‏نمایش پست‌ها با برچسب كوي دانشگاه. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب كوي دانشگاه. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۱ آبان ۱۲, جمعه

روزهای پرخاطره

امروز با شروع شدن جام جهانی فوتسال فهمیدم دقیقاً چهار سال از اون روزا گذشته. بازی‌های فوق العادة ایران توی دور قبل که برای همه حتی انتطار قهرمانی به وجود آورده بود. مصطفی نظری که بدون دستکش بازی می‌کرد و شمسایی هم مثل همیشه عالی بود.
توی اون روزا، ترم پنج ارشد بودم. بنابر دلایل کاملاً مشخص پروژه کش داده شده بود تا هم باعث عقب اقتادن سربازی بشه و هم مشکل گرفتن خوابگاه نداشته باشم. کار توی پژوهشگاه به اوج خودش رسیده و سفرهای استانی هم به همراه مریم در جریان بود. هم اتاقی‌ها همون‌هایی بودن که قرار بود باشن! رضا، رسول و مهران که مرام و معرفت رو معنی می‌کردن و روزهای خوبی رو می‌ساختن.
حالا از اون روزا چهار سال گذشته. کوی دانشگاه هنوز هم سر جاشه و روزگار جدیدی رو طی می‌کنه. یکی دو هفته پیش که توی سفر پایتخت الناز رو دیدم، یه مرور خیلی جالبی برام بود از خاطرات کوی، روزهای آروم و روزهای شلوغش. و خاطرات الناز هم جالب بود از زاویة دید آپارتمان های روبروی کوی.
از پژوهشگاه و همکاراش خیلی دورادور خبر دارم. مریم که رفیق سختی‌های ماموریت‌های کاری بود، حالا ازدواج کرده و توی سوئیس زندگی می‌کنه. مهدی و مرتضی هم ازدواج کردن و در حال خوندن دکتری هستن. رابطة مجازی هم حتی باعث نشده بتونم خبر دقیقی از دوتای آخری داشته باشم، اما مریم رو کم و بیش باهاش در ارتباط هستم.
رضا بعد از دفاع برگشت مشهد و مشغول به کار نصف و نیمه شد. یکی از نزدیک ترین دوستان نزدیکه که بیشر از 1000 کیلومتر فاصله نگرفته. رسول و مهران از همون موقع به فکر رفتن بودن و انصافاً هم لیاقتش رو داشتن. حالا هر دو توی ینگ دنیا دارن زندگی می‌کنن، اولی مجرد و دومی به همراه خانومش.
تیم فوتسال هم که امروز دوباره بازی‌هاش شروع می‌شه. چهار سال آینده با شروع شدن دوباره جام جهانی نمی‌دونم چه اتفاقاتی از این روزها برام پر رنگ‌تر خواهد بود، اما حالا می‌تونم مطمئن باشم که دورة بعدی جام جهانی، زندگی من کاملاً تغییر کرده و شروع تغییرش هم از یک هفته قبل از جام جهانی دورة قبلش بوده!

پ.ن: هر اتفاق هرچند بی ربط هم که در هر کجا رخ می‌ده، بهونه‌ای می‌شه برای پرت شدن من به یکی از خاطرات گذشته. آیا من توی گذشته زندگی می‌کنم؟!؟

۱۳۹۱ آبان ۱, دوشنبه

سنگ، کاغذ، قیچی

البته قصد تعریف از خودم رو ندارم، اما همیشه سیستمم این بوده که هر کاری از دستم بر میومده برای بقیه انجام دادم و چشم داشتی هم نداشتم. این مسئله به حدی بود که سال 86 توی خوابگاه در رشته‌های مختلف رأی گیری برگزار و این حقیر در قسمت "مرام انفرادی" با اکثریت مطلق آرا (حتی بیشتر از 63%) به عنوان با مرام‌ترین انتخاب شدم.
غرض از این مقدمة خود بزرگ بینانه و متوهمانه و خودشیفتانه! اینکه طی یک هفته‌ای که در پایتخت حضور داشتم، با موجودی آشنا شدم (بیشتر آشنا شدم) که جای سالمی روی پیکرة مرام و معرفت نگذاشته بود و باعث شد حتی من با عظمت یاد شده هم جلوش کم بیارم. هرچند اعتقادم همیشه این بوده که هنوز هم آدم‌هایی پیدا می‌شن که بدون چشم داشت کار انجام می‌دن یا اینکه معرفت هنوز هم یافت می‌شه، اما بعید می‌دونم که این سطح از معرفت دیگه وجود خارجی داشته باشه.
از همین تریبون! خواستم بگم که خیلی مخلصیم خاله سوسکه، مراقب خودت باش که نجات از انقراض این جور آدمای با معرفت دست تو و امثال کمیاب توست!

