‏نمایش پست‌ها با برچسب مناسبت. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب مناسبت. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۱ بهمن ۲۷, جمعه

عید عاشق هر شبه، تقویم و ساعت نمی‌خواد


چند سالی هست که دوستانی که خون آریایی رو گذاشتن روی سرشون و بهش افتخار می‌کنن، بحث تقابل ولنتاین و سپندارمذگان رو مطرح می‌کنن و فریاد وامصیبتا سر دادن که الیوم هرگونه عشق ورزیدن در روز ولنتاین در حکم محاربه با کورش کبیره!
اینجور افراط و تفریط‌ها چیز جدیدی بین ما نیست. اگر از این نکته بگذریم که اصولاً ملت ما روزهای شادی کمی رو تجربه می‌کنن و هرکدوم از این روزها می‌تونه بهونة خوبی برای شاد بودن باشه، نکتة مهم‌تر اینه که اگر کسی انقدر برای شما ارزش داره و شما هم انقدر براش ارزشمندید که بخواین عشقتون رو بهش نشون بدید، و از اون دسته افراد هم هستید که منتظر بهونه برای این کار می‌گردید، پس چه بهتر که این فرصت دوبار برای شما مهیا شده، به جای گیر بودن در بند خون آریایی، از فرصت‌ها بهترین استفاده رو ببرید. 

۱۳۹۱ آذر ۳۰, پنجشنبه

یلدانامه به سبک سعدی

اگر تو فارغی از حال دوستان یارا
فراغت از تو میسر نمی‌شود ما را
تو را در آینه دیدن جمال طلعت خویش
بیان کند که چه بودست ناشکیبا را
بیا که وقت بهارست تا من و تو به هم
به دیگران بگذاریم باغ و صحرا را
به جای سرو بلند ایستاده بر لب جوی
چرا نظر نکنی یار سروبالا را
شمایلی که در اوصاف حسن ترکیبش
مجال نطق نماند زبان گویا را
که گفت در رخ زیبا نظر خطا باشد
خطا بود که نبینند روی زیبا را
به دوستی که اگر زهر باشد از دستت
چنان به ذوق ارادت خورم که حلوا را
کسی ملامت وامق کند به نادانی
حبیب من که ندیدست روی عذرا را
گرفتم آتش پنهان خبر نمی‌داری
نگاه می‌نکنی آب چشم پیدا را
نگفتمت که به یغما رود دلت سعدی
چو دل به عشق دهی دلبران یغما را
هنوز با همه دردم امید درمانست
که آخری بود آخر شبان یلدا را

(البته یادم نمیاد به سعدی گفته باشم برای من شعر بگه، احتمالاً شباهت تصادفیست!)

۱۳۹۱ اردیبهشت ۱۳, چهارشنبه

من، کارگر، یک روز دارم

تا قبل از شروع کار فعلی در سال 89، هیچوقت ارتباط نزدیکی با قشر کارگر نداشتم. کار که شروع شد، وضعیت فکری من هم عوض شد. باید اعتراف کنم که کارگرهای ساده‌ای که توی صنعت مشغول به کار هستن، تقریبا مقوله‌ای به نام "تفکر" رو از زندگی روزمره حذف کردن (ناخودآگاه یاد اون سکانس معروف عصر جدید چارلی چاپلین افتادم). اما با این حال، جماعت به شدت قابل ترحمی هستن. نمی‌شه از کسی که سال‌ها از خط فقر به عنوان بارفیکس استفاده کرده و هیچوقت هم موفق نبوده انتظار بیش از این داشت. به هر حال، از دید مسئولین، کارگر فقط سالی یکبار مهم می شه و شدت اهمیت اون هم در حد یه جمله کوچیک زیر صفحه 1 می تقویم‌هاس. بگذریم که از نظر قانون کار همه به نوعی کارگر حساب میشیم و بنابراین ما نیز قابل ترحم خواهیم بود!

