‏نمایش پست‌ها با برچسب سفر. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب سفر. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۲ آبان ۱۵, چهارشنبه

دور روزمرگی‌ها


روزگاری نه چندان دور، یک تئوری کاملاً معتبر ارائه دادم که طبق اون نظریه، جمع جبری زندگی حقیقی و مجازی هر شخص عددیست ثابت! بر طبق اون نظریه، کم پیدا شدن در مجامع و محافل مجازی دلیل مبرهنی بر شدت گرفتن امور روزمره در عالم حقیقی بود و نشانه‌ای بر رونق گرفتن زندگی! ریگادلس دِ فکت دَت این تئوری گویا فقط در مورد خودم به عینیت رسیده، اما به نظر تئوری بدی نمیاد. وقتی به گذشته وبلاگم در روزگار اوج "پست گذاری" نگاه و شرایط روحی و جسمی رو در کنار اون قرار می‌دم، تمایلی به بازگشت به اون دوران مشاهده نمی‌شه. دورانی بود که شاید نصیب نشدنش می‌تونه یک دعای خوب برای هر کس باشه.
از ناله در مورد اون دوران و آدم‌هایِ ... آدم‌هایِ ... آدم‌هاش – که صفتی برای اون‌ها در نظر گرفته نشه بهتره- اگر بگذریم و مراتب شگرگزاری از دوران فعلی و آدم‌هاش رو هم به جا بیاریم، می‌رسیم به اوضاع و احوال این روزها ...
این دوران رو مثل همة دوران زندگیم می‌شه در "کار" و زندگی" خلاصه کرد با این تفاوت که رنگی‌تر و جالب‌تر از قبل بوده. مسافرت‌های استانبول، باکو، تهران، شمال و مشهد که تلفیقی از مأموریت و تفریح و خانواده و کار بود هر کدوم تجربه‌های خوبی به شمار می‌رفت و دستاوردهای خوبی داشت. بورس رو جدی‌تر از قبل دنبال می‌کنم و از آماتور بودن تا حدودی خارج شدم. پذیرش کانادا هم با به دست آمدن چیزهای با ارزش‌تر رنگ و بوی خودش رو از دست داد و درخواست کنسل شدنش از طرف من ارائه شد. و "م" ...، "م" عزیز که در همین مدت کوتاه چنان وابستگی‌ای بهش پیدا کردم که فکر نبودنش هم چندان قابل تحمل نیست.
زیاد صحبت به درازا انجامید، دوستانی که این مدت از نبودنم خبر گرفتن به شدت من رو شرمندة خودشون کردن، از همین جا دسبوس همشون هستم و با خوندنشون به یادشون میفتم.
فعلاً ...

