‏نمایش پست‌ها با برچسب مرگ. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب مرگ. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۲ مرداد ۳, پنجشنبه

به نام برودپیک، به امید تغییر


کاری به کشمکش‌های رایج بعد از هر حادثه ندارم. اینکه باشگاه آرش چه مشکلی با فدراسیون داشته و فدراسیون چه بی‌اخلاقی‌های احتمالی انجام داده، اینکه تصمیم صعود احساسی بوده یا فنی، اینکه مقدم شدن حاشیه بر متن همه چیز را بهم ریخته بوده (به قلم سید محمد میری) و هزار اینکة دیگر ...
سه نفر، سه مرد بالغ و عاقل، جایی آرام گرفتند که به عشق همان ترک خانه کردند. و چه سعادتی از این بالاتر که از شمردن لحظه‌ها در حین بیهودگی خبری نخواهد بود برایشان (آخرین پست پابلیک آیدین). پویا، آیدین و مجتبی تا همیشه در مسیر ایران زنده‌اند. 

عنوان: مطلب منتشر شده از آیدین بزرگی در مورد صعودش به سمت خدا

۱۳۹۱ اسفند ۲۷, یکشنبه

گر نکته دان عشقی، بشنو تو این حکایت!


یکی از موقعیت‌هایی که همیشه دلم می‌خواست توی اون قرار بگیرم و ری‌اکشن خودم رو بررسی کنم، مماس شدن با مرز مرگ و زندگی بود که به حمدالله این ناکامی هم مرتفع و این تجربة گرانقدر در روزهای آخر سال عجیب و غریب نود و یک حادث گردید! اما نکتة فوق العاده جالب و غرور آفرین از نظر خودم، برخورد کاملاً "کول" در جریان این قضیه ماکزیمم 30 ثانیه‌ای بود، به طوریکه وقتی رانندة تازه از خواب بیدار شده با وحشت سعی در کنترل چرخش‌ها و و بالا و پایین پریدن‌ها و تکون‌های شدید ماشین رو داره و همکار 45 ساله هم که به اندازه‌ای ریشه در این دنیا دوونده که مثل بچه‌ها جیغ بکشه و کار دیگه‌ای از دستش بر نیاد، من فقط نشسته باشم و به حرکات این دو نفر بخندم. امروز روزی بود که لااقل برای خودم اثبات شد مردن یک امر کاملاً عادیه، حتی اگر تا نزدیکی‌هاش بری فقط با مقداری کوفتگی برگردی.

۱۳۹۱ آبان ۲۰, شنبه

دار مکافات

عاشق سریال‌های آمریکایی هستم، علیرغم همة ژست‌های روشنفکری، توی همشون "بدمن‌ها" قبل از مردن به سزای اعمالشون می‌رسن. این اجنبی‌ها یا به زندگی اخروی اعتقادی ندارن، یا نگاهشون به دنیا خیلی ایده‌آل‌تر از ماست!

۱۳۹۱ آبان ۱۶, سه‌شنبه

اجل

تریلی پیچیده بود جلوی سرویس کارگری و راننده مینی بوس بیچاره هم تنها کاری که تونسته بود بکنه چرخوندن فرمون به سمت چپ بود. بقیة ماجرا شباهت زیادی به همة تصادف‌های دیگه داشت. برخورد با پشت تریلی، انحراف به سمت خط مقابل، و یک تیر چراغ برق منجی که جلوی شاخ به شاخ شدن مینی بوس با ماشین‌های روبرو رو گرفته و علیرغم نابود کردن کامل جلوی مینی بوس، باعث شده بود به طرز معجزه آسایی خون از دماغ کسی نیاد.
منظرة بعد از تصادف اما جالب بود. یک سری آدم مات و مبهوت که اون دنیا رو هم لحظه‌ای درک کرده بودن و تا مدتی خیلی گیج و بی هدف فقط به اطراف نگاه می‌کردن. گویا دیدن مناظر این دنیا به مراتب از تصاویر اونطرف قشنگ‌تر بوده. و جملة به یاد موندنی یکی از کارگرها که شرایط باعث شده بود سلسله مراتب سازمانی رو به کل از یاد ببره: "خره مُرده بودیما!!!"...

۱۳۹۰ مهر ۱۳, چهارشنبه

خوابگاه پلی‌تکنیک، ورود ممنوع!