عنوان: وبلاگش!

۱۳۹۱ مهر ۱۳, پنجشنبه

تاریخ نگار (بخش اول)

یکی دو سال اول دوران لیسانس، به خاطر تحولی که توی سبک زندگیم به وجود اومده بود، زیاد اهل برو بیا نبودم. اگه بخوام دقیق‌تر بگم این روند از آخر ترم اول شروع به تعدیل شدن کرد. مجید و امیر و حسین و کامبیز شدن رفیقای راه برگشت تا خونه و همین‌ها یه اکیپ رو تشکیل دادن که می‌شد هرزگاهی باهاشون بیرون رفت و تفریحاتی داشت. سال‌های آخر وضع خیلی بهتر شد. تعداد برو بچه‌ها بیشتر شد و کسایی که اولا خودشون رو می گرفتن و افت کلاس بود براشون که با ما بیان بیرون هم به جمع اضافه شدن. روز گودبای پارتی حسین و رضا، تعداد شده بود حدود 15 نفر. یه جمع خوب که می‌شد روی تک تکشون حساب کرد و مطمئن بود اگه مشکلی پیش بیاد کنارت هستن و هر کمکی ازشون بر بیاد انجام میدن.
دورة لیسانس و بیرون رفتن‌های تک جنسیتی که تموم شد، وضعیت هم عوض شد. بچه‌ها یکی یکی رفتن اونور آب و به جای اون روابط با جنس مخالف راحت‌تر شد. حالا یه جمع خوب توی دانشگاه تهران داشتیم، یه اکیپ بازمانده از پلی تکنیک، و یه سری بچه با معرفت خوابگاهی که تنها بودن رو تقریبا از بین می‌برد. تازه به این جمع دوستای گذری و وبلاگی و همکارا رو هم می‌شد گاهی اضافه کرد.
با تموم شدن دوره فوق لیسانس و دیپورت شدن به اصفهان، تقریبا تمام روابط از بین رفت. قبل از رفتن به خدمت مقدس به هر بهونه‌ای بود خودم رو می‌گذاشتم تهران و دیدارها رو تازه می‌کردم. هنوز خیلی از دوستان ترک وطن نکرده بودن و زنده شدن خاطرات بهونة خوبی بود برای مسافرت‌های گاه و بی گاه به شهری که همه خاطراتم اونجاس.
سربازی شروع شد. اسفند 88. حدود سه ماه هم بیشتر طول نکشید. اما توی این سه ماه اتفاقات زیادی افتاد. خیلی از دوستان دیگه قابل دسترسی نبودن و احتیاج به پاسپورت و پول بود تا بشه دیدشون. پذیرش دکترا که تقریبا قطعی بود منهدم شد و من موندم توی شهری که توش به دنیا اومده بودم اما کسی رو نمی‌شناختم. با یک آینده ای که کاملا برام مبهم بود.
همه چیز از یه سرچ فیسبوکی توی روزهایی شروع شد که رخوت همه وجودم رو گرفته بود. خرداد 89:
"شما از کدوم طایفه ای؟"

