‏نمایش پست‌ها با برچسب دوستان. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب دوستان. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۴ آبان ۱۱, دوشنبه

زنهار

دلم می‌خواست حالا حتی از نزدیک و به قول امروزیا فیس تو فیس هم اگه امکانش نیست، زنگ بزنم و با همون صدای سردم بهش بگم مبارکه دختر! چه بی خبر! به اندازه قداست دوستیمون که فقط خدا می‌دونه چقدره برات خوشحالم.
دلم می‌خواست بهش بگم مدیونتم، زندگی الانم رو مدیون چیزهایی هستم که تو بهم یاد دادی و حلالیت بخوام برای بدی‌هایی که بهش کردم.
دلم می‌خواست ...
.
.
.
اما فقط نوشتم خیلی مبارک باشه. هنوز شاید برداشت خوبی از چیزهایی که من دلم می‌خواست نشه!

۱۳۹۳ آبان ۱۴, چهارشنبه

منِ او (10)

معیارش برای حرام یا حلال بودن موسیقی، نه غِنا بودن اون، بلکه مجاز اعلام شدنش از سمت وزارت ارشاد بود و بر این مبنا آلبوم‌های شادمهر در لوس آنجلس ممنوع الگوش دادن به شمار می‌رفت و چندتای داخلی کاملاً حلال و مباح!

مهرداد، هم اتاقی 2 ساله. زمان ندیدن حقیقی: 6 سال

۱۳۹۳ آبان ۱۰, شنبه

منِ او (9)

بچه دست و دلبازی بود، اما یک مشکل اساسی داشت و آن اینکه هر چند ماه یکبار صورتحساب خرج‌هایی که برای بچه‌ها کرده بود رو می‌داد به دست راستشون که تسویه کنن!

جواد، یار دبستانی. مدت زمان ندیدن حقیقی: 20 سال

۱۳۹۳ آبان ۵, دوشنبه

منِ او (8)

بعد از بی جا استفاده کردن هر ضرب المثل و یا غلط گفتنش، با کمال اعتماد به نفس می‌گفت توی شیراز اینجوری می‌گن! شیرازی بود.

کسری، همکلاسی از روز اول دبستان تا پیش دانشگاهی. مدت زمان ندیدن حقیقی، 5 سال

۱۳۹۳ آبان ۱, پنجشنبه

منِ او (7)

یک تفنگ اسباب بازی آورده بود مدرسه و ادعا میکرد خودش اونو ساخته. بعد هم یک تیر فرضی شلیک می‌کرد به دیوار و می‌دوید یکی از سوراخ‌های موجود روی دیوار رو به عنوان اثر شلیک معرفی می‌کرد.
هرچند به اقتضای سن تونسته بود معرکه‌ای دور خودش جمع کنه، اما از همون زمان و قبل از حتی اختراع واژة خالی‌بندی، حساب ویژه‌ای باز کرده بودم براش در این رشته و حرفاش حکم باد هوا داشت برای من.

پویا، یار دبستانی. مدت زمان بی خبری: 19 سال

۱۳۹۳ مهر ۳۰, چهارشنبه

منِ او (6)

می‌گفت شما وقتی تنها می‌ری حموم، می‌تونی شرت پات کنی یا نکنی؛ اما اگر با یک نفر دیگه بری، حتماً باید شرت بپوشی. پرانتز هم همین جوره توی ریاضی، اگر یک عدد باشه، پرانتز مهم نیست باشه یا نباشه، اما اگر دو تا عدد بیاد کنار هم، پرانتز حکم شرت پیدا می‌کنه!

آقای شجاعی، معلم ریاضی خلاق دورة راهنمایی. مدت زمان دیده نشدن: 16 سال

۱۳۹۳ مهر ۲۴, پنجشنبه

منِ او (5)

می‌گفت "آیندة مجهولی دارم، نمی‌دونم با یک جوون آسمون جل عاشقی کنم، یا با یک پیر مایه‌دار زندگی! شاید دوتاش رو همزمان انتخاب کردم البته!"

مونا، از بهترین یاران دانشگاهی. مدت زمان ندیدن حقیقی: 2 سال و نیم

۱۳۹۳ مهر ۲۳, چهارشنبه

منِ او (4)

به زور صبح اول صبح راضیش کردم که بریم سر صف صبحگاه "ما همچون گل نغمه زنان" رو دو صدایی اجرا کنیم....
هنوز فکر کنم یکی از خاطرات تلخ زندگیش باشه!

