‏نمایش پست‌ها با برچسب قسمت. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب قسمت. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۱ دی ۱۷, یکشنبه

لیلیِ منم رفت ...

مونا می‌گه: مدتیه اون علی ِ تیکه بنداز ِ توی دانشگاه نیسی

و علی فقط تونست لبخندی از نوع کمی تلخ تحویل بده، اما دلش می‌خواست بگه تنها دلیلش اینه که اجرا کردن دستورالعمل زیر رو بلد نبود/نیست/نخواهد بود!

"از همین می‌ترسم. به یه چیزی یا کسی عادت می‌کنی، اونوقت اون چیز یا اون کس قالت می‌گذاره. اون وقت دیگه چیزی برات باقی نمی‌مونه! می‌فهمی چی می‌خوام بگم؟ اونهایی رو که می‌گذارن و می‌رن رو دوست ندارم. اینه که اول خودم می‌گذارم می‌رم. این جوری خاطر جمع تره."
 
خداحافظ گاری کوپر
رومن گاری

مرتبط: سینا حجازی - لیلی (بشنوید)

۱۳۹۱ آذر ۱۷, جمعه

Choice Vs. Priority

دو تا مقوله‌ای که شاید خیلی وقت‌ها به اشتباه به جای هم مورد استفاده قرار می‌گیره "گزینه" و "اولویت" هستن. طبق تعریف من، "اولویت" گزینه‌ایه که علاوه بر کافی بودن دلایل عقلانی، حس انسان هم بیشتر به سمت اون می‌ره و همین نقطة برتری یک "اولویت" نسبت به سایر گزینه‌هاس.
مشخصه که اگر به یک کاری به عنوان اولویت و بالاتر از بقیة کارها نگاه بشه، نحوة نزدیک شدن، پیش رفتن و حتی خاتمه دادن اون کاملاً متفاوت با گزینه‌ای خواهد بود که موازی سایر موارد قرار می‌گیره. خیلی ساده با نگاه به دور و بر خودمون و اطرافیانمون می‌تونیم موارد زیادی رو ببینیم که گزینه‌ها و اولویت‌ها جلوی رومون قرار گرفته و یا خود ما این نقش رو برای بقیه ایفا می‌کنیم. و خوش به حال کارهایی که شانس "اولویت" بودن رو پیدا می کنن و البته خوش به حال "گزینه"‌هایی که وقتی می‌بینن از سطح یک گزینه نمی‌تونن پیشرفت بیشتری داشته باشن این اراده و توانایی رو دارن که شانسشون رو برای تبدیل به اولویت در جاهای دیگه امتحان کنن.

