‏نمایش پست‌ها با برچسب سياست. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب سياست. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۲ اسفند ۱۸, یکشنبه

رانتخوارن بزرگ

یه ساختمان خیلی شیک و مجلل توی محله‌های شمال شهر تهران که از بیرون و حتی ورودی واحد مشخص نبود که داخل اون چه خبره! به دعوت یکی از دوستان رئیس اونجا رفته بودیم تا شرایط ورود به بازار روسیه رو بررسی کنیم و البته رئیس هشدار داده بود از خطر "پاسدار زدگی" در این دفتر.
منشی دفتر که ظاهری آراسته و تا حدودی منشوری داشت ما رو به اتاق پشتی هدایت کرد و دوستان پاسدار بعد از ما وارد شدن. صحبت از امکانات در اختیارشون کردن و تعداد نفتکش‌های خودشون رو به رخ کشیدن و روسیه رو کشور برادر نامیدن و اعلام آمادگی برای جهاد در سوریه کردن. و البته در کنار این بحث‌ها کمی هم از بیزینس خودمون کلام رفت.
... یک سالی بود خبر نداشتم ازشون، تا اینکه فهمیدم توی دولت جدید تار و مار شدن و از ترس متهم شدن به مفاسد اقتصادی به گوشه‌ای خزیدن. از دیروز و بعد از اطلاع از این سقوط امپراطوری ملموس و درک شده توی این فکرم که چرا سپاه باید از مذاکرات و رفع تحریم و خوب شدن روابط با دنیا استقبال کنه؟ چرا فرماندة سپاه با جملة بهتر از این نمی‌تونه حمایت از تیم مذاکره کننده رو اعلام کنه؟ اصولاً اگر فرض منتفع شدن مقامات رده بالای مملکتی از رانت‌های بین المللی سپاه صحت داشته باشه، آیا امیدی به بهبود شرایط وجود خواهد داشت یا نه

۱۳۹۲ بهمن ۲۶, شنبه

حصر

سه شمع را فوت کرد و چهارمین سال شروع شد، تولدی که همه آرزوی مرگش را داشتند.

۱۳۹۲ بهمن ۱۹, شنبه

گُم

می‌گفت اگر سیصد هزاربار این ویدئو دیده بشه، توی 20 جلسه طرح براندازی رو تشریح می‌کنم؛ و اگر هفتصد هزار بار، همین الان کار براندازی شروع خواهد شد.
بیست و چهار هزار بار بیشتر دیده نشد ...
بعضی ها وقتی خودشون رو گم می‌کنن قابل ترحم می‌شن، سید محمد حسینی، شومن محبوب روزهای نه چندان دور، از همین دسته از آدم‌هاست.

۱۳۹۲ آذر ۳۰, شنبه

بسیج Vs. مذاکرات ژنو


۱۳۹۲ آذر ۲۸, پنجشنبه

اصولاً نیازی به عنوان نیست!

جدیداً، البته نه شاید زیاد جدید، نگاهم به اخبار خیلی بی‌تفاوت و بدون مسئولیت شده. یک روزهایی بود که کوچکترین حق کشی و ظلمی قلبم رو به تپش وا می‌داشت و تا مدتی دمق بودم که چرا کاری از دستم بر نمیاد. اما حالا، گلایه‌های مادر ستار، مرگ همسر و مادر پیمان، زندونی‌های بی‌ملاقاتی، 1000 و چند روز حصر و حبس، همه و همه، تنها واکنش من، پریدن روی خبر بعدی فیدلی‌ه! یک جور فرار، یک جور روم رو از اون طرف کردن و رد شدن، یک جور اعتراف به اینکه ای آقا! قبلاً ثابت کردم اهل کوفه هستم، بالاتر از سیاهی که رنگی نیست، بکش بیرون بذار این دوزار وجدان باقی مونده برای روزهای پیری و کوری باقی بمونه ... 