پدرام، یار دبستانی. مدت زمان ندیدن حقیقی: 18 سال

۱۳۹۳ مهر ۲۲, سه‌شنبه

منِ او (3)

می‌گفت هر چیزی ارزش تجربه کردن رو داره، حتی اگر از شکست توی اون مطمئن باشی. غم شکست به مراتب کمتر از حسرت تجربه نکردنه.

تجربه کردم و به ظاهر شکست خوردم، اما شکستی شیرین‌تر از هر پیروزی.

عشق اول، مدت زمان ندیدن حقیقی: دو سال و یک ماه

۱۳۹۳ مهر ۲۰, یکشنبه

منِ او (2)

دفترچه یادداشت کوچیکی داشت و شمارة پلاک هر ماشینی رو که توی خیابون می‌دید می‌نوشت. کل دفترش رو گشتم و شمارة ماشین بابا رو پیدا نکردم. گفتم فرض کن اونم دیدی، بنویس!

وحید ر، اولین یار دبستانی. مدت زمان دیده نشدن حقیقی، 17 سال

منِ او (1)

اعتقاد راسخی داشت که همه چیز رو انسان باید خودش تجربه کنه و استفاده از تجربیات دیگرات از هجویات روزگاره. به واسطة همین اعتقاد و البته تبعاتش در زندگی شخصیش، در بین دوستان به دریافت لقب "نابود" نائل شده بود.

محمد ب، اولین هم اتاقی دوران دانشجویی. مدت بی خبری 8 سال

۱۳۹۲ دی ۳۰, دوشنبه

Rebuild

هرچند بزرگی به درستی فرموده که انسان به امید زنده‌س، اما اینجانب به نیابت از ایشون تبصره‌ای رو به گزارة فوق اضافه می‌کنم که انسان نه تنها به امید، که به مرور خاطرات گذشته هم زنده‌س. مرسی از دوست عزیزی که این بستر رو فراهم آورد تا پرت بشم به سرخوشی‌های دو سال گذشته و خاطرات خوبش. و مرسی از همون دوست که یکی از نفراتی بود که همون سرخوشی‌ها رو برای من ساخت و به خاطر این مسئله و خیلی از خوبی‌های دیگه‌ش، همیشه به عنوان یک دوست خوب برام قابل احترامه، مثل نظر احتمالاً نه چندان خوبش در مورد من.

۱۳۹۲ دی ۵, پنجشنبه

حسرت

گفت یکی و دوتا کمه، روزی رو خدا می‌رسونه
گفتم حداقل سالی دو سه میلیون تومن خرج هر بچه رو خدا از کجا داره بیاره؟
گفت همین دیگه، لازم نیست انقدر خرج کنی!
گفتم خودشون تو کوچه بزرگ بشن؟
گفت نه، مامانشون بزرگشون کنه
گفتم درآمد مامانه پس می‌پره!
گفت خدا خودش روزی رو می‌رسونه

هشت ساله ازدواج کرده، فکر می‌کردم بچه دوست نداره که خبری نیست، اما ...

۱۳۹۲ آبان ۱۵, چهارشنبه

دور روزمرگی‌ها


روزگاری نه چندان دور، یک تئوری کاملاً معتبر ارائه دادم که طبق اون نظریه، جمع جبری زندگی حقیقی و مجازی هر شخص عددیست ثابت! بر طبق اون نظریه، کم پیدا شدن در مجامع و محافل مجازی دلیل مبرهنی بر شدت گرفتن امور روزمره در عالم حقیقی بود و نشانه‌ای بر رونق گرفتن زندگی! ریگادلس دِ فکت دَت این تئوری گویا فقط در مورد خودم به عینیت رسیده، اما به نظر تئوری بدی نمیاد. وقتی به گذشته وبلاگم در روزگار اوج "پست گذاری" نگاه و شرایط روحی و جسمی رو در کنار اون قرار می‌دم، تمایلی به بازگشت به اون دوران مشاهده نمی‌شه. دورانی بود که شاید نصیب نشدنش می‌تونه یک دعای خوب برای هر کس باشه.
از ناله در مورد اون دوران و آدم‌هایِ ... آدم‌هایِ ... آدم‌هاش – که صفتی برای اون‌ها در نظر گرفته نشه بهتره- اگر بگذریم و مراتب شگرگزاری از دوران فعلی و آدم‌هاش رو هم به جا بیاریم، می‌رسیم به اوضاع و احوال این روزها ...
این دوران رو مثل همة دوران زندگیم می‌شه در "کار" و زندگی" خلاصه کرد با این تفاوت که رنگی‌تر و جالب‌تر از قبل بوده. مسافرت‌های استانبول، باکو، تهران، شمال و مشهد که تلفیقی از مأموریت و تفریح و خانواده و کار بود هر کدوم تجربه‌های خوبی به شمار می‌رفت و دستاوردهای خوبی داشت. بورس رو جدی‌تر از قبل دنبال می‌کنم و از آماتور بودن تا حدودی خارج شدم. پذیرش کانادا هم با به دست آمدن چیزهای با ارزش‌تر رنگ و بوی خودش رو از دست داد و درخواست کنسل شدنش از طرف من ارائه شد. و "م" ...، "م" عزیز که در همین مدت کوتاه چنان وابستگی‌ای بهش پیدا کردم که فکر نبودنش هم چندان قابل تحمل نیست.
زیاد صحبت به درازا انجامید، دوستانی که این مدت از نبودنم خبر گرفتن به شدت من رو شرمندة خودشون کردن، از همین جا دسبوس همشون هستم و با خوندنشون به یادشون میفتم.
فعلاً ...

