۱۳۹۲ تیر ۶, پنجشنبه
شو همره بلبل به لب هر مهوش
۱۳۹۲ اردیبهشت ۱۴, شنبه
کلاه بی پشم
۱۳۹۲ فروردین ۱۵, پنجشنبه
گر همسفر عشق شدی مرد سفر باش
۱۳۹۱ بهمن ۱۰, سهشنبه
وبلاگ نما
10- دو قلوهای غریبه (211 بازدید)
یک کنجکاوی ساده در مورد مطالب انگلیسی داخل اینترنت در باب کارتونهای دوران کودکی من رو به ویکی پدیا و توضیحات در مورد رمانی رسوند که "دوقلوهای افسانهای" از روی اون ساخته شده بود. در حین خوندن متن، در یک لحظه تمام دنیا دور سرم چرخید و برای اولین بار در طول زندگی احساس فردی که بهش خیانت میشه رو درک کردم. دوقلوهای افسانه ای نه تنها خواهر برادر نبودن، بلکه هیچ نسبتی هم باهم نداشتن!
9- واژه شناسی (261 بازدید)
هرچند باید اعتراف کنم که چندان دل خوشی از اصفهان و اصفهانیها و مکتب اصفهانی بودن ندارم، اما این پست و شمارة 2 اون ادای دینی بود به سرزمین مادری خودم.
8- سکس حکومتی (272 بازدید)
لذت دیدن یک پورن البته به صورت گفتاری از تلویزیون جمهوری اسلامی تجربهای نیس که هر روز بشه اون رو تکرار کرد. با سپاس از جناب ازغندی برای این مطلب و تبدیل کردن لطیفهها به واقعیت. نکته دیگر اینکه هنوز در اون زمان از ترس فیلتر شدگی کل فرهنگ نوشتاری زبان فارسی در زمان نوشتن واژة سکس زیر سوال میرفت!
7- اندر ارتباط بيكيني و اصلاح الگوي مصرف (362 بازدید)
البته عنوان زرد این مطلب رو میشه دلیل اصلی تعداد بازدید از اون دونست، اما به هرحال رسیدن به ریشه نامگذاری سال اصلاح الگوی مصرف اون هم در بلاد کفر و اون هم در مورد لباس مذکور برام جالب بود.
6- پرواز همای (569 بازدید)
تب پرواز همای حدود سال 88 بالا گرفته بود و نوشتن این مطلب هم باعث شد این تعداد بازدید کننده در جستجوی آهنگهای جناب همای روانة این وبلاگ بشن و دست خالی برگردن. من شرمندهام واقعاً!
5- از بهترین های من- 3 (578 بازدید)
سریال فرندز، خاطراتش، شبهای دیدنش، بازیگرهای دوست داشتنیش، و دیگر هیچ ...
4- شومن فوتبالی (721 بازدید)
کافیه فیروز کریمی توی تلویزیون ظاهر بشه تا صحبتهاش مطلب برای محافل طنز جور کنه. اما این بار چون توی مدیوم محدود شبکه اصفهان مطرح شد گستردگی خاصی نداشت و مغفول موند. البته همین پست توی وبلاگ بلاگفا حدود 3500 نفر رو به داخل وبلاگ کشوند.
3- این روزهای 20:30 (742 بازدید)
جرقههای اولیة بهار عربی، بی اخلاقیهای همیشگی ضرغامی، و زخمی که هنوز از سال 88 تا امروز خوب نشده ...
2- ز-ز و م-ز (791 بازدید)
هنوز خودم متوجه نشدم که داخل این پست چه کلمة کلیدی هست که هر روز یک سری رو وارد اینجا میکنه. بدون شک استحقاق این جایگاه در قوارة این مطلب نیست!
1- خسته از تکرار هر روز (793 بازدید)
فقط یک دغدغة همیشگی توی زندگی من، همین.