۱۳۹۱ آذر ۹, پنجشنبه

برای سرو

فکر می‌کنم حدود 5 ماه پیش بود که اوج فکر کردن و شب نخوابیدن‌ها رو تجربه می‌کردم و دوستان خوبی اطرافم بودن که می‌شد ازشون مشاوره خواست و از تجربیاتشون استفاده کرد. همون موقع‌ها بود که سرو این مطلب خواندنی رو برای من توی وبلاگش نوشت و بهم گفت که هر "نشدی" لزوماً به معنای شکست نیست و در مقابل هر "شدنی" هم نمی تونه پیروزی باشه. فقط مهم اینه که بتونیم "نشدن"‌ها رو نه با توجیه‌های احساسی، که با منطق و عقل تفسیر کنیم و ببینیم آیا واقعاً می‌شه اون رو توی دستة پیروزی‌ها جا داد یا نه.
حالا با گذشت این همه مدت و فراز و نشیب‌های زیاد، می‌تونم به سرو بگم که منم بالاخره تونستم وارد کاری بشم که اولش از اون می‌ترسیدم و احتمال بالای شکست می‌دادم، با قدرت هم وارد شدم و تلاش کردم با چنگ و دندون هم نگهش ندارم و حتی خیلی از جاها غرورم رو زیر پاهام له کردم. اما نشد، به هر دلیلی که داشت نشد و حالا هم جز یک پیکر نیمه جون در حال احتضار که دکترها ازش قطع امید کردن از اون چیزی باقی نمونده. اعتراف می‌کنم که به سنت همیشگیم، بین راه گاهی از نشدنش هم مضطرب شدم و ساده لوحانه این اضطرابم رو با کسی که قرار بود همه چیز من رو بدونه مطرح کردم بدون اینکه به قول "اون" ظاهر این حس بد رو آرایش کنم که توی ذوق نزنه.  زیاد اصرار نکن که اون جریان رو توی پیروزی یا شکست‌هام طبقه بندی کنم، که هنوز دلیل منطقی برای نشدنش پیدا نکردم، اما این رو بدون که فهمیدن شرایط، سطح یک رابطه، دلیل تمام شدن اون و حتی اینکه آیا طرفت تکلیفش با خودش مشخص شده یا نه بزرگترین نعمت توی پیش رفتن یک رابطه‌س که من ازش محروم بودم. بدون که بزرگترین عذاب، روشن و خاموش شدن مکرر چراغ رابطه‌س که کل وجودت رو می‌سوزونه. بدون این که فقط احساس کنی چراغ دوباره روشن شده نابودت می‌کنه و بدترین حس تعلیق ممکن رو برات به جا می‌گذاره. حالا خیلی راحت می‌تونم تمام این محرومیت‌ها و حتی گرفتن حس متقابل از طرفم برای احتمال شروع مجدد رو بگذارم به حساب بلاهت و بی‌تجربگی خودم و یک روزی مثل اون قسمت از پلنگ صورتی یک چکش بردارم و اون چراغ خیالی رو خورد کنم و از ته دل بهش بخندم. آره، من به حرف تو اعتقاد کامل دارم که از همه چیز میشه عبور کرد، حتی اگر در بدترین حالت به آدم حس شکست بده. حتی اگر بدونی بعد از اون دیگه خبری نیست. حتی اگر درک کرده باشی که این عبور ناشی از یک سری رفتار بچگانه از هر دو طرف و یک سلسله جبال مرتفع از سوء برداشت‌هاست. همه چیز محکوم به تمام شدنه.

از ولایت خودتون برام دعا کن که گویا خدا اونطرفا بیشتر آفتابی میشه!

۱۳۹۱ آبان ۲۴, چهارشنبه

اقبال، خوش به حالت

همیشه شانس هایی توی زندگی هست، فرصت‌هایی پیش میاد یا اتفاقاتی میفته که باید همون لحظه ازش استفاده بشه. اگر استفاده نکردی در همون لحظة مقرر، یا اگه به هر دلیلی نشد روی هوا بزنیش، دیگه دنبالش نکن، بذار برای بقیه تا اونها هم شانس خودشون رو در استفاده بردن از اون امتحان کنن. شانس چیزی نیست که هر روز و هر ساعت بیاد در خونة آدم رو بزنه، دو بار که در زد و در رو باز نکردی -حالا یا به دلیل اینکه خوابی یا اینکه حال باز کردن در رو نداری یا فکر میکنی شانس‌های بهتر از راه خواهند رسید- دیگه انتظار نداشته باش بار سومی در کار باشه. شانس برای پشت در موندن ساخته نشده، بالاخره راهی به داخل خونة طالب حقیقیش پیدا خواهد کرد.

۱۳۹۱ مهر ۱۸, سه‌شنبه

تاریخ نگار (بخش ششم - پایانی)

