‏نمایش پست‌ها با برچسب زندگي. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب زندگي. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۴ آبان ۲۴, یکشنبه

چرانه در پی عزم دیار خود باشم

هرزگاهی پیش میاد که پای رادیو 7 سابق و یا 100 برگ فعلی نشسته باشم و به دعوت نیت کردن کاکاوند برای فال حافظ لبیک بگم. دیشب یکی از همون مشورت کردن با حافظ‌ها پیش اومد و به قول قدما خوب گذاشت توی کاسه‌م!!!

چرانه در پی عزم دیار خود باشم *** چرانه خاک سر کوی یار خود باشم
غم غریبی و غربت چو بر نمی تابم *** به شهر خود روم و شهریار خود باشم
ز محرمان سرا پرده ی وصال شوم *** ز بندگان خداوندگار خود باشم
چو کار عمر نه پيداست باری آن اولی *** که روز واقعه پيش نگار خود باشم
ز دست بخت گران خواب و کار بی سامان ***َگَرمُبَود گله ای راز دار خود باشم
هميشه پيشه ی من عاشقی و رندی بود *** دگر بکوشم و مشغول کار خود باشم
بود که لطف ازل رهنمون شود حافظ *** و گرنه تا به ابد شرمسار خود باشم

حافظ هم سرناسازگاری دارد با منِ مسکین در این روزگار بی معرفتی اجانب

۱۳۹۳ فروردین ۵, سه‌شنبه

من در سال 92

اول خواستم مثل پارسال نموداری رسم کنم و به تجزیه و تحلیل آنچه بر من در سال 92 رفت بپردازم که دیدم امری هجو خواهد بود از باب چسبیده بوده نمودار به مناطق ماکسیمم در اکثر بازه‌ها. پشت سر گذاشتن بحران 91، ورود "م" به زندگی، پیشرفت‌های کاری، آشنا شدن با انسان‌های نیک روزگار، بخشیدن همة بدکردگان و از همه مهم‌تر، آرامش وصف ناشدنی سال 92 چاره‌ای جز این آرزو باقی نخواهد گذاشت که "خدایا! با همین فرمون 93 رو برو جلو لدفن!"

از قبل:



۱۳۹۲ اسفند ۵, دوشنبه

مهندسی ویترین زیبایی دارد (داشت)

یکی از این شومن‌های دوزاری و سبک رو دعوت کرده بودن برای همایش روز مهندس تا بلکه با جُک‌های قدیمی و سخیفش بتونه یکی دو ساعت فکر مخاطبینش رو از مشکلات زندگی راحت کنه. وقتی شومن مربوطه سوار ماشین چند صد میلیونیش شد و رفت، توی پارکینگِ پر از ماشین سالن همایش تقریباً فقط پراید موند. دوست شومن حتماً موقع ورود به پارکینگ پوزخندی زده و به حال این قشر دلسوزی مبسوطی به عمل آورده!

۱۳۹۲ بهمن ۱۶, چهارشنبه

بُعد

می‌گه می‌دونی چرا آدما سر هم داد می‌زنن؟ چون احساس می‌کنن انقدر از هم دور شدن که صداشون به هم نمی‌رسه

... دیدم کاملاً راست می‌گه!

۱۳۹۲ دی ۳۰, دوشنبه

Rebuild

هرچند بزرگی به درستی فرموده که انسان به امید زنده‌س، اما اینجانب به نیابت از ایشون تبصره‌ای رو به گزارة فوق اضافه می‌کنم که انسان نه تنها به امید، که به مرور خاطرات گذشته هم زنده‌س. مرسی از دوست عزیزی که این بستر رو فراهم آورد تا پرت بشم به سرخوشی‌های دو سال گذشته و خاطرات خوبش. و مرسی از همون دوست که یکی از نفراتی بود که همون سرخوشی‌ها رو برای من ساخت و به خاطر این مسئله و خیلی از خوبی‌های دیگه‌ش، همیشه به عنوان یک دوست خوب برام قابل احترامه، مثل نظر احتمالاً نه چندان خوبش در مورد من.