۱۳۹۱ آذر ۱۵, چهارشنبه
چهارصدنامه، یا در ستایش نوشتن
اما اصلاً دلیل وبلاگ نوشتن چی میتونه باشه؟ طبیعتاً کسی که قلم شیوایی داره اگر اجازه استفادة سایرین از نوشتههاش رو نده نوعی گناه کبیره مرتکب شده. البته متأسفانه نه تنها من در تیررس این محدوده از افراد هم قرار نمیگیرم بلکه حتی از لحاظ شیوایی قلم نقطة مقابل اونها هستم!
دلیل اصلی من برای نوشتن در روزگاری که خیلی از دوستان قدیمی دیگه دستی به قلم نمیبرن، یکجور تخلیة درونیه. خیلی وقتها بوده از فرط خوشحالی و یا ناراحتی از یک موضوع، به قدری از خودم بی خود شدم که تمام امور روزمره زندگیم تحت تأثیر قرار گرفته و مختل شده. اما به محض بیرون ریختن این حسها با حرکت انگشتان روی صفحه کلید، آبی بر آتش ریخته شده و حسها ناگزیر به تعدیل.
البته در این بین همه چیز هم در این حد گل و بلبل نبوده. همیشه سعی کردم هویت خودم رو در بین دوستان حقیقی (در مقابل مجازی) و آشناها مخفی نگه دارم تا بتونم بدون داشتن دغدغة شخصیتی و نگرانی از خراب شدن ظاهرم پیش بقیه حرف دلم رو بزنم، اما خب در یکی دو مورد به صورت ناخواسته و یا ارادی هویت من لو رفت که البته انسان عاقل هیچوقت یک سنگ صبور خوب رو فدای قضاوت احتمالی یکی دو نفر نخواهد کرد و بنابراین بازهم برخلاف تشکیک چند پست قبل، رویة آتی همین خواهد بود.
در آخر هم مثل همیشه جا داره از دوستانی که نوشتههای نه چندان دلچسب اینجا رو با حوصله میخوندن و ردپاشون توی وبلاگ من هست تشکر کنم. به امید "پانصدنامه"!
۱۳۹۱ آذر ۱۱, شنبه
مملکته؟ (2)
مامان: خیر ببینی، میشی مثل ستار بهشتیا. از این کارا نمیخواد بکنی
من: :|
مرتبط از سی و چهار ماه قبل: مملکته؟
۱۳۹۱ آذر ۹, پنجشنبه
برای سرو
حالا با گذشت این همه مدت و فراز و نشیبهای زیاد، میتونم به سرو بگم که منم بالاخره تونستم وارد کاری بشم که اولش از اون میترسیدم و احتمال بالای شکست میدادم، با قدرت هم وارد شدم و تلاش کردم با چنگ و دندون هم نگهش ندارم و حتی خیلی از جاها غرورم رو زیر پاهام له کردم. اما نشد، به هر دلیلی که داشت نشد و حالا هم جز یک پیکر نیمه جون در حال احتضار که دکترها ازش قطع امید کردن از اون چیزی باقی نمونده. اعتراف میکنم که به سنت همیشگیم، بین راه گاهی از نشدنش هم مضطرب شدم و ساده لوحانه این اضطرابم رو با کسی که قرار بود همه چیز من رو بدونه مطرح کردم بدون اینکه به قول "اون" ظاهر این حس بد رو آرایش کنم که توی ذوق نزنه. زیاد اصرار نکن که اون جریان رو توی پیروزی یا شکستهام طبقه بندی کنم، که هنوز دلیل منطقی برای نشدنش پیدا نکردم، اما این رو بدون که فهمیدن شرایط، سطح یک رابطه، دلیل تمام شدن اون و حتی اینکه آیا طرفت تکلیفش با خودش مشخص شده یا نه بزرگترین نعمت توی پیش رفتن یک رابطهس که من ازش محروم بودم. بدون که بزرگترین عذاب، روشن و خاموش شدن مکرر چراغ رابطهس که کل وجودت رو میسوزونه. بدون این که فقط احساس کنی چراغ دوباره روشن شده نابودت میکنه و بدترین حس تعلیق ممکن رو برات به جا میگذاره. حالا خیلی راحت میتونم تمام این محرومیتها و حتی گرفتن حس متقابل از طرفم برای احتمال شروع مجدد رو بگذارم به حساب بلاهت و بیتجربگی خودم و یک روزی مثل اون قسمت از پلنگ صورتی یک چکش بردارم و اون چراغ خیالی رو خورد کنم و از ته دل بهش بخندم. آره، من به حرف تو اعتقاد کامل دارم که از همه چیز میشه عبور کرد، حتی اگر در بدترین حالت به آدم حس شکست بده. حتی اگر بدونی بعد از اون دیگه خبری نیست. حتی اگر درک کرده باشی که این عبور ناشی از یک سری رفتار بچگانه از هر دو طرف و یک سلسله جبال مرتفع از سوء برداشتهاست. همه چیز محکوم به تمام شدنه.
