‏نمایش پست‌ها با برچسب فرهنگ. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب فرهنگ. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۴ آبان ۱۱, دوشنبه

زنهار

دلم می‌خواست حالا حتی از نزدیک و به قول امروزیا فیس تو فیس هم اگه امکانش نیست، زنگ بزنم و با همون صدای سردم بهش بگم مبارکه دختر! چه بی خبر! به اندازه قداست دوستیمون که فقط خدا می‌دونه چقدره برات خوشحالم.
دلم می‌خواست بهش بگم مدیونتم، زندگی الانم رو مدیون چیزهایی هستم که تو بهم یاد دادی و حلالیت بخوام برای بدی‌هایی که بهش کردم.
دلم می‌خواست ...
.
.
.
اما فقط نوشتم خیلی مبارک باشه. هنوز شاید برداشت خوبی از چیزهایی که من دلم می‌خواست نشه!

۱۳۹۳ فروردین ۳۰, شنبه

بدون شرح

"متاسفانه جمعیت شیعیان کشور در حال کاهشه و سنی‌ها تبلیغات و سرمایه گذاری عجیبی در راه گسترش پیروان خود در ایران انجام دادن. در همین خیابون آتش [یکی از مناطق اعیان نشین اصفهان] خانواده‌هایی رو می‌شناسم که در ازای دریافت ماهانه 500 هزار تومن سنی شدن. و اینجاست که به ارزش رهنمودهای مقام معظم پی می‌بریم و مجلس هم عزم خود رو در راه اجرای هرچه بهتر و سریع‌تر سیاست‌های افزایش جمعیت جزم کرده"
(نماینده محترم مجلس – سخنرانی محلی در اصفهان – توجیه طرح اعمال مجازات برای ترویج روش‌های پیشگیری از بارداری – واقعی)
(تصویر تزئینی است!)

۱۳۹۲ اسفند ۵, دوشنبه

مهندسی ویترین زیبایی دارد (داشت)

یکی از این شومن‌های دوزاری و سبک رو دعوت کرده بودن برای همایش روز مهندس تا بلکه با جُک‌های قدیمی و سخیفش بتونه یکی دو ساعت فکر مخاطبینش رو از مشکلات زندگی راحت کنه. وقتی شومن مربوطه سوار ماشین چند صد میلیونیش شد و رفت، توی پارکینگِ پر از ماشین سالن همایش تقریباً فقط پراید موند. دوست شومن حتماً موقع ورود به پارکینگ پوزخندی زده و به حال این قشر دلسوزی مبسوطی به عمل آورده!

۱۳۹۲ بهمن ۱۹, شنبه

گُم

می‌گفت اگر سیصد هزاربار این ویدئو دیده بشه، توی 20 جلسه طرح براندازی رو تشریح می‌کنم؛ و اگر هفتصد هزار بار، همین الان کار براندازی شروع خواهد شد.
بیست و چهار هزار بار بیشتر دیده نشد ...
بعضی ها وقتی خودشون رو گم می‌کنن قابل ترحم می‌شن، سید محمد حسینی، شومن محبوب روزهای نه چندان دور، از همین دسته از آدم‌هاست.

۱۳۹۲ شهریور ۱۱, دوشنبه

Crash


سال‌های دور، علی آقایی زندگی می‌کرد که برای خودش شخصیتی محسوب می‌شد. در زمینة امور مربوط به ماشین‌سواری صاحب سبک بود و ادعایی داشت در حد تیم ملی. روزی از روزها که داشت در شرایط عدم بلوغ فکری مسیری را می‌پیمود، ناگهان به یک خودروی آشنا و غریب برخورد کرد. تصادف علی آقا را از اسب انداخت و تأثیرش تا مدت‌ها روی روح و روان او باقی بود تا اینکه به کمک یک رانندة آشناتر  آثار سوء تصادف مذکور با موفقیت وارد خاطرات شد. اما علی آقا که از اصل نیافتاده و کسی نبود که روی تجربیات ارزشمند گرد فراموشی بپاشد، "تصادف" شد یکی از نقاط اصلی زندگیش که بارها از تجربیات این اتفاق جالب استفاده برد و شکر خدا کرد!
اما داستان اینجا در مورد علی آقا نیست، حرف‌های گاه و بیگاه رانندة ماشین طرف تصادف این شک را به ذهن متبادر می‌کرد که آن نامبرده دچار سوء تفاهمی است به مضمون اینکه ارجاع علی آقای قصه به خاطرات "تصادف"، حتی در حریم خصوصی، نشان از فراموش نشدن "رانندة" طرف تصادف دارد! یا اینکه علی آقا از رانندة مذکور شاکی است و حرف‌هایش بوی انتقاد و طعنه دارد ...

