‏نمایش پست‌ها با برچسب انتظار. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب انتظار. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۲ مرداد ۲۴, پنجشنبه

چرکِ طلایی


اخطار: این یک پست حسودانه است!
هرچند تقریباً می‌تونم به جرأت بگم هیچوقت حس خود عن پنداری نداشتم، اما با خودم که تعارف ندارم؛ همیشه از خیلی از دوستان دور و بری توی درس و مشق بالاتر بودم. البته دو گروه از این قاعده مستثنا بودن که گروه اول توی کنکور یا دانشگاه همیشه رتبه‌های تک رقمی می‌شدن و عملاً از دسترس من خارج، و گروه دوم هم‌سطح‌های خودم بودن و رقابت تنگاتنگ بعضی اوقات اونها رو بالاتر می‌برد و بعضی اوقات من رو.
اگر این دو گروه کنار گذاشته بشن، بقیه با اختلاف‌های متفاوتی پایین‌تر از من قرار می‌گرفتن. اما حالا که به همین دسته نگاه می‌کنم، شرایط تحصیلی اکثریت قریب به اتفاق اونها از من بهتره. چه سری در این چرخش شگرف می‌تواند نهفته باشه؟!؟
البته بحث در مورد پاسخ سوال فوق از حوصلة این مکان خارجه، اما جواب تستی و تک کلمه‌ای اون تنها یک چیز است و آن "پول". هرچند خیلی بی‌معرفتی خواهد بود اگر تمام مشکلات به گردن این دوست عزیز انداخته بشه، اما از همون دوران کودکی "پول" به عنوان یک ترمز عمل می‌کرد. از تلاش بیش از حد برای قبول شدن در مدارس نمونه مردمی، تلاش برای رفتن به دانشگاه دولتی یا دورة روزانه، عدم امکان ادامه تحصیل در مقطع فوق لیسانس دانشگاه‌های خارجه به دلیل عدم ساپورت مالی، عدم شرکت در کنفرانس‌ها و انتخاب تقریبی کارها بر اساس مبلغ دریافتی گرفته، تا همین مورد اخیر گرفتن پذیرش دکترای فول فاند از کانادا و رد اون به خاطر عدم کافی بودن برای زندگی دو نفر، همه و همه از جمله مواردیست که شاید اراده و تلاش و همت خودم هم توی اون نقش داشته، اما با مقایسه با دوستانی که روزگاری قبول شدن در رشتة آبیاری گیاهان دریایی دارغوزآباد هم براشون آرزویی دست نیافتنی بود و الان به لطف فایننشیال ساپورت پدرجان در فلان یونیورسیتی ینگه دنیا در حال گذران روزگار هستن متهمی غیر از همون متهم ردیف اول باقی نمی‌گذاره.
سی سال با این درد ساختیم، بقیه‌ش رو هم می‌سازیم. به قول هیچکس "دلیل گردش زمین نیس جاذبه، پوله که زمینو می‌چرخونه، جالبه!". ما که نداریم، ما که در این مرز پرگهر کارمندیم و حقوق بگیر، ما که ادعای تخصص توی کارهایی داریم که در این چاردیواری دوزار هم براش پول نمی‌دن، نمی‌چرخیم نتیجتاً!
آدم حسودی هستم؟ نمی‌تونم موفقیت بقیه رو ببینم؟ برای خودم هم نمی‌تونم دردِ دل کنم؟ اینجا اگه به درد خالی کردن خود آدم نخوره، به درد هیچی نخواهد خورد.

