‏نمایش پست‌ها با برچسب ایران. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب ایران. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۴ آبان ۲۴, یکشنبه

چرانه در پی عزم دیار خود باشم

هرزگاهی پیش میاد که پای رادیو 7 سابق و یا 100 برگ فعلی نشسته باشم و به دعوت نیت کردن کاکاوند برای فال حافظ لبیک بگم. دیشب یکی از همون مشورت کردن با حافظ‌ها پیش اومد و به قول قدما خوب گذاشت توی کاسه‌م!!!

چرانه در پی عزم دیار خود باشم *** چرانه خاک سر کوی یار خود باشم
غم غریبی و غربت چو بر نمی تابم *** به شهر خود روم و شهریار خود باشم
ز محرمان سرا پرده ی وصال شوم *** ز بندگان خداوندگار خود باشم
چو کار عمر نه پيداست باری آن اولی *** که روز واقعه پيش نگار خود باشم
ز دست بخت گران خواب و کار بی سامان ***َگَرمُبَود گله ای راز دار خود باشم
هميشه پيشه ی من عاشقی و رندی بود *** دگر بکوشم و مشغول کار خود باشم
بود که لطف ازل رهنمون شود حافظ *** و گرنه تا به ابد شرمسار خود باشم

حافظ هم سرناسازگاری دارد با منِ مسکین در این روزگار بی معرفتی اجانب

۱۳۹۲ آذر ۳۰, شنبه

بسیج Vs. مذاکرات ژنو


۱۳۹۲ آبان ۱۵, چهارشنبه

دور روزمرگی‌ها


روزگاری نه چندان دور، یک تئوری کاملاً معتبر ارائه دادم که طبق اون نظریه، جمع جبری زندگی حقیقی و مجازی هر شخص عددیست ثابت! بر طبق اون نظریه، کم پیدا شدن در مجامع و محافل مجازی دلیل مبرهنی بر شدت گرفتن امور روزمره در عالم حقیقی بود و نشانه‌ای بر رونق گرفتن زندگی! ریگادلس دِ فکت دَت این تئوری گویا فقط در مورد خودم به عینیت رسیده، اما به نظر تئوری بدی نمیاد. وقتی به گذشته وبلاگم در روزگار اوج "پست گذاری" نگاه و شرایط روحی و جسمی رو در کنار اون قرار می‌دم، تمایلی به بازگشت به اون دوران مشاهده نمی‌شه. دورانی بود که شاید نصیب نشدنش می‌تونه یک دعای خوب برای هر کس باشه.
از ناله در مورد اون دوران و آدم‌هایِ ... آدم‌هایِ ... آدم‌هاش – که صفتی برای اون‌ها در نظر گرفته نشه بهتره- اگر بگذریم و مراتب شگرگزاری از دوران فعلی و آدم‌هاش رو هم به جا بیاریم، می‌رسیم به اوضاع و احوال این روزها ...
این دوران رو مثل همة دوران زندگیم می‌شه در "کار" و زندگی" خلاصه کرد با این تفاوت که رنگی‌تر و جالب‌تر از قبل بوده. مسافرت‌های استانبول، باکو، تهران، شمال و مشهد که تلفیقی از مأموریت و تفریح و خانواده و کار بود هر کدوم تجربه‌های خوبی به شمار می‌رفت و دستاوردهای خوبی داشت. بورس رو جدی‌تر از قبل دنبال می‌کنم و از آماتور بودن تا حدودی خارج شدم. پذیرش کانادا هم با به دست آمدن چیزهای با ارزش‌تر رنگ و بوی خودش رو از دست داد و درخواست کنسل شدنش از طرف من ارائه شد. و "م" ...، "م" عزیز که در همین مدت کوتاه چنان وابستگی‌ای بهش پیدا کردم که فکر نبودنش هم چندان قابل تحمل نیست.
زیاد صحبت به درازا انجامید، دوستانی که این مدت از نبودنم خبر گرفتن به شدت من رو شرمندة خودشون کردن، از همین جا دسبوس همشون هستم و با خوندنشون به یادشون میفتم.
فعلاً ...

