‏نمایش پست‌ها با برچسب اخلاق. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب اخلاق. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۴ آبان ۱۱, دوشنبه

زنهار

دلم می‌خواست حالا حتی از نزدیک و به قول امروزیا فیس تو فیس هم اگه امکانش نیست، زنگ بزنم و با همون صدای سردم بهش بگم مبارکه دختر! چه بی خبر! به اندازه قداست دوستیمون که فقط خدا می‌دونه چقدره برات خوشحالم.
دلم می‌خواست بهش بگم مدیونتم، زندگی الانم رو مدیون چیزهایی هستم که تو بهم یاد دادی و حلالیت بخوام برای بدی‌هایی که بهش کردم.
دلم می‌خواست ...
.
.
.
اما فقط نوشتم خیلی مبارک باشه. هنوز شاید برداشت خوبی از چیزهایی که من دلم می‌خواست نشه!

۱۳۹۲ مرداد ۲۴, پنجشنبه

چرکِ طلایی


اخطار: این یک پست حسودانه است!
هرچند تقریباً می‌تونم به جرأت بگم هیچوقت حس خود عن پنداری نداشتم، اما با خودم که تعارف ندارم؛ همیشه از خیلی از دوستان دور و بری توی درس و مشق بالاتر بودم. البته دو گروه از این قاعده مستثنا بودن که گروه اول توی کنکور یا دانشگاه همیشه رتبه‌های تک رقمی می‌شدن و عملاً از دسترس من خارج، و گروه دوم هم‌سطح‌های خودم بودن و رقابت تنگاتنگ بعضی اوقات اونها رو بالاتر می‌برد و بعضی اوقات من رو.
اگر این دو گروه کنار گذاشته بشن، بقیه با اختلاف‌های متفاوتی پایین‌تر از من قرار می‌گرفتن. اما حالا که به همین دسته نگاه می‌کنم، شرایط تحصیلی اکثریت قریب به اتفاق اونها از من بهتره. چه سری در این چرخش شگرف می‌تواند نهفته باشه؟!؟
البته بحث در مورد پاسخ سوال فوق از حوصلة این مکان خارجه، اما جواب تستی و تک کلمه‌ای اون تنها یک چیز است و آن "پول". هرچند خیلی بی‌معرفتی خواهد بود اگر تمام مشکلات به گردن این دوست عزیز انداخته بشه، اما از همون دوران کودکی "پول" به عنوان یک ترمز عمل می‌کرد. از تلاش بیش از حد برای قبول شدن در مدارس نمونه مردمی، تلاش برای رفتن به دانشگاه دولتی یا دورة روزانه، عدم امکان ادامه تحصیل در مقطع فوق لیسانس دانشگاه‌های خارجه به دلیل عدم ساپورت مالی، عدم شرکت در کنفرانس‌ها و انتخاب تقریبی کارها بر اساس مبلغ دریافتی گرفته، تا همین مورد اخیر گرفتن پذیرش دکترای فول فاند از کانادا و رد اون به خاطر عدم کافی بودن برای زندگی دو نفر، همه و همه از جمله مواردیست که شاید اراده و تلاش و همت خودم هم توی اون نقش داشته، اما با مقایسه با دوستانی که روزگاری قبول شدن در رشتة آبیاری گیاهان دریایی دارغوزآباد هم براشون آرزویی دست نیافتنی بود و الان به لطف فایننشیال ساپورت پدرجان در فلان یونیورسیتی ینگه دنیا در حال گذران روزگار هستن متهمی غیر از همون متهم ردیف اول باقی نمی‌گذاره.
سی سال با این درد ساختیم، بقیه‌ش رو هم می‌سازیم. به قول هیچکس "دلیل گردش زمین نیس جاذبه، پوله که زمینو می‌چرخونه، جالبه!". ما که نداریم، ما که در این مرز پرگهر کارمندیم و حقوق بگیر، ما که ادعای تخصص توی کارهایی داریم که در این چاردیواری دوزار هم براش پول نمی‌دن، نمی‌چرخیم نتیجتاً!
آدم حسودی هستم؟ نمی‌تونم موفقیت بقیه رو ببینم؟ برای خودم هم نمی‌تونم دردِ دل کنم؟ اینجا اگه به درد خالی کردن خود آدم نخوره، به درد هیچی نخواهد خورد.

۱۳۹۲ اردیبهشت ۲۱, شنبه

دو ماه گذشت؛ اما همچنان ف** یو لری!


چندی پیش جناب "لری پیج" پیغوم پسغوم فرستادن که "ایهاالناس! شرکت گوگل به عنوان یکی از پیشروان احترام به مخاطب و اینا تصمیم داره ریدر رو تعطیل، و مخاطب رو به هیچ جاش هم حساب نکنه. اما یه لطف بزرگی بهتون می‌کنم که همیشه مدیون بمونین! برید و از فیدهاتون بک آپ بگیرید و و منتقل کنید به هر خراب شدة دیگری که می‌خواید."
البته جناب گوگل در این راه با تحریم‌های دشمنان ملت ایران همراه و در هنگام دانلود این نسخة پشتیبان عبارت "We're sorry, but this service is not available in your country" رو خیلی با احترام و ادب توی چشم شخص (یا هرجای دیگریش) فرو می‌کنن که خدای نکرده دلگیر نشه طرف!
حالا شده حکایت من که فیدها رو به شیوة دوران طلایی ژوراسیک به صورت دستی و یک به یک به اولد ریدر منتقل کنم و دنبال بهانه‌هایی بگردم که بر بدبختی خودم زار نزنم. یکی از همین بهانه‌ها می‌تونه خود همین اولد ریدر باشه، بد نیست گویا، می‌شه بهش امید داشت.