۱۳۹۲ تیر ۱۱, سه‌شنبه

برخورد نزدیک از نوع سوم

آیت الله طاهری فوت شده و جمعیت شهر به شکل نامحسوسی یک طرف اون کلونی بود. من اما، در اوج کارهای مربوط به دونفره شدن، در راه منزل همسر وارد یک کوچه یک طرفه شدم که دو طرف اون ماشین‌ها ردیف پارک کرده بودند و یک ماشین هم به سختی از وسط رد می‌شد، که ناگهان یک فروند خودروی مگان از روبرو و به صورت خلاف وارد کوچه شد. در حال آماده شدن برای یه بگو مگوی شدید به منظور عدم عقب نشینی از مواضعم بودم که یک آقای کت و شلواری با پیراهن سیاه پیاده و ضمن عذرخواهی اعلام کرد که لطفاً یکی دو دقیقه منتظر بمونید و من هم که رفتار بافرهنگ طرف مقابل رو دیدم مواضعم از یاد رفت و با بیان جملة "خواهش می‌کنم، عجله‌ای نیس" کف مطالبات خودم رو به شدت کاهش دادم! اما چند ثانیه که گذشت جو به شدت سنگین شد، فیلبردار و خبرنگار از در و دیوار بالا رفتن و سیل جمعیت از روبرو جاری شد. من که در حال تفکر بودم که آیا رفتار متشخص من لیاقت این همه استقبال و رسانه‌ای شدن رو داره یا نه، ناگهان مردی با عمامة سفید رو دیدم که از مگان پیاده و خیلی خرامان خرامان از جلوی دوربین‌ها و البته ماشین این بندة حقیر رد، و وارد یکی از منازل کوچه شد. اون روز هنوز قرار نبود کمتر از 10 روز بعد اسم اون مرد رو روی برگه رأیم بنویسم و روز بعدش هم کل مملکت برای رئیس جمهور شدنش خوشحالی کنن، دنیا خیلی کوچیکه خلاصه!

۱۳۹۲ خرداد ۲۶, یکشنبه

یه دشت سبز


راحت نبود، اصلاً راحت نبود. چهارسال درصد قابل توجهی از عمر یک نفر رو تشکیل می‌ده و اگر با یأس و ناامیدی و افسردگی بگذره، شکی در جانفرسا بودن اون نخواهد بود. حالا اما، با تمام رفته‌ها، بالای تقویم روی میزی، کنار خردادی که پسوند "پر از حادثه" رو همیشه به دوش می‌کشیده، به جای 88 نوشته 92. به جای یأس نوشته امید. به جای اشکهای ناشی از اشک آور توی راهروهای کوی دانشگاه، نوشته یه رقص بی وقفه از شادی وسط چهارباغ. خرداد 92، تمرین رسیدن به بلوغ سیاسی و عبور از تمایل همیشگی ایرانیان به تغییر ناگهانی بود. 24 خرداد، روز نشون دادن "ما" به دیکتاتوری بود که هرکاری کرد "ما" رو از "ما" جدا کنه و نتونست. و حالا ... راه زیادی مونده و کودک دموکراسی تازه شروع به راه رفتن کرده، و  بر زمستان صبر باید طالب نوروز را، حتی اگر این صبرِ نزدیک شدن سحر چندان هم "اندک" نباشه.

...  فقط ... جای رفیقامون که نیستن خالیه، از میرحسین گرفته تا نداها و سهراب‌های گمنام

۱۳۹۲ اردیبهشت ۲۸, شنبه

انتخابیه


1- نسل قبل، که صد البته منظور از "قبل" تجربه کنندگان انقلاب 57 است، تئوری‌های خاص خود را در ذهن پرورش می‌دهند. حرکات انفعالی و انقلابی که چیزی جز تحمیل هزینه‌های فراوان به چندین نسل بعد نداشته از جملة این تئوری‌هاست. بنابراین لطفاً این دسته، چه از نوع گریخته به خارج از کشور، و چه از نوع عشق "اون خدابیامرز" داخلی که خود با تمام قوا نسخة نام برده را پیچیدند، فلسفه‌های تحریمی خود را به رخ ما نکشند.