۱۳۹۲ مرداد ۲۴, پنجشنبه

چرکِ طلایی


اخطار: این یک پست حسودانه است!
هرچند تقریباً می‌تونم به جرأت بگم هیچوقت حس خود عن پنداری نداشتم، اما با خودم که تعارف ندارم؛ همیشه از خیلی از دوستان دور و بری توی درس و مشق بالاتر بودم. البته دو گروه از این قاعده مستثنا بودن که گروه اول توی کنکور یا دانشگاه همیشه رتبه‌های تک رقمی می‌شدن و عملاً از دسترس من خارج، و گروه دوم هم‌سطح‌های خودم بودن و رقابت تنگاتنگ بعضی اوقات اونها رو بالاتر می‌برد و بعضی اوقات من رو.
اگر این دو گروه کنار گذاشته بشن، بقیه با اختلاف‌های متفاوتی پایین‌تر از من قرار می‌گرفتن. اما حالا که به همین دسته نگاه می‌کنم، شرایط تحصیلی اکثریت قریب به اتفاق اونها از من بهتره. چه سری در این چرخش شگرف می‌تواند نهفته باشه؟!؟
البته بحث در مورد پاسخ سوال فوق از حوصلة این مکان خارجه، اما جواب تستی و تک کلمه‌ای اون تنها یک چیز است و آن "پول". هرچند خیلی بی‌معرفتی خواهد بود اگر تمام مشکلات به گردن این دوست عزیز انداخته بشه، اما از همون دوران کودکی "پول" به عنوان یک ترمز عمل می‌کرد. از تلاش بیش از حد برای قبول شدن در مدارس نمونه مردمی، تلاش برای رفتن به دانشگاه دولتی یا دورة روزانه، عدم امکان ادامه تحصیل در مقطع فوق لیسانس دانشگاه‌های خارجه به دلیل عدم ساپورت مالی، عدم شرکت در کنفرانس‌ها و انتخاب تقریبی کارها بر اساس مبلغ دریافتی گرفته، تا همین مورد اخیر گرفتن پذیرش دکترای فول فاند از کانادا و رد اون به خاطر عدم کافی بودن برای زندگی دو نفر، همه و همه از جمله مواردیست که شاید اراده و تلاش و همت خودم هم توی اون نقش داشته، اما با مقایسه با دوستانی که روزگاری قبول شدن در رشتة آبیاری گیاهان دریایی دارغوزآباد هم براشون آرزویی دست نیافتنی بود و الان به لطف فایننشیال ساپورت پدرجان در فلان یونیورسیتی ینگه دنیا در حال گذران روزگار هستن متهمی غیر از همون متهم ردیف اول باقی نمی‌گذاره.
سی سال با این درد ساختیم، بقیه‌ش رو هم می‌سازیم. به قول هیچکس "دلیل گردش زمین نیس جاذبه، پوله که زمینو می‌چرخونه، جالبه!". ما که نداریم، ما که در این مرز پرگهر کارمندیم و حقوق بگیر، ما که ادعای تخصص توی کارهایی داریم که در این چاردیواری دوزار هم براش پول نمی‌دن، نمی‌چرخیم نتیجتاً!
آدم حسودی هستم؟ نمی‌تونم موفقیت بقیه رو ببینم؟ برای خودم هم نمی‌تونم دردِ دل کنم؟ اینجا اگه به درد خالی کردن خود آدم نخوره، به درد هیچی نخواهد خورد.