پی‌نوشت: هنوز نمی‌دونم چرا اینجا رو به عنوان درددلگاه! انتخاب کردم در حالیکه ممکنه دو روز دیگه ازش اخراج بشم!

۱۳۹۲ اردیبهشت ۱۴, شنبه

کلاه بی پشم


گویا دورة احترام به درخواست دیگران هم مثل خیلی از ارزش‌های دیگه به سر اومده و دوستی رو که ازش خواهش کرده بودم دیگه به این مکان مقدس نیاد رو هرزگاهی زیارت می‌کنیم. نمی‌دونم این مسئله به نداشتن پشم در منطقة کلاه اینجانب ارتباط داره یا تمایل اون بزرگوار به تعطیل شدن اینجا رو نشون می‌ده ... اما به شخصه فکر نمی‌کردم درایوینگ فورس حس کنجکاوی (!) در این حد بالا باشه! 

۱۳۹۱ بهمن ۱۴, شنبه

به کجا چنین شتابان


محسن: روزی که می‌خواستی استعفا بدی بری شرکت نفت، مهندس ش (رئیس بزرگ) بهت چی گفت؟
من: ام... گفت نرو، به دردت نمی‌خوره ... یادم نیس، دو سال گذشته خب!
محسن: در مورد زن گرفتن؟
من: گفت دو هفته میری اونجا، دو هفته اینجا، با دخترای این دوره و زمونه ...، از همین چرت و پرتا
محسن: چرت و پرت؟ دختره فوق لیسانس، باباش استاد دانشگاه، خانواده دار، فامیل خودمون. داداشم اومده خونه و اون چیزی که نباید ببینه رو دیده!
من: ...

اما برای من بیشتر از اون اینکه اینجور داستان‌ها باعث بدبینی به یک گروه از جامعه بشه، بیشتر این سوال رو برام پیش میاره که اون عشق آتشین روزهای اول، چطور بعد از یکسال تبدیل به خیانت اونهم از بدترین نوعش می‌شه؟ تبدیل یک عاشقی نیم بند به یک نیمچه نفرت رو تجربه کردم، اما با این حال این حجم تغییر فاز برای خودم عجیبه.

۱۳۹۱ دی ۱۸, دوشنبه

تولدی دیگر

الان که بر می‌گردم به یک سال گذشته نگاه می‌کنم، می‌بینم به صورت متناوب حالم خوب نبوده. بعضی از دلایل این بد بودن‌ها برمی‌گرده به تصمیماتی که خودم برای زندگیم گرفتم و خیلی از اونها هم به تصمیماتی که بقیه برای من گرفتن و حتی من رو لایق این ندونستن که دلیلی برای این کارها و تصمیمات ارائه بدن! اما چیزی که مسلمه اینه که دو روز زندگی هم اگر بخواد به بد بودن بگذره که دیگه چیزی از اون باقی نخواهد موند. تجربیات این یک سال به جای خود، با ارزش و شاید حتی ناب؛ اما با تمام احترام به این یک سال، باید اون رو از تقویم زندگیم حذف کنم. روزهای بین بهمن 1390 تا دی 1391 (کارای خدا میشه سال 2012!) برای من حکم اون لحظات قبل از تحویل سال توی روز یکم فروردین رو داره که جزو جایی حساب نمی‌شه. یا شاید مثل لحظاتی از زندگی که انسان ممکنه کما رو تجربه کنه اما بعدترها چیزی ازش به یاد نمیاره.
از موفق شدن توی این کار اطلاع دقیقی ندارم، حتی نمی‌دونم ارتباطم با آدم‌های این یک سال رو می‌تونم شیفت بدم به حالتی که قبل از اون داشتم یا نه، اما چیزی که برای خودم مهمه اینه که زندگی در جریانه و برنامه‌های آتی قطعاً مستقل از این بازة خاص خواهد بود.
سلام به همون زندگی قبلی که "تعقل" در تک تک تصمیماتم دخالت مستقیم می‌کرد و خداحافظ به حرکات "خرکی"‌ای که عقل از همون اول زیر حکم اون مهر عدم موفقیت زده بود اما یه حسی می‌گفت باید انجام بشه. و نهایتاً سلام دوباره به یک زندگی "علی" وار، دقیقا همون چیزی که به درست یا غلط همه علی رو با اون می‌شناسن.

