‏نمایش پست‌ها با برچسب سقوط. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب سقوط. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۳ تیر ۱۷, سه‌شنبه

فاندامنتالیست

اسلام رو نه تنها قبول داشت بلکه ذوب در اصول و اخلاقیات مذهبی بود. داشت با نفرت جنایات داعش توی عراق رو در جمع تعریف و انحرافی بودنشون رو با تکیه به متن قرآن ثابت می کرد تا نوبت به جریان دزدیدن دختر بچه‌های 10-14 ساله از مدارس و ازدواج با اونها شد (شاید با بوکوحرام نیجریه اشتباه گرفته بود). به این مورد که رسید، سرش رو انداخت پایین، مکثی کرد و زیر لب گفت "این یکی البته از نظر قرآن مجازه".
... تا آخر مجلس حرف دیگری نزد

۱۳۹۲ تیر ۲۴, دوشنبه

گل‌خونه

هرچند بزرگترین هدفم توی زندگی، همیشه رسیدن به آرامش فکری بوده، اما سال 91 نشون داد که لزومی نداره انسان به تمام اهدافش دست پیدا کنه. از سردرگمی و تزلزل مدل 91، این روزها فقط خاطره‌هاش مونده و کارکردش برای من به عنوان یک معیار برای عدم ورود به منطقه ناشکریه! حالا خوشحالم زمانی که خودم پا روی عقل و منطقم گذاشته بودم و یک تصمیم عجیب می‌رفت تمام آرامشم رو برای همیشه به خطر بندازه، در بزنگاه تصمیم‌گیری، طرفم کاملاً عاقلانه عمل کرد و دفع خطر را میسر! بعضی اوقات خدا جوری خودش رو توی زندگی نشون می‌ده و دستت رو می‌گیره که از تمام کرده‌ها و نکرده‌هات شرمنده می‌شی.

انصاف حکم می‌کنه وقتی در روزگار سردرگمی به جناب سینا حجازی تفعل زدم، در روزگار خوشی هم همین کار را بکنم، بلکه آن جناب نیز از ما خشنود گردد!

سینا حجازی- گل‌خونه (بشنوید)

۱۳۹۲ اردیبهشت ۱۹, پنجشنبه

بی‌خاصیاتِ دردناک


وقتی موقع انتخابات می‌رسید، تا حدود 20 روز قبل از اون هیچ احساس خاصی نداشتم. عملاً جو گرفتگی من از همون حدود 20 روز قبلش شروع می‌شد، حالا یا به دلیل رفتن توی ستاد خاتمی، یا تبلیغ برای تحریم، یا حضور در 12 هزارنفری سبز آزادی. اما مهم این بود که قبل از این 20 روز هیچ خبری نبود و همه چیز مثل حالت عادی پیش می‌رفت. امسال اما، یک تفاوت اساسی هست؛ یادم نمیاد تاحالا هیچ کانسپتی بیهوده‌تر و بی خاصیت‌تر از انتخابات این دوره سراغ داشته باشم. و مشخصاً منظور از کانسپت، تمام مفاهیم جاری در زندگی سی ساله فارغ از سیاسی بودن یا نبودن اونهاست. اما به قول دوستی، هنوز هم یه تیکه از وجودم روی پشت بوم و توی خیابون‌ها و جلوی ساختمون 23 کوی به امید سر اومدن زمستون مونده و همچنان عذاب وجدان از تنفس در هوای آزاد در حالیکه ...

۱۳۹۱ بهمن ۱۴, شنبه

به کجا چنین شتابان


محسن: روزی که می‌خواستی استعفا بدی بری شرکت نفت، مهندس ش (رئیس بزرگ) بهت چی گفت؟
من: ام... گفت نرو، به دردت نمی‌خوره ... یادم نیس، دو سال گذشته خب!
محسن: در مورد زن گرفتن؟
من: گفت دو هفته میری اونجا، دو هفته اینجا، با دخترای این دوره و زمونه ...، از همین چرت و پرتا
محسن: چرت و پرت؟ دختره فوق لیسانس، باباش استاد دانشگاه، خانواده دار، فامیل خودمون. داداشم اومده خونه و اون چیزی که نباید ببینه رو دیده!
من: ...