۱۳۹۱ اسفند ۲۳, چهارشنبه

دماغ فیل


تا یک جایی توی زندگی، شیوة برخورد و رفتار آدم‌ها خیلی برای من اهمیت داشت و هر رفتار خارج از هنجارهای پذیرفته شده اجتماعی و شخصیتی آزارم می‌داد. اما از یکجایی به بعد (که خیلی دیر اتفاق افتاد، شاید نوعی بلوغ دیررس حتی!) دیگه رفتار و شخصیت اطرافیان پارامتر تعیین کننده‌ای نبوده و به محض مشاهدة یک حرکت غیر طبیعی، به جای خودخوری و تلاش برای اصلاح امور، سیفون رو می‌کشم تا همه چیز تموم بشه. 
یکی از این مقولاتی که همیشه از اون متنفر بودم و شوربختانه زیاد هم باهاش مواجه شدم پدیدة شوم "منت گذاشتن" بوده. در این باب بزرگی می‌فرماید:
آدم‌ها را باید از روی منت‌هایی که وسط دعوا سر آدم می‌گذارند شناخت
پ.ن: جملة معروفی داشت که "دلیلی نداره هرچیزی که تو میگی لزوماً درست باشه"، شاید راست می‌گفت، یا بهتر بگم، قطعاً درست می‌گفت، اما هرچیزی که من می‌گم نه زندگی بقیه رو تحت تأثیر قرار می‌ده و نه به کسی آزار می‌رسونه (لااقل همیشه سعیم این بوده و خواهد بود). این موضوع هم یکی مثل بقیه ...

