‏نمایش پست‌ها با برچسب كار. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب كار. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۲ اسفند ۱۸, یکشنبه

رانتخوارن بزرگ

یه ساختمان خیلی شیک و مجلل توی محله‌های شمال شهر تهران که از بیرون و حتی ورودی واحد مشخص نبود که داخل اون چه خبره! به دعوت یکی از دوستان رئیس اونجا رفته بودیم تا شرایط ورود به بازار روسیه رو بررسی کنیم و البته رئیس هشدار داده بود از خطر "پاسدار زدگی" در این دفتر.
منشی دفتر که ظاهری آراسته و تا حدودی منشوری داشت ما رو به اتاق پشتی هدایت کرد و دوستان پاسدار بعد از ما وارد شدن. صحبت از امکانات در اختیارشون کردن و تعداد نفتکش‌های خودشون رو به رخ کشیدن و روسیه رو کشور برادر نامیدن و اعلام آمادگی برای جهاد در سوریه کردن. و البته در کنار این بحث‌ها کمی هم از بیزینس خودمون کلام رفت.
... یک سالی بود خبر نداشتم ازشون، تا اینکه فهمیدم توی دولت جدید تار و مار شدن و از ترس متهم شدن به مفاسد اقتصادی به گوشه‌ای خزیدن. از دیروز و بعد از اطلاع از این سقوط امپراطوری ملموس و درک شده توی این فکرم که چرا سپاه باید از مذاکرات و رفع تحریم و خوب شدن روابط با دنیا استقبال کنه؟ چرا فرماندة سپاه با جملة بهتر از این نمی‌تونه حمایت از تیم مذاکره کننده رو اعلام کنه؟ اصولاً اگر فرض منتفع شدن مقامات رده بالای مملکتی از رانت‌های بین المللی سپاه صحت داشته باشه، آیا امیدی به بهبود شرایط وجود خواهد داشت یا نه

۱۳۹۲ آبان ۱۵, چهارشنبه

دور روزمرگی‌ها


روزگاری نه چندان دور، یک تئوری کاملاً معتبر ارائه دادم که طبق اون نظریه، جمع جبری زندگی حقیقی و مجازی هر شخص عددیست ثابت! بر طبق اون نظریه، کم پیدا شدن در مجامع و محافل مجازی دلیل مبرهنی بر شدت گرفتن امور روزمره در عالم حقیقی بود و نشانه‌ای بر رونق گرفتن زندگی! ریگادلس دِ فکت دَت این تئوری گویا فقط در مورد خودم به عینیت رسیده، اما به نظر تئوری بدی نمیاد. وقتی به گذشته وبلاگم در روزگار اوج "پست گذاری" نگاه و شرایط روحی و جسمی رو در کنار اون قرار می‌دم، تمایلی به بازگشت به اون دوران مشاهده نمی‌شه. دورانی بود که شاید نصیب نشدنش می‌تونه یک دعای خوب برای هر کس باشه.
از ناله در مورد اون دوران و آدم‌هایِ ... آدم‌هایِ ... آدم‌هاش – که صفتی برای اون‌ها در نظر گرفته نشه بهتره- اگر بگذریم و مراتب شگرگزاری از دوران فعلی و آدم‌هاش رو هم به جا بیاریم، می‌رسیم به اوضاع و احوال این روزها ...
این دوران رو مثل همة دوران زندگیم می‌شه در "کار" و زندگی" خلاصه کرد با این تفاوت که رنگی‌تر و جالب‌تر از قبل بوده. مسافرت‌های استانبول، باکو، تهران، شمال و مشهد که تلفیقی از مأموریت و تفریح و خانواده و کار بود هر کدوم تجربه‌های خوبی به شمار می‌رفت و دستاوردهای خوبی داشت. بورس رو جدی‌تر از قبل دنبال می‌کنم و از آماتور بودن تا حدودی خارج شدم. پذیرش کانادا هم با به دست آمدن چیزهای با ارزش‌تر رنگ و بوی خودش رو از دست داد و درخواست کنسل شدنش از طرف من ارائه شد. و "م" ...، "م" عزیز که در همین مدت کوتاه چنان وابستگی‌ای بهش پیدا کردم که فکر نبودنش هم چندان قابل تحمل نیست.
زیاد صحبت به درازا انجامید، دوستانی که این مدت از نبودنم خبر گرفتن به شدت من رو شرمندة خودشون کردن، از همین جا دسبوس همشون هستم و با خوندنشون به یادشون میفتم.
فعلاً ...