۱۳۹۰ اسفند ۱۱, پنجشنبه

تـوان بـه بـوی گـل از خار خـشک گـل چـیدن/// ز بـاغ بـلـبـل ما در خزان بـرون نرود

اواخر خرداد 84، یا شاید اوایل تیرماه، ولیعصر رو با هادی و محسن گز می‌کردیم و الکی لذت می‌بردیم از آزادی مسخره‌ای که به خاطر انتخابات درست شده بود. هرچند قصد من به اصطلاح رایج امروزی‌ها "تحریم فعال" بود، اما جنب و جوش انتخاباتی رو دوست داشتم. به هرحال نه تنها روز انتخابات، بلکه چهارسال بعدش هم زود گذشت و خرداد 88 اومد. همراهای من برای پیاده روی های انتخاباتی رسول و رضا بودن و مسیر به راستای کوی دانشگاه تا میدون انقلاب تغییر کرده بود. انتخاباتی قرار نبود تحریم بشه و لذت بردنم هم هدف‌دار بود. اما تفاوت اصلی اون با چهارسال قبلش جای دیگری بود. انتخابات 88 اصلاً زود نگذشت. اصلاً هنوز هم تموم نشده. هنوز هم توی اون کنتراست احوالات روز 22 خرداد باقی موندم و نتونستم از توش در بیام. و حالا، هرجا صحبت از انتخابات میشه، فارغ از اینکه چقدر بی حس و حال باشه و تبلیغات حکومتی هم نتونه بهش جنب و جوشی تزریق کنه، بازهم دلم میره توی همون روز 22 خرداد و صف یک ساعت و نیم برای رای دادن توی اون مسجد بالای امیرآباد. بازهم خوشحال میشم از روزایی که تونستم با مردم باشم و عذاب وجدان می‌گیرم از روزایی که به هر دلیلی نرفتم قاطیشون. گویا قراره 22 خرداد همیشه یه جایی این کنارها بمونه و کلی چیزهای خوب و بد رو بیاره جلوی چشم آدم.

۱۳۹۰ آذر ۶, یکشنبه

دلتنگی‌ها

توی زندگی، همیشه مواردی وجود داره که لایق دلتنگ شدن هستن. من هم از این قاعده مستثنی نیستم و هرزگاهی با دیدن یک نفر، یک فیلم، شنیدن یک آهنگ یا هر مورد نوستالژیک زای دیگری فیلَم یاد هندستون می‌کنه و حس دلتنگی میاد ...
دلم تنگه برای بازی‌های کودکی، توی خونه یا کودکستان، بدون هیچ دغدغة فکری
دلم تنگه برای خانم ارشادی، معلم کلاس پنجم که الگوی یک معلم واقعی بود.
دلم تنگه برای شیطنت‌های دوران دبیرستان و اذیت کردن معلم‌ها
دلم تنگه برای قسمتی از دوران لیسانس و تریبون آزادهای داخل و خوش گذرونی‌های بیرون از دانشگاه
دلم تنگه برای زندگی توی خوابگاه‌های پلی تکنیک و مشق زندگی گروهی
دلم تنگه برای دوران فوق لیسانس و بسکتبال‌های مختلط توی زمین بسکت دانشکده
دلم تنگه برای کوی دانشگاه، جو با صفاش و افتخارات تکرارنشدنیش
دلم تنگه برای فاصلة بین فارغ التحصیلی تا سربازی که شاید بهترین دوران زندگیم بود
دلم تنگه برای همکارهای کار تهران که یک سال شب و روز باهاشون زندگی کردم و بیشتر از دو ساله ندیدمشون
دلم تنگه برای بی مسئولیتی، خوابیدن تا لنگ ظهر، مسافرت‌های بدون برنامه ریزی و شب زنده داری‌های اینترنتی
و در آخر، دلم تنگه برای "علی" ای که اهمیتی به حرف کسی نمی داد، کار خودش رو می‌کرد و به هیچ کس جوابگو نبود.



۱۳۹۰ شهریور ۱۰, پنجشنبه

روزهای خوب

انگار نه انگار که 5 سال گذشته. خسته و مغموم وسط پلی تکنیک قدم می‌زدم و به بن بست پروژه و تهدید استاد راهنما فکر می‌کردم که یکی از بچه ها ندا داد نتیجه‌ها رو توی سایت زدن. رتبه‌ام بد نبود اما بین انتخاب اول و دوم شک داشتم، یعنی در واقع به یکم شانس نیاز بود که انتخاب اولم قبول شم. از شانس بد سایت دانشکده به تعطیلات رفته بود و من تلفنی دست به دامن ممدرضا شدم. وقتی گفت همون انتخاب اول قبول شدی تا حدود یک ساعتی روی زمین نبودم. نمی‌دونم کسی من رو توی اون شرایط دید یا نه، اما اگه می‌دید قطعاً به عقلم شک می‌کرد! حرکات بعد از بازگشت به زمین تلفن به مامان و بابا بود تا اونها هم برن روی هوا. روزهای بعدش کلاً زندگی شیرین بود، پروژه کاملاً دایورت و راه بیخیالی و تفریح برگزیده شد. یکی از قشنگ‌ترین 20 روزهای زندگیم رو توی شهریور 85 سپری کردم. مقصد بعدی امیرآباد و دانشکده فنی و کوی دانشگاه بود تا اونجا هم سه سال به معنای واقعی زندگی کنم.