۱۳۹۱ بهمن ۲۸, شنبه

امتحان از ما بر نمی‌گردد


هرچند مثل انتخابات توی جمهوری اسلامی، تقریباً هر سال یک آزمون، کنکور یا امتحانی رو تجربه کردم، اما سه تا از این امتحان‌ها به شدت برای من سرنوشت ساز و تعیین کننده بود.
اول - کنکور کارشناسی: سال 79 بود و تغییر خونه و مسابقات واترپولو و جو پخش مستقیم‌های فوتبال تلویزیون باعث شده بود که خوش‌بین‌ترین هوادارانم هم حتی به دانشگاه آزاد هم امیدی نداشته باشن. البته اخلاق من هم جوریه که دلم می‌خواد انتظار افراد از من بالا نباشه تا در صورت رسیدن به موفقیت یه جورایی باعث سورپرایز اطرافیان بشم. به هر حال خودم تمام آینده‌ام رو توی کنکور می‌دیدم، اما انصافاً به بیشتر از دانشگاه آزاد امیدواری خاصی نداشتم، چه برسه به پلی تکنیک!
دوم - کنکور ارشد: جملة بابا بعد از قبول شدن کنکور لیسانس هیچوقت از یادم نمی‌ره. روزهایی که همه در حال تبریک گفتن و اظهار شگفتی از قبول شدن من بودن، بابا در یک جملة تاریخی فرمودند: "رشتة به درد بخوری نیست، لااقل در حد لیسانس". این جمله باعث شده بود همیشه بخوام خودم رو به بابا ثابت کنم و ارشد قبول بشم. هرچند بی خیالی‌های همیشگی باعث شد نتونم بیشتر از روزی یکی دو ساعت و فقط به مدت 4 ماه وقت بذارم، اما بعد از اومدن رتبه‌ها، می‌شد حتی به انتخاب رشتة اول هم امیدوار باشم و دست آخر هم که همین شد. بعد از تموم شدن درس و وارد شدن به بازار کار، به این نتیجه رسیدم که باباها اصلاً نمی‌تونن حرف بی‌جایی بزنن. بابا‌ها محکومن به اینکه همة حرف‌هاشون درست باشه!
سوم - امروز: امتحان امروز رو سه سال پیش هم داده بودم، اما حساسیت اون زمان در حد الان نبود. یک گزینة موازی در برابر سایر برنامه‌هایی که داشتم و زیاد استرسی برای من ایجاد نکرد. اما امروز برای اولین بار استرس رو در زندگی درسی تجربه کردم. برای خودم عجیب بود که من که کنکورهای مهم‌تر رو با بی‌خیالی طی کرده بودم، چرا امروز استرسم زیاد بود. شاید چون تمام آینده از این امتحان رد می‌شه، لااقل فعلاً اینجور فکر می‌کنم. تا ده روز دیگه که نتیجه بیاد، زندگی کارمندی سابق رو عشق است.

۱۳۹۱ مهر ۱۸, سه‌شنبه

تاریخ نگار (بخش ششم - پایانی)