علی آقا لازم می‌داند به جهت روشنگری مجدد به سرک کشندگان به حریم خصوصی اعلام کند که تصادف برای او فراموش نخواهد شد، درس‌ها داشته برایش، اما راننده فقط یک دوست دور است که نقشش در خلق تجربه‌ای چنین گرانبها ستودنیست.

این نوشته مخاطبی ندارد!

مرتبط از وحشی:
ما چون ز دری پای كشیدیم كشیدیم   /    امید ز هر كس که بریدیم بریدیم
دل نیست كبوتر كه چو برخاست نشیند   /    از گوشة بامی كه پریدیم پریدیم
رم دادن صید، خود از آغاز غلط بود /    حالا كه رماندی و رمیدیم رمیدیم 

۱۳۹۲ تیر ۲۴, دوشنبه

گل‌خونه

هرچند بزرگترین هدفم توی زندگی، همیشه رسیدن به آرامش فکری بوده، اما سال 91 نشون داد که لزومی نداره انسان به تمام اهدافش دست پیدا کنه. از سردرگمی و تزلزل مدل 91، این روزها فقط خاطره‌هاش مونده و کارکردش برای من به عنوان یک معیار برای عدم ورود به منطقه ناشکریه! حالا خوشحالم زمانی که خودم پا روی عقل و منطقم گذاشته بودم و یک تصمیم عجیب می‌رفت تمام آرامشم رو برای همیشه به خطر بندازه، در بزنگاه تصمیم‌گیری، طرفم کاملاً عاقلانه عمل کرد و دفع خطر را میسر! بعضی اوقات خدا جوری خودش رو توی زندگی نشون می‌ده و دستت رو می‌گیره که از تمام کرده‌ها و نکرده‌هات شرمنده می‌شی.

انصاف حکم می‌کنه وقتی در روزگار سردرگمی به جناب سینا حجازی تفعل زدم، در روزگار خوشی هم همین کار را بکنم، بلکه آن جناب نیز از ما خشنود گردد!

سینا حجازی- گل‌خونه (بشنوید)

۱۳۹۲ خرداد ۲۶, یکشنبه

یه دشت سبز


راحت نبود، اصلاً راحت نبود. چهارسال درصد قابل توجهی از عمر یک نفر رو تشکیل می‌ده و اگر با یأس و ناامیدی و افسردگی بگذره، شکی در جانفرسا بودن اون نخواهد بود. حالا اما، با تمام رفته‌ها، بالای تقویم روی میزی، کنار خردادی که پسوند "پر از حادثه" رو همیشه به دوش می‌کشیده، به جای 88 نوشته 92. به جای یأس نوشته امید. به جای اشکهای ناشی از اشک آور توی راهروهای کوی دانشگاه، نوشته یه رقص بی وقفه از شادی وسط چهارباغ. خرداد 92، تمرین رسیدن به بلوغ سیاسی و عبور از تمایل همیشگی ایرانیان به تغییر ناگهانی بود. 24 خرداد، روز نشون دادن "ما" به دیکتاتوری بود که هرکاری کرد "ما" رو از "ما" جدا کنه و نتونست. و حالا ... راه زیادی مونده و کودک دموکراسی تازه شروع به راه رفتن کرده، و  بر زمستان صبر باید طالب نوروز را، حتی اگر این صبرِ نزدیک شدن سحر چندان هم "اندک" نباشه.

...  فقط ... جای رفیقامون که نیستن خالیه، از میرحسین گرفته تا نداها و سهراب‌های گمنام