۱۳۹۱ آذر ۱۴, سه‌شنبه

خواهی نشوی رسوا

جدیداً به دو گروه از آدم‌ها زیاد غبطه می‌خورم. اگر بخوام بهتر بگم، حتی در مقاطعی از زندگی شاید اونها رو تقبیح هم کرده باشم، اما زندگی توی این مملکت و با آدم‌های این مملکت بهم یاد داده که هر چه بیشتر اخلاق و رفتارم به یکی از این دو گروه نزدیک‌تر باشه راحت‌تر گذران عمر خواهم کرد.
اولین دسته افرادی هستن که کلاً عقل رو بوسیدن و گذاشتن توی صندوق و روی اون هم 6 تا قفل زدن که خدای نکرده از آکبندی در نیاد. توی قشر سطح پایین جامعه زیاد از این دست موجودات یافت می‌شه. کسانی که کاری به کار اطرافیان و عواقب کار ندارن و فقط راحتی لحظه‌ای برای خودشون مهمه، حتی اگر این راحتی در آیندة نزدیک برای اونها ایجاد مشکل کنه. البته "خر شدن‌های رمانتیکی" رو هم میشه در همین دسته قرار داد.
دسته دوم بیشتر از اینکه بشه اونها رو آدم نامید، "ربات" هستن. این دسته همه چیز رو از سوراخ کوچیک عقل خودشون نگاه می‌کنن و اگر چیزی از اون سوراخ رد نشه پس قابل قبول نیست. بر خلاف دستة اول، بیشتر کسانی که ادعای روشنفکری دارن توی این دسته قرار می‌گیرن. غافل از اینکه توی زندگی خیلی از اتفاقات ممکنه بیفته که عقل برای اون توجیهی نداره، اما مصلحت آدم در انجام دادن اونه.
البته من هیچوقت ادعای روشنفکری نداشتم، اما همون حس پرفکشنیست بودنم باعث می‌شه که لااقل از بیرون همه من رو توی دسته دوم قرار بدن هر چند که واقعاً اینطور نیست. و این هم یکی دیگه از چیزهاییه که زندگی به من یاد داده و اون اینکه کوچکترین ارزشی برای حرف بقیه قائل نباشم. نکتة مهم برای من دریافت ضربه‌های جبران نشدنی از آدم‌های هر دو گروهه که مشکلات زیادی رو به وجود آورده در حالیکه برای شخص ضربه زننده حتی خیلی "کول" بوده و همین مسئله باعث همون "غبطه" خوردن خط اول شده. واضحه که وارد شدن به این گروه‌ها بستگی به تاریخچة زندگی و تربیتی هر شخص داره، اما هیچ کاری با تلاش غیر ممکن نیست، حتی اگر در این حد دور از دسترس به نظر بیاد.

۱۳۹۱ آذر ۹, پنجشنبه

برای سرو

فکر می‌کنم حدود 5 ماه پیش بود که اوج فکر کردن و شب نخوابیدن‌ها رو تجربه می‌کردم و دوستان خوبی اطرافم بودن که می‌شد ازشون مشاوره خواست و از تجربیاتشون استفاده کرد. همون موقع‌ها بود که سرو این مطلب خواندنی رو برای من توی وبلاگش نوشت و بهم گفت که هر "نشدی" لزوماً به معنای شکست نیست و در مقابل هر "شدنی" هم نمی تونه پیروزی باشه. فقط مهم اینه که بتونیم "نشدن"‌ها رو نه با توجیه‌های احساسی، که با منطق و عقل تفسیر کنیم و ببینیم آیا واقعاً می‌شه اون رو توی دستة پیروزی‌ها جا داد یا نه.
حالا با گذشت این همه مدت و فراز و نشیب‌های زیاد، می‌تونم به سرو بگم که منم بالاخره تونستم وارد کاری بشم که اولش از اون می‌ترسیدم و احتمال بالای شکست می‌دادم، با قدرت هم وارد شدم و تلاش کردم با چنگ و دندون هم نگهش ندارم و حتی خیلی از جاها غرورم رو زیر پاهام له کردم. اما نشد، به هر دلیلی که داشت نشد و حالا هم جز یک پیکر نیمه جون در حال احتضار که دکترها ازش قطع امید کردن از اون چیزی باقی نمونده. اعتراف می‌کنم که به سنت همیشگیم، بین راه گاهی از نشدنش هم مضطرب شدم و ساده لوحانه این اضطرابم رو با کسی که قرار بود همه چیز من رو بدونه مطرح کردم بدون اینکه به قول "اون" ظاهر این حس بد رو آرایش کنم که توی ذوق نزنه.  زیاد اصرار نکن که اون جریان رو توی پیروزی یا شکست‌هام طبقه بندی کنم، که هنوز دلیل منطقی برای نشدنش پیدا نکردم، اما این رو بدون که فهمیدن شرایط، سطح یک رابطه، دلیل تمام شدن اون و حتی اینکه آیا طرفت تکلیفش با خودش مشخص شده یا نه بزرگترین نعمت توی پیش رفتن یک رابطه‌س که من ازش محروم بودم. بدون که بزرگترین عذاب، روشن و خاموش شدن مکرر چراغ رابطه‌س که کل وجودت رو می‌سوزونه. بدون این که فقط احساس کنی چراغ دوباره روشن شده نابودت می‌کنه و بدترین حس تعلیق ممکن رو برات به جا می‌گذاره. حالا خیلی راحت می‌تونم تمام این محرومیت‌ها و حتی گرفتن حس متقابل از طرفم برای احتمال شروع مجدد رو بگذارم به حساب بلاهت و بی‌تجربگی خودم و یک روزی مثل اون قسمت از پلنگ صورتی یک چکش بردارم و اون چراغ خیالی رو خورد کنم و از ته دل بهش بخندم. آره، من به حرف تو اعتقاد کامل دارم که از همه چیز میشه عبور کرد، حتی اگر در بدترین حالت به آدم حس شکست بده. حتی اگر بدونی بعد از اون دیگه خبری نیست. حتی اگر درک کرده باشی که این عبور ناشی از یک سری رفتار بچگانه از هر دو طرف و یک سلسله جبال مرتفع از سوء برداشت‌هاست. همه چیز محکوم به تمام شدنه.

از ولایت خودتون برام دعا کن که گویا خدا اونطرفا بیشتر آفتابی میشه!