پ.ن: چرا خاطرات دانشگاه دست از سر من بر نمی‌داره؟ منتظر یه جرقه‌ام تا دهنم پرت بشه به اون روزها

۱۳۹۰ مرداد ۱۲, چهارشنبه

روزهای پرخاطره

ماه رمضون های خوابگاه، مهم نبود روزه گیر باشی یا نه، یه قانون نانوشته ای وجود داشت که باید ساعت زندگیت رو با برنامة غذایی خوابگاه تنظیم می کردی. سحرهای خوابگاه حال و هوای خودش رو داشت. توی پلی تکنیک غذا میومد دم در ساختمون و ما به همراه گربه های محله صف می کشیدیم برای گرفتن سحری توی اون هوای سرد. سیستم کوی دانشگاه کمی سخت تر بود و باید تا سلف مرکزی میرفتی تا قابلمة پر توی دستت ببینی. اما نکتة مهم، حال و هوای ماه رمضون های خوابگاه بود که طراوت خاص خودش رو داشت، نه دینداری دینش رو به زور توی حلق بقیه می کرد و نه بی دینی عقاید بقیه رو مورد تمسخر قرار می داد، چیزی که قبل و بعد از اون خیلی کم تجربه شد.

۱۳۸۹ شهریور ۲۴, چهارشنبه

عرزشي ها

بعد از مدت ها هوس كردم به وبلاگم توي بلاگفا سر بزنم، اما خوب به حمدالله كلاً نابود شده بود و نشد برم توش. از بد حادثه قسمت مديريت وبلاگ هنوز قابل دسترسي بود و رفتم توش. زير يكي از پست هاي قديمي، يكي از برادران ارزشي كامنتي به شكل زير مرقوم فرموده بودند:


... تو دهن مادر ...
... تو ... ننه ...
... ... ...
... تو دهن موسوی مادر ...
... تو دهن خاتمی ...
... تو دهن کروبی ننه ...
مادر ... ...
آخه شما مادر ... که دستتون به شلوارتون نمیرسه میخواید چه ... بخورین
باز میخواین مادر ... ... بشه
آخه مادر ... ننتونو ...
واقعا که شما احمقید
واقعا راست گفتند که دشمنان ما از احمقا هستند
من مطمئنم که اگر از شما تست هوش بگیرن همتون از دم زیر 80 میشه
خیلی مادر ...
مطمئن باش اگر منطق داشتی تو وبلاگت تو مث آدم نظر میدادم
ولی شما حیوونید و حیوونم فقط با زدن حرف تو کلش میره
مادر ...


اگرتجربة شخصي شب حملة اين دوستان به كوي و شنيدن كلي فحش جديد از اونها رو به اين مورد اضافه كنيم ميشه كاملاً نتيجه گيري كرد كه كلاً با همچين آدمهايي طرفيم

معذرت به خاطر اينكه كلمات ركيك با وجود سانسور شدن قابل تشخيص اند
.
.
اشتراك فيد مخفيگاه آزادي


۱۳۸۹ خرداد ۷, جمعه

S06 E17-E18

بالاخره لاست هم تموم شد. به قول يكي از نويسندگانش اين خيلي خوبه كه تازه با تموم شدنش، براي بيننده فكر كردن در مورد اون شروع مي شه. بعد از دين قسمت آخر كاملاً احساس خنگي بهم دست داد و از خودم نا اميد شدم. اما با وبگردي بين دوستان متوجه شدم كه هيچوقت نبايد از خودم نا اميد بشم!
براي شخص من، لاست غير از خود لاست، خاطرات خوابگاه رو هم برام زنده ميكنه. روزهايي كه در يك حركت سه نفره با مهران و رسول، فقط چند دقيقه بعد از پخش سريال توي ABC، سريال توي اتاق ما هم اكران مي شد!