... از همون زمانی که پیشنهاد رفتن به مشاور مطرح شد، رابطة دو طرفه هم رو به سردی رفت. هرزگاهی با یه اس ام اس یا تلفن سعی داشتم قضاوتم رو زیر سوال ببرم، اما هر کدوم از اون‌ها نوید پایان زود هنگام رابطه رو می‌داد. به هر حال بعد از جلسة اول، نوبت به آزمون شخصیت رسید. آزمون استاندارد بین المللی شامل 240 سوال پنج گزینه‌ای در مورد نحوة برخورد آدم به اتفاقات پیش اومده در زندگی که نمرة منفی هم نداشت! جالب این بود که بعضی از سوال‌ها در جاهای مختلف به همون شکل و یا با فرم جدید تکرار شده بود تا امکان پاسخ دادن اشتباه به حداقل برسه. یک هفته بعد، مشاور از همون پشت میزش داشت نتایج رو برای ما آنالیز می‌کرد: "نظم درونی تو بیشتره، هر دو در مقابل تجربة جدید موضع می‌گیرین، استرس تو کمتره، برون گرایی تو متوسطه اما بهار برون گراست". و در ادامه "اختلاف خاصی دیده نمی‌شه که مشکل ساز باشه".
نتایجی که در مورد من گفت به طرز جالبی منطبق بر شخصیت خودم بود و همین باعث شد به کلیت تست هم خوشبین باشم. همونجا، "موضع گیری در برابر تجربة جدید" رو "عدم گذشت در برابر اختلاف نظر" تعبیر کردم که خودم هم در طول مدت رابطه به اون نتیجه رسیده بودم. بهار نظرات مخالف رو سخت قبول می‌کرد و دوست داشت همه چیز همون باشه که خودش می‌گه. از دکتر نحوة افزایش گذشت درون خود و طرف مقابل رو پرسیدم و اون گفت کاملاً اکتسابیه و بستگی به خود فرد داره.
بعد از تموم شدن جلسه، اولین سوال بهار جالب بود: "چقدر فکر می‌کنی نتایج درسته؟" و جواب من هم که مشخص بود: "لااقل در مورد خودم می‌دونم درست بود". "اما استرس تو زیاده، نمی‌تونی روی اعصابت کنترل داشته باشی" بهار این رو گفت و تعجب من رو بر انگیخت!. "تو فلان روز اصلاً حرف نزدی، پات رو خیلی تکون می‌دادی، کاملاً عصبی بودی". برام جالب بود که یه سری از خصوصیات من که از نظر خیلی از آدما می‌تونه مثبت باشه، از طرف بهار تعبیر به عصبی بودن شده بود. "آره، من خیلی از جاها بیشتر گوش می‌کنم، تکون دادن پاهام هم شاید عامل عصبی داشته باشه، اما نشونة عصبی بودن نیس، یه جورایی شاید یه حرکت برای آروم شدن ضعفی که همیشه از بچگیم توی پاهام احساس می‌کردم و با حرکت آرامش می‌گرفت". دیگه کاملاً خسته شده بودم از توجیه شخصیت خودم و اینکه اثبات کنم اون چیزی که توی این مدت کوتاه و مصداقی اون از من درک کرده درست نیست.
دو روز بعد، پنجشنبه 6 مهر، ساعت 8 شب بهار از لازمة وجود دروغ سنج توی انجام تست حرف زد و ضربه آخر رو با موفقیت به رابطه‌ای که لااقل برای من با پیش فرض صداقت پیش رفته بود زد. صحبت‌های بعدی بیشتر حالت کلیشه‌ای داشت که تا آخر مثل دو تا دوست می‌مونیم و آرزوی زندگی خوب برای هم کردیم و داستان سینوسی و 8 ماهة من و بهار به نقطة صفر رسید.
هشت ماه پر فراز و نشیب، پر از احساسات متناقض، سوء تفاهم، محبت، دلخوری، دوستی و حتی عشق در حالی تموم شد که بزرگترین تجربه رو برای من داشت. تجربة اینکه، کنترل رابطه باید در اختیار خود آدم باشه، روند همونطوری باید باشه که خود آدم فکر می‌کنه، غرور آدم جایی نباید خرد بشه، در صورتی که طرف مقابل اصرار بر قضاوت اشتباه داشت، اصرار بر ترمیم افکار اون نکرد، وارد رابطه‌ای نشد که جریان احساسات از یک طرف سنگینی می‌کنه و اینکه اگر کسی انقدر غُد (؟) بود که حتی نتایج یک تست (به ظاهر) استاندارد رو برای پافشاری روی حرف خودش زیر سوال برد، ممکنه تمام حرف های قبل و بعدش رو در مواقع حساس زیر سوال ببره.

... و البته اینکه علی یک طرفه به قاضی رفته بود ...

تموم شد!
 

۱۳۹۱ مهر ۱۷, دوشنبه

تاریخ نگار (بخش پنجم)

... رستوران زاگرس روی دامنة کوه صفه جنوب شهر اصفهان قرار داره. در حالت عادی با دیدن کل شهر در یک قاب، یک تصویر رویایی رو میشه از اون بالا دید، حالا فرض بفرمائید که با کسی که دوستش دارین تشریف ببرین اونجا. برآیند اون شب، یک شب خاطره ساز بود. حرف‌ها با دلخوری اون از حس‌های غیر عادی من شروع شد و اینکه انتظار نداره من به عنوان یک مرد از این اخلاق‌ها داشته باشم. یادم نمیاد اون موقع بهش چی گفتم، اما حالا که بیشتر به اطراف نگاه می‌کنم می‌بینم وابستگی عاطفی یکی از ویژگی‌های جدا نشدنیه اکثریت مردهاس و کسی هم نمی‌تونه اون رو کتمان کنه. اگه این نبود که خیلی از ترانه‌ها و فیلم‌ها اصلاً ساخته نمی‌شد. بعد از اینکه حرف در مورد دلخوری‌ها تموم شد، دنیا هم بهم خندید. نمی‌دونم اوج سرخوشی من توی ظاهرم تاثیری داشت یا نه، اما اگر می‌داشت شاید اطرافیان به عقلم شک می‌کردن. اصلا دلم نمی‌خواست اون شب تموم بشه، اما چه فایده که لحظات سرخوشی آدم عمرشون خیلی کوتاهه و سریع دوست دارن که به آخر برسن. اون چهارشنبة رویایی تموم شد و آرامشی که به من داد رو هیچوقت فراموش نمی‌کنم.
تا اینکه بازهم جمعه اومد. گویا قراره تقدیر من فقط توی روزهای جمعه رقم بخوره. زنگ زد و با صدای سردی گفت که بهتره اینجور رابطه‌ها ادامه پیدا نکنه، بهتره عاقلانه‌تر بریم جلو و روی اختلافات بیشتر تمرکز کنیم. مثل همیشه هنوز متوجه نشدم چرا اختلافات حتماً باید در یک محیط خشک و بی‌روح بررسی بشه، اما بازهم مثل همیشه قبول کردم که هر کاری اون می گه انجام بدیم. "بریم پیش مشاور، شخصیتامون خیلی فرق داره!". بگذریم که من کما فی السابق حرف آخر رو زدم و "چشم" گفتم! اما اون حس درونی حالا دیگه خیلی شدید شده بود: "بهار هنوز تکلیفش با خودش روشن نیس، نمی‌دونه از یه رابطه چی می‌خواد و به خاطر همینه که این روند انقدر سینوسی داره دنبال می‌شه". بازهم تصمیم گرفتم به پیشگویی‌های درونی گوش ندم و علیرغم اینکه هنوز خیلی حرف برای زدن مونده بود تا بشه به شناخت نسبتاً کاملی رسید، رفتیم پیش مشاور.
مشاور چندتا سوال کرد و مقداری هم بالای منبر رفت و در آخر گفت که باید یک تست شخصیت بدین تا بررسی دقیق‌تری انجام بشه. به دلیل اینکه تأکیدهای لحظه به لحظة بهار بر وجود اختلافات بنیادی، این مسئله رو در خود من هم نهادینه کرده بود و به وجود تضادهای شخصیتی ایمان پیدا کرده بودم، نتیجه تست به شدت برای خودم تعجب آور بود ...