۱۳۹۱ آبان ۱, دوشنبه

سنگ، کاغذ، قیچی

البته قصد تعریف از خودم رو ندارم، اما همیشه سیستمم این بوده که هر کاری از دستم بر میومده برای بقیه انجام دادم و چشم داشتی هم نداشتم. این مسئله به حدی بود که سال 86 توی خوابگاه در رشته‌های مختلف رأی گیری برگزار و این حقیر در قسمت "مرام انفرادی" با اکثریت مطلق آرا (حتی بیشتر از 63%) به عنوان با مرام‌ترین انتخاب شدم.
غرض از این مقدمة خود بزرگ بینانه و متوهمانه و خودشیفتانه! اینکه طی یک هفته‌ای که در پایتخت حضور داشتم، با موجودی آشنا شدم (بیشتر آشنا شدم) که جای سالمی روی پیکرة مرام و معرفت نگذاشته بود و باعث شد حتی من با عظمت یاد شده هم جلوش کم بیارم. هرچند اعتقادم همیشه این بوده که هنوز هم آدم‌هایی پیدا می‌شن که بدون چشم داشت کار انجام می‌دن یا اینکه معرفت هنوز هم یافت می‌شه، اما بعید می‌دونم که این سطح از معرفت دیگه وجود خارجی داشته باشه.
از همین تریبون! خواستم بگم که خیلی مخلصیم خاله سوسکه، مراقب خودت باش که نجات از انقراض این جور آدمای با معرفت دست تو و امثال کمیاب توست!

عنوان: وبلاگش!

۱۳۹۱ مهر ۱۸, سه‌شنبه

تاریخ نگار (بخش ششم - پایانی)

... از همون زمانی که پیشنهاد رفتن به مشاور مطرح شد، رابطة دو طرفه هم رو به سردی رفت. هرزگاهی با یه اس ام اس یا تلفن سعی داشتم قضاوتم رو زیر سوال ببرم، اما هر کدوم از اون‌ها نوید پایان زود هنگام رابطه رو می‌داد. به هر حال بعد از جلسة اول، نوبت به آزمون شخصیت رسید. آزمون استاندارد بین المللی شامل 240 سوال پنج گزینه‌ای در مورد نحوة برخورد آدم به اتفاقات پیش اومده در زندگی که نمرة منفی هم نداشت! جالب این بود که بعضی از سوال‌ها در جاهای مختلف به همون شکل و یا با فرم جدید تکرار شده بود تا امکان پاسخ دادن اشتباه به حداقل برسه. یک هفته بعد، مشاور از همون پشت میزش داشت نتایج رو برای ما آنالیز می‌کرد: "نظم درونی تو بیشتره، هر دو در مقابل تجربة جدید موضع می‌گیرین، استرس تو کمتره، برون گرایی تو متوسطه اما بهار برون گراست". و در ادامه "اختلاف خاصی دیده نمی‌شه که مشکل ساز باشه".
نتایجی که در مورد من گفت به طرز جالبی منطبق بر شخصیت خودم بود و همین باعث شد به کلیت تست هم خوشبین باشم. همونجا، "موضع گیری در برابر تجربة جدید" رو "عدم گذشت در برابر اختلاف نظر" تعبیر کردم که خودم هم در طول مدت رابطه به اون نتیجه رسیده بودم. بهار نظرات مخالف رو سخت قبول می‌کرد و دوست داشت همه چیز همون باشه که خودش می‌گه. از دکتر نحوة افزایش گذشت درون خود و طرف مقابل رو پرسیدم و اون گفت کاملاً اکتسابیه و بستگی به خود فرد داره.
بعد از تموم شدن جلسه، اولین سوال بهار جالب بود: "چقدر فکر می‌کنی نتایج درسته؟" و جواب من هم که مشخص بود: "لااقل در مورد خودم می‌دونم درست بود". "اما استرس تو زیاده، نمی‌تونی روی اعصابت کنترل داشته باشی" بهار این رو گفت و تعجب من رو بر انگیخت!. "تو فلان روز اصلاً حرف نزدی، پات رو خیلی تکون می‌دادی، کاملاً عصبی بودی". برام جالب بود که یه سری از خصوصیات من که از نظر خیلی از آدما می‌تونه مثبت باشه، از طرف بهار تعبیر به عصبی بودن شده بود. "آره، من خیلی از جاها بیشتر گوش می‌کنم، تکون دادن پاهام هم شاید عامل عصبی داشته باشه، اما نشونة عصبی بودن نیس، یه جورایی شاید یه حرکت برای آروم شدن ضعفی که همیشه از بچگیم توی پاهام احساس می‌کردم و با حرکت آرامش می‌گرفت". دیگه کاملاً خسته شده بودم از توجیه شخصیت خودم و اینکه اثبات کنم اون چیزی که توی این مدت کوتاه و مصداقی اون از من درک کرده درست نیست.
دو روز بعد، پنجشنبه 6 مهر، ساعت 8 شب بهار از لازمة وجود دروغ سنج توی انجام تست حرف زد و ضربه آخر رو با موفقیت به رابطه‌ای که لااقل برای من با پیش فرض صداقت پیش رفته بود زد. صحبت‌های بعدی بیشتر حالت کلیشه‌ای داشت که تا آخر مثل دو تا دوست می‌مونیم و آرزوی زندگی خوب برای هم کردیم و داستان سینوسی و 8 ماهة من و بهار به نقطة صفر رسید.
هشت ماه پر فراز و نشیب، پر از احساسات متناقض، سوء تفاهم، محبت، دلخوری، دوستی و حتی عشق در حالی تموم شد که بزرگترین تجربه رو برای من داشت. تجربة اینکه، کنترل رابطه باید در اختیار خود آدم باشه، روند همونطوری باید باشه که خود آدم فکر می‌کنه، غرور آدم جایی نباید خرد بشه، در صورتی که طرف مقابل اصرار بر قضاوت اشتباه داشت، اصرار بر ترمیم افکار اون نکرد، وارد رابطه‌ای نشد که جریان احساسات از یک طرف سنگینی می‌کنه و اینکه اگر کسی انقدر غُد (؟) بود که حتی نتایج یک تست (به ظاهر) استاندارد رو برای پافشاری روی حرف خودش زیر سوال برد، ممکنه تمام حرف های قبل و بعدش رو در مواقع حساس زیر سوال ببره.