پست هاي مرتبط:

لاست عباسي
گمگشته
از Friends تا پاورچين

۱۳۸۹ فروردین ۲۶, پنجشنبه

بین راهی

1- فقط سه روز مونده. زورای آخرش رو هم با موفقیت در حال پشت سر گذاشتنم.
2- دفتر خاطراتی که به هم خدمتیا دادم رو با قول اینکه تا آخر دوره نخواهم خوند ازشون پس گرفتم. جمله یکی از بچه ها جالب بود که نوشته بود به خاطر نگهبان شدن توی عید من رو تا آخر عمر نخواهد بخشید!
3- بازهم از پادگان دودر کردم و خودم رو به کوی رسوندم. دل کندن از عشق قدیمی هم به سختی دل کندن از کوی برام نبود.
4- گوشه گیر شدن رسول و قبض های موبایلش خبر از شروع یک عشق رو برای هم اتاقی 3 ساله میده. هرچند از دید من عاشق شدن راندمان کار مفبد رو پایین میاره و کلاً چیز مزخرفیه, اما امیدوارم لااقل با چشم باز جلو بره.
5- روانشناسا میگن انجام دادن یک کار مشخص به مدت طولانی باعث افت آیکیو میشه. جمله علی در مورد مسلمان نبودن کسی که دو روز مشابه داره هم در همین راستا به نظر میرسه. بر این اساس خدمت مقدس باعث انجماد فکری و افت کیفیت نوشته های بی کیفیت این حقیر گردیده است.
6- دوستان وبلاگی, از اینکه دو ماهی میشه که بهشون سر نزدم رسماً عذر خواهی میکنم. امیدوارم با پایان خدمت همه چیز به حالت نرمال برگرده.

۱۳۸۸ آبان ۷, پنجشنبه

هفت

گرفتاري شخصي باعث شد كه بعد از چند ماه دوري، يك هفته اي رو در پايتخت سپري، و ديدارها رو تازه كنم. در اين مدت تقريباً تمام دوستاني كه دلم براشون تنگ شده بود رو ديدم: رضا، رسول، محمد، مونا، تيرداد، فريال، نسترن، ممدرضا، مجيد، دكتر، مسيح، هدي، نيما و ... . بازگشتن به كوي دانشگاه هم از جمله دل مشغوليهاي اخير بود كه در اين سفر تا حدي بر طرف شد. هر چند سياه شدن بي سليقة در و ديوار به خاطر پاك كردن شعار نويسي هاي بچه ها خيلي توي ذوق ميزد. لذت بستكتبال مختلط توي دانشگاه زير بارون هم كه جايگزين نشدنيه.
به هر حال اين چند روز خوب هم روبه پايانه و از شنبه دوباره روز از نو و روزي از نو. اما چيزي كه هميشه نگرانشم اينه كه به طرز فاجعه باري دوران دانشجويي بهترين دوران زندگيم بوده و دل كندن از اون برام خيلي سخته.

۱۳۸۸ مهر ۲۲, چهارشنبه

شايعه ميسازم، پس هستم

بحث يك كلاغ چهل كلاغ بحث جديدي نيست. خبري كه در گذر از گوش هاي مختلف تغيير ميكنه و بر غلظتش افزوده ميشه. اما بعد از انتخابات قضيه كمي فرق ميكرد. كساني كه اخبارشون رو به جاي منابع موثق جنبش سبز، از دهان بقيه ميگرفتند و هر جور دوست داشتند اون را تغيير و به بعدي منتقل ميكردند.
1- نماز جمعه 30 خرداد، يكي از دوستان و شايعة زنده نبودن نماز به دليل ترس از مردم.
2- حمله به كوي، 25 خرداد، يكي از دوستان غير خوابگاهي و ارائة آماري از سيل عظيم كشته ها و دستگيري يكي از دوستان واخراجش از دانشگاه (در كمتر از 2-3 ساعت)
3- نماز جمعة سبز و شايعة تسخير صدا و سيما توسط مردم در كامت هاي فيس بوك ميرحسين.
4- شايعة يهودي بودن احمدي نژاد كه با وجود تحقيقات زياد رسانه هاي خارجي هنوز ثابت نشده اما عده اي با قاطعيت در موردش صحبت ميكنن.
اگه آرشيو چند ماه اخير رو مرور دوباره داشته باشيم صدها مورد تحليل هاي بي اساس و اخبار نادرست رو پيدا ميكنيم كه به جز ضربه زدن به جنبش سبز هيچگونه كاركرد ديگه اي نداره. شايد يه عده جامعه شناس كاربلد بايد روش هاي مقابله با اين آفت رو براي همه روشن كنند كه در صورت ادامه، رسانة ملي ديگه احتياجي به دروغ پردازي نداشته و با استناد به همين مطالب تخريب رو گسترش خواهد داد.

