‏نمایش پست‌ها با برچسب حادثه. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب حادثه. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۲ مرداد ۳, پنجشنبه

به نام برودپیک، به امید تغییر


کاری به کشمکش‌های رایج بعد از هر حادثه ندارم. اینکه باشگاه آرش چه مشکلی با فدراسیون داشته و فدراسیون چه بی‌اخلاقی‌های احتمالی انجام داده، اینکه تصمیم صعود احساسی بوده یا فنی، اینکه مقدم شدن حاشیه بر متن همه چیز را بهم ریخته بوده (به قلم سید محمد میری) و هزار اینکة دیگر ...
سه نفر، سه مرد بالغ و عاقل، جایی آرام گرفتند که به عشق همان ترک خانه کردند. و چه سعادتی از این بالاتر که از شمردن لحظه‌ها در حین بیهودگی خبری نخواهد بود برایشان (آخرین پست پابلیک آیدین). پویا، آیدین و مجتبی تا همیشه در مسیر ایران زنده‌اند. 

عنوان: مطلب منتشر شده از آیدین بزرگی در مورد صعودش به سمت خدا

۱۳۹۲ تیر ۱۱, سه‌شنبه

برخورد نزدیک از نوع سوم

آیت الله طاهری فوت شده و جمعیت شهر به شکل نامحسوسی یک طرف اون کلونی بود. من اما، در اوج کارهای مربوط به دونفره شدن، در راه منزل همسر وارد یک کوچه یک طرفه شدم که دو طرف اون ماشین‌ها ردیف پارک کرده بودند و یک ماشین هم به سختی از وسط رد می‌شد، که ناگهان یک فروند خودروی مگان از روبرو و به صورت خلاف وارد کوچه شد. در حال آماده شدن برای یه بگو مگوی شدید به منظور عدم عقب نشینی از مواضعم بودم که یک آقای کت و شلواری با پیراهن سیاه پیاده و ضمن عذرخواهی اعلام کرد که لطفاً یکی دو دقیقه منتظر بمونید و من هم که رفتار بافرهنگ طرف مقابل رو دیدم مواضعم از یاد رفت و با بیان جملة "خواهش می‌کنم، عجله‌ای نیس" کف مطالبات خودم رو به شدت کاهش دادم! اما چند ثانیه که گذشت جو به شدت سنگین شد، فیلبردار و خبرنگار از در و دیوار بالا رفتن و سیل جمعیت از روبرو جاری شد. من که در حال تفکر بودم که آیا رفتار متشخص من لیاقت این همه استقبال و رسانه‌ای شدن رو داره یا نه، ناگهان مردی با عمامة سفید رو دیدم که از مگان پیاده و خیلی خرامان خرامان از جلوی دوربین‌ها و البته ماشین این بندة حقیر رد، و وارد یکی از منازل کوچه شد. اون روز هنوز قرار نبود کمتر از 10 روز بعد اسم اون مرد رو روی برگه رأیم بنویسم و روز بعدش هم کل مملکت برای رئیس جمهور شدنش خوشحالی کنن، دنیا خیلی کوچیکه خلاصه!

۱۳۹۱ اسفند ۲۷, یکشنبه

گر نکته دان عشقی، بشنو تو این حکایت!


یکی از موقعیت‌هایی که همیشه دلم می‌خواست توی اون قرار بگیرم و ری‌اکشن خودم رو بررسی کنم، مماس شدن با مرز مرگ و زندگی بود که به حمدالله این ناکامی هم مرتفع و این تجربة گرانقدر در روزهای آخر سال عجیب و غریب نود و یک حادث گردید! اما نکتة فوق العاده جالب و غرور آفرین از نظر خودم، برخورد کاملاً "کول" در جریان این قضیه ماکزیمم 30 ثانیه‌ای بود، به طوریکه وقتی رانندة تازه از خواب بیدار شده با وحشت سعی در کنترل چرخش‌ها و و بالا و پایین پریدن‌ها و تکون‌های شدید ماشین رو داره و همکار 45 ساله هم که به اندازه‌ای ریشه در این دنیا دوونده که مثل بچه‌ها جیغ بکشه و کار دیگه‌ای از دستش بر نیاد، من فقط نشسته باشم و به حرکات این دو نفر بخندم. امروز روزی بود که لااقل برای خودم اثبات شد مردن یک امر کاملاً عادیه، حتی اگر تا نزدیکی‌هاش بری فقط با مقداری کوفتگی برگردی.