۱۳۹۲ شهریور ۲۱, پنجشنبه

شما بهش می‌گین جُک، برای ما خاطره‌س


مشتری ترکیه‌ای یکی از اسناد داخلی شرکتش رو به اشتباه برای من ایمیل کرده بود که حجم سفارش‌های خرید از هر شرکت رو نشون می‌داد. در زمینة محصول ما علاوه بر نام پرآوازة ما، نام شرکت دیگری هم با حجم مشابه به چشم می‌خورد که نشون می‌داد ما از تأمین کنندة انحصاری بودن خارج و بنابراین موقعیت رو در سیستم بازرگانی طرف تضعیف شده دیدیم. در طول یکی دو روز جلساتی با حضور هیأت مدیره تشکیل و به بررسی جوانب امر پرداختیم و قرار بر این شد که تحقیقاتی در مورد شرکت تازه رقیب انجام و سیاست‌های مقتضی اتخاذ بشه. اما تحقیقات طی چند روز بعد بدون نتیجه و مستأصل کننده در حال شکست خوردن بود که گوگل ترنسلیت مشکل رو حل کرد ...
Toplam در زبان ترکی استانبولی به معنای "جمع کل" می‌باشد!!!

۱۳۹۱ بهمن ۲۸, شنبه

امتحان از ما بر نمی‌گردد


هرچند مثل انتخابات توی جمهوری اسلامی، تقریباً هر سال یک آزمون، کنکور یا امتحانی رو تجربه کردم، اما سه تا از این امتحان‌ها به شدت برای من سرنوشت ساز و تعیین کننده بود.
اول - کنکور کارشناسی: سال 79 بود و تغییر خونه و مسابقات واترپولو و جو پخش مستقیم‌های فوتبال تلویزیون باعث شده بود که خوش‌بین‌ترین هوادارانم هم حتی به دانشگاه آزاد هم امیدی نداشته باشن. البته اخلاق من هم جوریه که دلم می‌خواد انتظار افراد از من بالا نباشه تا در صورت رسیدن به موفقیت یه جورایی باعث سورپرایز اطرافیان بشم. به هر حال خودم تمام آینده‌ام رو توی کنکور می‌دیدم، اما انصافاً به بیشتر از دانشگاه آزاد امیدواری خاصی نداشتم، چه برسه به پلی تکنیک!
دوم - کنکور ارشد: جملة بابا بعد از قبول شدن کنکور لیسانس هیچوقت از یادم نمی‌ره. روزهایی که همه در حال تبریک گفتن و اظهار شگفتی از قبول شدن من بودن، بابا در یک جملة تاریخی فرمودند: "رشتة به درد بخوری نیست، لااقل در حد لیسانس". این جمله باعث شده بود همیشه بخوام خودم رو به بابا ثابت کنم و ارشد قبول بشم. هرچند بی خیالی‌های همیشگی باعث شد نتونم بیشتر از روزی یکی دو ساعت و فقط به مدت 4 ماه وقت بذارم، اما بعد از اومدن رتبه‌ها، می‌شد حتی به انتخاب رشتة اول هم امیدوار باشم و دست آخر هم که همین شد. بعد از تموم شدن درس و وارد شدن به بازار کار، به این نتیجه رسیدم که باباها اصلاً نمی‌تونن حرف بی‌جایی بزنن. بابا‌ها محکومن به اینکه همة حرف‌هاشون درست باشه!
سوم - امروز: امتحان امروز رو سه سال پیش هم داده بودم، اما حساسیت اون زمان در حد الان نبود. یک گزینة موازی در برابر سایر برنامه‌هایی که داشتم و زیاد استرسی برای من ایجاد نکرد. اما امروز برای اولین بار استرس رو در زندگی درسی تجربه کردم. برای خودم عجیب بود که من که کنکورهای مهم‌تر رو با بی‌خیالی طی کرده بودم، چرا امروز استرسم زیاد بود. شاید چون تمام آینده از این امتحان رد می‌شه، لااقل فعلاً اینجور فکر می‌کنم. تا ده روز دیگه که نتیجه بیاد، زندگی کارمندی سابق رو عشق است.