۱۳۹۱ اسفند ۲۳, چهارشنبه

دماغ فیل


تا یک جایی توی زندگی، شیوة برخورد و رفتار آدم‌ها خیلی برای من اهمیت داشت و هر رفتار خارج از هنجارهای پذیرفته شده اجتماعی و شخصیتی آزارم می‌داد. اما از یکجایی به بعد (که خیلی دیر اتفاق افتاد، شاید نوعی بلوغ دیررس حتی!) دیگه رفتار و شخصیت اطرافیان پارامتر تعیین کننده‌ای نبوده و به محض مشاهدة یک حرکت غیر طبیعی، به جای خودخوری و تلاش برای اصلاح امور، سیفون رو می‌کشم تا همه چیز تموم بشه. 
یکی از این مقولاتی که همیشه از اون متنفر بودم و شوربختانه زیاد هم باهاش مواجه شدم پدیدة شوم "منت گذاشتن" بوده. در این باب بزرگی می‌فرماید:
آدم‌ها را باید از روی منت‌هایی که وسط دعوا سر آدم می‌گذارند شناخت
پ.ن: جملة معروفی داشت که "دلیلی نداره هرچیزی که تو میگی لزوماً درست باشه"، شاید راست می‌گفت، یا بهتر بگم، قطعاً درست می‌گفت، اما هرچیزی که من می‌گم نه زندگی بقیه رو تحت تأثیر قرار می‌ده و نه به کسی آزار می‌رسونه (لااقل همیشه سعیم این بوده و خواهد بود). این موضوع هم یکی مثل بقیه ...

۱۳۹۱ اسفند ۷, دوشنبه

یو ساک اسکار

آرگو، داستان دور از واقعیتش، ضعف‌های بنیادیش به اعتقاد منتقدین مستقل، حرف‌های بن افلک موقع دریافت جایزه و صدور فرمان تقدیم مجسمه از سوی کاخ سفید، همه و همه بوی تعفن سینمای سیاست زده رو به مشام می‌رسونه. از سیمرغ انتظاری نیست، تو چرا اسکار؟

۱۳۹۱ بهمن ۲۷, جمعه

عید عاشق هر شبه، تقویم و ساعت نمی‌خواد


چند سالی هست که دوستانی که خون آریایی رو گذاشتن روی سرشون و بهش افتخار می‌کنن، بحث تقابل ولنتاین و سپندارمذگان رو مطرح می‌کنن و فریاد وامصیبتا سر دادن که الیوم هرگونه عشق ورزیدن در روز ولنتاین در حکم محاربه با کورش کبیره!
اینجور افراط و تفریط‌ها چیز جدیدی بین ما نیست. اگر از این نکته بگذریم که اصولاً ملت ما روزهای شادی کمی رو تجربه می‌کنن و هرکدوم از این روزها می‌تونه بهونة خوبی برای شاد بودن باشه، نکتة مهم‌تر اینه که اگر کسی انقدر برای شما ارزش داره و شما هم انقدر براش ارزشمندید که بخواین عشقتون رو بهش نشون بدید، و از اون دسته افراد هم هستید که منتظر بهونه برای این کار می‌گردید، پس چه بهتر که این فرصت دوبار برای شما مهیا شده، به جای گیر بودن در بند خون آریایی، از فرصت‌ها بهترین استفاده رو ببرید. 

۱۳۹۱ دی ۲۱, پنجشنبه

مرد فین

استعداد ذاتی نسل من در ساختن اسطوره‌های پوشالی به حدی بوده که به هر موفقیت تاریخی بدبین شده باشم. از کورش کبیر گرفته تا خون عاریایی و دکتر حسابی و بقیه، همه بیشتر در نظر من کاریکاتورهای بزرگنمایی شده از شخصیت‌های موفقی هستن که به خاطر سرخوردگی‌های معاصر، به شدت بزرگ‌تر از واقعیت به تصویر کشیده شدن.
اما قضیة امیرکبیر کمی متفاوته. هنوز تعصبی که روی اسم این شخص دارم، و دلیلش هم کاملاً مشخصه، باعث نشده تا به دنبال انکار سجایای اخلاقیش دست به مطالعه و تحقیق سطحی بزنم. کاری که در مورد سایرین به راحتی انجام شد.
 

وقتی وطن به خون خودش تشنه می‌شود
 عشق است اگر نصیب رگم دشنه می‌شود
 خون مرا بریز به رگ‌های میهنم
هرگز به حرمت وطنم دم نمی‌زنم