... و البته اینکه علی یک طرفه به قاضی رفته بود ...

تموم شد!
 

۱۳۹۱ مهر ۱۷, دوشنبه

تاریخ نگار (بخش پنجم)

... رستوران زاگرس روی دامنة کوه صفه جنوب شهر اصفهان قرار داره. در حالت عادی با دیدن کل شهر در یک قاب، یک تصویر رویایی رو میشه از اون بالا دید، حالا فرض بفرمائید که با کسی که دوستش دارین تشریف ببرین اونجا. برآیند اون شب، یک شب خاطره ساز بود. حرف‌ها با دلخوری اون از حس‌های غیر عادی من شروع شد و اینکه انتظار نداره من به عنوان یک مرد از این اخلاق‌ها داشته باشم. یادم نمیاد اون موقع بهش چی گفتم، اما حالا که بیشتر به اطراف نگاه می‌کنم می‌بینم وابستگی عاطفی یکی از ویژگی‌های جدا نشدنیه اکثریت مردهاس و کسی هم نمی‌تونه اون رو کتمان کنه. اگه این نبود که خیلی از ترانه‌ها و فیلم‌ها اصلاً ساخته نمی‌شد. بعد از اینکه حرف در مورد دلخوری‌ها تموم شد، دنیا هم بهم خندید. نمی‌دونم اوج سرخوشی من توی ظاهرم تاثیری داشت یا نه، اما اگر می‌داشت شاید اطرافیان به عقلم شک می‌کردن. اصلا دلم نمی‌خواست اون شب تموم بشه، اما چه فایده که لحظات سرخوشی آدم عمرشون خیلی کوتاهه و سریع دوست دارن که به آخر برسن. اون چهارشنبة رویایی تموم شد و آرامشی که به من داد رو هیچوقت فراموش نمی‌کنم.
تا اینکه بازهم جمعه اومد. گویا قراره تقدیر من فقط توی روزهای جمعه رقم بخوره. زنگ زد و با صدای سردی گفت که بهتره اینجور رابطه‌ها ادامه پیدا نکنه، بهتره عاقلانه‌تر بریم جلو و روی اختلافات بیشتر تمرکز کنیم. مثل همیشه هنوز متوجه نشدم چرا اختلافات حتماً باید در یک محیط خشک و بی‌روح بررسی بشه، اما بازهم مثل همیشه قبول کردم که هر کاری اون می گه انجام بدیم. "بریم پیش مشاور، شخصیتامون خیلی فرق داره!". بگذریم که من کما فی السابق حرف آخر رو زدم و "چشم" گفتم! اما اون حس درونی حالا دیگه خیلی شدید شده بود: "بهار هنوز تکلیفش با خودش روشن نیس، نمی‌دونه از یه رابطه چی می‌خواد و به خاطر همینه که این روند انقدر سینوسی داره دنبال می‌شه". بازهم تصمیم گرفتم به پیشگویی‌های درونی گوش ندم و علیرغم اینکه هنوز خیلی حرف برای زدن مونده بود تا بشه به شناخت نسبتاً کاملی رسید، رفتیم پیش مشاور.
مشاور چندتا سوال کرد و مقداری هم بالای منبر رفت و در آخر گفت که باید یک تست شخصیت بدین تا بررسی دقیق‌تری انجام بشه. به دلیل اینکه تأکیدهای لحظه به لحظة بهار بر وجود اختلافات بنیادی، این مسئله رو در خود من هم نهادینه کرده بود و به وجود تضادهای شخصیتی ایمان پیدا کرده بودم، نتیجه تست به شدت برای خودم تعجب آور بود ...

ادامه دارد ...


۱۳۹۱ مهر ۱۶, یکشنبه

تاریخ نگار (بخش چهارم)