۱۳۹۱ آذر ۱۷, جمعه

Choice Vs. Priority

دو تا مقوله‌ای که شاید خیلی وقت‌ها به اشتباه به جای هم مورد استفاده قرار می‌گیره "گزینه" و "اولویت" هستن. طبق تعریف من، "اولویت" گزینه‌ایه که علاوه بر کافی بودن دلایل عقلانی، حس انسان هم بیشتر به سمت اون می‌ره و همین نقطة برتری یک "اولویت" نسبت به سایر گزینه‌هاس.
مشخصه که اگر به یک کاری به عنوان اولویت و بالاتر از بقیة کارها نگاه بشه، نحوة نزدیک شدن، پیش رفتن و حتی خاتمه دادن اون کاملاً متفاوت با گزینه‌ای خواهد بود که موازی سایر موارد قرار می‌گیره. خیلی ساده با نگاه به دور و بر خودمون و اطرافیانمون می‌تونیم موارد زیادی رو ببینیم که گزینه‌ها و اولویت‌ها جلوی رومون قرار گرفته و یا خود ما این نقش رو برای بقیه ایفا می‌کنیم. و خوش به حال کارهایی که شانس "اولویت" بودن رو پیدا می کنن و البته خوش به حال "گزینه"‌هایی که وقتی می‌بینن از سطح یک گزینه نمی‌تونن پیشرفت بیشتری داشته باشن این اراده و توانایی رو دارن که شانسشون رو برای تبدیل به اولویت در جاهای دیگه امتحان کنن.

۱۳۹۱ آذر ۷, سه‌شنبه

گفتم نَگِریستی نباید نِگَریست

یه ضرب المثل قدیمی هست که می‌گه "مرد که گریه نمی‌کنه". با تمام احترامی که برای مشاهیر ایران زمین و خالقان ضرب المثل‌ها و روایات و حکایات قائل هستم، در این یک مورد خواهشمندم مبدع این عبارت، خود و خانواده‌اش اعم از مؤنث و مذکر رو از دسترس من دور نگه داره که در غیر اینصورت عوارض کار بر عهدة خودش خواهد بود.
فی الواقع به عنوان یک کارشناس حالا دیگه خبره در این زمینه می‌تونم بگم که نه تنها مرد گریه هم می‌کنه، بلکه اون گریه به مراتب نابود کننده‌تر از سایر انواع گریه‌س، چه از دید خود شخص گریه کننده، و چه از دید ناظر بیرونی.
امروز بعد از مدت‌ها، عکس خودم رو توی چشم‌های پر از آب یکی از همکاران تعدیل شده در حالیکه تلاش می‌کرد چشمة چشم‌هاش جاری نشه دیدم. و برخلاف تعدیل‌های قبلی که به ضعف عملکرد مربوط می‌شد، اینبار پای یک زن در میان بود. زنی که از لحاظ سطح شعور و فهم رشدی بیشتر از 5 سال رو از خودش نشون نداده و محل کار رو با مهدکودک اشتباه گرفته. یک روز حق طرف رو ازش خواهم گرفت، مطمئنم. این یک اعلام جنگ رسمی بود!

۱۳۹۱ آبان ۱۶, سه‌شنبه

اجل

تریلی پیچیده بود جلوی سرویس کارگری و راننده مینی بوس بیچاره هم تنها کاری که تونسته بود بکنه چرخوندن فرمون به سمت چپ بود. بقیة ماجرا شباهت زیادی به همة تصادف‌های دیگه داشت. برخورد با پشت تریلی، انحراف به سمت خط مقابل، و یک تیر چراغ برق منجی که جلوی شاخ به شاخ شدن مینی بوس با ماشین‌های روبرو رو گرفته و علیرغم نابود کردن کامل جلوی مینی بوس، باعث شده بود به طرز معجزه آسایی خون از دماغ کسی نیاد.
منظرة بعد از تصادف اما جالب بود. یک سری آدم مات و مبهوت که اون دنیا رو هم لحظه‌ای درک کرده بودن و تا مدتی خیلی گیج و بی هدف فقط به اطراف نگاه می‌کردن. گویا دیدن مناظر این دنیا به مراتب از تصاویر اونطرف قشنگ‌تر بوده. و جملة به یاد موندنی یکی از کارگرها که شرایط باعث شده بود سلسله مراتب سازمانی رو به کل از یاد ببره: "خره مُرده بودیما!!!"...