۱۳۹۲ دی ۵, پنجشنبه

حسرت

گفت یکی و دوتا کمه، روزی رو خدا می‌رسونه
گفتم حداقل سالی دو سه میلیون تومن خرج هر بچه رو خدا از کجا داره بیاره؟
گفت همین دیگه، لازم نیست انقدر خرج کنی!
گفتم خودشون تو کوچه بزرگ بشن؟
گفت نه، مامانشون بزرگشون کنه
گفتم درآمد مامانه پس می‌پره!
گفت خدا خودش روزی رو می‌رسونه

هشت ساله ازدواج کرده، فکر می‌کردم بچه دوست نداره که خبری نیست، اما ...

۱۳۹۲ آبان ۲۹, چهارشنبه

پراکنده از همه جا

1- توی محیط کار، بعضاً اتفاقاتی میفته که هیچ جوری نمی‌تونی کنترلش کنی و در نهایت زیرآب یکی از بهترین پرسنلت با بی‌مهری می‌خوره. این روزها عذاب وجدان ناشی از عدم توانایی در نگهداشتن خانم الف آزاردهنده‌س، تا بعد چه شود.
2- در صورتیکه قسمت شد و به اصفهان سفر کردید و در راستای ساحل طویل جنوبی زاینده رود قدم می‌زدید، اگر دونده‌ای با آستین کوتاه توی سیاه زمستون از شما جلو زد، لطفاً به عقلش شک نکنید، جوان 30 ساله‌ایست جویای سلامتی!
3- توی سفر اخیر تهران، تئاتر پارسا پیروزفر چسبید، احتمالاً البته، زمان برای توصیة "سنگ‌ها در جیب‌هایش" گذشته.
4- این ترانة فرزاد فرزین رو برای کسی نفرستید، دوستانه عرض می‌کنم و البته تجربه‌ای هم در فرستادنش ندارم حتی اگر لازم بوده باشه.
5- گوشی نکسوس ما تمام عکس‌های روی خودش رو به گوگل پلاس منتقل و پیشنهاد "شِر" کردن می‌ده. نکن آقا همچین، لحظة اول حس زهرا امیرابراهیمی بودن بهم دست می‌ده!
6- هنوز استِیبل نشده، "ازمیر" مارا فرا می‌خواند.

... شاید به روز شود ...


۱۳۹۲ آبان ۱۵, چهارشنبه

دور روزمرگی‌ها


روزگاری نه چندان دور، یک تئوری کاملاً معتبر ارائه دادم که طبق اون نظریه، جمع جبری زندگی حقیقی و مجازی هر شخص عددیست ثابت! بر طبق اون نظریه، کم پیدا شدن در مجامع و محافل مجازی دلیل مبرهنی بر شدت گرفتن امور روزمره در عالم حقیقی بود و نشانه‌ای بر رونق گرفتن زندگی! ریگادلس دِ فکت دَت این تئوری گویا فقط در مورد خودم به عینیت رسیده، اما به نظر تئوری بدی نمیاد. وقتی به گذشته وبلاگم در روزگار اوج "پست گذاری" نگاه و شرایط روحی و جسمی رو در کنار اون قرار می‌دم، تمایلی به بازگشت به اون دوران مشاهده نمی‌شه. دورانی بود که شاید نصیب نشدنش می‌تونه یک دعای خوب برای هر کس باشه.
از ناله در مورد اون دوران و آدم‌هایِ ... آدم‌هایِ ... آدم‌هاش – که صفتی برای اون‌ها در نظر گرفته نشه بهتره- اگر بگذریم و مراتب شگرگزاری از دوران فعلی و آدم‌هاش رو هم به جا بیاریم، می‌رسیم به اوضاع و احوال این روزها ...
این دوران رو مثل همة دوران زندگیم می‌شه در "کار" و زندگی" خلاصه کرد با این تفاوت که رنگی‌تر و جالب‌تر از قبل بوده. مسافرت‌های استانبول، باکو، تهران، شمال و مشهد که تلفیقی از مأموریت و تفریح و خانواده و کار بود هر کدوم تجربه‌های خوبی به شمار می‌رفت و دستاوردهای خوبی داشت. بورس رو جدی‌تر از قبل دنبال می‌کنم و از آماتور بودن تا حدودی خارج شدم. پذیرش کانادا هم با به دست آمدن چیزهای با ارزش‌تر رنگ و بوی خودش رو از دست داد و درخواست کنسل شدنش از طرف من ارائه شد. و "م" ...، "م" عزیز که در همین مدت کوتاه چنان وابستگی‌ای بهش پیدا کردم که فکر نبودنش هم چندان قابل تحمل نیست.
زیاد صحبت به درازا انجامید، دوستانی که این مدت از نبودنم خبر گرفتن به شدت من رو شرمندة خودشون کردن، از همین جا دسبوس همشون هستم و با خوندنشون به یادشون میفتم.
فعلاً ...