۱۳۹۱ آذر ۸, چهارشنبه

حماسه

مدرسه پا روی تمام قوانینش گذاشت و کلاس‌های بعدازظهر رو تعطیل کرد. کل جمعیت توی نمازخونه جمع شدیم تا با گراندیک 28 اینچ به زحمت یه چیزایی از بازی رو ببینیم. ما هم که سال اولی بودیم قاعدتاً جایی بهتر از ته سالن پیدا نکردیم و بنابراین همون حدود دقیقة 10-12 بازی رفتیم توی حیاط تا از خالی بودن زمین فوتبال بهترین استفاده رو ببریم اما سرایدار مدرسه که شاید دلش برای ما سوخته بود، رادیو رو گذاشت پشت بلندگوی حیات تا ما هم شامل توفیق اجباری بشیم و در جریان بازی قرار بگیریم.
نمی‌دونم چه اتفاقی افتاده بود که علیفر رفته بود توی رادیو و گزارش می‌کرد، اما بعد از خوردن دو تا گل، حرف‌های روی اعصابش شروع شد. "ما قطعاً گل‌های بیشتری هم دریافت خواهیم کرد"، "با این بازی همون بهتر که نمی‌ریم جام جهانی"، "سطح فوتبال ما با دنیا قابل مقایسه نیست" و غیره. اما دقیقة 31 نیمه دوم، نه تنها علیفر که حتی خوشبین‌ترین هواداران هم انتظار شروع آتیش بازی رو نداشتن و سه دقیقه بعد هم ورق کاملاً برگشت. از دقیقة 34 به بعد دیگه گذر زمان سخت شد و اون هشت دقیقة وقت اضافه هم که روح و روان آدم رو مورد عنایت قرار می‌داد.
شاید همه می‌دونستن که والدیر ویرا مربی در سطح بالایی نیست، اما وقتی بین دو نیمه در حالیکه بدترین شرایط بر تیم حاکم بود با گفتن جمله‌هایی مثل "بچه‌ها، من حرف خاصي براي گفتن ندارم، برید داخل زمين و هرطور كه صلاح مي‌دونيد بازي كنيد، قهرمانانه به توپ ضربه بزنيد" نشون داد که روانشناس خوبیه.
هشتم آذر سال 86، بزرگترین جشن ملی ایران شکل گرفت. به قول خبرنگار فرانس پرس "در یك لحظه وزن كره زمین سبك شد چون هفتاد میلیون ایرانی با هم به هوا پریدند ...". دایی‌ها و عزیزی‌ها و عابدزاده‌ها شاید تا مدت‌ها دیگه توی فوتبال ایران پیدا نشن و همچنان بازیکن‌ها به جای ساق بند از دسته‌های اسکناس استفاده کنن.

۱۳۹۱ آبان ۳۰, سه‌شنبه

بشنو سوز سخنم

دوستی جایی نوشته بود که اگر دیدی هر چیزی بر وفق مراد تو نیست و به هر دلیلی از اون لذتی نمی‌بری، به جای اینکه آه و ناله سر بدی و زمین و زمان رو مقصر بدونی، خیلی ساده اون رو با یک چیز بهترعوض کن، حتی اگر اسم اون چیز "وطن" باشه (نقل به مضمون).
فارغ از ژست‌های (حالا دیگه) روشنفکری که باید موند و مملکت رو ساخت و مبارزه کرد و از این جور حرف‌ها، کلام اون دوست محترم کاملاً قابل تأمله. شاید بشه اون رو گوشه‌ای از ذهن قرار داد تا در فرصت مناسب روی اون فکر جدی‌تری کرد. آدم دلیلی نداره به همه عهدهایی که با خودش بسته وفادار بمونه!