اما برای من بیشتر از اون اینکه اینجور داستان‌ها باعث بدبینی به یک گروه از جامعه بشه، بیشتر این سوال رو برام پیش میاره که اون عشق آتشین روزهای اول، چطور بعد از یکسال تبدیل به خیانت اونهم از بدترین نوعش می‌شه؟ تبدیل یک عاشقی نیم بند به یک نیمچه نفرت رو تجربه کردم، اما با این حال این حجم تغییر فاز برای خودم عجیبه.

۱۳۹۱ آذر ۲۰, دوشنبه

سقوط آزاد

سکانس اول (سال جهاد اقتصادی): کمتر بودن نرخ ارز دستوری شرکت ملی ... نسبت به ارز موجود در بازار باعث رونق گرفتن صادرات محصولات دارای ارزش افزوده شد. شرکت ملی ... که دید چرا سود صادرات نباید وارد جیب خودش بشه، قیمت ارز دستوری رو نادیده گرفت و مواد اولیه رو با قیمت ارز آزاد به صنایع پایین دستی فروخت*. شوک اول با موفقیت به صادرات بخش خصوصی وارد شد.
سکانس دوم (سال تولید ملی و سرمایه و اینا - شش ماهة اول): در حالیکه سیاست سال گذشته به دهان شرکت مذکور شیرین اومده، این شرکت اقدام به فروش مواد اولیه با قیمت ارز 5% بالاتر از بازار آزاد کرد! حالا صادرات نه تنها مقرون به صرفه نبود، بلکه سایة ضرر رو هم بالای سر خودش می‌دید.
سکانس سوم (همون سال مبارک - شش ماهة دوم): یک شوخی بزرگ به نام اتاق تبادل ارز افتتاح و تمام دستگاه‌های دولتی نه تنها ملزم به قیمت‌گذاری محصولات و مواد اولیه بر اساس نرخ ارز این اتاق شدن، بلکه صادرات مواد خام از کشور هم ممنوع شد. اما مافیای شرکت ملی مذکور ابتدا رسماً بر خلاف قانون شروع به صادرات کرده و بعد از مدتی هم یک تبصرة قانونی از دولت خدمتگذار اخذ نمودند! مشخص بود که دلار صادراتی این شرکت با نرخ آزاد به فروش می‌رسید اما فروش داخلی با نرخ ارز اتاق. و خب عقل سلیم و البته مافیایی دوستان هم دلشون برای صنایع پایین دستی کشور نسوخته بود و جیب آقایون بالادستی مهم‌تر می‌نمود!
سکانس چهارم (روز ملی صادرات - تهدیدها و فرصت‌ها با حضور معاون وزیر): وقتی به زحمت برای صحبت کردن توی اون مراسم وقت گرفتم در حضور همه صادرکنندگان کشوری و مدیران ارگان‌های دولتی وابسته به صادرات، رو به معاون وزیر گفتم "تحریم‌های خارجی رو بالاخره خودمون دور زدیم با هر هزینه‌ای که داشت، اما در مقابل تحریم‌های داخلی از کمر افتادیم، گویا باید رونالدو رو ول کنیم غضنفر رو بچسبیم" که این صحبت با همهمه‌ای در سالن و تأیید حاضرین همراه شد. جناب معاون وزیر در پایان فرمایشات متملقانه در مورد دولت خدمتگزار و مسئولین و سیاست‌ها، طبق معمول زمانی برای پاسخگویی به سوالات پیدا نکردن!
سکانس پنجم (همیشه): عباراتی مثل جهاد اقتصادی، حمایت از تولید ملی، اتاق ارز و غیره نه تنها به یک طنز اقتصادی تبدیل شده، بلکه اونها رو میشه با تعابیری همچون گسترش فقر، افزایش بیکاری، باند بازی اقتصادی، مافیا، زمین‌گیر کردن بخش خصوصی و غیره تفسیر کرد.
سکانس ششم (شش ماه پیش): عزیزی
به نوعی از من خواست که رو به پیشرفت بودن کارم رو براش اثبات کنم. جواب من برای خودم دردناک بود و در دو جمله خلاصه میشد: "همیشه کارهایی که کردم رو به پیشرفت بوده، تضمینی نیست اما با توجه به شرایط". الان به این فکر می‌کنم که در عرض شش ماه می‌شه خیلی راحت هم جملة اول رو دیگه نگفت و هم جملة دوم رو با قدرت بیشتری بیان کرد!