... از همون زمانی که پیشنهاد رفتن به مشاور مطرح شد، رابطة دو طرفه هم رو به سردی رفت. هرزگاهی با یه اس ام اس یا تلفن سعی داشتم قضاوتم رو زیر سوال ببرم، اما هر کدوم از اون‌ها نوید پایان زود هنگام رابطه رو می‌داد. به هر حال بعد از جلسة اول، نوبت به آزمون شخصیت رسید. آزمون استاندارد بین المللی شامل 240 سوال پنج گزینه‌ای در مورد نحوة برخورد آدم به اتفاقات پیش اومده در زندگی که نمرة منفی هم نداشت! جالب این بود که بعضی از سوال‌ها در جاهای مختلف به همون شکل و یا با فرم جدید تکرار شده بود تا امکان پاسخ دادن اشتباه به حداقل برسه. یک هفته بعد، مشاور از همون پشت میزش داشت نتایج رو برای ما آنالیز می‌کرد: "نظم درونی تو بیشتره، هر دو در مقابل تجربة جدید موضع می‌گیرین، استرس تو کمتره، برون گرایی تو متوسطه اما بهار برون گراست". و در ادامه "اختلاف خاصی دیده نمی‌شه که مشکل ساز باشه".
نتایجی که در مورد من گفت به طرز جالبی منطبق بر شخصیت خودم بود و همین باعث شد به کلیت تست هم خوشبین باشم. همونجا، "موضع گیری در برابر تجربة جدید" رو "عدم گذشت در برابر اختلاف نظر" تعبیر کردم که خودم هم در طول مدت رابطه به اون نتیجه رسیده بودم. بهار نظرات مخالف رو سخت قبول می‌کرد و دوست داشت همه چیز همون باشه که خودش می‌گه. از دکتر نحوة افزایش گذشت درون خود و طرف مقابل رو پرسیدم و اون گفت کاملاً اکتسابیه و بستگی به خود فرد داره.
بعد از تموم شدن جلسه، اولین سوال بهار جالب بود: "چقدر فکر می‌کنی نتایج درسته؟" و جواب من هم که مشخص بود: "لااقل در مورد خودم می‌دونم درست بود". "اما استرس تو زیاده، نمی‌تونی روی اعصابت کنترل داشته باشی" بهار این رو گفت و تعجب من رو بر انگیخت!. "تو فلان روز اصلاً حرف نزدی، پات رو خیلی تکون می‌دادی، کاملاً عصبی بودی". برام جالب بود که یه سری از خصوصیات من که از نظر خیلی از آدما می‌تونه مثبت باشه، از طرف بهار تعبیر به عصبی بودن شده بود. "آره، من خیلی از جاها بیشتر گوش می‌کنم، تکون دادن پاهام هم شاید عامل عصبی داشته باشه، اما نشونة عصبی بودن نیس، یه جورایی شاید یه حرکت برای آروم شدن ضعفی که همیشه از بچگیم توی پاهام احساس می‌کردم و با حرکت آرامش می‌گرفت". دیگه کاملاً خسته شده بودم از توجیه شخصیت خودم و اینکه اثبات کنم اون چیزی که توی این مدت کوتاه و مصداقی اون از من درک کرده درست نیست.
دو روز بعد، پنجشنبه 6 مهر، ساعت 8 شب بهار از لازمة وجود دروغ سنج توی انجام تست حرف زد و ضربه آخر رو با موفقیت به رابطه‌ای که لااقل برای من با پیش فرض صداقت پیش رفته بود زد. صحبت‌های بعدی بیشتر حالت کلیشه‌ای داشت که تا آخر مثل دو تا دوست می‌مونیم و آرزوی زندگی خوب برای هم کردیم و داستان سینوسی و 8 ماهة من و بهار به نقطة صفر رسید.
هشت ماه پر فراز و نشیب، پر از احساسات متناقض، سوء تفاهم، محبت، دلخوری، دوستی و حتی عشق در حالی تموم شد که بزرگترین تجربه رو برای من داشت. تجربة اینکه، کنترل رابطه باید در اختیار خود آدم باشه، روند همونطوری باید باشه که خود آدم فکر می‌کنه، غرور آدم جایی نباید خرد بشه، در صورتی که طرف مقابل اصرار بر قضاوت اشتباه داشت، اصرار بر ترمیم افکار اون نکرد، وارد رابطه‌ای نشد که جریان احساسات از یک طرف سنگینی می‌کنه و اینکه اگر کسی انقدر غُد (؟) بود که حتی نتایج یک تست (به ظاهر) استاندارد رو برای پافشاری روی حرف خودش زیر سوال برد، ممکنه تمام حرف های قبل و بعدش رو در مواقع حساس زیر سوال ببره.

... و البته اینکه علی یک طرفه به قاضی رفته بود ...

تموم شد!
 

۱۳۹۱ مهر ۱۳, پنجشنبه

تاریخ نگار (بخش اول)

