‏نمایش پست‌ها با برچسب تولد. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب تولد. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۱ دی ۱۸, دوشنبه

تولدی دیگر

الان که بر می‌گردم به یک سال گذشته نگاه می‌کنم، می‌بینم به صورت متناوب حالم خوب نبوده. بعضی از دلایل این بد بودن‌ها برمی‌گرده به تصمیماتی که خودم برای زندگیم گرفتم و خیلی از اونها هم به تصمیماتی که بقیه برای من گرفتن و حتی من رو لایق این ندونستن که دلیلی برای این کارها و تصمیمات ارائه بدن! اما چیزی که مسلمه اینه که دو روز زندگی هم اگر بخواد به بد بودن بگذره که دیگه چیزی از اون باقی نخواهد موند. تجربیات این یک سال به جای خود، با ارزش و شاید حتی ناب؛ اما با تمام احترام به این یک سال، باید اون رو از تقویم زندگیم حذف کنم. روزهای بین بهمن 1390 تا دی 1391 (کارای خدا میشه سال 2012!) برای من حکم اون لحظات قبل از تحویل سال توی روز یکم فروردین رو داره که جزو جایی حساب نمی‌شه. یا شاید مثل لحظاتی از زندگی که انسان ممکنه کما رو تجربه کنه اما بعدترها چیزی ازش به یاد نمیاره.
از موفق شدن توی این کار اطلاع دقیقی ندارم، حتی نمی‌دونم ارتباطم با آدم‌های این یک سال رو می‌تونم شیفت بدم به حالتی که قبل از اون داشتم یا نه، اما چیزی که برای خودم مهمه اینه که زندگی در جریانه و برنامه‌های آتی قطعاً مستقل از این بازة خاص خواهد بود.
سلام به همون زندگی قبلی که "تعقل" در تک تک تصمیماتم دخالت مستقیم می‌کرد و خداحافظ به حرکات "خرکی"‌ای که عقل از همون اول زیر حکم اون مهر عدم موفقیت زده بود اما یه حسی می‌گفت باید انجام بشه. و نهایتاً سلام دوباره به یک زندگی "علی" وار، دقیقا همون چیزی که به درست یا غلط همه علی رو با اون می‌شناسن.

۱۳۹۱ مهر ۲۰, پنجشنبه

30

خانم ف به زیبایی توی وبلاگش نوشته:
"...باید زمان بگذرد تا اینقدر درست شده‌ باشی که تاریخ حماقت‌هایت وقتی جلوی چشمت آمد، از ته دل بخندی. گفته بود هروقت حس کردی دیگر چیزی نمانده که اشک‌ات را سرازیر کند، که اینقدر شجاع شده‌ای که وقتی بحث‌اش پیش بیاید موضوع را عوض نکنی و رنگت نپرد، آنجا دقیقا همان‌ موقع، تمام شده و به زندگی برگشته‌ای ..."
خانم ف البته به زمان دقیق مورد نیاز برای این مسئله اشارة خاصی نکرده، اما به نظر میاد روز تولد می‌تونه شروع خوبی برای تلاش در این وادی باشه. روز تولدی که خیلی با سال‌های قبل تفاوت داره و انگیزه‌ای برای خوشحال بودن توی اون احساس نمی‌کنم.
شاید تولد پایان 29 سالگی و وارد شدن به دنیای سی سالگی رو بشه یه نقطة عطف توی زندگی خودم در نظر بگیرم. نقطة  عطفی که قبل و بعدش قراره تفاوت‌های زیادی با هم داشته باشه. قبل از اون بیشتر به فکر دیگران بودم و بعدش بیشتر به فکر خودم. قبلش سعی داشتم چهرة موجهی از خودم نشون بدم و بعدش خوب زندگی کردن برام مهم‌تر خواهد بود. قبلش برای خوش گذروندن خیلی سخت‌گیر بودم و بعدش از یک پیاده‌روی توی یک ظهر تابستونی هم ارضا خواهم شد. و مهم‌تر از همه، قبل از این تولد دل بستن رو تجربه کردم و بعدش دیگه این اتفاق نخواهد افتاد.
اگر بخوام سند چشم انداز مناسبی برای سال پیش رو تدوین کنم بدون شک تفریح توی اون نقش اساسی خواهد داشت. پس پیش به سوی سی سالگی، با تمام خوبی و بدی‌هایی که از این مقطع از زندگی گفته می شه. 

پ.ن: لعنت به تبریک تولد از طرف اون کسی که نباید بیاد. لعنت به حال بد توی روز تولد. لعنت به حافظه که خیلی چیزا رو از یاد نمی‌بره!
 
 


۱۳۹۰ مهر ۱۹, سه‌شنبه

29

"مرد متولد مهر: از ویژگی‏های مرد متولد مهرماه مي توان، انصاف،‌ متعادل، زن پرست، خوش سليقه و گاهي تنبل و بي اعتنا نسبت به زندگي را نام برد. اگر مرد متولد مهر در نزدیک خود دارید مي توانيد به خود بباليد كه هوشمند ترين مشاورين جهان را در جوار خود داريد، او مناسب ترين و منطقي ترين راه حل ها را براي مسائل شما پيدا مي كند،‌ اما اين حرف مفهومش اين نيست كه به خواسته هاي كودكانه شما نيز جواب مثبت بدهد، در يك چنين مواردي او راه چاره خوبي عرضه مي دارد. مرد متولد مهر ممكن است دمدمي مزاج باشد و عادت او به استدلال و منطق چنان شديد و هميشگي است كه گاهي واقعا آدم را ديوانه مي كند، او حتي در امور عاشقانه نيز از منطق ودليل پيروي مي كند."