* نحوة قیمت گذاری مواد اولیة انحصاری دولتی (سرمایه های ملت): قیمت جهانی x نرخ ارز





۱۳۹۱ آذر ۹, پنجشنبه

برای سرو

فکر می‌کنم حدود 5 ماه پیش بود که اوج فکر کردن و شب نخوابیدن‌ها رو تجربه می‌کردم و دوستان خوبی اطرافم بودن که می‌شد ازشون مشاوره خواست و از تجربیاتشون استفاده کرد. همون موقع‌ها بود که سرو این مطلب خواندنی رو برای من توی وبلاگش نوشت و بهم گفت که هر "نشدی" لزوماً به معنای شکست نیست و در مقابل هر "شدنی" هم نمی تونه پیروزی باشه. فقط مهم اینه که بتونیم "نشدن"‌ها رو نه با توجیه‌های احساسی، که با منطق و عقل تفسیر کنیم و ببینیم آیا واقعاً می‌شه اون رو توی دستة پیروزی‌ها جا داد یا نه.
حالا با گذشت این همه مدت و فراز و نشیب‌های زیاد، می‌تونم به سرو بگم که منم بالاخره تونستم وارد کاری بشم که اولش از اون می‌ترسیدم و احتمال بالای شکست می‌دادم، با قدرت هم وارد شدم و تلاش کردم با چنگ و دندون هم نگهش ندارم و حتی خیلی از جاها غرورم رو زیر پاهام له کردم. اما نشد، به هر دلیلی که داشت نشد و حالا هم جز یک پیکر نیمه جون در حال احتضار که دکترها ازش قطع امید کردن از اون چیزی باقی نمونده. اعتراف می‌کنم که به سنت همیشگیم، بین راه گاهی از نشدنش هم مضطرب شدم و ساده لوحانه این اضطرابم رو با کسی که قرار بود همه چیز من رو بدونه مطرح کردم بدون اینکه به قول "اون" ظاهر این حس بد رو آرایش کنم که توی ذوق نزنه.  زیاد اصرار نکن که اون جریان رو توی پیروزی یا شکست‌هام طبقه بندی کنم، که هنوز دلیل منطقی برای نشدنش پیدا نکردم، اما این رو بدون که فهمیدن شرایط، سطح یک رابطه، دلیل تمام شدن اون و حتی اینکه آیا طرفت تکلیفش با خودش مشخص شده یا نه بزرگترین نعمت توی پیش رفتن یک رابطه‌س که من ازش محروم بودم. بدون که بزرگترین عذاب، روشن و خاموش شدن مکرر چراغ رابطه‌س که کل وجودت رو می‌سوزونه. بدون این که فقط احساس کنی چراغ دوباره روشن شده نابودت می‌کنه و بدترین حس تعلیق ممکن رو برات به جا می‌گذاره. حالا خیلی راحت می‌تونم تمام این محرومیت‌ها و حتی گرفتن حس متقابل از طرفم برای احتمال شروع مجدد رو بگذارم به حساب بلاهت و بی‌تجربگی خودم و یک روزی مثل اون قسمت از پلنگ صورتی یک چکش بردارم و اون چراغ خیالی رو خورد کنم و از ته دل بهش بخندم. آره، من به حرف تو اعتقاد کامل دارم که از همه چیز میشه عبور کرد، حتی اگر در بدترین حالت به آدم حس شکست بده. حتی اگر بدونی بعد از اون دیگه خبری نیست. حتی اگر درک کرده باشی که این عبور ناشی از یک سری رفتار بچگانه از هر دو طرف و یک سلسله جبال مرتفع از سوء برداشت‌هاست. همه چیز محکوم به تمام شدنه.