۱۳۹۰ اسفند ۱۱, پنجشنبه

تـوان بـه بـوی گـل از خار خـشک گـل چـیدن/// ز بـاغ بـلـبـل ما در خزان بـرون نرود

اواخر خرداد 84، یا شاید اوایل تیرماه، ولیعصر رو با هادی و محسن گز می‌کردیم و الکی لذت می‌بردیم از آزادی مسخره‌ای که به خاطر انتخابات درست شده بود. هرچند قصد من به اصطلاح رایج امروزی‌ها "تحریم فعال" بود، اما جنب و جوش انتخاباتی رو دوست داشتم. به هرحال نه تنها روز انتخابات، بلکه چهارسال بعدش هم زود گذشت و خرداد 88 اومد. همراهای من برای پیاده روی های انتخاباتی رسول و رضا بودن و مسیر به راستای کوی دانشگاه تا میدون انقلاب تغییر کرده بود. انتخاباتی قرار نبود تحریم بشه و لذت بردنم هم هدف‌دار بود. اما تفاوت اصلی اون با چهارسال قبلش جای دیگری بود. انتخابات 88 اصلاً زود نگذشت. اصلاً هنوز هم تموم نشده. هنوز هم توی اون کنتراست احوالات روز 22 خرداد باقی موندم و نتونستم از توش در بیام. و حالا، هرجا صحبت از انتخابات میشه، فارغ از اینکه چقدر بی حس و حال باشه و تبلیغات حکومتی هم نتونه بهش جنب و جوشی تزریق کنه، بازهم دلم میره توی همون روز 22 خرداد و صف یک ساعت و نیم برای رای دادن توی اون مسجد بالای امیرآباد. بازهم خوشحال میشم از روزایی که تونستم با مردم باشم و عذاب وجدان می‌گیرم از روزایی که به هر دلیلی نرفتم قاطیشون. گویا قراره 22 خرداد همیشه یه جایی این کنارها بمونه و کلی چیزهای خوب و بد رو بیاره جلوی چشم آدم.

۱۳۹۰ آذر ۲۶, شنبه

سرو

من اصولا آدم ریسک پذیری نیستم. این رو قبلا هم گفتم و خودم هم کاملا قبول دارم. اما نمی دونم چه اتفاقی افتاد که از مواضعم کوتاه نیومدم. روی حرفم تا آخرش وایسادم و پا پس نگذاشتم. خیلی خوش بینانه بود که طرف مقابلم خم به ابرو نیاره و ساکت بشینه. زندگی همیشه خوشبینانه نیست و طرف مقابل هم ساکت ننشست. من رو گرفت، از خانوادم دور کرد. از خیابون‌هام دور کرد، از هوای تازه دورم کرد. و من مُردم، طاقت نیاوردم و رو به قبله شدم. نفهمیدم کسی اون بیرون حرف من رو ادامه داد یا نه، اما من تحمل نکردم و مُردم. بعدش که از بالا نگاه می‌کردم، دیدم انگار نه انگار که من برای این مردم مُردم، کسی عین خیالش نبود و زندگی در جریان بود. حافظة تاریخی مردممون خوب نیست و من مُردم تا این رو فهمیدم.

یک لحظه بودن به جای میرحسین برام قابل تصور نیست. غربت حبس از یک طرف و دل بستن به جماعت اهل کوفه از طرف دیگه. و حالا که بوی آزادی به مشام می رسه فقط می تونم بگم شرمندتم میر، کاری جز اثبات کوفی بودن از دستم بر نیومد، اما به قول دوستی، تو محکوم به محبوب بودنی، بمون و ثابت کن که می‌شه جلوی شب هم ایستاد.

