن هوا راندمان كاريم نصف ميشه اين تغيير كاملاً حياتي بود.
در آخر اميدوارم سال هشتاد و هفت سالي سرشار از موفقيت و سلامتي براي همه باشه
Free counter and web stats