۱۳۹۱ خرداد ۹, سه‌شنبه

تعدیل

صد و هفتاد نفر بودند
سال تولید ملی شد
هفتاد نفر مجبور شدند که نباشند

۱۳۹۰ اسفند ۱۱, پنجشنبه

تـوان بـه بـوی گـل از خار خـشک گـل چـیدن/// ز بـاغ بـلـبـل ما در خزان بـرون نرود

اواخر خرداد 84، یا شاید اوایل تیرماه، ولیعصر رو با هادی و محسن گز می‌کردیم و الکی لذت می‌بردیم از آزادی مسخره‌ای که به خاطر انتخابات درست شده بود. هرچند قصد من به اصطلاح رایج امروزی‌ها "تحریم فعال" بود، اما جنب و جوش انتخاباتی رو دوست داشتم. به هرحال نه تنها روز انتخابات، بلکه چهارسال بعدش هم زود گذشت و خرداد 88 اومد. همراهای من برای پیاده روی های انتخاباتی رسول و رضا بودن و مسیر به راستای کوی دانشگاه تا میدون انقلاب تغییر کرده بود. انتخاباتی قرار نبود تحریم بشه و لذت بردنم هم هدف‌دار بود. اما تفاوت اصلی اون با چهارسال قبلش جای دیگری بود. انتخابات 88 اصلاً زود نگذشت. اصلاً هنوز هم تموم نشده. هنوز هم توی اون کنتراست احوالات روز 22 خرداد باقی موندم و نتونستم از توش در بیام. و حالا، هرجا صحبت از انتخابات میشه، فارغ از اینکه چقدر بی حس و حال باشه و تبلیغات حکومتی هم نتونه بهش جنب و جوشی تزریق کنه، بازهم دلم میره توی همون روز 22 خرداد و صف یک ساعت و نیم برای رای دادن توی اون مسجد بالای امیرآباد. بازهم خوشحال میشم از روزایی که تونستم با مردم باشم و عذاب وجدان می‌گیرم از روزایی که به هر دلیلی نرفتم قاطیشون. گویا قراره 22 خرداد همیشه یه جایی این کنارها بمونه و کلی چیزهای خوب و بد رو بیاره جلوی چشم آدم.

۱۳۹۰ بهمن ۱۳, پنجشنبه

مرز پر گهر

شهری که سال گذشته برای ماموریت چین توی اون اقامت داشتیم، شهر درجه سه‌ای به شمار می‌رفت. تلاش مقامات برای توسعه یافته نشون دادن شهر کاملاً محسوس بود، اما کوچه پس کوچه‌های خاکی و خونه‌های مخروبه و سطح فرهنگ مردم در لایه‌های زیرین نشون می‌داد که فاصلة زیادی تا توسعه یافته شدن دارن.
اما غرض از این مقدمه اینکه، میزبانان ما در چین، حالا قراره مهمان ما در ایران باشن. و نکته دردناک اینکه از مهندس گرفته تا کارگر ساده فقط به ضرب و زور تهدید به اخراج حاضر به سفر به ملک پر برکت اسلامی شدن تا ثابت کنیم که ما می‌توانیم به همه دنیا نشون بدیم ایران کشوریست با وسعت ۱٬۶۴۸٬۱۹۵ متر مکعب!!!

۱۳۹۰ آذر ۲۶, شنبه

سرو

من اصولا آدم ریسک پذیری نیستم. این رو قبلا هم گفتم و خودم هم کاملا قبول دارم. اما نمی دونم چه اتفاقی افتاد که از مواضعم کوتاه نیومدم. روی حرفم تا آخرش وایسادم و پا پس نگذاشتم. خیلی خوش بینانه بود که طرف مقابلم خم به ابرو نیاره و ساکت بشینه. زندگی همیشه خوشبینانه نیست و طرف مقابل هم ساکت ننشست. من رو گرفت، از خانوادم دور کرد. از خیابون‌هام دور کرد، از هوای تازه دورم کرد. و من مُردم، طاقت نیاوردم و رو به قبله شدم. نفهمیدم کسی اون بیرون حرف من رو ادامه داد یا نه، اما من تحمل نکردم و مُردم. بعدش که از بالا نگاه می‌کردم، دیدم انگار نه انگار که من برای این مردم مُردم، کسی عین خیالش نبود و زندگی در جریان بود. حافظة تاریخی مردممون خوب نیست و من مُردم تا این رو فهمیدم.