۱۳۹۱ آبان ۱۲, جمعه

روزهای پرخاطره

امروز با شروع شدن جام جهانی فوتسال فهمیدم دقیقاً چهار سال از اون روزا گذشته. بازی‌های فوق العادة ایران توی دور قبل که برای همه حتی انتطار قهرمانی به وجود آورده بود. مصطفی نظری که بدون دستکش بازی می‌کرد و شمسایی هم مثل همیشه عالی بود.
توی اون روزا، ترم پنج ارشد بودم. بنابر دلایل کاملاً مشخص پروژه کش داده شده بود تا هم باعث عقب اقتادن سربازی بشه و هم مشکل گرفتن خوابگاه نداشته باشم. کار توی پژوهشگاه به اوج خودش رسیده و سفرهای استانی هم به همراه مریم در جریان بود. هم اتاقی‌ها همون‌هایی بودن که قرار بود باشن! رضا، رسول و مهران که مرام و معرفت رو معنی می‌کردن و روزهای خوبی رو می‌ساختن.
حالا از اون روزا چهار سال گذشته. کوی دانشگاه هنوز هم سر جاشه و روزگار جدیدی رو طی می‌کنه. یکی دو هفته پیش که توی سفر پایتخت الناز رو دیدم، یه مرور خیلی جالبی برام بود از خاطرات کوی، روزهای آروم و روزهای شلوغش. و خاطرات الناز هم جالب بود از زاویة دید آپارتمان های روبروی کوی.
از پژوهشگاه و همکاراش خیلی دورادور خبر دارم. مریم که رفیق سختی‌های ماموریت‌های کاری بود، حالا ازدواج کرده و توی سوئیس زندگی می‌کنه. مهدی و مرتضی هم ازدواج کردن و در حال خوندن دکتری هستن. رابطة مجازی هم حتی باعث نشده بتونم خبر دقیقی از دوتای آخری داشته باشم، اما مریم رو کم و بیش باهاش در ارتباط هستم.
رضا بعد از دفاع برگشت مشهد و مشغول به کار نصف و نیمه شد. یکی از نزدیک ترین دوستان نزدیکه که بیشر از 1000 کیلومتر فاصله نگرفته. رسول و مهران از همون موقع به فکر رفتن بودن و انصافاً هم لیاقتش رو داشتن. حالا هر دو توی ینگ دنیا دارن زندگی می‌کنن، اولی مجرد و دومی به همراه خانومش.
تیم فوتسال هم که امروز دوباره بازی‌هاش شروع می‌شه. چهار سال آینده با شروع شدن دوباره جام جهانی نمی‌دونم چه اتفاقاتی از این روزها برام پر رنگ‌تر خواهد بود، اما حالا می‌تونم مطمئن باشم که دورة بعدی جام جهانی، زندگی من کاملاً تغییر کرده و شروع تغییرش هم از یک هفته قبل از جام جهانی دورة قبلش بوده!

پ.ن: هر اتفاق هرچند بی ربط هم که در هر کجا رخ می‌ده، بهونه‌ای می‌شه برای پرت شدن من به یکی از خاطرات گذشته. آیا من توی گذشته زندگی می‌کنم؟!؟

۱۳۹۱ مهر ۱۴, جمعه

تاریخ نگار (بخش دوم)