سال 82، خوابگاه همایونپور (شهدای فعلی) پلی‌تکنیک اسکان داشتم. فروشندة جدید خوابگاه پسری حدود 22 ساله بود که فارسی رو خیلی روان حرف می‌زد، اما معمولاً چیزی از حرف زدنش نمی‌فهمیدیم! روزهای اول توی همون اتاقک سردی که به عنوان فروشگاه ازش استفاده می‌کرد می‌خوابید، اما بعد از چند روز با خوشحالی تمام خبر از اسکانش داخل موتورخونة گرم خوابگاه داد. دو روز بعد، تشیع جنازة اون پسر به دلیل خفگی بدون هیچ سر و صدایی برگزار شد.
اسکان توی خوابگاه‌های پلی‌تکنیک برای بچه‌هایی که به هر دلیلی ازجمله شبانه بودن یا داشتن سنوات بالا اجازة استفادة رسمی نداشتن، کاملاً مافیایی بود. کسایی که وضع مالی خوبی داشتن، غیر از اجاره بهای دو برابر حالت عادی، حدود 10 برابر همون مبلغ رو به رئیس خوابگاه زیر میزی می داد تا توی یکی از اتاق‌های دارای ظرفیت اسکان پیدا کنه. اما حال و روز بقیه چندان طبیعی نبود؛ موتور خونه، نماز خونه، زیر پله، و کلاً جاهایی که حیوانات موذی هم به سختی برای زندگی به سمتش می‌رن جاهایی بود که انتظار ورودی‌های جدید فاقد حق خوابگاه رو می‌کشید.
خبر فوت دانشجوی ارشد پلی تکنیک واقعاً ناراحت کننده بود، اما داشتن سابقة ذهنی این اتفاقات و جو کثیف امور خوابگاه‌های امیرکبیر مواردی بود که باعث نشد این حادثه امر غیر عادی برای من تلقی بشه. چرا مسئول اسکان بی اخلاقه، چرا ظرفیت پذیرش از ظرفیت دانشگاه بیشتره، چرا با وجود دونستن اینکه خوابگاه نمی‌دن بازهم به امید خوابگاه اونجا قبول می‌شن، چرا بعضی از خوابگاه‌ها از محل زندگی حیوانات هم فجیع‌تره و هزاران چرای دیگه که مثل همیشه پاسخی با مضمون "خانه از پایبست ویران است" رو به ذهن ارجاع می‌ده.

۱۳۹۰ شهریور ۱۷, پنجشنبه

همین پشت در

تلویزیونه دیگه روشن نشد که نشد. برش داشتم بردمش پیش دکترش. به دکترش گفتم همین جور یهو دیگه روشن نشد. دکترش گفت آقا، توی زندگی همه چیز یهویی پیش میاد، برو فردا بیا ببرش.
فرداش رفتم، تفت دکتر دم در مغازه بود. تعمیرکار همین جور یهویی مُرد!

۱۳۹۰ فروردین ۳۰, سه‌شنبه

اين رسم زمونه نيست

بعضي وقتا ظاهر زندگي آدم با واقعيتش فرق مي كنه. مي توني يك زوج رو خيلي خوشحال ببيني در حاليكه كالسكة بچة كوچيكشون رو هل مي دن، عاشقانه قدم بر مي دارن و خوشبختيشون رو توي چشم ملت مي كنن. مي شه عكس هاي خونوادگي رو ببيني و شك كني كه آيا اين دو نفر هيچوقت باهم دعواي زن و شوهري داشتن يا نه. ممكنه علاقة دو نفر به هم ماية غبطه خوردن جمع بزرگي باشه و نگاه هاي همراه با انرژي مثيت هميشه همراهشون. اما نكتة دردناك اينه كه همة اينها در ظاهر قضيه خلاصه شده باشه.
واقعيت اونجاست كه بعد از خبر تصادف و فوت بكي از دو كبوتر عاشق، بفهمي كه تصادف سناريوي موازي بوده و سنگ فرش هاي پياده رو در حاليكه به خاطر پخش شدن بدن يك زن سقوط كرده از طبقة پنجم به رنگ قرمز دراومدن، از واقعيت قضيه حكايت مي كنن.
خودكشي هيچوقت پايان يك زندگي عاشقانه نبوده، بعضي وقتا ظاهر زندگي آدم با واقعيتش "خيلي" فرق داره.