از ولایت خودتون برام دعا کن که گویا خدا اونطرفا بیشتر آفتابی میشه!
۱۳۹۱ آذر ۶, دوشنبه
دل درجهان مبند و به مستی سوال کن
هیچ چیزی تو این دنیا همیشگی نیس و ارزش نداره که زندگیت رو تحت تأثیر خودش قرار بده. زندگی "با" یا "بدون" همة دوست داشتنیهای اطرافت در جریانه و چارهای هم جز در جریان بودن نداره.
یکی از اون دوست داشتنیهای من، همین مکان مقدسه که تمام درونیات من رو روی داریه! ریخته و گذاشته توی ویترین. و تجربة نه چندان خوب زندگی سی ساله نشون داده که ویترینهایی که تمام محتویات مغازه رو نشون بدن باعث اتفاقاتی میشن که در نهایت به ضرر صاحب مغازه تموم خواهد شد.
هنوز تصمیم قطعی نگرفتم که آیا اینجا رو تعطیل کنم، خودسانسوری رو در پیش بگیرم، یا بازهم از این سوراخ گزیده بشم و به همین روش ادامه بدم. اما شاید به زودی ...
۱۳۹۰ اسفند ۲۸, یکشنبه
من در سال نود
عید رو با تمام خوبیها و بدیهاش طی کردم و دوباره روز از نو و روزی از نو. حوالی اردیبهشت بود که برای کار توی یک سازمان دولتی دعوت شدم و در یک حرکت انقلابی و طی یکی از تصمیم گیری های سخت زندگی، پیشنهاد اغواکننده رو رد کردم. تصمیم دوم مهم زندگیم هم از اتفاق در این سال بود و آخرهای اون. به زبون آوردن حس درونی نسبت به یک نفر یکی از کارهایی بود که وحشت خاصی از اون داشتم اما "نود" کمک کرد که اون رو با موفقیت انجام بدم. تجربه بکری بود که در طی اون چیزهای زیادی رو یاد گرفتم.
سومین تحول این سال باز هم در حوزة کار بود. ارتقا شغلی که دارای ویترین قشنگی بود اما با ورود به اون فهمیدم دلیلی نداره توی اون هم به قشنگی بیرونش باشه. مسئولیت های زیاد و کار کردن با ارقام نجومی باعث شد یکی دو ماه آخر امسال بیشتر شبیه یک کابوس کاری دنبال بشه.
اما سال نود و یک، واقعاً کار سختیه که زندگیم رو پیش بینی کنم. همیشه همین بوده و هنوز هم به همین منوال ادامه داره و خبری از ثبات نیست. اگر بخوام در حد یک نام گذاری با این پیش بینی برخورد کنم دوست دارم اون نام "سال ثبات" باشه. چه در زمینه شخصی، چه کاری و چه مملکتی. و تصور من از دستیابی به یک ثبات کاری، وارد شدن به یک حرکت خرکیه که مطمئنم در ماه های اول سال از پسش بر خواهم اومد.
امیدوارم سال نود و یک برای همه پر از موفقیت شادی باشه و چیزی برای نفرت توی اون اتفاق نیفته.
من در سال 89..
من در سال 88
من در سال 87
من در سال 86
۱۳۹۰ اسفند ۲۳, سهشنبه
به نام من
القصه! بزرگترین دغدغة دوران کودکی این بود که چرا هرچی اسم شیرینی فروشی و جاهای خوبه به نام سرکار خانم خواهر گرامی است اما اسم بنده روی هیچ مغازهای نیست. و البته شعف ناشی از دیدن یک مکانیکی به نام خودم و تحقیرهای شیطنت آمیز خواهرجان رو از یاد نمیبرم.