... البته در راستای عاقلانه بودن تمام کارهام (و یا لااقل عاقلانه نما بودن) اصلاً اینطور نبود که تصمیماتم لحظه‌ای باشه. چند شب قبل در ادامه صحبت‌های دوستانه‌ای که با هم داشتیم، از حال بدش گفت و شروع کرد به درد و دل کردن و بعد از اینکه تنها کاری که از دستم بر اومد گوش کردن بود، کلی تشکر کرد و از مهربون بودنم گفت و اینکه ظاهرم نشون نمی‌ده. حرفای قشنگی بود. شاید هر کس می‌شنید در مورد خودش کلی خر کیف می‌شد. مخصوصا از کسی که به هر حال احساسی بهش داشته. اما برای من ویران کننده بود. نمی‌دونم چرا، اما از داخل فرو ریختم. می‌تونه دلیلش همون نرسیدن به دلیل "نه" گفتن یکی دو ماه قبلش باشه. جمعة همون هفته تصمیمم رو گرفتم. صورت مسئله باید پاک می‌شد تا بلکه حال من به حالت عادی برگرده و پاک شدن صورت مسئله یعنی قطع تمام ارتباط های هرچند کم با طرف!
به هر حال انجام شد، با هر سختی و مشکلی که داشت به انجام رسید و نکتة جالب انتظار عجیبی بود که من داشتم و این بود که اون خودش نبودن من رو متوجه بشه و سراغم رو بگیره. یکی دو هفته که گذشت فهمیدم خیلی آدم ساده‌ای هستم و انتظارات عجیب و غریبی از بقیه دارم. سطح دوستی ما در اون حد نبود که غیب شدن من توی چشم بزنه و در نتیجه به ساده لوح بودن خودم هم خندیدم و هم تاسف خوردم.
یک ماه گذشت، در واقع چون چاره‌ای نداشت گذشت، وگرنه زمان توی تک تک لحظاتش متوقف بود. یک شب که مثل عادت همیشگی گوشة اتاق دراز کشیده بودم و وبگردی می کردم، یک پنجرة اوو یهو باز شد:
Instant message from Bahar
رنگ زرد قشنگ اون پنجره با حس نا خوشایندی که بهش توی این مدت پیدا کرده بودم خنثی شد. دوباره دلم ریخت. اصلاً ایده‌ای نداشتم چی باید بگم و درست هم یادم نیست چی گفتم. فقط می‌دونم که وقتی قضیه رو فهمید تعجب کرد، خیلی هم تعجب کرد یا حداقل اینطور نشون داد. گفت باید بیشتر فکر کنه و من گفتم این کار من برای برگشت نبوده که اگه اینطور می‌بود روش بهتری رو انتخاب می‌کردم، نه اینکه مثل بچه‌های 5 ساله قهر کنم. و اون باز جواب داد که باید فکر کنه و اینبار دقیق‌تر.
اتفاقات بعدی خیلی توی ذهنم با جزئیات باقی نمونده. یکی دو بار بیرون رفتن دو نفره، صحبت از دغدغه‌هایی که من داشتم و پیش فرض من بود برای عدم موفقیت این رابطه، و حرف‌های اون که دغدغه‌های من مشکل ساز نخواهد بود. زندگی در مجموع قشنگ‌تر شده بود. با تمام فراز و نشیب‌هایی که داشتیم و دلخوری‌هایی که وسط راه پیش میومد سر اختلاف نظرات جزئی، اما می‌تونستم آینده‌ای رو توی اون رابطه ببینم. شبی که اولین بار بهم گفت دوستم داره رو بعید می دونم بتونم به همین راحتی‌ها از یاد ببرم. ارتفاعم از سطح زمین به حدی بود که بشه خودم رو از همه دنیا خوشبخت‌تر بدونم.
حالا دیگه همه خبردار شده بودن. با اینکه خانواده‌اش جریان رو می‌دونستن و اون مشکلی با بیرون اومدن نداشت، اما اولین جرقه‌های مشکل من همونجا زده شد. بیرون رفتن دو نفری اولویت اون نبود. برنامه‌ای نباید به هم می‌خورد تا اون بتونه وقتش رو با من صرف کنه. و همونجا بود که این مسئله روی اعصاب من رژه می‌رفت. حس‌های عجیب غریب بازیچه شدن، یا آویزون بودن، یا کسی که قراره مدتی توی حاشیه باشه و بعد ممکنه نباشه، احساس‌هایی نبود که بشه راحت تحمل کرد. اما با حرفای اون و کار کردن روی خودم سعی می‌کردم اونها رو ندید بگیرم.
اوضاع همونجور می‌گذشت تا اینکه یک روز قرار گذاشتیم برای صحبت‌های جدی‌تر، و البته لازم به ذکر نیست که چقدر تلاش کردم تا همچین قراری رو بتونم تنظیم کنم! همون قرار شد نقطة عطف یه رابطه‌ای که هنوز عمر چندانی ازش نمی‌گذشت...

ادامه دارد...

۱۳۹۱ مهر ۱۱, سه‌شنبه

معرفت هست هنوز

بعضیا هستن، همیشه پیشت می‌مونن. کاری ندارن تو وضعیت روحیت چجوریه، یا چرا همش ناله می‌کنی، یا چرا فقط وقتی حالت خوبه سراغشون رو می‌گیری. معرفتشون انقدر زیاده که با وجود گرفت و گیری که توی زندگی خودشون هم ممکنه باشه، می‌شینن پای حرفات، سبک می‌شی، به آینده امیدوار می‌شی. گذشته و حال رو هرچند به صورت موقتی فراموش می‌کنی. این آدما رو نمی‌دونم باید چکارشون کرد، دستشون رو بوسید؟ روی سر گذاشتشون؟ باید توی ویترین موزه باشن بسکه کمیابن؟
توی این روزا، که کمتر ممکنه توی زندگی یک نفر پیش بیاد از شدت هجوم ناله، چندتا از این آدما بودن همین دور و بر. نه می‌تونم اسمشون رو بیارم، نه کاری از دستم بر میاد، فقط بدونن که معرفتشون مثال زدنیه.