در ارتباط با: رسم زمونه

۱۳۹۰ فروردین ۲۸, یکشنبه

رسم زمونه

برای من، مردن همیشه دو وجه داشته. وجه اول خود متوفی بوده و از اونجائیکه (خوشبختانه) به جز فوت پدربزرگ هیچ وقت نوع درجه یک یا دو رو تجربه نکردم در بهترین حالت بی تفاوت بودم. همیشه هم این اعتقاد رو داشتم و دارم و خواهم داشت که جای شخص مرده بدون شک از جای ما بهتره. اما وجه دوم قضیه، اطرافیان متوفی هستن. با این مسئله هیچوقت نتونستم کنار بیام و بعد از فوت هر شخصی، ناراحتی برای اطرافیانشه که من رو به شدت ناراحت می کنه.
خبر خیلی کوتاه بود و در چند ثانیه خلاصه شد، اما آثار و نتایجش زندگی یک خونواده رو زیر و رو می کنه. خانم یکی از دوستان و مادر یه دختر سه ساله، فوت شد. به همین سادگی! شاید اگه زیاد به حکمت خدا شک نکنم برای آیندة خودم بهتر باشه! فقط خود خدا لطف کنه و دخترش رو که از صبح تا شب توی ذهنمه رو یه فکری براش بکنه.
پ.ن: تسلیت به اشکان و دختر خوشگلش گیلدا و تسلیت به خانوادة ح و آرزوی صبر برای همشون

۱۳۸۹ اسفند ۲۶, پنجشنبه

رفت، اما موند

يكي از معدود مجري هايي بود كه باهاش حال مي كردم. صداش رو هم البته توي "آب زنيد راه را" دوست داشتم و مسابقة 9 بر يك سري اول رو هم با وجود تقليد كوركورانه از بي بي سي پرايم دنبال مي كردم. توي يكي از "تهران 20" ها، مهمون تلفني بعد از پايان گفتگو براش آرزوي "شفاي عاجل" كرد و من رو مشكوك و نگران. كمتر از يك سال گذشت، خبر فوتش منتشر شد، به دليل سرطان، يكجا سرطان ريه و جاي ديگه سرطان سينه. برادر آهنگ ساز در فراغش موسيقي متن "خيلي دور، خيلي نزديك" رو ساخت و عنوان كرد از مرگ هم بازي دوران كودكي الهام گرفته. حالا بعد از اين همه مدت، سيد محمد حسيني ادعا كرده مردنش به مرگ طبيعي نبوده و به دست سربازان گمنام حذف فيزيكي شده. هرچند احتمال اين مسئله خيلي كمه و حسيني هم ثابت كرده كه معصوم نيست! اما فرقي در اصل قضيه نمي كنه، "سيامك عليقلي" گوشه اي از خاطرات شب هاي دانشجويي رو به خودش اختصاص داده. روحش شاد.

محمود (سيامك) عليقلي- خليج فارس (بشنويد)
(آهنگي كه ابي بعد ازعليقلي اجرا كرد اما به اسم ابي ثبت شد)

۱۳۸۹ اسفند ۱, یکشنبه

من يه آشغالم، باهات حرف دارم

به جز لرزيدن بدن ساعت 3 صبح 25 خرداد توي كوي دانشگاه و 5 دقيقه اسكورت شدن توسط 4 تا پليس به سمت فرمانده و بعدش آزادي در روز 18 تير، و البته دلواپسي دستگير شدن هم اتاقي به مدت 15 ساعت توي 22 بهمن، چيزي نصيب من نشد. اعتراف مي كنم كه هر يك از اين اتفاقات اگه چند ساعت بيشتر طول مي كشيد كاملاً رواني مي شدم. خدا جون، اصلاً ايده اي داري كه پدر و مادرايي كه بچه هاشون دستگير مي شن و بي خبرن ازشون، يا اونايي كه بهشت زهرا ميشه مكان ديدن مجدد فرزند چه حس و حالي دارن؟ در جريان هستي؟ مطمئنم كه ميدوني و ميدونم كه مطمئني كه كاري انجام خواهي داد!

۱۳۸۹ بهمن ۵, سه‌شنبه

پاياني که بيش از حد پايان است

توي علوم مهندسي يه مطلب هست كه من هميشه طرفدارش بودم و خيلي جاها به دردم خورده و اونهم اينه كه احتمال و نسبت زير 5 درصد رو بايد صفر در نظر گرفت. توي زندگي اما اين قضيه اصلاً جاري نيست. وقتي از بين چند صد تا دوست، آدم يكيشون رو از دست مي ده، هيچ رابطة مهندسي نمي تونه جواب دلتنگي براي اون دوست حدود نيم درصدي رو بده. به خصوص اينكه هر از چندگاهي عكسش توي فيسبوك بياد بالا و مستقيم بره توي قلبت.
حالا تعداد رفتگان من به دو رسيده. دو تا از چند صدتا. عدد زيادي نيست، اما بار سنگينيه ديدن و مرور كردن خاطرات هرچند كم با اونها. شاهرخ هم به مهدي پيوست و دلم ميخواست ميدونستن كه چيززيادي رو از دست ندادن. دلم ميخواست بدونن كه اونها راحت ترين كار رو انتخاب كردن و كار سخته رو گذاشتن براي اين طرفيا. روحشون شاد، هردو باهم.