2- دوستان خارج رفته، ترک وطن کرده، مغزهای فراری که به حق برای پیشرفت و زندگی بهتر، تصمیم دشوار مهاجرت را اتخاذ کرده‌اند، (با کمال احترام) دید مناسبی از سختی‌های رفته بر مردم در 8 سال اخیر ندارند. مفهوم تبدیل درآمد ماهانه به یک سوم مقدار قبل و افزایش نجومی قیمت‌ها و بیکاری و غیره، با خواندن اخبار خبرگزاری‌ها و بی بی سی فارسی درک نخواهد شد. گوشت و پوست باید درگیر باشد به جای گوش. تئوری‌های روشنفکری این دوستان درجای خود محترم، اما لازمة اصلی "لِنگ کردن" بودن در داخل گود است.

3- تئوری نیمه مازوخیستی "مشایی بیاد تا دیگه کار یکسره بشه" چندان جایی برای بحث نداشته و بیشتر یک فرار از عذاب وجدان ناشی از ناتوانی در اصلاح امور محسوب می‌شود.

4- انتخابات 92 قرار نیست تکرار انتخابات 88 باشد. نه از دید حاکمیت و هزینه‌های سنگین رفته در اولی، و نه از دید مردمی که امید تبدیل به یوتوپیای دموکراسی در یک شب را دارند. انتخابات 92 پتانسیل حماسه شدن ندارد، روز بعدش ایران تبدیل به سوئیس نخواهد شد و رفاه اقتصادی را در مویرگ‌های جامعه تزریق نخواهد کرد. انتخابات 92، یک لاتاری واقعی است، برای انتخاب بین شیب سقوط زیاد یا کم حتی با وجود احتمال تقلب، برای انتخاب همیشگی این ملت بین "بد" و "بدتر"، برای کمتر حساس شدن مقطع همیشه حساس کنونی با رأی به نامزدی که گذشته‌اش قابل توجیه نیست، و شاید برای نجات میلیمتری ملت از بودنِ پیوسته درگوشة رینگ میادین داخلی و خارجی.


۱۳۹۲ اردیبهشت ۱۹, پنجشنبه

بی‌خاصیاتِ دردناک


وقتی موقع انتخابات می‌رسید، تا حدود 20 روز قبل از اون هیچ احساس خاصی نداشتم. عملاً جو گرفتگی من از همون حدود 20 روز قبلش شروع می‌شد، حالا یا به دلیل رفتن توی ستاد خاتمی، یا تبلیغ برای تحریم، یا حضور در 12 هزارنفری سبز آزادی. اما مهم این بود که قبل از این 20 روز هیچ خبری نبود و همه چیز مثل حالت عادی پیش می‌رفت. امسال اما، یک تفاوت اساسی هست؛ یادم نمیاد تاحالا هیچ کانسپتی بیهوده‌تر و بی خاصیت‌تر از انتخابات این دوره سراغ داشته باشم. و مشخصاً منظور از کانسپت، تمام مفاهیم جاری در زندگی سی ساله فارغ از سیاسی بودن یا نبودن اونهاست. اما به قول دوستی، هنوز هم یه تیکه از وجودم روی پشت بوم و توی خیابون‌ها و جلوی ساختمون 23 کوی به امید سر اومدن زمستون مونده و همچنان عذاب وجدان از تنفس در هوای آزاد در حالیکه ...