۱۳۹۱ دی ۱۵, جمعه

پازل هیجان

بعضی از چیزا هست توی این مملکت، که وقتی از دور بهش نگاه می‌کنی و تصمیم می‌گیری بری سراغش به نظر میاد هیچ مشکلی نداره، اما وقتی باهاش درگیر می‌شی می‌بینی که قضیه خیلی هم امنیته حتی! یکی از این موارد خیلی ساده خرید پازل‌های خارجیه. نکته اول که در مراجعه به همه فروشگاه‌ها مشاهده خواهید کرد اینه که پرترة خانم‌ها حتی اگر دارای لباس پوشیده هم باشن یافت نمی‌شه. دلیل این مسئله هم خیلی ساده‌س و به ادارة اماکن مربوط می‌شه. البته شما کافیه کمی با فروشنده گرم بگیرین و اعلام کنین دنبال طرح‌های "قشنگ‌تر" از چندتا منظره و برج ایفل و اینا هستین که در این حالت فروشنده به صورت تیپیکال و خیلی ملو نگاهی به چپ و راست بیرون مغازه می‌کنه، کرکره‌ها رو تا نصفه پایین می‌کشه و زیر نور چندتا شمع و با ترس و لرز چندتا طرح از پستوی مغازه در میاره و به شما نشون می‌ده (قاعدتاً با مقدارکمی! بزرگنمایی).
هرچند این طرح‌های ممنوعه به خودی خود انصافاً قشنگ و چشم نواز هستن، اما مشکل از جایی شروع می‌شه که یک طرح اینترنتی چشم شما رو گرفته باشه و در به در دنبال اون باشید اما به دلیل داشتن "جنبه‌های جنسی" که به نقاشی از یک بوسه عاشقانه اطلاق می‌شه! ورود و انبار کردن و فروش و حتی خرید هم جرم محسوب بشه.
در اینجور مواقع شما نباید از بازار عادی امیدی به کمک داشته باشید و مجبور به ورود به بازار زیرزمینی هستید. توی این بازار که معمولاً به صورت اینترنتی و یا چمدانی اداره می‌شه شما می‌تونید سفارش خرید هر مدل و طرحی رو به فروشنده بدید حتی اگر واقعاً مشکلات اخلاقی توی تصاویرش وجود داشته باشه! در صورتیکه پازل مورد نظر شما در انبار خانگی طرف موجود باشه امید این هست که بعد از واریز مبلغ مربوطه، فروشنده غیبش نزنه، جنس درست رو تحویل بگیرید و در صورت ارسال پستی ایده‌آل، به مناسبت مورد نظر برسونید. و البته لازم به ذکر نیست که قیمت تمام شده در این حالت حدود دو برابر قیمت جهانی اون خواهد بود. برآورده نشدن هرکدوم از این پیش شرط‌ها شما رو مجبور خواهد کرد که به دنبال هدیة دیگری بگردید و یا لااقل طرح رو عوض کنید.
خریدن پازل هم مثل تمام فعالیت‌های روزمرة دیگه در داخل کشور هیجان خاص خودش رو داره که باعث می‌شه زندگی از یکنواختی خارج بشه. هیجانی که بلاد کفر از اون بی‌بهره‌ان و همین باعث می‌شه یک زندگی سرد و کسل کننده رو تجربه کنن!

طرحی که چشم من رو گرفت

سه تا از معتبرترین تولید کنندگان پازل دنیا:

۱۳۹۱ آذر ۳۰, پنجشنبه

یلدانامه به سبک سعدی

اگر تو فارغی از حال دوستان یارا
فراغت از تو میسر نمی‌شود ما را
تو را در آینه دیدن جمال طلعت خویش
بیان کند که چه بودست ناشکیبا را
بیا که وقت بهارست تا من و تو به هم
به دیگران بگذاریم باغ و صحرا را
به جای سرو بلند ایستاده بر لب جوی
چرا نظر نکنی یار سروبالا را
شمایلی که در اوصاف حسن ترکیبش
مجال نطق نماند زبان گویا را
که گفت در رخ زیبا نظر خطا باشد
خطا بود که نبینند روی زیبا را
به دوستی که اگر زهر باشد از دستت
چنان به ذوق ارادت خورم که حلوا را
کسی ملامت وامق کند به نادانی
حبیب من که ندیدست روی عذرا را
گرفتم آتش پنهان خبر نمی‌داری
نگاه می‌نکنی آب چشم پیدا را
نگفتمت که به یغما رود دلت سعدی
چو دل به عشق دهی دلبران یغما را
هنوز با همه دردم امید درمانست
که آخری بود آخر شبان یلدا را

(البته یادم نمیاد به سعدی گفته باشم برای من شعر بگه، احتمالاً شباهت تصادفیست!)