۱۳۸۸ شهریور ۳, سه‌شنبه

مرد

1- وقتي جريان حملة برادران لباس شخصي تا دندون مسلح رو به كوي دانشگاه در جمعي تعريف ميكردم، صحبت به جايي رسيد كه ما با تمام توان از دست اونها فرار ميكرديم و در اين بين بعضي ها كتك ميخوردن. بزرگي گفت "عجب نامردايي هسين شما كه فرار كردين".
2- وقتي جريان زنداني شدن يكي از دوستان و بازجوئيهاش رو در جمعي تعريف ميكردم، صحبت رسيد به جائي كه شكنجه هاي جسمي و روحي كار خودش رو كرده بود و دوست عزيز به هرآنچه برادران بازجو طلب كرده بودن اعتراف كرده بود. بزرگ ديگري گفت "عجب نامرديه دوستت".
3- وقتي جريان اعترافات از تلويزيون پخش ميشد، حرفاي شريعتي، حجاريان و صفايي بيشتر به طنز نود شبي نزديك بود تا اعترافات در داخل دادگاه. منتظر بودم تا بزرگي نظر خودش رو بگه، اما لااقل كسي چيزي به زبون نياورد.
4- اين روزا بزرگايي كه از بيرون گود لنگ ميكنن خيلي زياد شدن. اما مرد ميخواد كه بره داخل گود.

۱۳۸۸ تیر ۳۱, چهارشنبه

برگي از تاريخ

پنجم بهمن 1386 تجمع صنفي دانشجويان كوي دانشگاه تهران در اعتراض به كيفيت پايين غذا آغاز شد و سه روز به طول انجاميد. در روز سوم، با سياسي شدن اعتراضات حضور نيروهاي ضد شورش به شدت افزايش داشت و با پيشروي اين نيروها به داخل خوابگاه و دستگيري حدود 40 نفر از دانشجويان پايان يافت. متاسفانه اين خبر در هياهوي رسانه اي مربوط به انتخابات مجلس جايي در صدر اخبار پيدا نكرد. تصاوير زير حضور گسترده پليس دربرابر اين تجمع را نشان ميدهد. نكته جالب توجه، بيشتر بودن اين نيروها از تعداد معترضين بود.

...


...

...


...

...

۱۳۸۸ خرداد ۲۸, پنجشنبه

بدون شرح

...