سالهای تحصیل، تا حدی از عام بودن اسمم شاکی بودم، اما خاص بودن فامیل اون رو جبران میکرد. و حالا، موقع کار از اسمم کاملاً راضی هستم. دوستان خارجی طرف کار به راحتی اسمم رو تلفظ میکنن و مشکلی در استفاده از اون ندارن. و مهمتر از همه، خودم، از اسمم کاملاً راضیم، شاید مدیون پنجم محرم باشم برای اسمی که ازش راضیم!
دعوت وبلاگی عام آق بهمن بود که نصف و نیمه و فقط برای اسم کوچیک لبیک گفته شد
۱۳۹۰ دی ۲۴, شنبه
۱۳۹۰ آبان ۱۰, سهشنبه
مرثیه ای برای یک گودر
برای شخص من، گودر محلی بود که دوستان "خواندنی" زیادی پیدا کردم، دوستیهایی که لزوماً دو طرفه نبود و البته هیچوقت هم این دوستان وارد فاز "حقیقی" نشدن. وبگردیهای من توسط گودر سر و سامان گرفت و مخاطبان این وبلاگ هم به کمک گودر از "ناچیز" به "حدود 50" افزایش یافت!
حالا به جز یک خاطرة نسبتاً خوب چیز دیگری باقی نمونده. لایکهای داده شده و گرفته شده از بین رفته و کاربرها سرگردان و "پلاس" به دنبال دوستان قدیمی خودشون میگردن. دو سال و نیم زمان خوبی بود که در حاشیة گودر نشینیها و روابط مجازی، شخصیت حقیقی خودم رو هم بیشتر بشناسم و در بهتر شدنش تلاش کنم.
پینوشت 1- اسم آوردن از تک تک دوستان گودری کار چندان سادهای نیست. از همشون صمیمانه سپاسگزارم که دورة خوبی رو در زندگی اینترنتی من ساختن. فقط لازم میدونم تشکر ویژهای داشته باشم از خانم پروشات که این وبلاگ بی تردید خیلی مدیون ایشونه.
پینوشت 2- دوستان جریان پایان گودر رو به قسمت آخر سریال فرندز تشبیه کرده بودن. حس عجیب نگارنده موقع نوشتن این سطور نشان از اوج هوشمندانه بودن این استعارة شاعرانه س!
۱۳۹۰ فروردین ۴, پنجشنبه
شنود
با تشكر
۱۳۹۰ فروردین ۱, دوشنبه
من در سال 89
.
.
فروردين: بعد از تعطيلات 5 روزة نوروز، دوياره خودم رو به پادگان 01 معرفي كردم و تا آخر فروردين اونجا بودم. روز 17 فروردين هم اردوي سه روزة تلو داشتيم كه در مجموع ساده تر از اون چيزي بود كه فكر مي كردم؛ البته اگه اون تگرگ بي سابقة تهران رو كه صاف توي مغز سر ما مي خورد رو از روزها حدف كنيم. دقيقاً روز آخر فروردين و بعد از وداع دراماتيك با بچه هاي آموزشي، ايميل ريجكت دورة دكترا (چند ماه بعد از گرفتن اكسپت قطعي) به دستم رسيد و رسماً بي خيال ادامة تحصيل شدم.
ارديبهشت: قسمت عمدة اين ماه توي يگان خدمتي طي شد. روز 24 ام بعد از طي شدن تمام مراحل بروكراسي اداري درون ارتشي، نامة ترخيص يه دستم رسيد و ارتش رو براي هميشه ترك كردم. خدمت دو ماه و 24 روزه داخل ارتش باعث شد كه نظرم كاملاً در مورد ارتشي ها عوض بشه و به اشخاص كاملاً قابل احترامي برام تبديل بشن.