۱۳۹۱ آذر ۲۱, سه‌شنبه

استعفا راه حل نیست

می‌خوام یک اعترافی بکنم و اون اینکه من هنوز با این قضیة استعفا بعد از حادثه نتونستم کنار بیام. واقعاً هنوز درک نکردم که چرا مسئولی که به خاطر بی‌تدبیری در حوزة زیر نظرش حادثه‌ای رخ داده، به جای اینکه محکوم به جبران اون اتفاق و پیشگیری از اتفاقات بعدی بشه، باید استعفا بده و اینجوری قضیه رو تموم کنه.
چرا نباید وزیر محترم آموزش پرورش محکوم بشه که تا آخر عمر به خانوادة حادثه دیدگان خدمت کنه؟ چرا نباید وزارت مربوطه رو وادار کرد برای تمام کلاس‌ها تجهیزات مناسب خریداری کنه و وسایل اتفای حریق هم آماده بشه؟ آیا بار روانی این نوع بازخواست‌ها و تنبیه‌ها به مراتب مثبت‌تر از یک استعفا نیست؟
پ.ن: هنوز استعفای معین بعد از حادثة کوی دانشگاه و سوء استفاده از همین مطلب توسط مخالفان روشنفکرش در انتخابات ریاست جمهوری رو از یاد نبردم. ملتی که استعفا رو فرار از پذیرش مسئولیت تعبیر می‌کنه نباید انتظار اون رو از یک فرد بی‌لیاقت داشته باشه. گاهی وقت‌ها می‌شه به راه حل‌های جایگزین فکر کرد.

۱۳۹۱ آبان ۱۶, سه‌شنبه

اجل

تریلی پیچیده بود جلوی سرویس کارگری و راننده مینی بوس بیچاره هم تنها کاری که تونسته بود بکنه چرخوندن فرمون به سمت چپ بود. بقیة ماجرا شباهت زیادی به همة تصادف‌های دیگه داشت. برخورد با پشت تریلی، انحراف به سمت خط مقابل، و یک تیر چراغ برق منجی که جلوی شاخ به شاخ شدن مینی بوس با ماشین‌های روبرو رو گرفته و علیرغم نابود کردن کامل جلوی مینی بوس، باعث شده بود به طرز معجزه آسایی خون از دماغ کسی نیاد.
منظرة بعد از تصادف اما جالب بود. یک سری آدم مات و مبهوت که اون دنیا رو هم لحظه‌ای درک کرده بودن و تا مدتی خیلی گیج و بی هدف فقط به اطراف نگاه می‌کردن. گویا دیدن مناظر این دنیا به مراتب از تصاویر اونطرف قشنگ‌تر بوده. و جملة به یاد موندنی یکی از کارگرها که شرایط باعث شده بود سلسله مراتب سازمانی رو به کل از یاد ببره: "خره مُرده بودیما!!!"...

۱۳۹۱ فروردین ۲۷, یکشنبه

زان یار دلنوازم شکریست با شکایت

می‌شد مثل هر روز مثل خرس بخوابم. از وقتی سوار سرویس می‌شم تا دم در خود کارخونه همیشه خوابم. خوب هم می‌خوابم و همین خواب هم سهم عمده‌ای توی استراحت روزانه داره. دیروز صبح اما، توی فکر بودم. خودم هم یادم نیست به چی فکر می‌کردم، اما همین مشغولیات ذهنی کافی بود که جزو معدود دفعاتی باشه که خوابم نمی‌بره. همین افکار باعث شد که بفهمم وقتی ماشین داره با سرعت 120 کیلومتر در ساعت می‌ره و راننده خوابش می‌بره چه اتفاقی میفته. ماشین لاین سرعت رو با زاویة شدیدی ترک کرد و رفت به سمت لاین اول و خاکی ‌های کنار جاده. و اون وانتی کُند روی خط اول خیلی خوش شانس بود که من اون روز توی فکر بودم و گرنه الان به اتفاق شب اول قبر رو با موفقیت طی کرده بودیم.
همه اینها به کنار، یه فکری هست که بدجوری ذهنم رو به خودش مشغول کرده. اگه دیروز هم مثل هر روز خواب بودم و راننده رو لحظة آخر بیدار نکرده بودم ...... شاید وضع بهتری داشتم، نمی‌دونم هنوز!