۱۳۹۱ آذر ۱۴, سه‌شنبه

خواهی نشوی رسوا

جدیداً به دو گروه از آدم‌ها زیاد غبطه می‌خورم. اگر بخوام بهتر بگم، حتی در مقاطعی از زندگی شاید اونها رو تقبیح هم کرده باشم، اما زندگی توی این مملکت و با آدم‌های این مملکت بهم یاد داده که هر چه بیشتر اخلاق و رفتارم به یکی از این دو گروه نزدیک‌تر باشه راحت‌تر گذران عمر خواهم کرد.
اولین دسته افرادی هستن که کلاً عقل رو بوسیدن و گذاشتن توی صندوق و روی اون هم 6 تا قفل زدن که خدای نکرده از آکبندی در نیاد. توی قشر سطح پایین جامعه زیاد از این دست موجودات یافت می‌شه. کسانی که کاری به کار اطرافیان و عواقب کار ندارن و فقط راحتی لحظه‌ای برای خودشون مهمه، حتی اگر این راحتی در آیندة نزدیک برای اونها ایجاد مشکل کنه. البته "خر شدن‌های رمانتیکی" رو هم میشه در همین دسته قرار داد.
دسته دوم بیشتر از اینکه بشه اونها رو آدم نامید، "ربات" هستن. این دسته همه چیز رو از سوراخ کوچیک عقل خودشون نگاه می‌کنن و اگر چیزی از اون سوراخ رد نشه پس قابل قبول نیست. بر خلاف دستة اول، بیشتر کسانی که ادعای روشنفکری دارن توی این دسته قرار می‌گیرن. غافل از اینکه توی زندگی خیلی از اتفاقات ممکنه بیفته که عقل برای اون توجیهی نداره، اما مصلحت آدم در انجام دادن اونه.
البته من هیچوقت ادعای روشنفکری نداشتم، اما همون حس پرفکشنیست بودنم باعث می‌شه که لااقل از بیرون همه من رو توی دسته دوم قرار بدن هر چند که واقعاً اینطور نیست. و این هم یکی دیگه از چیزهاییه که زندگی به من یاد داده و اون اینکه کوچکترین ارزشی برای حرف بقیه قائل نباشم. نکتة مهم برای من دریافت ضربه‌های جبران نشدنی از آدم‌های هر دو گروهه که مشکلات زیادی رو به وجود آورده در حالیکه برای شخص ضربه زننده حتی خیلی "کول" بوده و همین مسئله باعث همون "غبطه" خوردن خط اول شده. واضحه که وارد شدن به این گروه‌ها بستگی به تاریخچة زندگی و تربیتی هر شخص داره، اما هیچ کاری با تلاش غیر ممکن نیست، حتی اگر در این حد دور از دسترس به نظر بیاد.

۱۳۹۱ آذر ۲, پنجشنبه

در بابِ پرفکشنیسم

نقل قول:
پرفکشنیسم (Perfectionism) ینی کمال‌طلبی، ینی هر چیزی را کامل بخواهی، ینی هر کاری را باید به بهترین نحو انجام دهی، کمال‌طلب‌ها زیاد احساس رضایت نمی‌کنند، بیشتر از بقیه سرخورده می‌شوند، وسواس و استرس بیشتری دارند، در یک کلام از زندگی لذت چندانی نمی‌برند.