... کار خاصی نبود، فامیل پیچیده و کمیابم رو توی سرچ باکس فیسبوک تایپ کردم و دکمه جستجو رو فشار دادم. اولین چیزی که دیدم این بود که اونقدرا هم که فکر می‌کردم طایفه کم جمعیتی نیسیم، اما تقریبا هیچ کدوم از نتایج جستجو رو نمی‌شناختم. بعد از تایپ عبارت "شما از کدوم طایفه‌ای؟" و ارسال برای سه چهارتا از "نتایج" انتظار اتفاق عجیب غریبی رو نداشتم. فوقش یه سلام علیک ساده و رسیدن به این نتیجه که مثلاً عموی پدر بزرگ من دو تا زن داشته و هووها با هم نساختن و دست روزگار دو تا فامیل رو از هم دور کرده، یا به هر حال یه چیزی تو همین مایه‌ها. تقریبا در تمام موارد هم همین سبک گفتگو رد و بدل شد، اما در مورد "بهار" همه چیز از همون اول با حالت عادی فرق داشت.
یه سلام علیک گرم و رسیدن به اشتراکات فامیلی و بعدش شروع یه دوستی مجازی. از همون دوستی‌ها که توی شهر خودم اصلاً نداشتم و آخرین بار توی دوران دانشجویی تجربه شده بود. پیشنهاد بهار جالب بود، بچه‌های هم فامیل رو که اصلاً هم رو نمی ‌‌شناسن دور هم جمع کنیم و ببینیم چه خبره؟ کی چیکار میکنه؟ چرا فامیل انقدر از هم دور افتاده و ازین مسائل. اول با احتیاط به این پیشنهاد نزدیک شدم. جو اصفهان مثل تهران نبود که بشه از اینجور اکیپ‌های دوستانه داشت و مشکلی مخصوصاً برای دخترا توی در و همسایه پیش نیاد! اما خب هم فامیل بودن گروه خیلی از مشکلات رو حل می کرد.
مرداد 89، هنوز کار خوبی پیدا نکرده بودم، اما اولین گردهمایی با حضور 6 نفر برگزار شد. نسبت‌های فامیلی به قدری دور بود که حتی خوندنش از روی کاغذ هم به تخصص خاصی نیاز داشت. سری دوم هم با همون 6 نفر حدود یک ماه بعدش تشکیل شد و دور سوم جمع به 24 نفر افزایش پیدا کرد. حالا می شد روی این اکیپ یه اسم رسمی گذاشت و برند بین المللی براش ثبت کرد! تعداد نفرات البته همیشه اونقدر زیاد نموند. در واقع بعضیا ارتباطی با گروه برقرار نکردن و خودشون رو کنار کشیدن، اما اون هستة اولیه باقی موند (شاید هنوز هم باشه!)
روزگار گذشت و گذشت، تا زمستون 90 اومد، توی این مدت حدود 10 بار بیرون رفته بودیم و نمی‌گم در حد ایده آل، اما به هر حال دوستی خوبی شکل گرفته بود. تا اینکه یکی از شب‌ها، که دم خونه یکی از بچه ها جمع و آماده حرکت می‌شدیم، اتفاقی افتاد که شاید هیچوقت نباید میفتاد ...

ادامه دارد ...



۱۳۹۱ خرداد ۹, سه‌شنبه

تعدیل

صد و هفتاد نفر بودند
سال تولید ملی شد
هفتاد نفر مجبور شدند که نباشند

۱۳۹۱ اردیبهشت ۱۳, چهارشنبه

من، کارگر، یک روز دارم

تا قبل از شروع کار فعلی در سال 89، هیچوقت ارتباط نزدیکی با قشر کارگر نداشتم. کار که شروع شد، وضعیت فکری من هم عوض شد. باید اعتراف کنم که کارگرهای ساده‌ای که توی صنعت مشغول به کار هستن، تقریبا مقوله‌ای به نام "تفکر" رو از زندگی روزمره حذف کردن (ناخودآگاه یاد اون سکانس معروف عصر جدید چارلی چاپلین افتادم). اما با این حال، جماعت به شدت قابل ترحمی هستن. نمی‌شه از کسی که سال‌ها از خط فقر به عنوان بارفیکس استفاده کرده و هیچوقت هم موفق نبوده انتظار بیش از این داشت. به هر حال، از دید مسئولین، کارگر فقط سالی یکبار مهم می شه و شدت اهمیت اون هم در حد یه جمله کوچیک زیر صفحه 1 می تقویم‌هاس. بگذریم که از نظر قانون کار همه به نوعی کارگر حساب میشیم و بنابراین ما نیز قابل ترحم خواهیم بود!

۱۳۹۰ اسفند ۳, چهارشنبه

پراکنده از همه جا (4)

1- روزهای اسفند رو همیشه دوست داشتم. مهم نیست که هوا سوز داشته یا لرز بیفته توی بدن موقع پیاده روی؛ دیدن جنب و جوش آدما کلی انرژی به آدم می‌ده. البته اگر بشه از ترافیک سرسام آور چشمپوشی کرد!
2- مدارک بانکی برای باز کردن اعتبار اسنادی که به هر دلیلی نام بندرعباس به عنوان بندر بارگیری و یا تخلیه توی اون ذکر می‌شه، از طرف دولت ملزم به ذکر نام خلیج فارس پشت بندرعباس هستن. از اون طرف توی کشورهای عربی هم اعتبار اسناد حاوی نام خلیج فارس تأیید نمی‌شه و باز کننده مجبور به حذف این عبارت می‌شه. کی به کیه این وسط خدا می‌دونه!
3- هر آدمی دور خودش کلی دایره کشیده که رد شدن از هر کدوم و نزدیک شدن به اون شخص نیاز به ارتقاء سطح رابطه داره. نکته دردناک قضیه اینه که با یک نفر خوبی و قراره به واسطة این خوبی از یکی از آخرین دایره ها هم رد بشی، اما رفتن توی دایره همه چیز رو عوض می کنه، حتی نظرت رو در مورد اون شخص. به هر حال این از اون چیزاییه که تا تجربه نشه مشخص نخواهد شد.
4- به شدت دلم مسافرت می خواد، کار و زندگی، خستگی رو پاشیده به تمام هیکلم این روزها!
5- کلاً حالم زیاد خوب نیس