۱۳۹۰ اسفند ۱۱, پنجشنبه

تـوان بـه بـوی گـل از خار خـشک گـل چـیدن/// ز بـاغ بـلـبـل ما در خزان بـرون نرود

اواخر خرداد 84، یا شاید اوایل تیرماه، ولیعصر رو با هادی و محسن گز می‌کردیم و الکی لذت می‌بردیم از آزادی مسخره‌ای که به خاطر انتخابات درست شده بود. هرچند قصد من به اصطلاح رایج امروزی‌ها "تحریم فعال" بود، اما جنب و جوش انتخاباتی رو دوست داشتم. به هرحال نه تنها روز انتخابات، بلکه چهارسال بعدش هم زود گذشت و خرداد 88 اومد. همراهای من برای پیاده روی های انتخاباتی رسول و رضا بودن و مسیر به راستای کوی دانشگاه تا میدون انقلاب تغییر کرده بود. انتخاباتی قرار نبود تحریم بشه و لذت بردنم هم هدف‌دار بود. اما تفاوت اصلی اون با چهارسال قبلش جای دیگری بود. انتخابات 88 اصلاً زود نگذشت. اصلاً هنوز هم تموم نشده. هنوز هم توی اون کنتراست احوالات روز 22 خرداد باقی موندم و نتونستم از توش در بیام. و حالا، هرجا صحبت از انتخابات میشه، فارغ از اینکه چقدر بی حس و حال باشه و تبلیغات حکومتی هم نتونه بهش جنب و جوشی تزریق کنه، بازهم دلم میره توی همون روز 22 خرداد و صف یک ساعت و نیم برای رای دادن توی اون مسجد بالای امیرآباد. بازهم خوشحال میشم از روزایی که تونستم با مردم باشم و عذاب وجدان می‌گیرم از روزایی که به هر دلیلی نرفتم قاطیشون. گویا قراره 22 خرداد همیشه یه جایی این کنارها بمونه و کلی چیزهای خوب و بد رو بیاره جلوی چشم آدم.

۱۳۹۰ مهر ۱۳, چهارشنبه

خوابگاه پلی‌تکنیک، ورود ممنوع!

سال 82، خوابگاه همایونپور (شهدای فعلی) پلی‌تکنیک اسکان داشتم. فروشندة جدید خوابگاه پسری حدود 22 ساله بود که فارسی رو خیلی روان حرف می‌زد، اما معمولاً چیزی از حرف زدنش نمی‌فهمیدیم! روزهای اول توی همون اتاقک سردی که به عنوان فروشگاه ازش استفاده می‌کرد می‌خوابید، اما بعد از چند روز با خوشحالی تمام خبر از اسکانش داخل موتورخونة گرم خوابگاه داد. دو روز بعد، تشیع جنازة اون پسر به دلیل خفگی بدون هیچ سر و صدایی برگزار شد.
اسکان توی خوابگاه‌های پلی‌تکنیک برای بچه‌هایی که به هر دلیلی ازجمله شبانه بودن یا داشتن سنوات بالا اجازة استفادة رسمی نداشتن، کاملاً مافیایی بود. کسایی که وضع مالی خوبی داشتن، غیر از اجاره بهای دو برابر حالت عادی، حدود 10 برابر همون مبلغ رو به رئیس خوابگاه زیر میزی می داد تا توی یکی از اتاق‌های دارای ظرفیت اسکان پیدا کنه. اما حال و روز بقیه چندان طبیعی نبود؛ موتور خونه، نماز خونه، زیر پله، و کلاً جاهایی که حیوانات موذی هم به سختی برای زندگی به سمتش می‌رن جاهایی بود که انتظار ورودی‌های جدید فاقد حق خوابگاه رو می‌کشید.
خبر فوت دانشجوی ارشد پلی تکنیک واقعاً ناراحت کننده بود، اما داشتن سابقة ذهنی این اتفاقات و جو کثیف امور خوابگاه‌های امیرکبیر مواردی بود که باعث نشد این حادثه امر غیر عادی برای من تلقی بشه. چرا مسئول اسکان بی اخلاقه، چرا ظرفیت پذیرش از ظرفیت دانشگاه بیشتره، چرا با وجود دونستن اینکه خوابگاه نمی‌دن بازهم به امید خوابگاه اونجا قبول می‌شن، چرا بعضی از خوابگاه‌ها از محل زندگی حیوانات هم فجیع‌تره و هزاران چرای دیگه که مثل همیشه پاسخی با مضمون "خانه از پایبست ویران است" رو به ذهن ارجاع می‌ده.

