‏نمایش پست‌ها با برچسب عزت. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب عزت. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۱ آذر ۱۷, جمعه

Choice Vs. Priority

دو تا مقوله‌ای که شاید خیلی وقت‌ها به اشتباه به جای هم مورد استفاده قرار می‌گیره "گزینه" و "اولویت" هستن. طبق تعریف من، "اولویت" گزینه‌ایه که علاوه بر کافی بودن دلایل عقلانی، حس انسان هم بیشتر به سمت اون می‌ره و همین نقطة برتری یک "اولویت" نسبت به سایر گزینه‌هاس.
مشخصه که اگر به یک کاری به عنوان اولویت و بالاتر از بقیة کارها نگاه بشه، نحوة نزدیک شدن، پیش رفتن و حتی خاتمه دادن اون کاملاً متفاوت با گزینه‌ای خواهد بود که موازی سایر موارد قرار می‌گیره. خیلی ساده با نگاه به دور و بر خودمون و اطرافیانمون می‌تونیم موارد زیادی رو ببینیم که گزینه‌ها و اولویت‌ها جلوی رومون قرار گرفته و یا خود ما این نقش رو برای بقیه ایفا می‌کنیم. و خوش به حال کارهایی که شانس "اولویت" بودن رو پیدا می کنن و البته خوش به حال "گزینه"‌هایی که وقتی می‌بینن از سطح یک گزینه نمی‌تونن پیشرفت بیشتری داشته باشن این اراده و توانایی رو دارن که شانسشون رو برای تبدیل به اولویت در جاهای دیگه امتحان کنن.

۱۳۹۰ آذر ۲۱, دوشنبه

شکوه

عزت ملی یعنی برای تماس و خرید از یک شرکت اروپایی خودت رو یک عرب ساکن امارات معرفی و برای جلوگیری از فیلتر شدن اتوماتیک ایمیل توسط گیرنده از vpn استفاده کنی.

۱۳۹۰ آذر ۱۱, جمعه

ماه حرام

محرم رو از وقتی یادم میاد که توی تابستون بود. تلویزیون دو تا کانال بیشتر نداشت و تعطیل شدن همه برنامه‌ها رسماً تعطیلات تابستون رو به افسردگی می‌کشوند. از همون زمان از نظم گروهی خوشم میومد و به خاطر همین دسته‌های زنجیر زنی خیابونی رو با لذت نگاه می‌کردم و دقیقا از همون زمان این سوال برام مطرح بود که چرا ملت مسلمون توی این ایام به جای جشن، علم عزاداری بلند و زار زار به عاقبت به خیر شدن مرادشون گریه می‌کنن.
سال‌ها که گذشت، شدت افسردگی پذیری محرم هم کمرنگ‌تر شد. تلویزیون با گذاشتن میتی کومون توی روزهای عزاداری استارت زد و ماهواره و اینترنت هم راه رو ادامه دادن. حالا توی محرم دیگه خبری از اون افسردگی نیست، هنوز از نظم گروهی خوشم میاد، و هنوز اون سوال بچگی برام بی جواب مونده. اما یه چیز رو مطمئنم و اینکه احترام به عقاید دیگران اصلیه که زمان و مکان نداره، حتی اگه به نظر من زار زدن توی این روزها بزرگترین بی‌احترامی به همین روزها باشه.

۱۳۹۰ مهر ۲۸, پنجشنبه

به من شلیک نکن

دیکتاتورها زندگی خوبی رو تجربه می‏‌کنن، قدرت بی حد و حساب اونها رو به شدت ارضا می‌کنه و شدت ارضا شدن به حدی هست که برای حفظ اون حاضر به کشتن و بستن و تجاوز کردن و شکنجه باشن. دیکتاتورها، نگاهشون به ثروت از چارچوب قدرت عبور می‌کنه و بنابراین مشکلی در مایه گذاشتن از اولی برای حفظ دومی نمی‌بینن. قانون نانوشته‌ای اما می‌گه، پایان دیکتاتورها دردناک، حقارت آمیز و عبرت آموزه. حالا تو خواه از پایانش پند بگیر و خواه ملال. ره درازست و قلندر بیدار.

*عنوان: آخرین جملة منسوب به سرهنگ قذافی

۱۳۹۰ خرداد ۲۶, پنجشنبه

... و آنها دیگر معمولی نیستند

یه عده آدم معمولی، مثل خودمون، همین جاها، همین دور و برا، دور هم جمع شدن تا خوش باشن.
یه سری آدم غیر معمولی، از همون دور و برا میان و مردها رو میبندن و به زن ها و دخترا تجاوز می کنن.
یه سری آدم معمولی دیگه احساساتشون جریحه دار می شه می ریزن جلوی فرمانداری شهر.
یه سری سایت معمولی، بعد از ده روز خبر رو رسانه ای می کنن و ولوله ای درست می شه.
یه سری مسئول معمولی از نوع سی سال اخیر شروع می کنن به نظر دادن و متهم کردن.
یه سری ملت معمولی از مجازات عاملان سخن می گن و اشد مجازات رو طلب می کنن.
.
.
.
و هیچکس به فکر اون آدم های معمولی خط اول نبود، اونایی که بیشتر از جسم، از ناحیة روح مورد تجاوز قرار گرفتن و دیگه مثل خودمون نیستن.
یه لحظه تصور بودن در جای هر کدوم از آدم های مهمونی برام غیر ممکنه.