۱۳۹۰ بهمن ۱۳, پنجشنبه

مرز پر گهر

شهری که سال گذشته برای ماموریت چین توی اون اقامت داشتیم، شهر درجه سه‌ای به شمار می‌رفت. تلاش مقامات برای توسعه یافته نشون دادن شهر کاملاً محسوس بود، اما کوچه پس کوچه‌های خاکی و خونه‌های مخروبه و سطح فرهنگ مردم در لایه‌های زیرین نشون می‌داد که فاصلة زیادی تا توسعه یافته شدن دارن.
اما غرض از این مقدمه اینکه، میزبانان ما در چین، حالا قراره مهمان ما در ایران باشن. و نکته دردناک اینکه از مهندس گرفته تا کارگر ساده فقط به ضرب و زور تهدید به اخراج حاضر به سفر به ملک پر برکت اسلامی شدن تا ثابت کنیم که ما می‌توانیم به همه دنیا نشون بدیم ایران کشوریست با وسعت ۱٬۶۴۸٬۱۹۵ متر مکعب!!!

۱۳۹۰ دی ۲۴, شنبه

دورنامه

وقتی دست و دل و فکر و وقت و همه چیز آدم هر کدوم به یک جای جداگانه مشغول باشه، قاعدتاً دست و دل و فکر و وقتی برای اینجا باقی نخواهد موند؛ هرچند، این نیز بگذرد ...

۱۳۹۰ آذر ۲۱, دوشنبه

شکوه

عزت ملی یعنی برای تماس و خرید از یک شرکت اروپایی خودت رو یک عرب ساکن امارات معرفی و برای جلوگیری از فیلتر شدن اتوماتیک ایمیل توسط گیرنده از vpn استفاده کنی.

۱۳۹۰ آذر ۶, یکشنبه

دلتنگی‌ها

توی زندگی، همیشه مواردی وجود داره که لایق دلتنگ شدن هستن. من هم از این قاعده مستثنی نیستم و هرزگاهی با دیدن یک نفر، یک فیلم، شنیدن یک آهنگ یا هر مورد نوستالژیک زای دیگری فیلَم یاد هندستون می‌کنه و حس دلتنگی میاد ...
دلم تنگه برای بازی‌های کودکی، توی خونه یا کودکستان، بدون هیچ دغدغة فکری
دلم تنگه برای خانم ارشادی، معلم کلاس پنجم که الگوی یک معلم واقعی بود.
دلم تنگه برای شیطنت‌های دوران دبیرستان و اذیت کردن معلم‌ها
دلم تنگه برای قسمتی از دوران لیسانس و تریبون آزادهای داخل و خوش گذرونی‌های بیرون از دانشگاه
دلم تنگه برای زندگی توی خوابگاه‌های پلی تکنیک و مشق زندگی گروهی
دلم تنگه برای دوران فوق لیسانس و بسکتبال‌های مختلط توی زمین بسکت دانشکده
دلم تنگه برای کوی دانشگاه، جو با صفاش و افتخارات تکرارنشدنیش
دلم تنگه برای فاصلة بین فارغ التحصیلی تا سربازی که شاید بهترین دوران زندگیم بود
دلم تنگه برای همکارهای کار تهران که یک سال شب و روز باهاشون زندگی کردم و بیشتر از دو ساله ندیدمشون
دلم تنگه برای بی مسئولیتی، خوابیدن تا لنگ ظهر، مسافرت‌های بدون برنامه ریزی و شب زنده داری‌های اینترنتی
و در آخر، دلم تنگه برای "علی" ای که اهمیتی به حرف کسی نمی داد، کار خودش رو می‌کرد و به هیچ کس جوابگو نبود.