یک لحظه بودن به جای میرحسین برام قابل تصور نیست. غربت حبس از یک طرف و دل بستن به جماعت اهل کوفه از طرف دیگه. و حالا که بوی آزادی به مشام می رسه فقط می تونم بگم شرمندتم میر، کاری جز اثبات کوفی بودن از دستم بر نیومد، اما به قول دوستی، تو محکوم به محبوب بودنی، بمون و ثابت کن که می‌شه جلوی شب هم ایستاد.

۱۳۹۰ آذر ۹, چهارشنبه

ثبات، گوهر گم شدة این خاک

"دهه‌ات گذشته مربی، اگه اون اسلحه دستت نباشه کی به حرفت گوش میده؟ اینه که برات زور داره، یه دهه حرف زدی ساکت بودیم، کر کری خوندی ساکت بودیم، گرفتی ساکت بودیم، پس دادی ساکت بودیم، حالا اجازه بده ما حرف بزنیم، خانوما آقایون دوست دارین یکی از این کشورها دوباره به ما حمله کنه؟ دوست دارید جنگ بشه؟
ثبات، دهه ما دهه ثباته، امنیت،این کشور کی باید روی امنیت رو ببینه؟ کی باید روی ثبات رو ببینه؟
اون پسر تو کی باید بتونه برای آینده اش برنامه ریزی کنه؟ دهة من هم نیست"

و سلحشور نمی‌دانست دهة مربی تا همین امروز هم ادامه خواهد داشت!

۱۳۹۰ آبان ۲۷, جمعه

من نمی‌جنگم ... نمی‌جنگم

"جنگ" بدون هیچ توضیح و پیشوند و پسوندی، یک کلمة چندش آور و غیر قابل دفاعه برای نسلی که بخشی از سلول‌های بدنش از جنگ تشکیل شده و قسمتی از دوران طلائی کودکیش رو روی میدون‌های مین به فنا داده. آرزوی جنگ چیزی نیست که به راحتی قابل تحلیل و بررسی باشه، حالا چرا گروهی از همین نسل در آرزوی دیدن یک جنگ دوباره هستن، تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل!

۱۳۹۰ شهریور ۱, سه‌شنبه

خاک بیمار

پسر وسط نشسته بود و من و اون دختر کنار پنجره ها. پسر خیلی تکون می خورد، تا اینکه دختر سریع پولش رو حساب کرد و محکم در رو به هم کوبید و با جملة "خیلی عوضی هستی" از پسر ندیده و نشناخته خداحافظی کرد. من که تازه متوجه جریان تکراری جماعت بیمار شده بودم منتظر حرکت انقلابی راننده و اخراج حیوان پسرنما شدم، اما راننده با خطاب قرار دادن دختر با لقب "ج..." حکم نهایی رو به نفع پسر صادر کرد!
تعرض یک حیوان انسان نما به یک دختر که تنها جرمش اینه که اومده توی خیابون شاید دردناک باشه، اما به تجربة عادی هر کدوم از دختران این خاک تبدیل شده. چیزی که دردناک تر از اونه، حمایت امت اسلامی از اون حیوون نه چندان محترمه که نشون میده آرمان های انقلاب اسلامی تا چه حد موفقیت آمیز عمل کرده!