۱۳۹۲ شهریور ۱۱, دوشنبه

Crash


سال‌های دور، علی آقایی زندگی می‌کرد که برای خودش شخصیتی محسوب می‌شد. در زمینة امور مربوط به ماشین‌سواری صاحب سبک بود و ادعایی داشت در حد تیم ملی. روزی از روزها که داشت در شرایط عدم بلوغ فکری مسیری را می‌پیمود، ناگهان به یک خودروی آشنا و غریب برخورد کرد. تصادف علی آقا را از اسب انداخت و تأثیرش تا مدت‌ها روی روح و روان او باقی بود تا اینکه به کمک یک رانندة آشناتر  آثار سوء تصادف مذکور با موفقیت وارد خاطرات شد. اما علی آقا که از اصل نیافتاده و کسی نبود که روی تجربیات ارزشمند گرد فراموشی بپاشد، "تصادف" شد یکی از نقاط اصلی زندگیش که بارها از تجربیات این اتفاق جالب استفاده برد و شکر خدا کرد!
اما داستان اینجا در مورد علی آقا نیست، حرف‌های گاه و بیگاه رانندة ماشین طرف تصادف این شک را به ذهن متبادر می‌کرد که آن نامبرده دچار سوء تفاهمی است به مضمون اینکه ارجاع علی آقای قصه به خاطرات "تصادف"، حتی در حریم خصوصی، نشان از فراموش نشدن "رانندة" طرف تصادف دارد! یا اینکه علی آقا از رانندة مذکور شاکی است و حرف‌هایش بوی انتقاد و طعنه دارد ...

علی آقا لازم می‌داند به جهت روشنگری مجدد به سرک کشندگان به حریم خصوصی اعلام کند که تصادف برای او فراموش نخواهد شد، درس‌ها داشته برایش، اما راننده فقط یک دوست دور است که نقشش در خلق تجربه‌ای چنین گرانبها ستودنیست.

این نوشته مخاطبی ندارد!

مرتبط از وحشی:
ما چون ز دری پای كشیدیم كشیدیم   /    امید ز هر كس که بریدیم بریدیم
دل نیست كبوتر كه چو برخاست نشیند   /    از گوشة بامی كه پریدیم پریدیم
رم دادن صید، خود از آغاز غلط بود /    حالا كه رماندی و رمیدیم رمیدیم 

۱۳۹۲ مرداد ۳, پنجشنبه

به نام برودپیک، به امید تغییر


کاری به کشمکش‌های رایج بعد از هر حادثه ندارم. اینکه باشگاه آرش چه مشکلی با فدراسیون داشته و فدراسیون چه بی‌اخلاقی‌های احتمالی انجام داده، اینکه تصمیم صعود احساسی بوده یا فنی، اینکه مقدم شدن حاشیه بر متن همه چیز را بهم ریخته بوده (به قلم سید محمد میری) و هزار اینکة دیگر ...
سه نفر، سه مرد بالغ و عاقل، جایی آرام گرفتند که به عشق همان ترک خانه کردند. و چه سعادتی از این بالاتر که از شمردن لحظه‌ها در حین بیهودگی خبری نخواهد بود برایشان (آخرین پست پابلیک آیدین). پویا، آیدین و مجتبی تا همیشه در مسیر ایران زنده‌اند. 