خرداد، تير، مرداد: اگر مي شد اين سه ماه رو از تقويم زندگي من پاك كرد، مي شد ادعا كرد كه آدم فعالي هستم. نيومدن كارت سربازي و البته پيدا نشدن كار باعث شده بود كه رخوت عجيبي من رو فرا بگيره و حتي استارت زدن فعاليت براي خود اشتغالي هم چيزي از اين رخوت كم نكرد. در مقابل كارهاي خود اشغالي هم بسيار كند پيش مي رفت (و هنوز هم تموم نشده) و بنابراين ديدن جام جهاني به مفيدترين كار انجام شده در اين مدت تبديل شد.
شهريور: بعد از انجام مصاحبة كاري يك ساعته به زبون انگليسي و گير دادن يكي از متول ترين آدم هاي اصفهان، از خدا خواسته مشغول به كار شدم. مهمترين حسن اين كار اينه كه صاحبش در عين اينكه پولداره، تحصيل كرده هم هست و همين مسئله باعث يكنواخت نشدن كار مي شه.
مهر، آبان: تقريباً به صورت تمام وقت درگير كار بودم. بعد از سمتي كه سر كار داده شد، به شدت حجم كاري بالا رفت و زمان خارج از محل كار فقط به استراحت و خواب مي گذشت.
آذر: اولين مأموريت خارجي رو به مقصد چين تجربه كردم. توي اون 10 روز رسماً رو به قبله شدم اما به شدت تجربه عالي و بي نظيري بود.
دي: براي استخدام در يك شركت معظم دولتي دعوت شدم. پاس شدن مصاحبه و وارد شدن به روند اداري استخدام من رو سر يك دوراهي بد بين كار فعلي و كار جديد قرار داده كه البته به لطف عريض و طويل بودن مراحل اداري، دو راهي همچنان به قوت خودش باقيه.
يهمن: دومين مأموريت خارجي، 48 ساعت عرق ريختن توي استانبول بود. هرچند رسماً به هيچگونه فعاليت غير كاري نرسيديم، اما اين هم تجربة خوبي بود. 25 يهمن هم كه بعد از مدت ها يك روز سبز به تقويم اضافه كرد.
اسفند: اسفند حتي اگر هيچ اتفاقي هم نيفته، خيلي برام دوست داشتنيه. بر خلاف خود عيد، عاشق بوي عيد و ديدن جنب و جوش مردمم. ضمن اينكه بعد از 9 ماه از تموم شدن سربازي، بازهم حقوق ماهيانة ارتش به حساب واريز شد با اين تفاوت كه اين ماه عيدي هم به حقوق اضافه شده بود!
.
.
حالا سال 90 شروع شده. دوست دارم در فرصت مناسب اتفاقات زندگيم توي دهة 80 رو بنويسم. دهه اي كه ببشتر از 50% اتفاقات گذشته و آيندة زندگيم توي اون اتفاق افتاد. و در آخر، به اميد ورژن جديدي از "مباركي" در سال و دهة جديد براي همه، چيزي متفاوت تر از همة اون چيزهايي كه تاحالا بوده.
.
.
من در سال 88
من در سال 87
من در سال 86
۱۳۸۹ آبان ۱۴, جمعه
آنكه در خيال نگنجد
با تشكر
ژانر مرتبط: اينايي كه كاملاً مركز كائنات مي باشند
.
.
اشتراك فيد مخفيگاه آزادي
۱۳۸۹ شهریور ۲۴, چهارشنبه
عرزشي ها
... تو دهن مادر ...
... تو ... ننه ...
... ... ...
... تو دهن موسوی مادر ...
... تو دهن خاتمی ...
... تو دهن کروبی ننه ...
مادر ... ...
آخه شما مادر ... که دستتون به شلوارتون نمیرسه میخواید چه ... بخورین
باز میخواین مادر ... ... بشه
آخه مادر ... ننتونو ...
واقعا که شما احمقید
واقعا راست گفتند که دشمنان ما از احمقا هستند
من مطمئنم که اگر از شما تست هوش بگیرن همتون از دم زیر 80 میشه
خیلی مادر ...
مطمئن باش اگر منطق داشتی تو وبلاگت تو مث آدم نظر میدادم
ولی شما حیوونید و حیوونم فقط با زدن حرف تو کلش میره
مادر ...