۱۳۹۰ مرداد ۱۲, چهارشنبه

روزهای پرخاطره

ماه رمضون های خوابگاه، مهم نبود روزه گیر باشی یا نه، یه قانون نانوشته ای وجود داشت که باید ساعت زندگیت رو با برنامة غذایی خوابگاه تنظیم می کردی. سحرهای خوابگاه حال و هوای خودش رو داشت. توی پلی تکنیک غذا میومد دم در ساختمون و ما به همراه گربه های محله صف می کشیدیم برای گرفتن سحری توی اون هوای سرد. سیستم کوی دانشگاه کمی سخت تر بود و باید تا سلف مرکزی میرفتی تا قابلمة پر توی دستت ببینی. اما نکتة مهم، حال و هوای ماه رمضون های خوابگاه بود که طراوت خاص خودش رو داشت، نه دینداری دینش رو به زور توی حلق بقیه می کرد و نه بی دینی عقاید بقیه رو مورد تمسخر قرار می داد، چیزی که قبل و بعد از اون خیلی کم تجربه شد.

۱۳۹۰ مرداد ۹, یکشنبه

پیش دعا

بارلها! خداوندا! یه دکمة "Update Now" برای دینت بذار که راحت تر بشه بهش فکر کرد لااقل. با تشکر!

۱۳۹۰ تیر ۱۹, یکشنبه

هجده های تیر من

هجده تیر 78، اصفهان، چهارباغ بالا: دوران دبیرستان بود و اوج جو گرفتگی ناشی از دو خرداد. روزنامه های زنجیره ای به حدودای نشاط و بهار رسیده بود و مشتری ثابت صبح های دکة روزنامه فروشی بودم (فک کنم نشاط روزنامة عصر بود و صبح روز بعد میومد اصفهان). موقع خریدن روزنامه، گروهی رو دیدم که تظاهرات کنان جلو میان و حادثه رو محکوم می کنن و البته بعد فهمیدم که دانشجوهای دانشگاه اصفهان بودن. ظهر همون روز قلب آقا جریحه دار شد و عده ای عرعر کنان برای آقا گریه کردن!
25 خرداد 88، تهران، کوی دانشگاه تهران: هرچند اصولاً 25 خرداد روی تقویم با 18 تیر فاصله داره، اما برای من دقیقاً یکی بود. عصر 24 خرداد بچه های کوی تهدید به حملة شبانه شدن و کوی بیشتر جمعیتش رو از دست داد. اما همیشه ابله هایی مثل من پیدا می شن که تهدید رو جدی نگیرن! تا ساعت 2 صبح سنگ پرانی و خوردن اشک آور ادامه داشت که حمله شروع شد. بقیة ماجرا تا صبح تکراری بود. خوردن فحش های ناموسی، دعا به جان سازندة ساختمان که درها حتی با ضربات تبر هم نشکست و فرستادن اخبار به اینترنت از طریق وایرلس کوی که برادران فراموش کرده بودن که خوردش کنن. منظرة صبح کوی هم فراموش نشدنیه، تخریب کامل تجهیزات سایت و کتابخونه مرکزی، کنده شدن در آسانسورها، امداد رسانی و تبدیل شدن کوی همیشه سرزنده به گورستانی از خاطرات.
هجده تیر 88، اصفهان، چهارباغ بالا: مشکل این بود که خیلی زود رفتم توی خیابون. چیزی که دیده می شد فقط پلیس و بسیجی و لباس شخصی بود و این منظره من رو تحریک به عکس برداری کرد. دست به موبایل شدن همان و مشایعت کاملاً محترمانه توسط حدود 10 تا برادر مهربان همان. هرچند یک ربع بعد در آغوش خانواده بودم اما همون روز خیلی ها به آغوش خانواده بر نگشتن.
هجده تیر 90، اصفهان: مثل یک کارمند خوب صبح ساعت 6 بیدار شدم و رفتم سر کار، عصر هم برگشتم و نشستم پای اینترنت. میگن به این حالت "آتش زیر خاکستر" گفته میشه، راست و دروغش با گوینده هاش!