ادامه دارد ...


۱۳۹۱ مهر ۱۶, یکشنبه

تاریخ نگار (بخش چهارم)

... البته در راستای عاقلانه بودن تمام کارهام (و یا لااقل عاقلانه نما بودن) اصلاً اینطور نبود که تصمیماتم لحظه‌ای باشه. چند شب قبل در ادامه صحبت‌های دوستانه‌ای که با هم داشتیم، از حال بدش گفت و شروع کرد به درد و دل کردن و بعد از اینکه تنها کاری که از دستم بر اومد گوش کردن بود، کلی تشکر کرد و از مهربون بودنم گفت و اینکه ظاهرم نشون نمی‌ده. حرفای قشنگی بود. شاید هر کس می‌شنید در مورد خودش کلی خر کیف می‌شد. مخصوصا از کسی که به هر حال احساسی بهش داشته. اما برای من ویران کننده بود. نمی‌دونم چرا، اما از داخل فرو ریختم. می‌تونه دلیلش همون نرسیدن به دلیل "نه" گفتن یکی دو ماه قبلش باشه. جمعة همون هفته تصمیمم رو گرفتم. صورت مسئله باید پاک می‌شد تا بلکه حال من به حالت عادی برگرده و پاک شدن صورت مسئله یعنی قطع تمام ارتباط های هرچند کم با طرف!
به هر حال انجام شد، با هر سختی و مشکلی که داشت به انجام رسید و نکتة جالب انتظار عجیبی بود که من داشتم و این بود که اون خودش نبودن من رو متوجه بشه و سراغم رو بگیره. یکی دو هفته که گذشت فهمیدم خیلی آدم ساده‌ای هستم و انتظارات عجیب و غریبی از بقیه دارم. سطح دوستی ما در اون حد نبود که غیب شدن من توی چشم بزنه و در نتیجه به ساده لوح بودن خودم هم خندیدم و هم تاسف خوردم.
یک ماه گذشت، در واقع چون چاره‌ای نداشت گذشت، وگرنه زمان توی تک تک لحظاتش متوقف بود. یک شب که مثل عادت همیشگی گوشة اتاق دراز کشیده بودم و وبگردی می کردم، یک پنجرة اوو یهو باز شد:
Instant message from Bahar
رنگ زرد قشنگ اون پنجره با حس نا خوشایندی که بهش توی این مدت پیدا کرده بودم خنثی شد. دوباره دلم ریخت. اصلاً ایده‌ای نداشتم چی باید بگم و درست هم یادم نیست چی گفتم. فقط می‌دونم که وقتی قضیه رو فهمید تعجب کرد، خیلی هم تعجب کرد یا حداقل اینطور نشون داد. گفت باید بیشتر فکر کنه و من گفتم این کار من برای برگشت نبوده که اگه اینطور می‌بود روش بهتری رو انتخاب می‌کردم، نه اینکه مثل بچه‌های 5 ساله قهر کنم. و اون باز جواب داد که باید فکر کنه و اینبار دقیق‌تر.
اتفاقات بعدی خیلی توی ذهنم با جزئیات باقی نمونده. یکی دو بار بیرون رفتن دو نفره، صحبت از دغدغه‌هایی که من داشتم و پیش فرض من بود برای عدم موفقیت این رابطه، و حرف‌های اون که دغدغه‌های من مشکل ساز نخواهد بود. زندگی در مجموع قشنگ‌تر شده بود. با تمام فراز و نشیب‌هایی که داشتیم و دلخوری‌هایی که وسط راه پیش میومد سر اختلاف نظرات جزئی، اما می‌تونستم آینده‌ای رو توی اون رابطه ببینم. شبی که اولین بار بهم گفت دوستم داره رو بعید می دونم بتونم به همین راحتی‌ها از یاد ببرم. ارتفاعم از سطح زمین به حدی بود که بشه خودم رو از همه دنیا خوشبخت‌تر بدونم.
حالا دیگه همه خبردار شده بودن. با اینکه خانواده‌اش جریان رو می‌دونستن و اون مشکلی با بیرون اومدن نداشت، اما اولین جرقه‌های مشکل من همونجا زده شد. بیرون رفتن دو نفری اولویت اون نبود. برنامه‌ای نباید به هم می‌خورد تا اون بتونه وقتش رو با من صرف کنه. و همونجا بود که این مسئله روی اعصاب من رژه می‌رفت. حس‌های عجیب غریب بازیچه شدن، یا آویزون بودن، یا کسی که قراره مدتی توی حاشیه باشه و بعد ممکنه نباشه، احساس‌هایی نبود که بشه راحت تحمل کرد. اما با حرفای اون و کار کردن روی خودم سعی می‌کردم اونها رو ندید بگیرم.
اوضاع همونجور می‌گذشت تا اینکه یک روز قرار گذاشتیم برای صحبت‌های جدی‌تر، و البته لازم به ذکر نیست که چقدر تلاش کردم تا همچین قراری رو بتونم تنظیم کنم! همون قرار شد نقطة عطف یه رابطه‌ای که هنوز عمر چندانی ازش نمی‌گذشت...