۱۳۹۰ آذر ۲, چهارشنبه

زیرآب زنان

وقتی زیردست‌های آدم از 8 تا دیپلم و فوق دیپلم به سه تا لیسانس تبدیل می‌شن، در نگاه اول شاید به نظر برسه که کارها راحت‌تر انجام و اعصاب خوردی کمتری وجود داشته باشه. اما زاویة دید ایرانی به یک سرپرست جدید حکایت رو همیشه جور دیگه‌ای رقم می‌زنه. به حمدالله جنس ایرانی همیشه از موقعیت خودش ناراضیه و فارغ از توانایی‌هاش انتظار داره پوزیشن بالاتری داشته باشه و همین نگاه کار را سخت خواهد کرد. من که به حول و قوة الهی از زمان کودکی برای روزهای سخت ساخته شده بودم، این هم روش!


۱۳۹۰ شهریور ۳۱, پنجشنبه

اجنبیون

چرا عابرای پیاده پشت چراغ وای نمیستن؟
چرا رودخونه آب نداره؟
دخترا از چه سنی پارچه می بندن دور سرشون؟
توی خونه هم باید ببندن؟
این هتل 5 ستاره اس؟ 5؟؟؟ (درباره هتل شاه عباس)
چرا کارت اعتباری اینجا کار نمی‌کنه؟
مک دنالد کجاس؟

این سوال‌های بچه گانه به ذهن یک فروند مهندس آلمانی در حین دیدن شهر خطور کرد و من هم که سفارش به عدم سیاه نمایی شده بودم جز طی کردن قضیه با خنده و شوخی کاری از دستم بر نیومد. خدا پدر شاه عباس رو بیامرزه که چهارتا ساختمون ساخت که این خارجیا برن تو کف‌ش و از سرافکندگی ما بکاهن!

۱۳۹۰ شهریور ۱۵, سه‌شنبه

یک سال گذشت از تو

تا یک سال پیش بیدار شدن ساعت 6 صبح نه تنها در خیالم نمی‌گنجید، بلکه به جز دوران خدمت مقدس، زودتر از 8 صبح رو هم به صورت پخش زنده ندیده بودم! اما امروز یک سال از کاری گذشته که روزهای اول فقط به خاطر اجبار به زود بیدار شدن فکر نمی‌کردم توش دووم بیارم. توی این یک سال چیزهای زیادی یاد گرفتم و سرزنده بودن و رو به رشد بودن محیط کار جواب خوبی به سوال‌های مکرر "چرا ول نمی‌کنی بری خارج؟" بود. نمی‌دونم تا کی این سوال مسخره قراره پرسیده و تا کی همین جواب داده بشه، اما مهم برای من اینه که این جواب تا کی درصدی از واقعیت رو تشکیل می‌ده و به یک جواب دروغین برای رفع تکلیف تبدیل نمی‌شه.

۱۳۹۰ مرداد ۱۶, یکشنبه

تباهی درد

یک از ویژگی های اصلی و همیشگی کار در بخش خصوصی، فلکسیبل بودن شرایط و حقوق پرداختی، البته نه با مفهوم مثبت بوده. کاهش تولید به دلیل کاهش سفارش و یا عدم تأمین به موقع مواد اولیه ناشی از تحریم ها و یا انحصاری بودن بعضی از مواد نزد دولت فخیمة جمهوری اسلامی، باعث شده که نیش بی کفایتی های دولتی به صورت مستقیم (تمایل نانوشته و اثبات نشدة دولت برای زمین خوردن بخش خصوصی) و یا غیر مستقیم (تحریم های کمر شکن به دلیل ماجراجویی های بی دلیل بین المللی) بر پیکر بخش خصوصی هم فرود بیاد.
در این بین کارگرهای بیچاره که همیشه نگاهشون به دنیا از زیر خط فقر بوده، دارای نگاه عمیق تری شده و بیشتر در باتلاق فقر فرو می رن. و دردناک ترین جملة شنیده شدة اخیر رو از زبان کارگری شنیدم که خودش رو به یک فاحشه و کارفرما رو به مشتری ای تشبیه کرد که حق کام دهی رو پرداخت نمی کنه!
مدت هاست به این نتیجه رسیدم که بدون شک یک روز خوب خوب خواهد آمد، اما اون روز خوب نخواهد توانست جوابگوی زندگی تباه شدة نسلی باشه که روزهی تباهی رو با گوشت و خونش تجربه کرده.

Free counter and web stats