۱۳۹۰ خرداد ۱۱, چهارشنبه

هاله هم رفت تا یک روز خوب بیاید

حدود 4 سالم بود. شب ها بمبارون می شد و رفتن برق نشونة این بود که باید به پناهگاه بریم. خونة ما پناهگاه نداشت و بنابراین بابا به زور من و ن رو از توی رختخواب بیرون می کشیدن و با مامان میرفتیم زیر چارچوب در می شستیم و یه پتو می کشیدیم روی سرمون. چیزی که به خوبی به یاد دارم دعاهای مامان بود و جمله ای که بین دعاها هی تکرار می شد: "خدا ریشه شون رو بکنه". توی عالم کودکی، روشنفکرانه به مامان می خندیدم که ای بابا، این همه سرباز رفتن جبهه، نتونستن، حالا با یه دعا بشه؟
چند سال گذشت، فک کنم حدود 15 سالی شد تقریباً. "صدام" توی یک قبر پیدا و چند وقت بعد با خفت و خواری اعدام شد. دل خیلی ها خنک شد و خیلی ها هم داغ عزیزانشون رو نتونستن ازش طلب کنن. اما من اولین جمله ای که به یادم اومد همون عبارت شب های بمبارون بود. توی عالم بزرگسالی دیگه روشنفکر نبودم و دعای مامان و مامان های دیگه رو خیلی مؤثر می دونستم.
باز هم چند سالی گذشت. خردادها بوی خون گرفت و مادران زیادی داغ دیده شدن. احتیاجی به پناهگاه نبود که جملة مامان بازهم شنیده بشه. و امروز که هاله هم با عزت رفت مامان جملة قصار خودشون رو تکرار کردن. دوست ندارم تریپ روشنفکری بذارم و این مسائل رو خرافات بدونم. لااقل برای آرامش اعصاب خودم هم که شده، جملة مامان رو اینجور زمزمه می کنم که "یه روز خوب میاد".

سروش هیچکس- یه روز خوب میاد

۱۳۹۰ خرداد ۴, چهارشنبه

پایم به سنگ حادثه ات گیر کرده

دو سالی می شود که خرداد رنگ تازه ای به خود گرفته. ما که به خرداد پر از حادثه عادت نداشتیم را عادتمان دادند تا آن را با گوشت و پوستمان درک کنیم.
خرداد بر تمام آزادگان در بند و دلاوران از بند خاک رسته مبارک

******************************************************
در پسین روزهای فصل بهار برگ ها در هجوم پائیزند
زردها روی شاخه می مانند سبزها روی خاک می ریزند
ساقه هایی که سبزتر بودند سرخ گشته به خاک غلتیدند
باقی ساقه ها از این ماتم برگهای سیاه پوشیدند
نخل ها را کنده بید می کارند بید مجنون کجا ثمر بدهد
ای که بر روی ماه چنگ زدی باش تا صبح دولتت بدمد!

عنوان از: سید مهدی نژادهاشمی
اشعار: خلاصه شده از سید محمد رضا عالی پیام

۱۳۸۹ آذر ۲۴, چهارشنبه

علي برخيز

از صبح اضطراب داشتم. راديو فردا روشن بود و لحظه لحظه اخبار دشت كربلا رو مي داد. خبرها تا ظهر بد نيود. يا حسين گوها زياد بودن و يزيدي ها نظاره گر. از بعد از ظهر اما، ورق برگشت. ابن زياد اجازة تير داد، شمر پشت فرمون نشست تا از روي مردم رد بشه و خولي روي پل كالج منتظر بود تا چند نفر رو پرت كنه پايين. فتنة حسينيان سركوب شد و يزيد كه تنش لرزيده بود نفسي به راحتي كشيد. عمر سعد با شبكه خبر مصاحبه كرد و اطمينان داد كه لشگر يزيد از سلاح استفاده نكرده و احتمالاً اهالي كوفه به صورت خودجوش دست به اسلحه بردن. عاشورا تمام شد و تاريخ تكرار شدن خودش رو به همه نشون داد.
پارسال، تهران كربلا بود.