۱۳۸۸ خرداد ۲۶, سه‌شنبه

اينجا، كوي مردگان دانشگاه تهران

عصر روز يكشنبه 24 خرداد چيزي كه توي خيابون اميرآباد جلب توجه ميكرد، حضور زود هنگام پليس ضد شورش بود. از طرف ديگه، سخنراني زهرا رهنورد در دانشكدة فني با هجوم لباس شخصي ها و ضرب و شتم دانشجويان همراه شده بود و اين شايعه بين بچه هاي كوي در جريان بود كه برادران انصار در حال لشكر كشي به خوابگاه هستن. همين شايعه باعث شد كه عدة زيادي از بچه ها بيخيال امتحانات (كه هنوز لغو نشده بود) بشن و برن خونشون. تجمع بچه ها از ساعت حدود 10 شروع شد. تمام تجمع در داخل كوي بود كه البته از روي پشت بام ساختمان 14 سنگ پراني به بيرون انجام ميشد و دوستان محترم پليس ضد شورش هم به طور متوسط هر 5 دقيقه گاز اشك آور به داخل پرت ميكردن. گروه زيادي از بچه ها مشغول سنگر سازي و آتيش روشن كردن شدند. اين حالت تا ساعت 2 بامداد 25 خرداد ادامه داشت. تا اينكه پليس اقدام به شليك گلوله هاي لاستيكي به طرف بچه ها كرد كه چند نفر به شدت زخمي شدن. در همون ساعت دو نفر به عنوان ستون پنجم بين بچه ها شناسايي و در حال مجازات بودن كه ناگهان پليس به همراه انصار به داخل هجوم آورد.
صحنه بعد تعقيب و گريز و كتك خوردن بچه ها بود. اكثر بچه ها به داخل ساختمون ها پناه بردن و انصاري ها بيرون ياختمان ها موضع گرفتن. آرامش نسبي برقرار شد. حدود ساعت 3 بود كه لباس شخصي ها به داخل ساختمان ها حمله كردن. در ساختمان 22 كه اكثر دانشجوهاي دكترا ساكن هستن، اولتيماتوم چند دقيقه اي براي صف شدن همه در پايين ساختمون داده ميشه. اكثر بچه ها از ترس پرت شدن از پنجره ها تسليم ميشن و با رفتار تمسخر آميز لباس شخصي هاي 17-18 ساله كلاغ پر ميرن.
ساختمان 23 كه جنوبي ترين ساختمون كوي دانشگاهه، چشم نيروهاي فشار رو براي سازماندهي و پشتيباني گرفته. بنابراين حمله به اين ساختمون، دستگيري بچه ها در داخل رختخواب و انتقال اون ها به مكان نامعلوم برنامه بعدي اونهاست.
در ساختمان مصلي نژاد كه مخصوص دانشجويان ارشده، يكي دو تا از درهاي اتاق شكسته و بچه ها مورد نوازش قرار گرفتن. رژة لباس شخصي ها در داخل راهروها و تكرار عبارت "اگه بيرون بياين خونتون پاي خودتونه" به همراه فحش هاي ناموسي جو ارعاب شديدي رو به وجود آورده كه حكايت از سقوط كوي داره.
گزارش هاي تاييد شده از دستگيري 400 نفر و زخمي شدن 15 نفر خبر ميده و برخي از منابع غير رسمي كشته شدن 5 دانشجو رو اعلام كردن كه هنوز تاييد نشده. صبح روز دوشنبه، كوي دانشگاه تهران تبديل به شهر مردگان شده بود. گروه هاي زيادي از بچه ها چمدان به دست در حال خروج از كوي بودن. جو كوي در شب هم نشان از موفقيت حمله به كوي داشت. گويي خاك مرگ بر سر كوي هميشه با نشاط دانشگاه پاشيده شده باشه.



۱۳۸۸ خرداد ۲۴, یکشنبه

منطقه جنگ، ورود ممنوع

24 ساعت بعد از كودتاي 22 خرداد، خيابان اميرآباد تهران تبديل به منطقة جنگي شد. آتش گرفتن بانك صادرات، تخريب ايستگاه هاي اتوبوس و منفجر كردن ادارة مخابرات اميرآباد نتيجه اين اغتشاشات بود كه عمدتاً با حضور دانشجويان كنترل ميشد. حضور پليس ضد شورش و شليك گاز اشك آور بسيار ديده ميشد به طوريكه به دليل شليك گاز اشك آور به كولر يكي از ساختمان هاي خوابگاه، كل ساختمان در ساعت 2 بامداد تخليه شد. عكس هاي زير مربوط به صبح روز بعد از درگيريهاست. بنابر مشاهدات و شنيده ها، 3 نفر از جمله يك دختر در اثر شليك گلوله هاي مشقي به بيمارستان منتقل شدند. حضور گستردة پليس ضد شورش در عصر روز يكشنبه حاكي از ادامة اين روند در شب هاي پيش روست.
