ادامه دارد...

۱۳۹۰ آذر ۲۶, شنبه

سرو

من اصولا آدم ریسک پذیری نیستم. این رو قبلا هم گفتم و خودم هم کاملا قبول دارم. اما نمی دونم چه اتفاقی افتاد که از مواضعم کوتاه نیومدم. روی حرفم تا آخرش وایسادم و پا پس نگذاشتم. خیلی خوش بینانه بود که طرف مقابلم خم به ابرو نیاره و ساکت بشینه. زندگی همیشه خوشبینانه نیست و طرف مقابل هم ساکت ننشست. من رو گرفت، از خانوادم دور کرد. از خیابون‌هام دور کرد، از هوای تازه دورم کرد. و من مُردم، طاقت نیاوردم و رو به قبله شدم. نفهمیدم کسی اون بیرون حرف من رو ادامه داد یا نه، اما من تحمل نکردم و مُردم. بعدش که از بالا نگاه می‌کردم، دیدم انگار نه انگار که من برای این مردم مُردم، کسی عین خیالش نبود و زندگی در جریان بود. حافظة تاریخی مردممون خوب نیست و من مُردم تا این رو فهمیدم.

یک لحظه بودن به جای میرحسین برام قابل تصور نیست. غربت حبس از یک طرف و دل بستن به جماعت اهل کوفه از طرف دیگه. و حالا که بوی آزادی به مشام می رسه فقط می تونم بگم شرمندتم میر، کاری جز اثبات کوفی بودن از دستم بر نیومد، اما به قول دوستی، تو محکوم به محبوب بودنی، بمون و ثابت کن که می‌شه جلوی شب هم ایستاد.

۱۳۸۸ شهریور ۱۷, سه‌شنبه

ديالوگ انتظار

دوستي گفت: نميدونم چه حكمتي داره خدا كه ماه رمضون دير ميگذره و شهريور زود!
من گفتم: قربون دستت دير گذشتن سپتامبر رو هم بررسي كن.

روزشمار: يك هفته به پايان احتمالي انتظار

Free counter and web stats