آريا آرام نژاد- علي برخيز (دانلود)
.
.

اين پست در خودنويس
اشتراك فيد مخفيگاه آزادي

۱۳۸۹ خرداد ۱۱, سه‌شنبه

يك سال گذشت (2)

فرياد زديم "اگه تقلب بشه، ايران قيامت ميشه"
به قولشان وفا كردند تا به قولمان با تمام وجود وفا كنيم.

۱۳۸۹ خرداد ۲, یکشنبه

يك سال گذشت (1)

شايد اگه دوم خرداد 88 توي دانشگاه مي موندم، اگه اون اتوبوس هاي سبز و شلوغ جلوي پلي تكنيك به مقصد ورزشگاه آزادي نبود، اگه ديدن اميد تو چشم 20000 تا آدم توي ورزشگاه نبود، اگه نبود اون فضاي پر انرژي، اگه حميد فرخ نژاد داستان خاله سوسكه رو تعريف نمي كرد، اگه بهاره رهنما و ليلي رشيدي و پگاه آهنگراني به جمعيت اميد تزريق نمي كردن، اگه جواد يحوي به بهترين شكل مراسم رو اجرا نمي كرد، اگه سخنراني فائزه و رهنورد و خاتمي نبود، اگه پيام ميرحسين از اصفهان پخش نمي شد، ...
و اگه هيچ كدوم از اينها روز دوم خرداد توي ورزشگاه 12000 نفري اتفاق نمي افتاد، شايد ما انقدر بيشمار نبوديم. شايد برق اميد توي چشمهامون خيلي كمرنگ تر از الان بود.

۱۳۸۹ اردیبهشت ۳۱, جمعه

... دوباره

و چون سومين فرزند سال به دنيا آمد، خرداد نهادند نامش را. پس خداوند امر داد بهر حادثه خيزي اين طفل و جدال حق جويان سبز سرشت با اهريمنيان سياه رو در آن.

۱۳۸۸ دی ۶, یکشنبه

كربلايي دگر ...

1- ديگه عادت كردم. كندي اينترنت، دست به دامن اخبار راديو فردا و گودر خواني شدن، اضطراب از دست دادن هموطنان، گازهاي اشك آوري كه اشك خدا رو هم در مياره، اخبار چندش آور تلويزيون و روز ديگه اي كه در تاريخ ثبت خواهد شد.
2- هميشه آرزو دارم كه مردنم هم به كسي نفع برسونه. "منتظري" نقطة آرماني اين آرزوي منه. كي فكرش رو ميكرد كه مرگش هم بتونه بركت داشته باشه.
3- بعد از شنبة سياه، تا مدتي دچار افسردگي شدم. اما حالا ميتونم مطمئن باشم كه خون هايي كه ريخته ميشه به ثمر خواهد رسيد. تاريخ ايران نام اين شهدا رو فراموش نخواهد كرد، حتي اگه جوون هاي گمنام ايران باشن.
4- فكر ميكنم محرم جزو ماه هاي حرام قمري باشه كه جنگ كردن هم در اون ناپسنده، چه برسه به كشتن افراد. بعد از سال ها كه از عاشورا فقط تعطيل بودنش رو ميفهميدم، حالا درك ميكنم كه به چه دليلي يك نفر (يا يك ملت) جونش رو كف دست ميذاره و در مقابل شمشير (يا باتوم و گلوله) قد علم ميكنن.
5- كتاب تاريخ دوم دبيرستان، چند سال آينده، نه چندان دور، براي نسل من خواندي خواهد بود.