سال‌ها در جستجوی کمال، خودم را از خیلی لذت‌ها محروم کرده بودم، به هر هدفی که می‌رسیدم حس رضایت زود محو می‌شد چون سایه‌ی هدف بزرگتری را بر سرم احساس می‌کردم، زندگی برای من یک پازلِ هزار تکه بود که انگار تنها رسالت‌م پیدا کردن تکه‌ها و چیدن‌شان در کنار یکدیگر بود، کله‌ام هم عجیب بوی قورمه سبزی می‌داد و برای رسیدن به هدف دست به هر کاری می‌زدم، خیلی از تکه‌ها را از دهان شیر بیرون می‌کشیدم و به دنبال بعضی‌ها دستم را توی سوراخ مار می‌بردم، بعد از مدت‌ها به خودم که نگاه ‌کردم یک جنگجوی خسته ‌دیدم کام‌ش هرگز شیرین نشده، در فاصله‌ی چندین و چند فرسخی تا کمالِ نهایی. دلم برای خودِ بیچاره‌ام سوخت. خیلی!
... فکر کنم حالا، پس از مرارت‌های بسیار، و از گذر روزهای سیاه و سپید و خاکستری، اندکی به آن حالت [بینابین] دست یافته‌ام. یک جور همزیستی مسالمت آمیز با این اختلالِ مادرزادی!
تصور کنید در بزرگراه چمران، به مقصد پارک‌وی در حال رانندگی هستید، کدام برایتان مهم‌تر است؟ رانندگی در چمران یا رسیدن به پارک‌وی؟ خب، برای من سال‌ها رسیدن به پارک‌وی مهم‌تر بود، و چقدر پارک وی دور بود و چمران انگار تمامی نداشت. تا این که خودِ زندگی درس بزرگی به من داد: کمال را نمی‌توان بدست آورد، اما اگر به دنبال آن باشی می‌توانی به برتری برسی . کشف این حقیقت تلخ که کمال دست نیافتنی‌ست تا مدت‌ها حال و روزم را به هم ریخته بود، این همه سال در جستجوی چیزی بودم که اگر هم وجود داشت مصداقِ دستِ من کوتاه و خرما بر نخیل بود. تلخ بود اما وقتی پذیرفتمش آرامش عمیقی احساس کردم، طول کشید تا یاد بگیرم فقط به جلو نگاه نکنم، دور و برم را هم ببینم، اصلن همین بودن در بزرگراه را ببینم، و یادم بماند که با چه سختی از خیابان‌های باریک یک‌طرفه و پرترافیک خودم را به بزرگراه رسانده بودم، چند تا چراغ قرمز را رد کرده بودم، چقدر فحش خورده بودم، چقدر تکرار گاز و کلاچ و دنده ملولم کرده بود ...، این‌روزها تا حد زیادی بی‌خیالِ پارک‌وی شده‌ام، بیشتر سعی می‌کنم از رانندگی در چمران لذت ببرم، از گلکاری‌های زیبایش، از دیواره‌های مثلن عایق صوتی‌اش، از نمای ساختمان‌های آتی‌ساز، پل‌های فلزی، حتا بیلبوردهای تبلیغاتی، از خودِ رانندگی، از بودن در بزرگراه، از پروانه‌های پیتزا پرپروک که انگار در طول مسیر به پرواز درآمده‌اند ...