۱۳۹۰ خرداد ۲۲, یکشنبه

صبر هدی هم تمام شد

قدیما، وقتی عکسای توی آلبومم تعدادشون زیاد می شد، لذت می بردم و با عشق از اول مرورشون می کردم و خاطرات رو ورق می زدم. عکسای آلبوم دو سال اخیر اما، روی کپشن هر عکس، یه پیشوند شهید خورده. تعدادشون که روز به روز زیاد می شه، لذت نمی برم، نفرت درونم زیاد تر می شه. وقتایی که نفرتم زیاد می شه، خدا رو فریاد می زنم که آهای! اون بالا چه خبره؟ نکنه یه هدفن گذشتی تو گوشت و صدای ما رو نمی شنوی؟ بیا پایین و انقدر خودتو نگیر برای ما. اما آهنگ گوش دادن خدا هنوز تموم نشده گویا. قبلنا مطمئن بودم که هر آهنگی یه روز بالاخره تموم میشه، اما حالا می ترسم. می ترسم که خدا آهنگ بدبختی این ملت رو باهاش حال کرده باشه و دکمة ریپیت رو روشن گذاشته باشه!
.
.
غریبانة کویتی پور می چسبه این روزها!

۱۳۹۰ خرداد ۱۱, چهارشنبه

هاله هم رفت تا یک روز خوب بیاید

حدود 4 سالم بود. شب ها بمبارون می شد و رفتن برق نشونة این بود که باید به پناهگاه بریم. خونة ما پناهگاه نداشت و بنابراین بابا به زور من و ن رو از توی رختخواب بیرون می کشیدن و با مامان میرفتیم زیر چارچوب در می شستیم و یه پتو می کشیدیم روی سرمون. چیزی که به خوبی به یاد دارم دعاهای مامان بود و جمله ای که بین دعاها هی تکرار می شد: "خدا ریشه شون رو بکنه". توی عالم کودکی، روشنفکرانه به مامان می خندیدم که ای بابا، این همه سرباز رفتن جبهه، نتونستن، حالا با یه دعا بشه؟
چند سال گذشت، فک کنم حدود 15 سالی شد تقریباً. "صدام" توی یک قبر پیدا و چند وقت بعد با خفت و خواری اعدام شد. دل خیلی ها خنک شد و خیلی ها هم داغ عزیزانشون رو نتونستن ازش طلب کنن. اما من اولین جمله ای که به یادم اومد همون عبارت شب های بمبارون بود. توی عالم بزرگسالی دیگه روشنفکر نبودم و دعای مامان و مامان های دیگه رو خیلی مؤثر می دونستم.
باز هم چند سالی گذشت. خردادها بوی خون گرفت و مادران زیادی داغ دیده شدن. احتیاجی به پناهگاه نبود که جملة مامان بازهم شنیده بشه. و امروز که هاله هم با عزت رفت مامان جملة قصار خودشون رو تکرار کردن. دوست ندارم تریپ روشنفکری بذارم و این مسائل رو خرافات بدونم. لااقل برای آرامش اعصاب خودم هم که شده، جملة مامان رو اینجور زمزمه می کنم که "یه روز خوب میاد".

سروش هیچکس- یه روز خوب میاد

۱۳۹۰ فروردین ۲۰, شنبه

جنبشي با 56 قلب

Image and video hosting by TinyPic

نامتان به واژة "شهيد" هويت داده، فراموش نخواهيد شد

۱۳۸۹ اسفند ۱۱, چهارشنبه

جدال عقل و احساس!