از ولایت خودتون برام دعا کن که گویا خدا اونطرفا بیشتر آفتابی میشه!

۱۳۹۱ مهر ۱۸, سه‌شنبه

تاریخ نگار (بخش ششم - پایانی)

... از همون زمانی که پیشنهاد رفتن به مشاور مطرح شد، رابطة دو طرفه هم رو به سردی رفت. هرزگاهی با یه اس ام اس یا تلفن سعی داشتم قضاوتم رو زیر سوال ببرم، اما هر کدوم از اون‌ها نوید پایان زود هنگام رابطه رو می‌داد. به هر حال بعد از جلسة اول، نوبت به آزمون شخصیت رسید. آزمون استاندارد بین المللی شامل 240 سوال پنج گزینه‌ای در مورد نحوة برخورد آدم به اتفاقات پیش اومده در زندگی که نمرة منفی هم نداشت! جالب این بود که بعضی از سوال‌ها در جاهای مختلف به همون شکل و یا با فرم جدید تکرار شده بود تا امکان پاسخ دادن اشتباه به حداقل برسه. یک هفته بعد، مشاور از همون پشت میزش داشت نتایج رو برای ما آنالیز می‌کرد: "نظم درونی تو بیشتره، هر دو در مقابل تجربة جدید موضع می‌گیرین، استرس تو کمتره، برون گرایی تو متوسطه اما بهار برون گراست". و در ادامه "اختلاف خاصی دیده نمی‌شه که مشکل ساز باشه".
نتایجی که در مورد من گفت به طرز جالبی منطبق بر شخصیت خودم بود و همین باعث شد به کلیت تست هم خوشبین باشم. همونجا، "موضع گیری در برابر تجربة جدید" رو "عدم گذشت در برابر اختلاف نظر" تعبیر کردم که خودم هم در طول مدت رابطه به اون نتیجه رسیده بودم. بهار نظرات مخالف رو سخت قبول می‌کرد و دوست داشت همه چیز همون باشه که خودش می‌گه. از دکتر نحوة افزایش گذشت درون خود و طرف مقابل رو پرسیدم و اون گفت کاملاً اکتسابیه و بستگی به خود فرد داره.
بعد از تموم شدن جلسه، اولین سوال بهار جالب بود: "چقدر فکر می‌کنی نتایج درسته؟" و جواب من هم که مشخص بود: "لااقل در مورد خودم می‌دونم درست بود". "اما استرس تو زیاده، نمی‌تونی روی اعصابت کنترل داشته باشی" بهار این رو گفت و تعجب من رو بر انگیخت!. "تو فلان روز اصلاً حرف نزدی، پات رو خیلی تکون می‌دادی، کاملاً عصبی بودی". برام جالب بود که یه سری از خصوصیات من که از نظر خیلی از آدما می‌تونه مثبت باشه، از طرف بهار تعبیر به عصبی بودن شده بود. "آره، من خیلی از جاها بیشتر گوش می‌کنم، تکون دادن پاهام هم شاید عامل عصبی داشته باشه، اما نشونة عصبی بودن نیس، یه جورایی شاید یه حرکت برای آروم شدن ضعفی که همیشه از بچگیم توی پاهام احساس می‌کردم و با حرکت آرامش می‌گرفت". دیگه کاملاً خسته شده بودم از توجیه شخصیت خودم و اینکه اثبات کنم اون چیزی که توی این مدت کوتاه و مصداقی اون از من درک کرده درست نیست.
دو روز بعد، پنجشنبه 6 مهر، ساعت 8 شب بهار از لازمة وجود دروغ سنج توی انجام تست حرف زد و ضربه آخر رو با موفقیت به رابطه‌ای که لااقل برای من با پیش فرض صداقت پیش رفته بود زد. صحبت‌های بعدی بیشتر حالت کلیشه‌ای داشت که تا آخر مثل دو تا دوست می‌مونیم و آرزوی زندگی خوب برای هم کردیم و داستان سینوسی و 8 ماهة من و بهار به نقطة صفر رسید.
هشت ماه پر فراز و نشیب، پر از احساسات متناقض، سوء تفاهم، محبت، دلخوری، دوستی و حتی عشق در حالی تموم شد که بزرگترین تجربه رو برای من داشت. تجربة اینکه، کنترل رابطه باید در اختیار خود آدم باشه، روند همونطوری باید باشه که خود آدم فکر می‌کنه، غرور آدم جایی نباید خرد بشه، در صورتی که طرف مقابل اصرار بر قضاوت اشتباه داشت، اصرار بر ترمیم افکار اون نکرد، وارد رابطه‌ای نشد که جریان احساسات از یک طرف سنگینی می‌کنه و اینکه اگر کسی انقدر غُد (؟) بود که حتی نتایج یک تست (به ظاهر) استاندارد رو برای پافشاری روی حرف خودش زیر سوال برد، ممکنه تمام حرف های قبل و بعدش رو در مواقع حساس زیر سوال ببره.