اگرتجربة شخصي شب حملة اين دوستان به كوي و شنيدن كلي فحش جديد از اونها رو به اين مورد اضافه كنيم ميشه كاملاً نتيجه گيري كرد كه كلاً با همچين آدمهايي طرفيم
۱۳۸۹ تیر ۲۹, سهشنبه
لطفاً خرفت نباشيم
1- سايت هاي غير اخلاقي: اون اولا، هر كس مي خواست فيل.تر رو توجيه كنه مي پريد سر همين مورد و نجات دادن دين و ايمون جووناي مملكت رو هدف اصلي مي دونست. هر چند شخصاً چندان موافق اين مسئله نيسم، اما ديدن خانم هاي برهنه و نيمه برهنه كنار سايت ها (به صورت تبليغ) توي دانشگاه واقعاً عذاب آور بود. به حول و قوة الهي الان نام خدا جايگزين تمثال حوريان شده!
2- سايت هاي سياسي: نبايد شك كرد كه اين مسئله اصلي ترين دليل اين عمل غير انسانيه. سياست "هركس با من نيست بايد خفه بشه" و "ندانستن حق مردم است" كمترين اثري كه داشته همين صفحة خوشگل بنفش رنگه كه كلي سايت پيشنهادي توش نوشته و البته في.لتر شدن گاه و بيگاه بعضي از اون سايت ها هم باعث خنده و مسرت موضعي مي شه!
3- وبلاگ ها: بسته شدن وبلاگ هايي كه بازديد ساليانة بعضي از اون ها چهار رقمي نميشه هم در نوع خودش جالبه. هرچند معمولاً اين سياست در چارچوب بند 2 صورت مي گيره، اما نشون مي ده كه فكركردن آدم ها هم مي تونه بعضي ها رو به وحشت بندازه. بنابراين فعلاً كسي نبايد با صداي بلند فكر كنه. شايد پيشرفت تكنولوژي بتونه روزي ذهن آدم ها رو هم ببنده!
4- بي دليل: جي ميل و IMDB از اون سايت هايي بودن كه دليل عقلي خاصي براي بستنشون پيدا نمي كنيم (هر چند در مملكتي زندگي مي كنيم كه دليل عقلي چندان مورد نياز براي انجام كار نيست). به هر حال اون سايت ها دوباره باز شدن و فعلاً Subscene به افتخار في.لتر شدن نائل اومده.
قديما هروقت دزد مي رفت خونة كسي، يك جمله رو از زبون مامان مي شنيدم و اون اين بود كه "قفل مال گربه س" و اشاره به اين نكته داشت كه دزدگير و قفل جلوي ورود دزد رو نمي گيره و نهايتاً كارش رو سخت بكنه. حالا قضيه همين في.لتراسيون دولتيه. به لطف تكنولوژي سوراخ هاي فيل.تر گشاد شده و همه به راحتي مي تونن ازش رد بشن اما زماني قضيه دردناك مي شه كه وب بازهاي حرفه اي و وبلاگ نويساني پيدا مي شن هنوز كه اسم گودر رو نشنيدن، علت عدم عضويت در توييتر رو فيل.تر بودن اون مي دونن و سعي هم دارن كه در جهل مركب بمونن. نمي دونم مي شه اميد داشت به روزي كه كسي در برابر تكنولوژي موضع نگيره و همه باهم به ريش ديكتاتورها بخنديم؟
.
.
اشتراك فيد مخفيگاه آزادي
۱۳۸۹ فروردین ۲۶, پنجشنبه
بین راهی
2- دفتر خاطراتی که به هم خدمتیا دادم رو با قول اینکه تا آخر دوره نخواهم خوند ازشون پس گرفتم. جمله یکی از بچه ها جالب بود که نوشته بود به خاطر نگهبان شدن توی عید من رو تا آخر عمر نخواهد بخشید!
3- بازهم از پادگان دودر کردم و خودم رو به کوی رسوندم. دل کندن از عشق قدیمی هم به سختی دل کندن از کوی برام نبود.