۱۳۹۰ آبان ۲۳, دوشنبه

یکبار تو هم از عقل میندیش

"حساب دو دو تا چهارتا" فقط در مورد مسایل مالی مطرح نیست، بعضی وقت‌ها برای آدم‌هایی مثل من تمام امور توسط دو دو تا چهار تا کنترل می‌شه. موقع شروع هر کار، به صورت ناخودآگاه آخر اون هم تخمین زده و اگر این تخمین از هر لحاظی مقرون به صرفه نبود اصولاً کاری انجام نخواهد شد. حالا این کار می‌تونه یک تصمیم کاری، تحصیلی، عاطفی یا هر چیز دیگری باشه. شاید به ظاهر و با دید از بیرون این مسئله یک موهبت الهی به شمار بیاد، اما بعضی وقت‌ها واقعاً در حسرت یک حرکت "خرکی" می‌مونم، حرکتی که احساس توی اون بیشترین نقش رو ایفا کنه و عقل نتونه ترمز رو بکشه!



۱۳۹۰ مرداد ۲۱, جمعه

خسته از تکرار هر روز

سکانس 1- سال 82، ورزشگاه آزادی، بازی ایران و اردن: دقیقة 2 میرزاپور از 40 متری به بدترین شکل ممکن گل می خوره. بعد از این دقیقه مادر میرزاپور شدیداً مورد عنایت قرار می گیره، اما نکتة جالب همراهی مادر علی دایی با مادر میرزاپور در این زمینه است که بی خبر از همه جا و بدون اینکه پسرش کوچکترین نقشی روی گل زود هنگام داشته باشه سیبل شعارهای ناموسی تماشاچی ها شده.
سکانس 2- همون بازی، همون جا: دقیقة 44 علی دایی گل مساوی رو زد. خوشبین ترین طرفداران دایی هم تصور چرخش 180 درجه ای شعارهای تماشاچی ها رو نمی کردن. از اون دقیقه به بعد ورزشگاه یکصدا دایی رو تشویق کرد. حتی بین دو تا نیمه!
سکانس 3- اولین بازی پرسپولیس، همین امسال: تماشاچی ها دارن استیلی رو تشویق می کنن تا نشون بدن قصد حمایت همه جانبه از مربی جدید رو دارن. توپ از کنار دست حقیقی رد میشه و هنوز به خط دروازه نرسیده تشویق علی دایی و اشعاری با قافیة حیا کن و رها کن علیه استیلی شروع می شه!
سکانس 4- همون بازی، همون جا: پرسپولیس گل می زنه، جملة عادل به یادها می مونه: "تماشاگرهای پرسپولیس به سرعت بارباپاپا عوض می شن". استیلی خوشحال میشه، بیشتر از گل تیمش، از شعارهایی که برای طرفداریش داده می شه!
سکانس فینال، البته نه از نوع هپی اِند: منش طرفدارای پرسپولیس متعلق به همة ماست، توی سیاست، هنر، ورزش، فرهنگ و غیره بارها و بارها بارباپاپا بودنمون رو ثابت کردیم، هر روز بیشتر از دیروز حتی!


(سکانس یک و دو تکراری بود ابته)

۱۳۹۰ مرداد ۱۶, یکشنبه

تباهی درد

یک از ویژگی های اصلی و همیشگی کار در بخش خصوصی، فلکسیبل بودن شرایط و حقوق پرداختی، البته نه با مفهوم مثبت بوده. کاهش تولید به دلیل کاهش سفارش و یا عدم تأمین به موقع مواد اولیه ناشی از تحریم ها و یا انحصاری بودن بعضی از مواد نزد دولت فخیمة جمهوری اسلامی، باعث شده که نیش بی کفایتی های دولتی به صورت مستقیم (تمایل نانوشته و اثبات نشدة دولت برای زمین خوردن بخش خصوصی) و یا غیر مستقیم (تحریم های کمر شکن به دلیل ماجراجویی های بی دلیل بین المللی) بر پیکر بخش خصوصی هم فرود بیاد.
در این بین کارگرهای بیچاره که همیشه نگاهشون به دنیا از زیر خط فقر بوده، دارای نگاه عمیق تری شده و بیشتر در باتلاق فقر فرو می رن. و دردناک ترین جملة شنیده شدة اخیر رو از زبان کارگری شنیدم که خودش رو به یک فاحشه و کارفرما رو به مشتری ای تشبیه کرد که حق کام دهی رو پرداخت نمی کنه!
مدت هاست به این نتیجه رسیدم که بدون شک یک روز خوب خوب خواهد آمد، اما اون روز خوب نخواهد توانست جوابگوی زندگی تباه شدة نسلی باشه که روزهی تباهی رو با گوشت و خونش تجربه کرده.

۱۳۹۰ تیر ۲۷, دوشنبه

بهترین نارفیق

یه سری از آدم ها هستن، که چون کروموزوم مشترکی باهات داشتن، احساسی بوده بینتون یا رفیق گرمابه و گلستانت بودن، یک روزی، یک جایی وارد دایرة حریم شخصیت شدن و باهاشون ندار شدی. اوضاع وقتی دردناک می شه که تمام دلایل گفته شده دیگه توجیه کننده نباشه و بخوای یا اونا رو از دایره پرت کنی بیرون یا دایره ات رو کوچیک تر کنی. دوستان و اقوام رو با یک فشار مختصر و بدون درد و خون ریزی می شه فرآیند رو روشون انجام داد، اما وای به وقتی که زمانی کوچکترین احساسی به شخصی داشتی و حالا به هر دلیلی نخوای که دیگه اون احساس در کار باشه؛ در این حالت تک تک مراحل رو باید زجر کشید و دووم آورد و به روزهای بدون "او" عادت کرد. مهم هم نیست این احساس چقدر ضعیف بوده باشه، بودنش دردسرساز خواهد بود.