۱۳۹۱ اسفند ۱۵, سه‌شنبه

مجمع دیوانگان


به دنبال اعلام فرمانده محترم نیروی انتظامی در مورد درگیری‌های اخیر اصفهان مبنی بر اینکه: "مردم قدیم نماز باران می‌خواندند، الان از دولت آب می‌خواهند"، موارد زیر نیز از ملت غیور و همیشه در صحنه مستدعی است:
مقاوم سازی منازل در برابر زلزله با خواندن به موقع نماز آیات
کاهش تلفات سفرهای جاده ای با کاهش سفرهای جاده‌ای
جبران سوء مدیریت برنج و پسته با حضور منظم در نماز جمعه
حل بحران نوسانات ارزی با استعانت از جمشید بسم الله و دوستان
کاهش تحریم‌های بین المللی با رو کردن یک کاندیدای دست اول ِ تا حالا کاندیدا نشدة ناموس پرست به نام دکتر محسن رضایی
لبیک به فرمان افزایش جمعیت و سوراخ کردن تمام کاندوم‌ها در یک حرکت انقلابی، کلاً هر آنکس که دندان دهد نان دهد
توبة تمام ملت همیشه در صحنه به درگاه باری تعالی و حلالیت خواستن از کلیة مسئولین
در پایان ضمن درخواست از مردم شریف به منظور حفظ آمادگی برای نزدیک شدن به انتخابات، خواهشمندم سم پراکنی عده‌ای معدود از عناصر معلوم حال ِ بدخواه نظام شامل کشاورزان، کارگران، صنعت گران، کارمندان و غیره باعث کاهش حضور اقشار انقلابی در انتخابات آزاد نشود.

۱۳۹۱ اسفند ۷, دوشنبه

یو ساک اسکار

آرگو، داستان دور از واقعیتش، ضعف‌های بنیادیش به اعتقاد منتقدین مستقل، حرف‌های بن افلک موقع دریافت جایزه و صدور فرمان تقدیم مجسمه از سوی کاخ سفید، همه و همه بوی تعفن سینمای سیاست زده رو به مشام می‌رسونه. از سیمرغ انتظاری نیست، تو چرا اسکار؟

۱۳۹۰ اسفند ۱۱, پنجشنبه

تـوان بـه بـوی گـل از خار خـشک گـل چـیدن/// ز بـاغ بـلـبـل ما در خزان بـرون نرود

اواخر خرداد 84، یا شاید اوایل تیرماه، ولیعصر رو با هادی و محسن گز می‌کردیم و الکی لذت می‌بردیم از آزادی مسخره‌ای که به خاطر انتخابات درست شده بود. هرچند قصد من به اصطلاح رایج امروزی‌ها "تحریم فعال" بود، اما جنب و جوش انتخاباتی رو دوست داشتم. به هرحال نه تنها روز انتخابات، بلکه چهارسال بعدش هم زود گذشت و خرداد 88 اومد. همراهای من برای پیاده روی های انتخاباتی رسول و رضا بودن و مسیر به راستای کوی دانشگاه تا میدون انقلاب تغییر کرده بود. انتخاباتی قرار نبود تحریم بشه و لذت بردنم هم هدف‌دار بود. اما تفاوت اصلی اون با چهارسال قبلش جای دیگری بود. انتخابات 88 اصلاً زود نگذشت. اصلاً هنوز هم تموم نشده. هنوز هم توی اون کنتراست احوالات روز 22 خرداد باقی موندم و نتونستم از توش در بیام. و حالا، هرجا صحبت از انتخابات میشه، فارغ از اینکه چقدر بی حس و حال باشه و تبلیغات حکومتی هم نتونه بهش جنب و جوشی تزریق کنه، بازهم دلم میره توی همون روز 22 خرداد و صف یک ساعت و نیم برای رای دادن توی اون مسجد بالای امیرآباد. بازهم خوشحال میشم از روزایی که تونستم با مردم باشم و عذاب وجدان می‌گیرم از روزایی که به هر دلیلی نرفتم قاطیشون. گویا قراره 22 خرداد همیشه یه جایی این کنارها بمونه و کلی چیزهای خوب و بد رو بیاره جلوی چشم آدم.