عنوان: مطلب منتشر شده از آیدین بزرگی در مورد صعودش به سمت خدا

۱۳۹۲ تیر ۲۴, دوشنبه

گل‌خونه

هرچند بزرگترین هدفم توی زندگی، همیشه رسیدن به آرامش فکری بوده، اما سال 91 نشون داد که لزومی نداره انسان به تمام اهدافش دست پیدا کنه. از سردرگمی و تزلزل مدل 91، این روزها فقط خاطره‌هاش مونده و کارکردش برای من به عنوان یک معیار برای عدم ورود به منطقه ناشکریه! حالا خوشحالم زمانی که خودم پا روی عقل و منطقم گذاشته بودم و یک تصمیم عجیب می‌رفت تمام آرامشم رو برای همیشه به خطر بندازه، در بزنگاه تصمیم‌گیری، طرفم کاملاً عاقلانه عمل کرد و دفع خطر را میسر! بعضی اوقات خدا جوری خودش رو توی زندگی نشون می‌ده و دستت رو می‌گیره که از تمام کرده‌ها و نکرده‌هات شرمنده می‌شی.

انصاف حکم می‌کنه وقتی در روزگار سردرگمی به جناب سینا حجازی تفعل زدم، در روزگار خوشی هم همین کار را بکنم، بلکه آن جناب نیز از ما خشنود گردد!

سینا حجازی- گل‌خونه (بشنوید)

۱۳۹۲ تیر ۶, پنجشنبه

شو همره بلبل به لب هر مهوش

علیرغم میل باطنی، نود و یکِ کدرِ افسرده و آدم‌های عجیبش نباید از تقویمم حذف شود تا یادم بماند زندگی و آدم‌هایش همیشه نباید مثل نود و دو قشنگ باشند.
پینوشت: آدمی است دیگر، گاهی دلش برای خودِ مجازیش هم تنگ می‌شود!


۱۳۹۲ اردیبهشت ۲۳, دوشنبه

تاریخ نگار (سیزن 2، اپیزود 3)


در هر فرآیندی، وجود یک تجربة مشابه قبلی، موفق یا ناموفق، یکی از مفیدترین پارامترهاست. و چه بهشت شدادی خواهد شد اگر مقایسة فرآیند جاری با مشابه قبلی اون، در تک تک موارد به نفع پروسة در حال انجام تموم بشه.

۱۳۹۲ اردیبهشت ۱۳, جمعه

تاریخ نگار (سیزن 2، اپیزود 2)

مهم نیست که آینده چه اتفاقی خواهد افتاد، یه جایی نتیجة تفکرات می‌شه اینکه توی گذشته خیلی بچه بودی که خیلی از چیزها رو نمی‌دیدی. شاید افزایش قطر چشم هم باید یکی از نشانه‌های بلوغ باشه!

۱۳۹۲ اردیبهشت ۶, جمعه

رسوب‌زدا


اگر خاطراتی در اعماق ذهنتون رسوب کرده و نبودش روحتون رو سوهان می‌کشه، تجربیاتی با ژانر مشابه رو امتحان کنید، بسا لذت‌بخش‌تر باشد!

۱۳۹۲ فروردین ۲۹, پنجشنبه

تاریخ نگار (سیزن 2، اپیزود 1)

به طرز مسخره‌ای بهتر از دفعة قبل پیش رفت. تکون‌های کمتر پا، استرس عجیباً ناچیز، مدیریت بهتر جلسه، حرف‌های بیشتر برای زدن و روشن شدن یک چراغ توی اعماق تاریکی‌های اخیر ...
به افتخار آینده باید زندگی کرد ...

پی‌نوشت: هیس!