۱۳۹۰ مرداد ۲۲, شنبه

نسل بی خاطره

مامان من تقریباً نیمی از عمر خودشون رو قبل و بقیه اش رو بعد انقلاب سپری کردن.
مامان من سی سال پیش شستشوی فکری داده شدن، و بنابراین حالا به طور نامحسوسی از تکرار این قضیه فراری هستن.
برای مامان من به صورت پیش فرض تمام خبرها دروغه، مگر اینکه عکسش توسط چهار نفر آدم عاقل و بالغ و مورد اطمینان ثابت بشه.
حکومت از دید مامان من فقط شامل شاه یا ولی فقیه می شه، بنابراین جملة "هرکی بیاد مثل همینا می شه" رو زیاد می شنویم ما!
نسل مامان من حالا نه تنها پر از عذاب وجدان از اشتباهات تاریخ ساز نسل خودشه، بلکه به شدت دچار دوگانگی عقاید شده.
نسل مامان من شاید، خیلی قابل ترحم تر از نسل ما باشه ...

۱۳۹۰ مرداد ۲۱, جمعه

خسته از تکرار هر روز

سکانس 1- سال 82، ورزشگاه آزادی، بازی ایران و اردن: دقیقة 2 میرزاپور از 40 متری به بدترین شکل ممکن گل می خوره. بعد از این دقیقه مادر میرزاپور شدیداً مورد عنایت قرار می گیره، اما نکتة جالب همراهی مادر علی دایی با مادر میرزاپور در این زمینه است که بی خبر از همه جا و بدون اینکه پسرش کوچکترین نقشی روی گل زود هنگام داشته باشه سیبل شعارهای ناموسی تماشاچی ها شده.
سکانس 2- همون بازی، همون جا: دقیقة 44 علی دایی گل مساوی رو زد. خوشبین ترین طرفداران دایی هم تصور چرخش 180 درجه ای شعارهای تماشاچی ها رو نمی کردن. از اون دقیقه به بعد ورزشگاه یکصدا دایی رو تشویق کرد. حتی بین دو تا نیمه!
سکانس 3- اولین بازی پرسپولیس، همین امسال: تماشاچی ها دارن استیلی رو تشویق می کنن تا نشون بدن قصد حمایت همه جانبه از مربی جدید رو دارن. توپ از کنار دست حقیقی رد میشه و هنوز به خط دروازه نرسیده تشویق علی دایی و اشعاری با قافیة حیا کن و رها کن علیه استیلی شروع می شه!
سکانس 4- همون بازی، همون جا: پرسپولیس گل می زنه، جملة عادل به یادها می مونه: "تماشاگرهای پرسپولیس به سرعت بارباپاپا عوض می شن". استیلی خوشحال میشه، بیشتر از گل تیمش، از شعارهایی که برای طرفداریش داده می شه!
سکانس فینال، البته نه از نوع هپی اِند: منش طرفدارای پرسپولیس متعلق به همة ماست، توی سیاست، هنر، ورزش، فرهنگ و غیره بارها و بارها بارباپاپا بودنمون رو ثابت کردیم، هر روز بیشتر از دیروز حتی!


(سکانس یک و دو تکراری بود ابته)

۱۳۹۰ تیر ۳۰, پنجشنبه

حراج تهران من

باید اعتراف کنم که فیلم دیدنم همیشه حسی بوده و پیش اومده که نه تنها از بعضی از فیلم های تحسین شده خوشم نیاد، بلکه حتی برخی از فیلم های به گفتة کارشناسان "چیپ" رو هم دوست داشته باشم. "مجنون لیلی" قاسم جعفری از این دست فیلم ها بود که با شکل روایت و اپیزود آخرش با بازی بهداد به شدت حال کردم، اما وقتی نقدهای فیلم رو خوندم فهمیدم با منتقد جماعت نباید وصلت کنم!
"تهران من حراج" اما توی دستة اول بود. شاید اگه به عنوان یک پایان نامة دانشجویی بهش نگاه می شد (که واقعاً هم همین بوده) می شد اون رو تحسین کرد، اما در حدی که انتظار داشتم جذبم نکرد. ضمن اینکه همیشه هم با فیلم های جشنواره ای که "فقط" دست روی نقاط منفی جامعه می گذارن مشکل داشته و دارم و این هم البته به همون حس خط اول بر میگرده؛ حس هر شخص هم برای خودش محترمه، می تونه از نظر دیگران پشیزی ارزش نداشته باشه!