این مطلب رو Multioriented توی وبلاگش نوشته. هرچند رویة اینجا تاحالا انتقال مطالب نوشته شده توسط دیگران نبوده، اما شخصی مثل من به راحتی نمی‌تونه از این متن زیبا بگذره. نوشته‌ای که کلمه به کلمه‌اش نه تنها داره خود من رو توصیف می‌کنه، بلکه می‌شه اون رو تعریف جامعی از یکی از با ارزش‌ترین آدم‌های توی زندگیم و حتی دلیل از دست دادن اون هم دونست.

۱۳۹۱ مهر ۱۸, سه‌شنبه

تاریخ نگار (بخش ششم - پایانی)

... از همون زمانی که پیشنهاد رفتن به مشاور مطرح شد، رابطة دو طرفه هم رو به سردی رفت. هرزگاهی با یه اس ام اس یا تلفن سعی داشتم قضاوتم رو زیر سوال ببرم، اما هر کدوم از اون‌ها نوید پایان زود هنگام رابطه رو می‌داد. به هر حال بعد از جلسة اول، نوبت به آزمون شخصیت رسید. آزمون استاندارد بین المللی شامل 240 سوال پنج گزینه‌ای در مورد نحوة برخورد آدم به اتفاقات پیش اومده در زندگی که نمرة منفی هم نداشت! جالب این بود که بعضی از سوال‌ها در جاهای مختلف به همون شکل و یا با فرم جدید تکرار شده بود تا امکان پاسخ دادن اشتباه به حداقل برسه. یک هفته بعد، مشاور از همون پشت میزش داشت نتایج رو برای ما آنالیز می‌کرد: "نظم درونی تو بیشتره، هر دو در مقابل تجربة جدید موضع می‌گیرین، استرس تو کمتره، برون گرایی تو متوسطه اما بهار برون گراست". و در ادامه "اختلاف خاصی دیده نمی‌شه که مشکل ساز باشه".
نتایجی که در مورد من گفت به طرز جالبی منطبق بر شخصیت خودم بود و همین باعث شد به کلیت تست هم خوشبین باشم. همونجا، "موضع گیری در برابر تجربة جدید" رو "عدم گذشت در برابر اختلاف نظر" تعبیر کردم که خودم هم در طول مدت رابطه به اون نتیجه رسیده بودم. بهار نظرات مخالف رو سخت قبول می‌کرد و دوست داشت همه چیز همون باشه که خودش می‌گه. از دکتر نحوة افزایش گذشت درون خود و طرف مقابل رو پرسیدم و اون گفت کاملاً اکتسابیه و بستگی به خود فرد داره.
بعد از تموم شدن جلسه، اولین سوال بهار جالب بود: "چقدر فکر می‌کنی نتایج درسته؟" و جواب من هم که مشخص بود: "لااقل در مورد خودم می‌دونم درست بود". "اما استرس تو زیاده، نمی‌تونی روی اعصابت کنترل داشته باشی" بهار این رو گفت و تعجب من رو بر انگیخت!. "تو فلان روز اصلاً حرف نزدی، پات رو خیلی تکون می‌دادی، کاملاً عصبی بودی". برام جالب بود که یه سری از خصوصیات من که از نظر خیلی از آدما می‌تونه مثبت باشه، از طرف بهار تعبیر به عصبی بودن شده بود. "آره، من خیلی از جاها بیشتر گوش می‌کنم، تکون دادن پاهام هم شاید عامل عصبی داشته باشه، اما نشونة عصبی بودن نیس، یه جورایی شاید یه حرکت برای آروم شدن ضعفی که همیشه از بچگیم توی پاهام احساس می‌کردم و با حرکت آرامش می‌گرفت". دیگه کاملاً خسته شده بودم از توجیه شخصیت خودم و اینکه اثبات کنم اون چیزی که توی این مدت کوتاه و مصداقی اون از من درک کرده درست نیست.
دو روز بعد، پنجشنبه 6 مهر، ساعت 8 شب بهار از لازمة وجود دروغ سنج توی انجام تست حرف زد و ضربه آخر رو با موفقیت به رابطه‌ای که لااقل برای من با پیش فرض صداقت پیش رفته بود زد. صحبت‌های بعدی بیشتر حالت کلیشه‌ای داشت که تا آخر مثل دو تا دوست می‌مونیم و آرزوی زندگی خوب برای هم کردیم و داستان سینوسی و 8 ماهة من و بهار به نقطة صفر رسید.
هشت ماه پر فراز و نشیب، پر از احساسات متناقض، سوء تفاهم، محبت، دلخوری، دوستی و حتی عشق در حالی تموم شد که بزرگترین تجربه رو برای من داشت. تجربة اینکه، کنترل رابطه باید در اختیار خود آدم باشه، روند همونطوری باید باشه که خود آدم فکر می‌کنه، غرور آدم جایی نباید خرد بشه، در صورتی که طرف مقابل اصرار بر قضاوت اشتباه داشت، اصرار بر ترمیم افکار اون نکرد، وارد رابطه‌ای نشد که جریان احساسات از یک طرف سنگینی می‌کنه و اینکه اگر کسی انقدر غُد (؟) بود که حتی نتایج یک تست (به ظاهر) استاندارد رو برای پافشاری روی حرف خودش زیر سوال برد، ممکنه تمام حرف های قبل و بعدش رو در مواقع حساس زیر سوال ببره.

... و البته اینکه علی یک طرفه به قاضی رفته بود ...

تموم شد!
 

۱۳۹۱ مهر ۱۷, دوشنبه

تاریخ نگار (بخش پنجم)