۱۳۸۸ خرداد ۲۱, پنجشنبه

جو

پلان 1، كوي دانشگاه تهران، ساعت 12 شب: دانشجوها براي به تعويق انداختن انتخابات دست به يك تجمع صنفي زدن و خيابون اميرآباد رو بستن. من به فكر فرو ميرم كه شب آخر تبليغات فرصت خوبيه براي اينكار يا نه.
پلان 2، تقاطع وليعصر و تخت طاووس، ساعت 30 دقيقه بامداد: دختري حدود 20 ساله تا كمر و بدون روسري از ماشين اومده بيرون. با ديدن شال سبز ماها بلند ميگه كشف حجاب رو به همه بگين. من به فكر فرو ميرم كه فلسلفة شركت بعضيا تو انتخابات چي ميتونه باشه.
پلان 3، ميدان وليعصر، ساعت 1 بامداد: كنسرت موسيقي رپ برقراره و ملت در هواي آزادي تنفس ميكنن! آقاي خفني به يكي از دخترا تذكر عدم انجام حركات موزون ميده. اما اون دختر با بي توجهي به كارش ادامه ميده. من به فكر فرو ميرم كه اگه 10 روز ديگه اين كار رو انجام بده چه بر سرش مياد.
پلان 4، همون جا، همون ساعت: جمعيت به سرعت و مضطرب متفرق ميشن. سوزش گلوي من و آتيش هاي روشن شده خبر از خرابكاري داره. من به فكر فرو ميرم كه آيا ممكنه روزي مخالف ستيزي و افراط و تفريط تموم بشه.
پلان 5: كوي دانشگاه، ساعت 2: دانشجوهاي متحصن خيلي كم شدن و خيابون هم باز شده. من به فكر خاصي فرو نميرم.
پلان آخر، رختخواب: من از اين همه پياده روي و فكر كردن خسته شدم. دلم ميخواد يه كمي هم به آينده فكر كنم. اما تصوير وحشتناك ايجاد شده منصرفم ميكنه.


۱۳۸۷ فروردین ۱۷, شنبه

ياد ياران

خبر خيلي كوتاه و در چند جمله منتشر شد (اينجا و اينجا). شايد توي كوي دانشگاه كسي خبر اخراج بچه ها رو اصلاً نشنيده باشه، اما همه از تغييرات به وجود آمده بعد از اعتراضات راضي هستن. اميدوارم براي دوستاي عزيزم كه عامل اصلي اين تغييرات مثبت بودن مشكلي پيش نياد

۱۳۸۶ بهمن ۸, دوشنبه

روز سوم ناآرامي هاي کوي دانشگاه تهران


يکشنبه 7 بهمن 1386 ساعت 19: امروز 40 نفر از دانشجويان توسط نگهباني از کوي دانشگاه به بازداشتگاه منتقل شدند, اما بازهم تجمع ر‌‌اس ساعت و اين بار مقابل در جنوبي شروع شد. حضور نيروهاي امنيتي بسيار گسترده تر از روز قبل بود به طوري که اجازة شکسته شدن در داده نشد. البته در اطلاعيه هايي که صبح امروز منتشر شد بخشي از درخواست هاي صنفي دانشجويان از جمله برقراري سرويس تمام وقت مورد قبول واقع شد
ساعت 20: سنگپراني مجدداَ آغاز شده. تحمل نيروهاي ضد شورش تمام شده و به داخل کوي هجوم مي اورند. در اين بين حدود 5 دانشجو دستگير شده و بقيه عقب نشيني کردند, ضمن اينکه پليس به ساختمان جنوبي کوي هم خساراتي وارد کرد. بر روي ساختمان نيمه تمام مقابل کوي دوربين فيلمرداري نصب شده و بنابراين تمام دانشجويان جهره هاي خود را پوشانده اند.
ساعت 21: بالاخره نيروهاي امنيتي به خارج بازگشتند. خيابان خالي از پليس شده اما به نظر ميرسد که آنها در دانشکدة فني (جنوب کوي) مستقر هستند. نگباني در جنوبي خوابگاه با خاک يکسان شده.
ساعت 23: جمعيت به حدود 100 نفر کاهش يافته. چند نفر از اعضا ستون پنجم که در بين دانشجويان مشغول عکس برداري و فيلمبرداري بودند توسط دانشجويان دستگير ميشوند.
ساعت 24: بين دو دسته صنفي و سياسي دانشجويان اختلاف افتاده. گروه صنفي ادامه مراسم را به فردا شب موکول کرده اما هنوز حدود 20 نفر در حال شعار دادن هستند

Free counter and web stats