یکی دو سال اول دوران لیسانس، به خاطر تحولی که توی سبک زندگیم به وجود اومده بود، زیاد اهل برو بیا نبودم. اگه بخوام دقیق‌تر بگم این روند از آخر ترم اول شروع به تعدیل شدن کرد. مجید و امیر و حسین و کامبیز شدن رفیقای راه برگشت تا خونه و همین‌ها یه اکیپ رو تشکیل دادن که می‌شد هرزگاهی باهاشون بیرون رفت و تفریحاتی داشت. سال‌های آخر وضع خیلی بهتر شد. تعداد برو بچه‌ها بیشتر شد و کسایی که اولا خودشون رو می گرفتن و افت کلاس بود براشون که با ما بیان بیرون هم به جمع اضافه شدن. روز گودبای پارتی حسین و رضا، تعداد شده بود حدود 15 نفر. یه جمع خوب که می‌شد روی تک تکشون حساب کرد و مطمئن بود اگه مشکلی پیش بیاد کنارت هستن و هر کمکی ازشون بر بیاد انجام میدن.
دورة لیسانس و بیرون رفتن‌های تک جنسیتی که تموم شد، وضعیت هم عوض شد. بچه‌ها یکی یکی رفتن اونور آب و به جای اون روابط با جنس مخالف راحت‌تر شد. حالا یه جمع خوب توی دانشگاه تهران داشتیم، یه اکیپ بازمانده از پلی تکنیک، و یه سری بچه با معرفت خوابگاهی که تنها بودن رو تقریبا از بین می‌برد. تازه به این جمع دوستای گذری و وبلاگی و همکارا رو هم می‌شد گاهی اضافه کرد.
با تموم شدن دوره فوق لیسانس و دیپورت شدن به اصفهان، تقریبا تمام روابط از بین رفت. قبل از رفتن به خدمت مقدس به هر بهونه‌ای بود خودم رو می‌گذاشتم تهران و دیدارها رو تازه می‌کردم. هنوز خیلی از دوستان ترک وطن نکرده بودن و زنده شدن خاطرات بهونة خوبی بود برای مسافرت‌های گاه و بی گاه به شهری که همه خاطراتم اونجاس.
سربازی شروع شد. اسفند 88. حدود سه ماه هم بیشتر طول نکشید. اما توی این سه ماه اتفاقات زیادی افتاد. خیلی از دوستان دیگه قابل دسترسی نبودن و احتیاج به پاسپورت و پول بود تا بشه دیدشون. پذیرش دکترا که تقریبا قطعی بود منهدم شد و من موندم توی شهری که توش به دنیا اومده بودم اما کسی رو نمی‌شناختم. با یک آینده ای که کاملا برام مبهم بود.
همه چیز از یه سرچ فیسبوکی توی روزهایی شروع شد که رخوت همه وجودم رو گرفته بود. خرداد 89:
"شما از کدوم طایفه ای؟"

۱۳۸۹ تیر ۸, سه‌شنبه

قسمت


از ميزان دخالت امور ماورائي توي زندگي آدما اطلاع دقيقي ندارم، اما چيزي كه كاملاً روشنه اينه كه اين مسائل هميشه توسط افراد استفاده مي شه تا توجيه بي عرضگي ها و بي مسئوليتي شون باشه. در اطراف خودم نمونه هاي زيادي از اين توجيه ها رو ديدم جائيكه "خواست خدا" و "قسمت" به عنوان متهمين اصلي پرونده معرفي و ارادة خود اون فرد كاملاً تبرئه مي شه. شايد اين هم يكي از دستاويزهائيه كه باعث تسكين خاطر بشريت مي شه تا فجايع خود خواسته رو جوري قابل تحمل كنه.
اما در نظر من چيزي كه به عنوان "قسمت" و يا "خواست خدا" شناخته مي شه فقط در دو حالت تأثير مستقيم داره. اول جاهائيكه كاملاً از اختيار خود انسان خارجه و بنابراين تلاش در اون مورد هم دردي رو دوا نمي كنه. پس تنها چيزي كه آدم مي تونه بهش چنگ بزنه همون قسمته. مورد دوم هم موقعيه كه آدم براي رسيدن به يك خواسته تمام تلاش خودش رو بكنه و از تمام امكاناتش بهره ببره و در صورت عدم موفقيت شايد "قسمت" رو به راحتي بتونه متهم كنه. به شخصه در هر دو مورد تجربه هاي زيادي داشتم و نكته جالب اينكه "قسمت" در بيشتر موارد راه بهتر رو بهم نشون داده حتي به قيمت به هدر رفتن تمام تلاشم.

اشتراك فيد مخفيگاه آزادي


۱۳۸۷ اسفند ۲۵, یکشنبه

اندر فوايد ضعف تكنولوژي

چند وقتيه كه 90% تماس هاي تلفني من اشتباه وصل ميشه. با پرس و جو از دوستان مشخص شد كه اين مشكل به يك اتفاق عادي در اين روزها تبديل شده. نكتة جالب اينكه همة تماس هاي اشتباه هم به جنس مخالف وصل ميشه تا لااقل ضعف تكنولوژي يك نكتة مثبت داشته باشه
Free counter and web stats