معمولاً طالع بینی‏ها مزخرف‏ترین نوع متون هستن که می‏شه برای قضاوت در مورد یک نفر ازشون استفاده کرد. آدم می‎تونه متولد مهر باشه، روز بیستمش به دنیا اومده باشه، سال 1362 زندگی رو رسماً شروع کرده باشه، اما در چارچوب هیچ طالع بینی قرار نگیره!


۱۳۸۹ مهر ۲۱, چهارشنبه

ويرچوال لايف استايل

آقاي اميدواري، معلم ادبيات دبيرستان چرت و پرت هاي زيادي رو سر كلاس توي مخ ما فرو مي كرد كه البته هيچكدومش رو يادم نيست. اما يك جملة آقا معلم توي ذهنم حك شده: "سن كه از 50 سال بالاتر مي ره، تعداد كسايي كه توي قبرستون مي شناسين بيشتر از آدم هاي زنده س". حالا شده حكايت من و اينترنت؛ تعداد دوستاني كه از طريق مجازي لطف كردن و تولدم رو تبريك گفتن چندين برابر روش هاي حقيقي بود. البته هنوز خيلي زوده كه كه ادعا كنم دوستي ها داره به سمت مجازي بودن پيش مي ره، اما به راحتي مي شه گفت اگر جامعة مجازي نبود نه تنها خيلي از دوستي ها اصلاً شكل نمي گرفت بلكه حتي دوستي هاي قديمي هم رو به نابودي مي رفت. بدي يا خوبي اين مسئله و يا اينكه اصلاً زندگي توي گودر و فيسبوك و وبلاگ مي تونه جاي زندگي واقعي رو بگيره يا نه رو نمي دونم؛ اما جملة محسن دليل اصلي علاقة من به اين فضاهاست: "اگه اينترنت نبود از چندتا از دوستامون خبر داشتيم؟"
.
.

اشتراك فيد مخفيگاه آزادي

۱۳۸۹ مهر ۱۹, دوشنبه

هنوز

دبستان كه بودم، درسي بود براي حسين فهميده و جملة معروف "رهبر ما اون طفل 13 ساله س كه فلان". اون موقع هميشه با خودم مي گفتم آخه 13 ساله كجاش طفله مرد گنده. من 13 سالم بشه يه خونواده رو روي يه انگشت مي چرخونم چه برسه به اينكه برم زير تانك! روزگار گذشت و از قضا 13 سالم شد. نه تنها از خونواده خبري نشد بلكه تانك هم گيرم نيومد كه برم زيرش. توي اون سن، 18 سالگي برام آخر مرد بودن بود. تقصيري هم نداشتم. نقطة اوج كار كميته ها بود و بگير ببند جوونا توي خيابون و جوابي كه هميشه به سوال من در مورد دليلش داده مي شد: "چون جوونن" و در ادامه "مثلاً 18 سالشونه حدوداً".همون زمونا بود كه ترسي از جوون شدن توي وجودم بود و وحشت از رفتن توي اون ماشينا كه از بيرون فقط چشم آدم پيداس.
پسر عمه كه زن گرفت، 24 سالش بود. با اينكه بابا 28 سالگي رفته بودن خونة بخت، اما يه حسي مي گفت 24 سال هم شد سن برا ازدواج، ميذاشت يه باره با جشن تولد 50 سالگي زن مي گرفت! 24 سالگي ديگه آخرش بود، جايي كه فكر مي كردم جووني تموم ميشه.
دبيرستان تموم شد و دانشگاه هم مثل برق گذشت. مراحل مرد شدن يكي پس از ديگري سپري شد بدون اينكه به اين فكر باشم كه اين مراحل داره از روي جووني رد مي شه. هرچند از ديد دوران بچگي، 28 سالگي يعني لغزيدن نوك كفش به لب گور! اما فعلاً جووني رو عشق است. توي 27 سال قبل خيلي بيشتر از 27 سال تجربه به دست آوردم و اميدوارم بيست و هشتميش آغازي باشه براي استفاده از تجربيات قبلي.
پ.ن: تصميم داشتم امسال نوشته هاي پارسال و سال قبلش رو يادآوري كنم فقط، اما انگشت ها روي كيبورد لغزيد ناخودآگاه!
.
.

اشتراك فيد مخفيگاه آزادي

۱۳۸۸ مهر ۲۰, دوشنبه

27

بيست وشش تاي قبلي كه خدا رو شكر بد نبود. روزاي خوب زياد داشت و روزاي بد هم توش بود هرچند كم. دوستاي خوب زياد پيدا كردم و دوستاي بد خيلي خيلي كم. قدر دوستان رو دونستم و قدر خونواده رو بيشتر.
حالا از امروز بيست و هفتميش شروع شد. اميدوار بودم انتظاري كه 4 ماه به طول انجاميده تا امروز تموم شده باشه و زندگي جديدم رو شروع كرده باشم. اما گويا صلاح نبوده و منم همچنان به انتظار ادامه خواهم داد.
رسم روزگار اينه كه هر سال به عمر آدم اضافه ميشه تجربيات زياد بشه و منم لااقل توي دو سه سال اخير اين رسم رو به بهترين شكل به جا آوردم. اميدوارم كه سال جديد سرشار از تجربيات خوب و زندگي بهتر برام باشه.

۱۳۸۷ مهر ۲۱, یکشنبه

ولادت خوبان

به سلامتي الان ديگه ميتونم ادعا كنم كه بيش از ربع قرن تجربه دارم. هرچند كه زياد خوشم نميياد. از پارسال تا امسال اتفاقات زيادي افتاد كه در اين مقال نميگنجه. اما در مجموع سال خوبي بود. خدا بيست و ششميش رو به خير بگذرونه
Free counter and web stats