۱۳۹۰ شهریور ۱, سه‌شنبه

خاک بیمار

پسر وسط نشسته بود و من و اون دختر کنار پنجره ها. پسر خیلی تکون می خورد، تا اینکه دختر سریع پولش رو حساب کرد و محکم در رو به هم کوبید و با جملة "خیلی عوضی هستی" از پسر ندیده و نشناخته خداحافظی کرد. من که تازه متوجه جریان تکراری جماعت بیمار شده بودم منتظر حرکت انقلابی راننده و اخراج حیوان پسرنما شدم، اما راننده با خطاب قرار دادن دختر با لقب "ج..." حکم نهایی رو به نفع پسر صادر کرد!
تعرض یک حیوان انسان نما به یک دختر که تنها جرمش اینه که اومده توی خیابون شاید دردناک باشه، اما به تجربة عادی هر کدوم از دختران این خاک تبدیل شده. چیزی که دردناک تر از اونه، حمایت امت اسلامی از اون حیوون نه چندان محترمه که نشون میده آرمان های انقلاب اسلامی تا چه حد موفقیت آمیز عمل کرده!

۱۳۹۰ خرداد ۲۶, پنجشنبه

... و آنها دیگر معمولی نیستند

یه عده آدم معمولی، مثل خودمون، همین جاها، همین دور و برا، دور هم جمع شدن تا خوش باشن.
یه سری آدم غیر معمولی، از همون دور و برا میان و مردها رو میبندن و به زن ها و دخترا تجاوز می کنن.
یه سری آدم معمولی دیگه احساساتشون جریحه دار می شه می ریزن جلوی فرمانداری شهر.
یه سری سایت معمولی، بعد از ده روز خبر رو رسانه ای می کنن و ولوله ای درست می شه.
یه سری مسئول معمولی از نوع سی سال اخیر شروع می کنن به نظر دادن و متهم کردن.
یه سری ملت معمولی از مجازات عاملان سخن می گن و اشد مجازات رو طلب می کنن.
.
.
.
و هیچکس به فکر اون آدم های معمولی خط اول نبود، اونایی که بیشتر از جسم، از ناحیة روح مورد تجاوز قرار گرفتن و دیگه مثل خودمون نیستن.
یه لحظه تصور بودن در جای هر کدوم از آدم های مهمونی برام غیر ممکنه.

۱۳۸۹ شهریور ۷, یکشنبه

زلزله

اولين باري كه زلزله رو درك كردم سال 81 بود. صبح امتحان استاتيك، حدود ساعت 6. بابا هم اومده بودن پيش من. توي رختخواب در حال شيش و بش كردن براي بيدار شدن بودم كه ديدم لوستر داره تكون ميخوره. سريع پريدم رفتم توي اتاق ديدم بابا دارن موهاشون رو سشوار مي كشن. گفتن خبر زلزله همان و شنيدن اين جمله كه "خواب ديدي" همان. البته بعداً معلوم شد خواب نديدم و نزديك قزوين يه جايي رو خدا لرزونده بود.
دفعة دوم سال 83 بود. خوابگاه پلي تكنيك كه با راه رفتن بچه ها هم به طور عادي مي لرزيد و همين مسئله باعث شد چند ثانية اول رو جدي نگيرم. اما با شنيدن صداي جيغ و داد بچه ها منم به اونها پيوستم و رفتيم توي كوچه. منظرة كوچه هم جالب بود. پوشش افراد نشون مي داد كه در مواقع اضطراري حريم شخصي معني خاصي نداره و همه به معناي واقعي باهم خواهر و برادر مي شن! اين بار زلزله يكم جدي تر بود. تابلو و ساعت بعضي از ديوارها افتاده بود و مردم رو تو وحشتي فرو برده بود كه تا حدود يك هفته، كارتن خواب هاي توي پارك احساس تنهايي نمي كردن. هر چند ما در همون ساختمون لرزون روزگار سپري كرديم.
دفعة بعد، سال 86، كوي دانشگاه تهران، جعفر طبق عادت مرسوم، در حال تعريف كردن خاطرات فانتزي- رمانتيك خودش بود كه خشم خدا بر اون نازل شد والبته كل تهران لرزيد. اين بار با استفاده از تجربة دفعات قبل سريع دمپايي پوشيدم و رفتم به سمت پله هاي اضطراري كه توي پله ها زلزله تموم شد. نكتة جالب اين بود كه بچه ها مدت ها قبل از من از ساختمون خارج شده بودن و نشون مي داد كه سرعت عمل من در حد نا اميد كنندس.
به هر حال اين زلزله ها به جز خنده هاي بعدش براي ما چيزي نداشت، اما واقعيت فاجعه بار بودن اون رو هيچكس نمي تونه انكار كنه. افسردگي روز جمعه 5 دي 1382 و صف طولاني بچه ها براي اعزام به بم رو هيچوقت فراموش نمي كنم.
.
.
اشتراك فيد مخفيگاه آزادي
Free counter and web stats