يكي از دوستان دانشجوي دكترا، براي عضويت در هيئت علمي يكي از دانشگاه هاي دولتي درخواست داده بود. بعد از مدت ها، بالاخره تابستون دعوت به مصاحبه شد و اونهم چون مي خواست حتماً قبول بشه نشست و كلي درس خوند براش. روز مصاحبه اما اوضاع بر وفق مراد نبود. سوال در مورد مسائل تخصصي و سابقه كار و پشتوانة علمي جاي خودش رو داده بود به جهت گيري در مقابل فتنة سال گذشته و نظر در مورد فلان فرمايش مقام معظم و اعلام انزجار از سران فتنه. و دوست عزيز هم (به گفتة خودش) بيخيال هيئت علمي شده بود و ترك جلسه به نشانة اعتراض رو در سوابق مبارزاتيش ثبت كرد.
حالا شده حكايت من. مدتي پيش توسط يكي از سازمان هاي عريض و طويل براي انجام مراحل اولية جذب نيرو دعوت شدم. با توجه به اينكه هميشه آرزوي استخدام در اين سيستم رو با توجه به ارتباط مستقيم با رشته و البته مزاياي خوب داشتم، براي مصاحبة علمي سنگ تموم گذاشتم و خوان اصلي به سلامتي طي شد. مراحل بعدي شامل پر كردن فرم هاي خسته كننده و تست هاي پزشكي عجيب و غريب هم با هر دردسري طي شد تا آخرين مرحله فرا برسه. "گزينش" يك ساختمان دراز بود كه توش آدمايي سر كار بودن كه از لحاظ ظاهري مي شد اونا رو "عرزشي" ناميد. نوع برخورد با مراجعين كه همه قشر تحصيل كردة اجتماع بودن هم اين مطلب رو تأييد مي كرد. سوالات داخل فرم مربوطه در نوع خودش جالب بود. اسم و آدرس دو تا از "هم مسجدي ها"، دلايل سفر به خارج، نوع محكوميت اقوام درجة يك تا سه در صورت وجود و ... سوالاتي بود كه تقريباً داشت من رو از كوره به در مي برد كه يكي از مراجعين با اعلام اينكه "اينا كه چيزي نيست، تو مصاحبه سوالاشون رو حال كن" من رو به فكر فرو برد.
آيا رسيدن به يك آرزو اين مجوز رو ايجاد مي كنه كه بر خلاف اعتقاداتمون حرفي بزنيم و همون چيزي رو از خودمون نشون بديم كه اونا دوست دارن؟ اين چيزي كه خودشون بش ميگن "تقيه" رو ميشه به صورت برعكس در مقابل خودشون استفاده كرد؟ مرز بين شرف و بي شرفي موقع رسيدن به يك خواسته كجاست؟
كمتر از دو ماه براي رسيدن به پاسخ سوالاتم فرصت دارم، با تشكر!

۱۳۸۸ مهر ۱۷, جمعه

باج

پنج سال پيش زماني كه تازه بحث هسته اي ايران مطرح و بازرسان روانة ايران شدن، استاد سينتيك ليسانس كه از محققين انرژي اتمي هم بود تعريف ميكرد كه وقتي تاريخ بازديد بازرسان مشخص شد، از بالا دستور اومد كه كلية فعاليت هاي "مشكوك" استتار، و همه چيز گل و بلبل نشون داده بشه. اما بازرسان كاربلد به جاي بازديد از سيستم ها و دستگاه هاي فني، در يك حركت آكروباتيك بيخيال سايت شدن و تنها كاري كه كردن باز كردن پريز هاي برق و ريختن گرد و خاك داخل اونها توي يك لوله آزمايش بوده. نتيجة تست روي اين گرد و خاك ها حضور پالاديوم و در نتيجه فعاليت هاي غير مجاز ايران رو فاش كرد.
بازرسي هاي بعدي هم منجر به مدارك جديدتري شد كه هدف ايران رو كاملاً واضح نشون ميداد. اما طولاني شدن اين مسئله به ويژه در دولت جديد تنها يك دليل كاملاً علمي! ميتونه داشته باشه.
"باج" واقعيتيه كه يك طرف در ازاي بيخيال شدن از حق يك ملت و دريافت مبلغي نه چندان ناچيز، اجازة هركاري رو به طرف مقابل ميده. اين باج ميتونه از جنس نفت، گاز، آب درياي خزر، نام خليج فارس، قراردادهاي تجاري ننگين، واردات محصولات درجه سه يا ... باشه كه فعلاً به نظر مياد جواب داده.
به هرحال داشتن يكي دو كشورحامي در دنيا كه در طول سخنراني جلسه رو ترك نكنن از اوجب واجباته و غير از باج دهي اگر امر ديگري هم داشته باشن كلاً ما در خدمتيم. گور باباي حقوق ملت و توليد كننده داخلي و عزت ملي و اين چرت و پرتا.

۱۳۸۸ تیر ۱۶, سه‌شنبه

شهيد

4-5 ساله بودم كه پسر يكي از اقوام كه اعتقادي هم به مذهب نداشت رفت جبهه. چند وقت بعد خبر دادن كه كشته شده. فكر كنم اولين بار كلمه شهيد رو اون موقع شنيدم. كلمه اي كه هر وقت گفته ميشد همراه با احساس افتخار و احترام بود و مديون بودن به كسي كه جونش رو براي ما داده بود.بعد از جنگ، تبليغات غلط حكومتي كار خودش رو كرد و شهدا رو آدم هايي نشون دادن كه با بقيه فرق داشتن و همين شد، باعث دور شدن مردم از اين موجودات عجيب و غريب. حتي تلاش هاي ملاقلي پور مرحوم هم نتونست اين تصور رو برگردونه چه برسه به دهنمكي كه كسي دل خوشي ازش نداشت. اما الان، معني شهادت به جاي اولش برگشته. شهيد ديگه فقط اون حاجي نيست كه نماز اول وقتش ترك نميشده و يه شب در ميون خواب امام زمان ميديده و از شهادتش با خبر بوده؛ شهيد يكيه مثل خود ما. يكي كه وطنش مثل ناموسش براش عزيزه. كسيه كه وطنش رو با هيچ چيز عوض نميكنه. يكيه مثل خودمون، مثل اشكان، مثل ندا، مثل ...



Free counter and web stats