... و البته اینکه علی یک طرفه به قاضی رفته بود ...

تموم شد!
 

۱۳۹۱ خرداد ۹, سه‌شنبه

تعدیل

صد و هفتاد نفر بودند
سال تولید ملی شد
هفتاد نفر مجبور شدند که نباشند

۱۳۹۰ آذر ۹, چهارشنبه

ثبات، گوهر گم شدة این خاک

"دهه‌ات گذشته مربی، اگه اون اسلحه دستت نباشه کی به حرفت گوش میده؟ اینه که برات زور داره، یه دهه حرف زدی ساکت بودیم، کر کری خوندی ساکت بودیم، گرفتی ساکت بودیم، پس دادی ساکت بودیم، حالا اجازه بده ما حرف بزنیم، خانوما آقایون دوست دارین یکی از این کشورها دوباره به ما حمله کنه؟ دوست دارید جنگ بشه؟
ثبات، دهه ما دهه ثباته، امنیت،این کشور کی باید روی امنیت رو ببینه؟ کی باید روی ثبات رو ببینه؟
اون پسر تو کی باید بتونه برای آینده اش برنامه ریزی کنه؟ دهة من هم نیست"

و سلحشور نمی‌دانست دهة مربی تا همین امروز هم ادامه خواهد داشت!

۱۳۹۰ مهر ۲۸, پنجشنبه

به من شلیک نکن

دیکتاتورها زندگی خوبی رو تجربه می‏‌کنن، قدرت بی حد و حساب اونها رو به شدت ارضا می‌کنه و شدت ارضا شدن به حدی هست که برای حفظ اون حاضر به کشتن و بستن و تجاوز کردن و شکنجه باشن. دیکتاتورها، نگاهشون به ثروت از چارچوب قدرت عبور می‌کنه و بنابراین مشکلی در مایه گذاشتن از اولی برای حفظ دومی نمی‌بینن. قانون نانوشته‌ای اما می‌گه، پایان دیکتاتورها دردناک، حقارت آمیز و عبرت آموزه. حالا تو خواه از پایانش پند بگیر و خواه ملال. ره درازست و قلندر بیدار.

*عنوان: آخرین جملة منسوب به سرهنگ قذافی

۱۳۹۰ مرداد ۱۶, یکشنبه

تباهی درد

یک از ویژگی های اصلی و همیشگی کار در بخش خصوصی، فلکسیبل بودن شرایط و حقوق پرداختی، البته نه با مفهوم مثبت بوده. کاهش تولید به دلیل کاهش سفارش و یا عدم تأمین به موقع مواد اولیه ناشی از تحریم ها و یا انحصاری بودن بعضی از مواد نزد دولت فخیمة جمهوری اسلامی، باعث شده که نیش بی کفایتی های دولتی به صورت مستقیم (تمایل نانوشته و اثبات نشدة دولت برای زمین خوردن بخش خصوصی) و یا غیر مستقیم (تحریم های کمر شکن به دلیل ماجراجویی های بی دلیل بین المللی) بر پیکر بخش خصوصی هم فرود بیاد.
در این بین کارگرهای بیچاره که همیشه نگاهشون به دنیا از زیر خط فقر بوده، دارای نگاه عمیق تری شده و بیشتر در باتلاق فقر فرو می رن. و دردناک ترین جملة شنیده شدة اخیر رو از زبان کارگری شنیدم که خودش رو به یک فاحشه و کارفرما رو به مشتری ای تشبیه کرد که حق کام دهی رو پرداخت نمی کنه!
مدت هاست به این نتیجه رسیدم که بدون شک یک روز خوب خوب خواهد آمد، اما اون روز خوب نخواهد توانست جوابگوی زندگی تباه شدة نسلی باشه که روزهی تباهی رو با گوشت و خونش تجربه کرده.