۱۳۹۱ بهمن ۲۶, پنجشنبه

هستی من


یکی از بهترین کارهایی که ممکنه یک نفر از من درخواست کنه اینه که مهمون‌های خارجیش رو ببرم و توی شهر بگردونم. در این شرایط، هم فرصت گپ و گفت با اجنبی‌ها ایجاد می‌شه و هم شاید تا حدی بتونم دید اونها رو نسبت به هم‌وطن‌های خودم عوض کنم.
پروژة اخیر شامل دو تا خانم جهانگرد فرانسوی حدود 35 ساله دارای لیسانس تاریخ بود که علیرغم اخطارهای خانواده و رسانه‌ها و وزارت خارجه و غیره تصمیم گرفته بودن به ایران سفر کنن و توی این کار هم موفق شده بودن. یک پرواز به سمت فرودگاه امام، دریافت ویزا داخل خود فرودگاه در عرض نیم ساعت و رفتن به شیراز و یزد و میبد و اصفهان و کاشان برنامه‌ای بود که در طول ده روز اقامت اونها اجرا شد. اما نکته‌هایی که به نظر من جالب اومد:
- یکبار آصفی، سخنگوی وزارت خارجه وقت که مدتی هم سفیر ایران در امارات بود توی یک برنامه زنده گفت که اتباع خارجی از طولانی بودن روند صدور ویزا برای ایران شاکی هستند و گرنه کم نیستند کسانی که بخوان بیان و از ایران دیدن کنن! این حرف جناب آصفی کمی با صدور نیم ساعتة ویزا اونهم نه در خود فرانسه، بلکه در خاک ایران متفاوته.
- ایران در حال حاظر بهترین کشور برای مسافرت خارجی هاس، با توجه به امنیت موجود، تقریبا هیچ کشوری در دنیا نیست که بشه با حداقل هزینه در مقیاس ایران تفریح کرد. برای مثال، ورونیک سقف 40 یورو رو برای هتل اعلام کرد و حدس زد که بشه یکی دو ستاره هم توی اون پیدا کنه، اما نتیجه کار اقامت توی بهترین هتل اصفهان با 5 تا ستارة البته ایرانی و همون سقف هزینه بود. دو تا معلم معمولی دبیرستان با حقوق کف معادل 2000 یورو تونسته بودن با صرف حدود یک چهارم از حقوق یک ماهشون یک مسافرت شاهانه رو به یک کشور انجام بدن. یک چهارم حقوق من چقدر می‌شه؟ شاید بتونم یکی دو روز رو باهاش توی شابدالعظیم سپری کنم!
- هیچ چیزی برای من لذت بخش‌تر از این نبود که این دوستان جهانگرد فرانسوی ایران رو نه با سیاستمدارانش، که با سینماش می‌شناختن، عاشق کیارستمی و پناهی بودن و نقدهای جالبی هم روی درباره الی و جدایی نادر از سیمین داشتن. البته شناخت اونها از پلیس امنیت اخلاقی هم به واسطة خوندن و دیدن کمیک پرسپولیس کامل بود!
- اما حسن ختام برنامه، جمله دوستان بود که علیرغم منزوی بودن ایران، از به روز بودن ظاهر و آدمهای اون به وجد اومده بودن و به دلیل جاذبه‌های توریستی زیادی که وجود داشت، تصمیم داشتن دوباره و اینبار با تعداد نفرات بیشتری برگردن.
و باز هم همون سوال همیشگی توی ذهن من، که چرا درآمد توریست ایران نباید چندین برابر درآمد نفتی باشه؟!

۱۳۹۱ دی ۲۲, جمعه

گیرم پدر تو بود فاضل

چهارم یا پنجم دبستان بودم که رفتن به کلاس زبان رو شروع کردم. "بابک" از دوستانی بود که توی اون دوره از کلاس‌ها همیشه کنار هم می‌شستیم و دوستی خوبی رو در حال و هوای همون سن شکل داده بودیم. بابک در عصر آتاری توی خونه کامپیوتر داشت و لکچرهای سر کلاسش هم همیشه در مورد بازی‌های کامپیوتری بود.
دوستی‌ها و استخر رفتن‌ها و کلاس زبان تا حدود اواخر راهنمایی ادامه داشت تا کم کم از همدیگه بی‌خبر شدیم. بعدترها شنیدم که رفته آمریکا و از اونجائیکه یه سمپادی اصیل بود، مثل بقیه گذاشتم به حساب پدیدة روزافزون فرار مغزها. این پیش زمینة ذهنی البته باعث نشد که دیشب با دیدن این خبر فکم به زمین نچسبه:
چهار ایرانی‌تبار در فهرست نشریه فوربز
دوهفته‌نامه فوربز فهرستی از افراد زیر ۳۰ سال را منتشر کرده است که به نوشته این نشریه، دنیا را تغییر خواهند داد.
این فهرست که به ۳۰ زیر ۳۰ مشهور است، در بخش‌های پانزده‌گانه‌ای چون رسانه، هنر، انرژی، اقتصاد، ورزش، فناوری و مواردی دیگر تقسیم و در هر کدام از این دسته‌ها ۳۰ نفر فرد تأثیرگذار همراه با زندگینامه‌ای کوتاه معرفی شده‌اند.
در فهرست بخش فناوری نام چهار ایرانی‌تبار زیر ۳۰ سال به چشم می‌خورد.
3- بابک پهلوان
او با ۲۹ سال سن مدیرعامل اجرایی شرکت Clever Sense است. او به ایجاد برنامه Arthur کمک کرد. یک برنامه ویژه گوشی‌های آیفون که به کاربران برای یافتن غذاخوری‌ها و کافه‌های مورد علاقه‌شان یاری می‌رساند.
او در سال ۲۰۱۱ به گوگل پیوست تا به پیشرفت پروژه Google Place کمک کند. این سرویس گوگل هم برای یافتن مکان‌های مورد علاقه کاربران طراحی شده است.
او در حال حاضر سرپرست نرم‌افزار آمار گوگل یا Google Analytics است.
خلاصه درسته که از اسب افتادیم، اما توی دوران اوجمون همچین دوستانی هم داشتیم!

عنوان پست: نظر خواننده پس از مطالعة این مطلب!