* عنوان ترانه ای از رضا یزدانی

۱۳۹۰ تیر ۴, شنبه

جنس زائد

در راستای اعلام دادستان محترم اصفهان مبنی بر اینکه "جای دوچرخه سواری بانوان در خیابان نیست"، مکان مناسب تر فعالیت های زیر بدین شرح اعلام می شود:
1- شنای بانوان در وان حمام و یا سینک ظرفشویی به منظور جلوگیری از تحریک اوباش برای حمله به استخرها
2- برگزاری مهمانی های خانوادگی و غیر خانوادگی در عمق حداقل 25 متری زمین جهت جلوگیری از فعالیت متجاوزین گروهی
3- پیاده روی بانوان در راهروی منازل جهت کاهش دغدغه فکری گشت های امنیت اخلاقی
4- تردد زنان در خودروهای پوشیدة اسلامی در صورت ضرورت رفت و آمد در شهر، به صورتیکه ایمان مرد مسلمان به خطر نیافتد.
5- نفس کشیدن بانوان تنها در حضور همسر یا قیم شرعی، با حفظ اصول اسلامی و رعایت فاصلة شرعی (شعاع 35 متری) با نامحرمان
در پایان طبق استفتاء به عمل آمده احتیاط واجب بر آن است که بانوان محترم یه جوری خودشون رو گم و گور کنن خلاصه، این انقلاب به راحتی به دست نیومده که جنس مؤنث بخواد اون رو به خطر بندازه

۱۳۹۰ خرداد ۲۶, پنجشنبه

... و آنها دیگر معمولی نیستند

یه عده آدم معمولی، مثل خودمون، همین جاها، همین دور و برا، دور هم جمع شدن تا خوش باشن.
یه سری آدم غیر معمولی، از همون دور و برا میان و مردها رو میبندن و به زن ها و دخترا تجاوز می کنن.
یه سری آدم معمولی دیگه احساساتشون جریحه دار می شه می ریزن جلوی فرمانداری شهر.
یه سری سایت معمولی، بعد از ده روز خبر رو رسانه ای می کنن و ولوله ای درست می شه.
یه سری مسئول معمولی از نوع سی سال اخیر شروع می کنن به نظر دادن و متهم کردن.
یه سری ملت معمولی از مجازات عاملان سخن می گن و اشد مجازات رو طلب می کنن.
.
.
.
و هیچکس به فکر اون آدم های معمولی خط اول نبود، اونایی که بیشتر از جسم، از ناحیة روح مورد تجاوز قرار گرفتن و دیگه مثل خودمون نیستن.
یه لحظه تصور بودن در جای هر کدوم از آدم های مهمونی برام غیر ممکنه.

۱۳۸۹ اسفند ۱۱, چهارشنبه

جدال عقل و احساس!

يكي از دوستان دانشجوي دكترا، براي عضويت در هيئت علمي يكي از دانشگاه هاي دولتي درخواست داده بود. بعد از مدت ها، بالاخره تابستون دعوت به مصاحبه شد و اونهم چون مي خواست حتماً قبول بشه نشست و كلي درس خوند براش. روز مصاحبه اما اوضاع بر وفق مراد نبود. سوال در مورد مسائل تخصصي و سابقه كار و پشتوانة علمي جاي خودش رو داده بود به جهت گيري در مقابل فتنة سال گذشته و نظر در مورد فلان فرمايش مقام معظم و اعلام انزجار از سران فتنه. و دوست عزيز هم (به گفتة خودش) بيخيال هيئت علمي شده بود و ترك جلسه به نشانة اعتراض رو در سوابق مبارزاتيش ثبت كرد.
حالا شده حكايت من. مدتي پيش توسط يكي از سازمان هاي عريض و طويل براي انجام مراحل اولية جذب نيرو دعوت شدم. با توجه به اينكه هميشه آرزوي استخدام در اين سيستم رو با توجه به ارتباط مستقيم با رشته و البته مزاياي خوب داشتم، براي مصاحبة علمي سنگ تموم گذاشتم و خوان اصلي به سلامتي طي شد. مراحل بعدي شامل پر كردن فرم هاي خسته كننده و تست هاي پزشكي عجيب و غريب هم با هر دردسري طي شد تا آخرين مرحله فرا برسه. "گزينش" يك ساختمان دراز بود كه توش آدمايي سر كار بودن كه از لحاظ ظاهري مي شد اونا رو "عرزشي" ناميد. نوع برخورد با مراجعين كه همه قشر تحصيل كردة اجتماع بودن هم اين مطلب رو تأييد مي كرد. سوالات داخل فرم مربوطه در نوع خودش جالب بود. اسم و آدرس دو تا از "هم مسجدي ها"، دلايل سفر به خارج، نوع محكوميت اقوام درجة يك تا سه در صورت وجود و ... سوالاتي بود كه تقريباً داشت من رو از كوره به در مي برد كه يكي از مراجعين با اعلام اينكه "اينا كه چيزي نيست، تو مصاحبه سوالاشون رو حال كن" من رو به فكر فرو برد.
آيا رسيدن به يك آرزو اين مجوز رو ايجاد مي كنه كه بر خلاف اعتقاداتمون حرفي بزنيم و همون چيزي رو از خودمون نشون بديم كه اونا دوست دارن؟ اين چيزي كه خودشون بش ميگن "تقيه" رو ميشه به صورت برعكس در مقابل خودشون استفاده كرد؟ مرز بين شرف و بي شرفي موقع رسيدن به يك خواسته كجاست؟
كمتر از دو ماه براي رسيدن به پاسخ سوالاتم فرصت دارم، با تشكر!
Free counter and web stats