۱۳۹۰ تیر ۲۷, دوشنبه

بهترین نارفیق

یه سری از آدم ها هستن، که چون کروموزوم مشترکی باهات داشتن، احساسی بوده بینتون یا رفیق گرمابه و گلستانت بودن، یک روزی، یک جایی وارد دایرة حریم شخصیت شدن و باهاشون ندار شدی. اوضاع وقتی دردناک می شه که تمام دلایل گفته شده دیگه توجیه کننده نباشه و بخوای یا اونا رو از دایره پرت کنی بیرون یا دایره ات رو کوچیک تر کنی. دوستان و اقوام رو با یک فشار مختصر و بدون درد و خون ریزی می شه فرآیند رو روشون انجام داد، اما وای به وقتی که زمانی کوچکترین احساسی به شخصی داشتی و حالا به هر دلیلی نخوای که دیگه اون احساس در کار باشه؛ در این حالت تک تک مراحل رو باید زجر کشید و دووم آورد و به روزهای بدون "او" عادت کرد. مهم هم نیست این احساس چقدر ضعیف بوده باشه، بودنش دردسرساز خواهد بود.


* عنوان ترانه ای از رضا یزدانی

۱۳۸۸ مهر ۸, چهارشنبه

لشگر مخلص

سكانس اول، سال 59: نيروهاي ارتش و سپاه كفاف مقابله با نيروهاي مهاجم رو نميدن. از مردم درخواست ميشه كه به جبهه ها برن و از ناموسشون دفاع كنن. پير و جوون "قبلتُ" گويان راهي جبهه ها ميشن و به دليل سيل هجوم اونها "بسيج" ناميده ميشن.
سكانس دوم، سال 67: اسراي ايراني براي اينكه نشون بدن اختياري به جبهه اومدن، با افتخار عنوان "بسيجي" رو روي خودشون ميذارن و ناخوداگاه حس تحسين همگان رو بر مي انگيزن.
سكانس سوم، سال 72: چند جوون كه در حال قدم زدن در خيابون هستن توسط فردي متوقف شده و مورد سوال- جواب قرار ميگيرن. آخر دست هم فرد سوال كننده با نشون دادن كارت "بسيج" اونها رو به ون پارك شده كنار خيابون هدايت ميكنه.
سكانس چهارم، سال 75: فرماندة يكي از يگان هاي "بسيج" به مدرسة ما اومده و براي جذب هرچه بيشتر بچه ها اعلام ميكنه كه نيروهاي عضو شده داراي 60% سهميه در كنكور هستن.
سكانس پنجم، سال 83: "عابد ت" در يكي از نشريات داخلي پلي تكنيك شعري سروده و در اون از خدا به عنوان يك توهم ياد كرده. "بسيج" دانشجويي تحصن ميكنه و خواستار دستگيري و "اعدام" همشاگرديش ميشه.
سكانس ششم، سال 88: گاز فلفل، باتوم، تفنگ، زدن هم وطن، هجوم به خوابگاه، ... و كارت "بسيج".
سكانس پاياني: معلم سر كلاس رياضي راهنمايي براي آموزش "نمودار نزولي" دياگرامي كشيده كه محور افقي اون "سال" و محور عموديش "بسيجه".

۱۳۸۸ مهر ۱, چهارشنبه

نرخ روز

"كلية پروازهاي داخلي شركت ... با هواپيماي بوئينگ"
گويا ميشه از تاريك ترين مسائل هم درآمد زايي كرد!
Free counter and web stats