۱۳۹۰ آذر ۲۶, شنبه

سرو

من اصولا آدم ریسک پذیری نیستم. این رو قبلا هم گفتم و خودم هم کاملا قبول دارم. اما نمی دونم چه اتفاقی افتاد که از مواضعم کوتاه نیومدم. روی حرفم تا آخرش وایسادم و پا پس نگذاشتم. خیلی خوش بینانه بود که طرف مقابلم خم به ابرو نیاره و ساکت بشینه. زندگی همیشه خوشبینانه نیست و طرف مقابل هم ساکت ننشست. من رو گرفت، از خانوادم دور کرد. از خیابون‌هام دور کرد، از هوای تازه دورم کرد. و من مُردم، طاقت نیاوردم و رو به قبله شدم. نفهمیدم کسی اون بیرون حرف من رو ادامه داد یا نه، اما من تحمل نکردم و مُردم. بعدش که از بالا نگاه می‌کردم، دیدم انگار نه انگار که من برای این مردم مُردم، کسی عین خیالش نبود و زندگی در جریان بود. حافظة تاریخی مردممون خوب نیست و من مُردم تا این رو فهمیدم.

یک لحظه بودن به جای میرحسین برام قابل تصور نیست. غربت حبس از یک طرف و دل بستن به جماعت اهل کوفه از طرف دیگه. و حالا که بوی آزادی به مشام می رسه فقط می تونم بگم شرمندتم میر، کاری جز اثبات کوفی بودن از دستم بر نیومد، اما به قول دوستی، تو محکوم به محبوب بودنی، بمون و ثابت کن که می‌شه جلوی شب هم ایستاد.

۱۳۹۰ آذر ۲۱, دوشنبه

شکوه

عزت ملی یعنی برای تماس و خرید از یک شرکت اروپایی خودت رو یک عرب ساکن امارات معرفی و برای جلوگیری از فیلتر شدن اتوماتیک ایمیل توسط گیرنده از vpn استفاده کنی.

۱۳۹۰ آذر ۹, چهارشنبه

ثبات، گوهر گم شدة این خاک

"دهه‌ات گذشته مربی، اگه اون اسلحه دستت نباشه کی به حرفت گوش میده؟ اینه که برات زور داره، یه دهه حرف زدی ساکت بودیم، کر کری خوندی ساکت بودیم، گرفتی ساکت بودیم، پس دادی ساکت بودیم، حالا اجازه بده ما حرف بزنیم، خانوما آقایون دوست دارین یکی از این کشورها دوباره به ما حمله کنه؟ دوست دارید جنگ بشه؟
ثبات، دهه ما دهه ثباته، امنیت،این کشور کی باید روی امنیت رو ببینه؟ کی باید روی ثبات رو ببینه؟
اون پسر تو کی باید بتونه برای آینده اش برنامه ریزی کنه؟ دهة من هم نیست"

و سلحشور نمی‌دانست دهة مربی تا همین امروز هم ادامه خواهد داشت!

۱۳۹۰ مهر ۲۸, پنجشنبه

به من شلیک نکن

دیکتاتورها زندگی خوبی رو تجربه می‏‌کنن، قدرت بی حد و حساب اونها رو به شدت ارضا می‌کنه و شدت ارضا شدن به حدی هست که برای حفظ اون حاضر به کشتن و بستن و تجاوز کردن و شکنجه باشن. دیکتاتورها، نگاهشون به ثروت از چارچوب قدرت عبور می‌کنه و بنابراین مشکلی در مایه گذاشتن از اولی برای حفظ دومی نمی‌بینن. قانون نانوشته‌ای اما می‌گه، پایان دیکتاتورها دردناک، حقارت آمیز و عبرت آموزه. حالا تو خواه از پایانش پند بگیر و خواه ملال. ره درازست و قلندر بیدار.