۱۳۹۲ فروردین ۲۳, جمعه

دیالکتیک زندگی


می‌گم چرا از فکرم نمی‌ره بیرون؟
می‌گه آدم‌ها نمیان که برن، همیشه می‌مونن، هر کسی به یک شکلی
می‌گم اما بعضیاشون نمی‌ذارن جاشون پر بشه
می‌گه آخ از اونایی که نمی‌ذارن ...

۱۳۹۲ فروردین ۲۰, سه‌شنبه

ویرانسرای دل

بهش می‌گم منُ اینجوری نبین، آدم‌های اطرافم باید خیلی عاقل باشن که راه رو بر حرکات خرکی من ببندن و دلیل این ویترین عاقل‌نمای من هم همین عاقل بودن آدم‌های اطرافم تا حالا بوده ...

عنوان از حافظ: خاک وجود ما را از آب ديده گل کن      ويرانسرای دل را گاه عمارت آمد

۱۳۹۲ فروردین ۱۵, پنجشنبه

گر همسفر عشق شدی مرد سفر باش


توی زندگی همیشه عاشق موازی پیش بردن گزینه‌های پیش رو بودم. هرچند همیشه نقدهایی به این روش وارد بوده و اُورلپ‌هایی پیش میومده، اما باعث شده که زمان‌های بلاتکلیفیم به حداقل ممکن برسه. سه سال پیش بود که در حالیکه مشغول به کار بودم، اپلای هم می‌کردم، برای جاهای دیگه‌ای هم درخواست شغلی می‌فرستادم و همزمان کارهای سربازی رو هم پیش می‌بردم. همة اینها باعث شد که بیکاری بعد از تموم شدن سربازی از دو ماه فراتر نره و بذرهای پاشیده شده به موقع بارور بشه.
در این قضیه شکی نیست که همة کارها رو نمی‌شه با این دید پیش برد. بعضی از کارها از دور فریاد می‌زنه که آهای، من با بقیه فرق دارم، به من باید مجزا توجه کنی و وقت ویژه‌ای برام بذاری. اما اعتراف می‌کنم که ترس از بلاتکلیفی مثل پنبه‌ای در گوش عمل می‌کنه و رویة قالب رو تعیین.
فعلآ که سه پروژة موازی در حال پیش برده شدنه، شاید در یک نگاه عاقلانه، این کار حماقتی بیش نباشه، اما چه سود که مدتیه نقش عقل توی کارهام کمرنگ‌تر شده. برای تنوع شاید بد نباشه.

بی ربط اول: امیدوارم خباثت‌های گوگل باعث از دست رفتن دوستی‌های ساخته شده توی این مدت نشه، فیدلی رو امتحان کنید، بد نیس!
بی ربط دوم: برای اولین بار از یک نفر خواهش کردم که دیگه اینجا نیاد. لطفاً دوستان این مطلب در ذهنشون نهادینه شده باشه که دردِدل، دفتر خاطرات، وبلاگ یا هر دل نوشتة دیگری ابزار مناسبِ نسخه نوشتن برای یک شخص نیست. قطعاً نیاز به در دسترس بودن داده‌های بیشتری هست.

۱۳۹۲ فروردین ۹, جمعه

حافظیه


بیا با ما مورز این کینه داری ....... که حق صحبت دیرینه داری
نصیحت گوش کن کاین در بسی به ........ از آن گوهر که در گنجینه داری
ولیکن کی نمایی رخ به رندان ........... تو کز خورشید و مه آیینه داری
بد رندان مگو ای شیخ و هش دار ........... که با حکم خدایی کینه داری
نمی‌ترسی ز آه آتشیــــــنم ........ تو دانی خرقه پشمینه داری
به فریاد خمار مفلسان رس ........... خدا را گر می‌دوشینه داری
ندیدم خوشتر از شعر تو حافظ ........... به قرآنی که اندر سینه داری

از حافظیه اس‌ام‌اس داد که نیت کن. حضرت حافظ هم رفاقت رو تموم و تصمیمات گرفته شده رو تأیید کرد...
Free counter and web stats