۱۳۸۸ آذر ۲۴, سه‌شنبه

... اما ننوشتم

خواستم بنويسم از بي اخلاقي هاي صدا و سيما بعد از 16 آذر و جفا در حق جنبش دانشجويي. خواستم بنويسم از افرادي كه به اسم استاد و دانشجو به ميزگردهاي تلويزيوني دعوت ميشدن اما در دانشگاه ديده نشدن. خواستم بنويسم از اتهام زني هاي هميشگي حاج عزت و رفقا و ندادن فرصت دفاع. خواستم بنويسم از مقدس كردن يك تصوير و محكوم كردن بقيه به جرم توهين به مقدسات. خواستم بنويسم از استفادة ابزاري از آيات قرآن براي اثبات تهمت ها...
خواستم بنويسم، اما ننوشتم

۱۳۸۸ آذر ۱۶, دوشنبه

آذريان اهورايي

بازم دلم براي دوران دانشجويي تنگ شد. تجمع هاي گاه و بيگاه پلي تكنيك و سخنراني هايي كه شنيدنش حتي توي دوران اصلاحات هم تازگي داشت و تريبون آزادهايي كه دايي حبيبي و مجيد توكلي و بقيه برگزار ميكردن و با يار دبستاني و بزن باران تموم ميشد.
امروز به لطف ماهواره و اينترنت تا جايي كه ميتونستم خودم رو به اون جو نزديك كردم و از اون لذت بردم. هرچند شعارهاي حاوي "مرگ" كمي توي ذوق ميزد، اما با اين حال باز هم نوآوري ها و ابتكارات در اين زمينه جالب بود.
نكتة جالب اينكه با وجود تمام محدوديت هاي اينترنتي در آستانة 16 آذر، بازهم فيلم ها با كمترين فاصلة زماني ممكن آپلود شد و تمام دنيا رو در جريان قرار داد. ف.يلترينگ بعضي از سايت ها مثل بالاترين هم كنسل شده و شديداً مشكوك ميزنه.چيزي كه مشخصه كه اينكه 6 ماه مبارزه به بهترين شكل ممكن گذشت و راه زيادي هم باقي مونده، راهي كه به قول آرش سبحاني، به يك دشت سبز ختم ميشه.

۱۳۸۸ شهریور ۲۸, شنبه

قدسبز

خدايا خودت شاهدي كه به هدف شركت در راهپيمايي زدم بيرون، اما برادران نيروي انتظامي راه وارد شدن به محل تجمع رو بر ما بستن!

۱۳۸۸ شهریور ۱۰, سه‌شنبه

ماه خدا يا بنده خدا

آقاجان، اگه روزه اي كه عبادت به جز خدمت خلق نيس. اگه هم روزه نيستي چه مرگته كه نمي ياي سر كار. توي دو سال اخير كه به خاطر شرايط كاري، احتياج به ارتباط به شركت هاي دولتي بوده، عادت كردم كه 29 روز ماه رمضون رو از پاسخگويي اين شركت ها قطع اميد كنم!


۱۳۸۸ مرداد ۱۰, شنبه

ربنا

براي شخص بنده، يكي از عمده ترين تفاوت هاي ماه رمضان با بقيه ماه ها، نواي بي مانند ربناي استاد شجريانه كه اگه بگم با شنيدنش از خود بيخود ميشم، حرفي به گزاف نگفتم. جالب اينكه حتي يكبار هم دنبال معني عبارات نرفتم تا شايد زيبايي مفهومي جملات هم مثل زيبايي ظاهري تسخيرم كنه.
امسال گويا از اين نواي بهشتي خبري نخواهد بود، اما بيشتر از اينكه از اين مسئله ناراحت باشم حس غروري در وجودم موج ميزنه كه نشان دهنده اينه كه "ما بيشماريم".
نقل قول مرتبط: اين صداي خس و خاشاك است و براي خس و خاشاك خواهد ماند.
سوال مرتبط: چرا فقط استاد شجريان؟
پيشنهاد كمي مرتبط: آلبوم سوگواران خموش عليرضا قرباني رو در اين روزها از دست نديد. شنيده شده به دلايل نامشخص (!) از بازار جمع آوري شده، اما قاعدتا حذف كردن آلبوم از روي اينترنت از عهده مناديان آزادي مطلق خارجه!


Free counter and web stats