با آرزوی آزادی همة سینمایی های دربند که کم کم داره جمعشون برای ساختن یک فیلم اوینی جمع می شه!

مرتبطات:
تهران من حراج (دانلود)
کارتون مانا نیستانی (مشاهده)
مصاحبة ناصر تقوایی در مورد این فیلم و همسرش (مشاهده)
صفحة آی-ام-دی-بی فیلم (مشاهده)


۱۳۹۰ تیر ۲۴, جمعه

دكتريد، كارگر شويد

از آرشیو سه سال پیش که به مناسبت اعلام دو برابر شدن ظرفیت مقطع دکترا بهتر موضوعیت پیدا کرد
...
تبليغات تلويزيون سال 1374: آموزش گام به گام رياضي مخصوص امتحانات نهايي پنجم دبستان
سال 1376: پيك گلواژه، امتحانات نهايي سوم راهنمايي تخصص ماست
سال 1379: صد و بيست رتبة دو رقمي فقط در كانون فرهنگي آموزش
سال 1384: آموزشگاه عالي پارسه، كارشناس ارشد شويد
سال 1387: 35% تخفيف ويژة ثبت نام كلاس هاي آمادگي دكترا. در ماهان زود دير نمي شود
...
باربط: متولدين 60 تا 64 يه پيك جمعيتي رو تجربه كردن كه دليلش افزايش نفوس اسلام در زمان جنگ به دستور مقامات بود. دبستان هاي اين گروه اغلب سه نوبته، و ثبت نام در مدرسه هاي دو نوبته به امداد غيبي احتياج داشت. افتتاح مدارس غير انتفاعي داخل هر كوچه اي هم ميراث ورود اين گروه به مقطع راهنمايي بود كه البته به دبيرستان هم كشيده شد. اما بعد از ديپلم مسئلة اشتغال حل نشدني بود. بنابراين دانشگاه آزاد با افزايش چند برابري ظرفيت مشكل رو حل كرد.
دو سال بعد ظرفيت كارشناسي ارشد همة دانشگاه ها به لطف دوره هاي شبانه دو برابر شد و اعتراضات اوليه به اين دوره ها هم نتيجه نداد چون خيلي از معترضين حالا خودشون دانشجوي نوبت دوم بودن
امسال اين گروه به مقطع دكترا رسيدن. تبليغات تلويزيون هم هر روز در چند نوبت اين كلاس ها رو تبليغ ميكنه. چهار سال ديگه با فارق التحصيل شدن آقايون و خانوماي دكتر برنامه چه خواهد بود؟
...
پيشنهاد تبليغات: دكتريد، كارگر شويد
سر كار گذاشتن شما تخصص ماست
كانون فرهنگي اشتغال (كلنگ چي)، بيست و پنج مرحله آزمون آزمايشي استخدامي

...
بي ربط: كارشناس محترم برنامة ويژة كنكور شبكه 3 با هيجان زدگي از آمار سال قبل نتيجه گرفت كه هركس اگر حداقل دو تست از هر درس بزنه توي دانشگاه سراسري قبول ميشه

۱۳۹۰ خرداد ۹, دوشنبه

اینجا یک مملکت قانون مدار است

سکانس اول، خونة مادربزرگه، داخلی: مادربزرگه در یک حرکت انقلابی با عدم پرداخت قبض 85 هزار تومنی گاز، به انتظار قطع انشعاب نشست. دو ماه بعد، شرکت معظم گاز با ارسال قبض 28 هزار تومانی (بدون بدهی پیشین) سر تعظیم در برابر مادر بزرگه فرود آورد.
سکانس دوم، شرکت گاز، داخلی: مامان در جواب عبارت "چرا انقدر زیاد شده؟" عبارت "خب کمتر مصرف کنین" رو می شنود. اصرار بیشتر مادر گرامی نه تنها با انکار کارمند جزء مواجه نشده، بلکه 50% مبلغ قبض (معادل 45 هزار تومان) با اختیار تام کارمند کاهش و پرینت مجدد صادر می شود.
سکانس سوم، ایران، خارجی: همه به قانون مدار بودن مملکت اسلامی افتخار می کنند. "قانون خر تو خر" از دستاوردهای مدیریت جهانی است که ذهن دانشمندان جهان را به خود مشغول کرده!