4- گوشه گیر شدن رسول و قبض های موبایلش خبر از شروع یک عشق رو برای هم اتاقی 3 ساله میده. هرچند از دید من عاشق شدن راندمان کار مفبد رو پایین میاره و کلاً چیز مزخرفیه, اما امیدوارم لااقل با چشم باز جلو بره.
5- روانشناسا میگن انجام دادن یک کار مشخص به مدت طولانی باعث افت آیکیو میشه. جمله علی در مورد مسلمان نبودن کسی که دو روز مشابه داره هم در همین راستا به نظر میرسه. بر این اساس خدمت مقدس باعث انجماد فکری و افت کیفیت نوشته های بی کیفیت این حقیر گردیده است.
6- دوستان وبلاگی, از اینکه دو ماهی میشه که بهشون سر نزدم رسماً عذر خواهی میکنم. امیدوارم با پایان خدمت همه چیز به حالت نرمال برگرده.
۱۳۸۸ اسفند ۲۸, جمعه
من در سال 88
فروردين: عيد خسته كننده تموم شد و منم كه دل كندن از دانشگاه برام سخت بود دوباره به كوي برگشتم. سه روز بيشتر نگذشته بود كه درد شروع شد. بعد از اون بود كه 40 روز دستم به دوا و درمون بند شد و قيافة دكتر هم بعد از معاينه در روزهاي اول حاكي از خبرهاي خوبي نبود. بعد از كلي آزمايش و قرص و دوا، عفونت ايجاد شده كم شد و از عمل جراحي و اتفاقات حتمي بعد از اون رها شدم. توي اون روزا اول خدا رو گم كردم اما بعد ديدم كه به خاطر بزرگ بودنش نميتونستم ببينمش.
ارديبهشت: كلاً به دوا و درمون و البته كارهاي فارق التحصيلي گذشت. روزهايي كه نبودم فهميدم كه بعضي از دوستان فارق از جنسيتشون چقدر مرد بودن.
خرداد: بعد از 2-3 سال وبلاگ نويسي دلي و با نام اصلي، تصميم گرفتم كار رو جدي تر دنبال كنم و به بلاگفا رفتم. اين مسئله قبل از جريانات انتخابات بود.
بازهم خرداد: درسته كه ما به خرداد پر از حادثه عادت كرديم، اما اينجوريش رو ديگه انتظار نداشتم. اوايل خرداد شور و نشاط ميتينگ هاي انتخاباتي بد جور تحت تأثيرم قرار داد. اوجش ورزشگاه آزادي بود كه اميدهاي من رو به موسوي چند برابر كرد. راهپيمايي هاي شبانه بعد از مناظره ها و شعارهايي كه بدون هيچ مزاحمتي ميداديم هم اميدوارم ميكرد و هم وحشت مينداخت توي دلم، اما سعي ميكردم لااقل اينبار خوشبين باشم. روز انتخابات روز عجيبي بود. با شور و اميدواري شروع شد و با يك فاجعه تموم شد. رأي ها به سرعت شمرده شد! و رئيس جمهور معلوم. چهرة پر از بغض بچه ها رو هيچ وقت از ياد نميبرم. نمادهاي سبز براي جلوگيري از كينة كودتاچيان همون ساعت يك صبح از در اتاق هاي كوي برداشته شد. شنبه شب جلوي كوي پر از نيروهاي ضد شورش و لباس شخصي بود. اما بچه ها با اعلام اينكه آدم عاقل يك اشتباه رو دوبار تكرار نميكنه به سنگ پراني ادامه ميدادن. اما يكشنبه شب همه فهميدن كه با آدم عاقل طرف نيستن. ساعت 2 بود. من خسته از عقب نشيني هاي مكرر و سوزش هاي گاه و بيگاه گلو، با رضا به اتاق اومدم. هنوز 2 دقيقه از خوابم نگذشته بود كه با صداي جيغ و داد بچه ها و با بدني لرزون از خواب پريدم. صحنه اي كه از پنجره ديدم رو هيچ وقت نميتونم از ياد ببرم. نيروهاي ضد شورش كه با باتوم به سر و صورت بچه ها ميكوبيدن و من كه فقط با چشم رسول رو تعقيب ميكردم تا به سلامت به اتاق برسه. بعد از اون تا صبح در قفل بود و از دوستان مهاجم ارزشي فحش هاي ناموسي شنيديم و همره با استرس، توي دلمون بهشون فحش داديم. اتفاقات بعدي كم و بيش جنبة شخصي نداشت و همه اخبارش رو قطعا خوندن (اينجا، اينجا، اينجا، اينجا، اينجا، اينجا، اينجا، اينجا و حتي اينجا)
تير: بعد از بازگشت به اصفهان بعد از 8 سال، دوباره مشغول به كار شدم. قاعدتاً از لحاظ مالي خوب نبود اما تجربة جالبي به حساب ميومد.