*عنوان: آخرین جملة منسوب به سرهنگ قذافی

۱۳۹۰ مرداد ۲۲, شنبه

نسل بی خاطره

مامان من تقریباً نیمی از عمر خودشون رو قبل و بقیه اش رو بعد انقلاب سپری کردن.
مامان من سی سال پیش شستشوی فکری داده شدن، و بنابراین حالا به طور نامحسوسی از تکرار این قضیه فراری هستن.
برای مامان من به صورت پیش فرض تمام خبرها دروغه، مگر اینکه عکسش توسط چهار نفر آدم عاقل و بالغ و مورد اطمینان ثابت بشه.
حکومت از دید مامان من فقط شامل شاه یا ولی فقیه می شه، بنابراین جملة "هرکی بیاد مثل همینا می شه" رو زیاد می شنویم ما!
نسل مامان من حالا نه تنها پر از عذاب وجدان از اشتباهات تاریخ ساز نسل خودشه، بلکه به شدت دچار دوگانگی عقاید شده.
نسل مامان من شاید، خیلی قابل ترحم تر از نسل ما باشه ...

۱۳۹۰ تیر ۱۲, یکشنبه

تاریخ هنوز روی دیوارهاست

یه گروه شغلی هست توی جامعه، که هنوز بعد از گذشت بیش از دو سال، شیفت شب شروع به کار کرده و دیوار نوشته ها رو از روی دیوار محو می کنن. کارشون هم انصافاً خوبه، به طوریکه یه تیک سبز کوچیک به یکی از شاهکارهای پیکاسو تبدیل می شه. سلامتی اونایی که هنوز به بیکار نشدن این قشر زحمتکش کمک می کنن.


عکس از اینجا البته

... ولی جنگل نمی میره تبردار

توی ده شلمرود، اوضاع زیاد خوب نبود. کدخدا چیزی سرش نمی شد و فقط دوست داشت بهش بگن کدخدا. کشاورزی ده رو به نابودی بود و محصولات کشاورزها فروش نمی رفت. مزرعه ها یکی یکی تعطیل می شدن و صاحب ها و کشاورزاش می شستن توی خونه و گذر ایام رو تماشا می کردن. این وسط، یکی دو تا مزرعه بود که همچنان رونق داشت. محصولات این مزرعه ها همش فرستاده می شد به شهرهای اطراف و پول وارد می کرد به ده شلمرود.
اما روزگار به کام این مزرعه های پیشرو هم نبود. توی شهرهای اطراف مردم شورش کردن و آزادی رو فریاد زدن. مصرف مواد غذایی اون شهرها به شدت کم شد و بحران داخلیشون زیاد. هرچند کدخدا ادعا می کرد که شورش مردم اطراف رو خودش ترتیب داده و موج بیداری روستایی رو به اونجا صادر کرده، اما خبر نداشت که مزرعه های انگشت شمار موفقش هم دارن نابود می شن. ده شلمرود خیلی براش سخته که روزهای طلایی گذشته اش رو دوباره تجربه کنه، کدخدا با تمام وجود تبر دستش گرفته و به جون مزرعه افتاده.

۱۳۹۰ خرداد ۴, چهارشنبه

پایم به سنگ حادثه ات گیر کرده

دو سالی می شود که خرداد رنگ تازه ای به خود گرفته. ما که به خرداد پر از حادثه عادت نداشتیم را عادتمان دادند تا آن را با گوشت و پوستمان درک کنیم.
خرداد بر تمام آزادگان در بند و دلاوران از بند خاک رسته مبارک

******************************************************
در پسین روزهای فصل بهار برگ ها در هجوم پائیزند
زردها روی شاخه می مانند سبزها روی خاک می ریزند
ساقه هایی که سبزتر بودند سرخ گشته به خاک غلتیدند
باقی ساقه ها از این ماتم برگهای سیاه پوشیدند
نخل ها را کنده بید می کارند بید مجنون کجا ثمر بدهد
ای که بر روی ماه چنگ زدی باش تا صبح دولتت بدمد!

عنوان از: سید مهدی نژادهاشمی
اشعار: خلاصه شده از سید محمد رضا عالی پیام
Free counter and web stats