... رستوران زاگرس روی دامنة کوه صفه جنوب شهر اصفهان قرار داره. در حالت عادی با دیدن کل شهر در یک قاب، یک تصویر رویایی رو میشه از اون بالا دید، حالا فرض بفرمائید که با کسی که دوستش دارین تشریف ببرین اونجا. برآیند اون شب، یک شب خاطره ساز بود. حرف‌ها با دلخوری اون از حس‌های غیر عادی من شروع شد و اینکه انتظار نداره من به عنوان یک مرد از این اخلاق‌ها داشته باشم. یادم نمیاد اون موقع بهش چی گفتم، اما حالا که بیشتر به اطراف نگاه می‌کنم می‌بینم وابستگی عاطفی یکی از ویژگی‌های جدا نشدنیه اکثریت مردهاس و کسی هم نمی‌تونه اون رو کتمان کنه. اگه این نبود که خیلی از ترانه‌ها و فیلم‌ها اصلاً ساخته نمی‌شد. بعد از اینکه حرف در مورد دلخوری‌ها تموم شد، دنیا هم بهم خندید. نمی‌دونم اوج سرخوشی من توی ظاهرم تاثیری داشت یا نه، اما اگر می‌داشت شاید اطرافیان به عقلم شک می‌کردن. اصلا دلم نمی‌خواست اون شب تموم بشه، اما چه فایده که لحظات سرخوشی آدم عمرشون خیلی کوتاهه و سریع دوست دارن که به آخر برسن. اون چهارشنبة رویایی تموم شد و آرامشی که به من داد رو هیچوقت فراموش نمی‌کنم.
تا اینکه بازهم جمعه اومد. گویا قراره تقدیر من فقط توی روزهای جمعه رقم بخوره. زنگ زد و با صدای سردی گفت که بهتره اینجور رابطه‌ها ادامه پیدا نکنه، بهتره عاقلانه‌تر بریم جلو و روی اختلافات بیشتر تمرکز کنیم. مثل همیشه هنوز متوجه نشدم چرا اختلافات حتماً باید در یک محیط خشک و بی‌روح بررسی بشه، اما بازهم مثل همیشه قبول کردم که هر کاری اون می گه انجام بدیم. "بریم پیش مشاور، شخصیتامون خیلی فرق داره!". بگذریم که من کما فی السابق حرف آخر رو زدم و "چشم" گفتم! اما اون حس درونی حالا دیگه خیلی شدید شده بود: "بهار هنوز تکلیفش با خودش روشن نیس، نمی‌دونه از یه رابطه چی می‌خواد و به خاطر همینه که این روند انقدر سینوسی داره دنبال می‌شه". بازهم تصمیم گرفتم به پیشگویی‌های درونی گوش ندم و علیرغم اینکه هنوز خیلی حرف برای زدن مونده بود تا بشه به شناخت نسبتاً کاملی رسید، رفتیم پیش مشاور.
مشاور چندتا سوال کرد و مقداری هم بالای منبر رفت و در آخر گفت که باید یک تست شخصیت بدین تا بررسی دقیق‌تری انجام بشه. به دلیل اینکه تأکیدهای لحظه به لحظة بهار بر وجود اختلافات بنیادی، این مسئله رو در خود من هم نهادینه کرده بود و به وجود تضادهای شخصیتی ایمان پیدا کرده بودم، نتیجه تست به شدت برای خودم تعجب آور بود ...

ادامه دارد ...


۱۳۹۰ بهمن ۱۳, پنجشنبه

مرز پر گهر

شهری که سال گذشته برای ماموریت چین توی اون اقامت داشتیم، شهر درجه سه‌ای به شمار می‌رفت. تلاش مقامات برای توسعه یافته نشون دادن شهر کاملاً محسوس بود، اما کوچه پس کوچه‌های خاکی و خونه‌های مخروبه و سطح فرهنگ مردم در لایه‌های زیرین نشون می‌داد که فاصلة زیادی تا توسعه یافته شدن دارن.
اما غرض از این مقدمه اینکه، میزبانان ما در چین، حالا قراره مهمان ما در ایران باشن. و نکته دردناک اینکه از مهندس گرفته تا کارگر ساده فقط به ضرب و زور تهدید به اخراج حاضر به سفر به ملک پر برکت اسلامی شدن تا ثابت کنیم که ما می‌توانیم به همه دنیا نشون بدیم ایران کشوریست با وسعت ۱٬۶۴۸٬۱۹۵ متر مکعب!!!

۱۳۹۰ دی ۲۴, شنبه

رانت

دوست عزیز بعد از موفق نشدن در آزمون دکتری (که تقریباً هر کس شرکت کرد قبول شد)، آروم ننشست و به دنبال بند پ برای ورود به دانشگاه شد. مذاکرات گسترده نهایتاً نتیجه داد و نامبرده با شایستگی کامل از ترم بهمن سر کلاس درس خواهد نشست. اما دیالوگ این حقیر با ایشون در این مورد جالب توجه بود:
من: دیگه رفتنی شدیا، از بهمنه؟
اون: بابا این مملکت که قانون نداره، یهو فردا یه آقا زاده میاد می‌گه این نیاد. حساب کتاب نداره که هیچ جا!
من: (نگاه به دوربین و در فکر وجه تسمیة سنگ پای قزوین)

۱۳۹۰ آذر ۲, چهارشنبه

زیرآب زنان

وقتی زیردست‌های آدم از 8 تا دیپلم و فوق دیپلم به سه تا لیسانس تبدیل می‌شن، در نگاه اول شاید به نظر برسه که کارها راحت‌تر انجام و اعصاب خوردی کمتری وجود داشته باشه. اما زاویة دید ایرانی به یک سرپرست جدید حکایت رو همیشه جور دیگه‌ای رقم می‌زنه. به حمدالله جنس ایرانی همیشه از موقعیت خودش ناراضیه و فارغ از توانایی‌هاش انتظار داره پوزیشن بالاتری داشته باشه و همین نگاه کار را سخت خواهد کرد. من که به حول و قوة الهی از زمان کودکی برای روزهای سخت ساخته شده بودم، این هم روش!


Free counter and web stats