شهريور: مهران و مجتبي هم دوماد شدن. از هم اتاق 2 سالة دوران دانشجويي بعد از رفتنش به آمريكا فقط در حد فيسبوك بازي خبر دارم. اواخر اين ماه هم يك هفته تنها بودن در خونه رو براي اولين بار تجربه كردم كه كلي حال داد. اواخر شهريور، هم اتاقي يك سالم رو از دست دادم. مطمئنم كه الان روحش شاده.
مهر: اين پست وبلاگم ركورد زد و 2600 بازديد كننده داشت. هرچند هميشه افه اومدم كه بازديد كننده هدف اصليم نيست اما اينو ديگه نميشه نديده گرفت!
آبان: بعد از مدت زيادي كه قلب اصفهان خشك شده بود، آب دوباره جاري شد. چهرة شهر قابل مقايسه با قبل نبود.
آذر: رسماً به بلاگراومدم. وقتي اومدم فهميدم چه اشتباهي كردم كه از اول نيومده بودم!
بهمن: رسماً كار تموم شد و خودم رو آماده كردم براي اعزام به خدمت.
۱۳۸۸ بهمن ۱۳, سهشنبه
چرا من، نيستم
فضاي آزادي مطلق جاري در مملكت باعث شده كه به قول خانم كيلينتون جرم هاي جديدي اختراع بشه و قاعدتاً وبلاگ نويسي اعتراضي هم يكي از سر ليست هاي اين جرايم خواهد بود. به همين دليله كه اكثريت وبلاگ ها با نام مستعار نوشته ميشن و ردي از نويسدة واقعي دراونها وجود نداره. اصولاً مهم نيست كه اين وبلاگ بازديد روزانة تك رقمي داشته باشه يا هزاران نفر با اشتياق مطالب اون رو بخونن، اصل مهم احساس امنيت در فضاي مجازيه كه مسئلة مهم و كاملاً قابل احتراميه.
اما جريان ناشناس موندن من كمي متفاوته. به شخصه امنيت برام نه تنها در درجة اول اهميت نيست، بلكه چندان هم قابل احترام نيست. در روزگاري كه چند دقيقه بازداشت شدن در روز 18 تير يكي از سوابق افتخار آميز من به شمار مياد پس جلب كردن نظر برادران عرزشي! توسط اين وبلاگ آماتور هم ميتونه اين افتخارات رو صد چندان بكنه. اگر به قول عادل، اين برادران با وجود تمام شغل هاي دولتي كه دارن، انقدر بيكار باشن كه بشينن و از اولين پست اين وبلاگ رو مطالعه كنن، با كمي آيكيو در حد جلبك خواهند توانست آدرس منزل عمه بزرگ پدرم رو نيز در بيارن.
اما پس چرا من، نيستم. دليل اين مسئله به اين موضوع برميگرده كه اگر با نام و شخصيت اصلي خودم بنويسم، دچار معذورياتي خواهم شد و در نتيجه كلام از دل بر نخواهد اومد. الان بدون دردسر ميتونم غيبت دوستي رو در اين وبلاگ بنويسم، از عشق هاي ممنوعة خودم بگم، افكار سياسيم رو بروز بدم و نفرت خودم از بعضي افراد رو بدون رودربايستي بيان كنم. پس تا اطلاع ثانوي خبري از نام اصلي نخواهد بود و به همون "علي" بسنده خواهيم كرد!