۱۳۹۰ اردیبهشت ۱۱, یکشنبه

عوام سالاری

آقا مسعود، آبدارچی کارخونه، سمبل بی نظیری از عوام جامعه س. توی انتخابات با تئوری "سر و ته یه کرباس" شرکت نکرده، اما اعتقاد داشته که موسوی خیلی بهتر از ا.ن بوده و روی حرفاش بیشتر می شده حساب کرد. هدف اصلی آقا مسعود توی زندگیش، حفظ ثبات خانواده و آرام بودن خط اصلی زندگیشه و قاعدتاً در این مسیر، یارانه ها و سهام عدالت و افزایش حقوق و بقیة صدقه های دولتی جزء لاینفک دغدغه های ذهنی خواهد بود.
اگه قبول کنیم که اکثریت جامعه رو آقا مسعودها تشکیل دادن و تنش های سیاسی فقط وقتی براشون مهم می شه که "دریافتی" سر ماه دو ریال بالا بره بدون توجه به اینکه در عوض "پرداختی" چند برابر بشه ، اونوقت باید این مسئله رو هم قبول کنیم که روش های سیب زمینی و سهام عدالت و یارانه حالا حالاها رای جمع کن خواهد بود. "دموکراسی"، در صورت اجرا، مزایای زیادی داره، اما از عیوبش هم نمی شه چشم پوشی کرد.

۱۳۹۰ اردیبهشت ۴, یکشنبه

مسلماني ز سر گيريد

اگر نگاه کاملاً سطحی به کشورهای تغییر طلب جهان در سال های اخیر داشته باشیم، نکتة جالبی ذهن رو به خودش مشغول می کنه. کشورهای ایران، افغانستان، عراق، تونس، یمن، لیبی، مصر، سوریه، بحرین و ... در یک نقطه اشتراک کاملی دارن و اون هم وجود اسلام در یک سمت ماجرا بوده. حضور اسلام توی این تحولات البته به یک شکل نبوده، یکجا دستور حرکات انتحاری رو صادر می کرده و جای دیگه به مردم امید آزادی می داده. اما واقعاً دلیل بلا خیز بودن دین ما چیه؟
از همون کتاب دینی دبستان، بچه ها با مقوله ای به اسم "دروغ مصلحتی" آشنا شده و یاد می گیرن که می شه یکی از ناپسندترین کارها رو انجام داد و حتی پاداش اخروی هم گرفت. بعد که جلوتر می ریم، کارهای بدتر از دروغ هم در شرایط خاص مستحق پاداش می شن، و خیلی که نزدیک تر می شیم، حکومت هایی رو می بینیم که به اسم حفظ اسلام، کشتن، اسیر کردن، تجاوز کردن و هزاران کردنیِ ناپسند دیگه رو هم مباح و به انجام دهندگانش وعدة حوریان بهشتی میدن.
اینکه آیا اسلام واقعی همین مجوزها رو صادر می کنه یا نه مورد بحث نیست، اما شکی در این نکته نیست که احکام کلی همة ادیان راه رو برای سوء استفاده باز گذاشته؛ بعضی جاها اما، ترجیح داده شده که دین شخصی باقی بمونه، و بعضی جاها دین باید به زور توی حلقوم جامعه فرو بشه! فعلاً که از طرف زمامداران اسلامی عموماً گزینة فرو کردن ترجیح داده شده.
Free counter and web stats