عنوان از وبلاگ يك دوست

۱۳۸۹ دی ۲۵, شنبه

براي شاهرخ

آخرين بار روز تافل ديدمش، دو سه سال پيش. دقيقاً يادم نيس كه گردنبند اِمينِم مثل هميشه گردنش بود يا نه، اما انرژي درحال فورانش باهاش بود. سلام و احوالپرسي كرديم و رفتيم سر امتحان. بعد از اون مدت ها ازش خبر نداشتم تا اينكه سر و كلش تو فيس بوك پيدا شد، اما نه خيلي فعال، در حد يك اسم و يك عكس. ديروز اما، خيلي بيشتر از يك اسم ازش شنيدم. از توي كما بودنش به خاطر يه بيماري عجيب مغزي، از كاهش سطح هوشياريش توي ماه هاي اخير، از دو برابر شدن وزن و مشكلات جسمي به خاطر مصرف انواع دارو و از بدن بدون حسش كه روي تخت بيمارستان افتاده و داره تاس ميندازه كه آيا دلش مي خواد برگرده توي اين دنيا يا نه.
لطفاً، دعا، انرژي مثبت يا هرچيز ديگري كه صداش ميزنين رو ازش دريغ نكنين.

پي نوشت 8 روز بعد: نموند، رفت

۱۳۸۹ شهریور ۳, چهارشنبه

نشد، رفت

خيلي دلم مي خواس روز اولي كه با رسول اومد كه توي اتاق ما بمونه بهش بگم جا نداريم
وقتي موندگار شد بهش بگم بچه باحالي هستي، اما خوب نيس آدم آويزون باشه
وقتي مي رفتيم تمرين دارت بگم خيلي بد پرت مي كني
وقتي روز مسابقه دير رسيد و نشد مسابقه بده، بزنم توي گوشش كه آبروي منو به عنوان مسئول تيم برده
وقتي همون جايزه هايي كه ما گرفتيم رو گرفت، بگم اين رسمش نيس
وقتي با هم اردو رفتيم مشهد، بگم خوش گذشت، اگه تو نبودي به اين خوبي نبود
وقتي خواست بره سنگاپور بگم احمق، دلمون برات تنگ ميشه
وقتي درس رو ول كرد و اومد بگم ديوانه، اين چه حركتي بود آخه!
خيلي دلم مي خواس بش بگم هيچ دوستي اي ايده آل نيس، اما تو به ايده آل نزديكي
همش رو تا يك سال پيش مي شد بگم، اما الان يك سال از رفتنش گذشته،
حالا راحت فرياد ميزنم كه روحت شاد رفيق، دلم برا خوبيا و بديات تنگ شده
.
.

اشتراك فيد مخفيگاه آزادي

۱۳۸۹ مرداد ۲۳, شنبه

فيس بوك به سبك اهل قبور (2)

خب اين فيس بوك يه اپليكيشن داره به اسم ماركت پليس (market place) كه يه چيزي تو مايه هاي نيازمندي هاي خودمونه. امروز دوستي كه هفتة آينده سالگرد درگذشتشه يه آگهي فرستاده اونجا و من مطمئن شدم كه تو اون دنيا هم چيزاي به درد نخوري پيدا مي شه كه آدم بخواد از شرش خلاص بشه.

مرتبط: فيس بوك به سبك اهل قبور (1)

۱۳۸۸ شهریور ۲۳, دوشنبه

حيرت

يه SMS كافي بود كه دنيا دور سرم بچرخه. خيلي سعي كردم اينرو هم به حساب لوده بازي هاي وقت و بيوقت آريان بزارم براي همين سريع به رسول رنگ زدم كه خبر رو تكذيب كنه. اما اون هم كاري از دستش بر نمي مد. خبر درست بود. دوستي كه سه سال باهاش دوست بودم و يكسال باهاش زندگي كرده بودم حالا ديگه بين ما نيست. مهدي هم رفت. روحش شاد.

Free counter and web stats