۱۳۹۱ دی ۱۷, یکشنبه

لیلیِ منم رفت ...

مونا می‌گه: مدتیه اون علی ِ تیکه بنداز ِ توی دانشگاه نیسی

و علی فقط تونست لبخندی از نوع کمی تلخ تحویل بده، اما دلش می‌خواست بگه تنها دلیلش اینه که اجرا کردن دستورالعمل زیر رو بلد نبود/نیست/نخواهد بود!

"از همین می‌ترسم. به یه چیزی یا کسی عادت می‌کنی، اونوقت اون چیز یا اون کس قالت می‌گذاره. اون وقت دیگه چیزی برات باقی نمی‌مونه! می‌فهمی چی می‌خوام بگم؟ اونهایی رو که می‌گذارن و می‌رن رو دوست ندارم. اینه که اول خودم می‌گذارم می‌رم. این جوری خاطر جمع تره."
 
خداحافظ گاری کوپر
رومن گاری

مرتبط: سینا حجازی - لیلی (بشنوید)

۱۳۹۱ آذر ۲۸, سه‌شنبه

Strike

یک مکتبی هست به نام "بولینگ". نقل شده که پیروان این مکتب می‌تونن یک ساعت رو در دِیر مربوطه سپری کنن بدون اینکه ذره‌ای از غم و غصه و مشکل و گرفتاری‌های روزانه به سراغشون بیاد. اگر "شرطی" هم به انجام مناسک توپ پرانی مشغول بشن که چه بهتر!

۱۳۹۱ آذر ۱۰, جمعه

با آبها می رقصم

البته واضح و مبرهن است که موجودی آبزی نیستم، اما سخنی به گزاف نگفتم اگر ادعا کنم توی آب بزرگ شدم. نه یا ده ساله بودم که به اصرار مامان و بابا و البته به زور به آموزش شنا فرستاده و عجیب جذب اون شدم. کلاس پنجم دبستان مسابقات بین مدارس رو با موفقیت پشت سر گذاشتم و برای تیم امدادی اصفهان انتخاب شدم، اما روز مسابقه یکی از بچه‌ها نیومد و با چشمانی اشکبار تیممون کنار گذاشته شد.
بعد از اون استخر دوباره جنبه تفریحی پیدا کرد و حدود ده سال هفته‌ای دو یا سه بار تنم رو به آب می‌زدم. تا اینکه در یکی از همین آب تنی‌ها توسط مربی تیم واترپولوی برق مورد پسند قرار گرفتم و بازم رفتم توی جو مسابقه. سال سوم دبیرستان رو همه مشغول آماده شدن برای کنکور و درس و مشق بودن، اما من تقریبا به صورت تمام وقت توی اردو به سر می‌بردم و برای مسابقات شهریور آماده می‌شدیم. تابستون هم که شروع شد هفته‌ای هشت روز و هر روز 4-5 ساعت توی آب بودیم تا همه شک کنن که آیا اولین انسان دوزیست هستم یا خیر!
مسابقات شروع شد، توی استان اول شدیم و رفتیم کشوری، اونجا هم بعد یزد دوم شدیم و در حالیکه حتی می‌شد به تیم ملی فکر کرد، در یک حرکت انتحاری چهارگوشه استخر رو بوسیدم و رفتم پشت میز نشستم و مشغول تست زنی شدم.
طلسم اون خداحافظی در اوج تا سال سوم لیسانس ادامه داشت تا اینکه استخر فوق‌العادة پلی‌تکنیک بالاتر از میدون ونک رو با ممرضا کشف کردیم. دوباره زندگی آبی شروع شد و هفته‌ای دو بار می‌شد امید داشت که با شنا عشق بازی بشه. بعد از فارغ شدن و عدم امکان استفاده از تخفیف استخر، بازهم رخوت آبی فرا رسید و تا حدود سه هفته پیش ادامه داشت. البته بین راه و توی مسافرت و یکی دو بار دانشگاه تهران یادی از عشق قدیمی کردم اما هیچ روال خاصی نداشت.
اما الان، سه هفته‌ای می‌شه که جمعه‌ها خودم رو ملزم به آب تنی می‌دونم. تقریبا شک ندارم که توی بهشت می‌شه هر روز با بلیط‌های دارای تخفیف ویژه رفت استخر و محدودیت ساعت هم برای تو آب بودن نداره، اما تا اون روز و اونجا فرا برسه همین هفته‌ای یکبار رو عشق است!

پ.ن: حریف می‌طلبیم!
Free counter and web stats