۱۳۹۱ بهمن ۲۶, پنجشنبه

هستی من


یکی از بهترین کارهایی که ممکنه یک نفر از من درخواست کنه اینه که مهمون‌های خارجیش رو ببرم و توی شهر بگردونم. در این شرایط، هم فرصت گپ و گفت با اجنبی‌ها ایجاد می‌شه و هم شاید تا حدی بتونم دید اونها رو نسبت به هم‌وطن‌های خودم عوض کنم.
پروژة اخیر شامل دو تا خانم جهانگرد فرانسوی حدود 35 ساله دارای لیسانس تاریخ بود که علیرغم اخطارهای خانواده و رسانه‌ها و وزارت خارجه و غیره تصمیم گرفته بودن به ایران سفر کنن و توی این کار هم موفق شده بودن. یک پرواز به سمت فرودگاه امام، دریافت ویزا داخل خود فرودگاه در عرض نیم ساعت و رفتن به شیراز و یزد و میبد و اصفهان و کاشان برنامه‌ای بود که در طول ده روز اقامت اونها اجرا شد. اما نکته‌هایی که به نظر من جالب اومد:
- یکبار آصفی، سخنگوی وزارت خارجه وقت که مدتی هم سفیر ایران در امارات بود توی یک برنامه زنده گفت که اتباع خارجی از طولانی بودن روند صدور ویزا برای ایران شاکی هستند و گرنه کم نیستند کسانی که بخوان بیان و از ایران دیدن کنن! این حرف جناب آصفی کمی با صدور نیم ساعتة ویزا اونهم نه در خود فرانسه، بلکه در خاک ایران متفاوته.
- ایران در حال حاظر بهترین کشور برای مسافرت خارجی هاس، با توجه به امنیت موجود، تقریبا هیچ کشوری در دنیا نیست که بشه با حداقل هزینه در مقیاس ایران تفریح کرد. برای مثال، ورونیک سقف 40 یورو رو برای هتل اعلام کرد و حدس زد که بشه یکی دو ستاره هم توی اون پیدا کنه، اما نتیجه کار اقامت توی بهترین هتل اصفهان با 5 تا ستارة البته ایرانی و همون سقف هزینه بود. دو تا معلم معمولی دبیرستان با حقوق کف معادل 2000 یورو تونسته بودن با صرف حدود یک چهارم از حقوق یک ماهشون یک مسافرت شاهانه رو به یک کشور انجام بدن. یک چهارم حقوق من چقدر می‌شه؟ شاید بتونم یکی دو روز رو باهاش توی شابدالعظیم سپری کنم!
- هیچ چیزی برای من لذت بخش‌تر از این نبود که این دوستان جهانگرد فرانسوی ایران رو نه با سیاستمدارانش، که با سینماش می‌شناختن، عاشق کیارستمی و پناهی بودن و نقدهای جالبی هم روی درباره الی و جدایی نادر از سیمین داشتن. البته شناخت اونها از پلیس امنیت اخلاقی هم به واسطة خوندن و دیدن کمیک پرسپولیس کامل بود!
- اما حسن ختام برنامه، جمله دوستان بود که علیرغم منزوی بودن ایران، از به روز بودن ظاهر و آدمهای اون به وجد اومده بودن و به دلیل جاذبه‌های توریستی زیادی که وجود داشت، تصمیم داشتن دوباره و اینبار با تعداد نفرات بیشتری برگردن.
و باز هم همون سوال همیشگی توی ذهن من، که چرا درآمد توریست ایران نباید چندین برابر درآمد نفتی باشه؟!

۱۳۹۱ بهمن ۲, دوشنبه

تن ها

هرچند شاعر به درستی فرموده که "تنها بودن یه کابوس شومه ..."، اما اصولاً از تمام خانواده‌ها انتظار می‌ره که سفرهای مادام-موسیویی در برنامه زندگی اونها نهادینه شده باشه تا فرزند خانواده بتونه سالی یکی دو هفته رو در تنهایی مطلق سپری و به بدبختی‌های خودش با فراغ بال فکر کنه. هرچند کوچکتر از اونی هستم که بتونم توصیه ای داشته باشم برای کسی، اما این بود درخواست من از تمام پدر و مادرهای عزیزتر از جان. جا داره از این فرصت هم استفاده کنم و دست پدر و مادر خودم رو ببوسم که مثل همین روزها، هرزگاهی همچین امکانی رو برای من فراهم میکن.

۱۳۹۱ آبان ۱, دوشنبه

سنگ، کاغذ، قیچی

البته قصد تعریف از خودم رو ندارم، اما همیشه سیستمم این بوده که هر کاری از دستم بر میومده برای بقیه انجام دادم و چشم داشتی هم نداشتم. این مسئله به حدی بود که سال 86 توی خوابگاه در رشته‌های مختلف رأی گیری برگزار و این حقیر در قسمت "مرام انفرادی" با اکثریت مطلق آرا (حتی بیشتر از 63%) به عنوان با مرام‌ترین انتخاب شدم.
غرض از این مقدمة خود بزرگ بینانه و متوهمانه و خودشیفتانه! اینکه طی یک هفته‌ای که در پایتخت حضور داشتم، با موجودی آشنا شدم (بیشتر آشنا شدم) که جای سالمی روی پیکرة مرام و معرفت نگذاشته بود و باعث شد حتی من با عظمت یاد شده هم جلوش کم بیارم. هرچند اعتقادم همیشه این بوده که هنوز هم آدم‌هایی پیدا می‌شن که بدون چشم داشت کار انجام می‌دن یا اینکه معرفت هنوز هم یافت می‌شه، اما بعید می‌دونم که این سطح از معرفت دیگه وجود خارجی داشته باشه.
از همین تریبون! خواستم بگم که خیلی مخلصیم خاله سوسکه، مراقب خودت باش که نجات از انقراض این جور آدمای با معرفت دست تو و امثال کمیاب توست!

عنوان: وبلاگش!

۱۳۹۰ آذر ۶, یکشنبه

دلتنگی‌ها

توی زندگی، همیشه مواردی وجود داره که لایق دلتنگ شدن هستن. من هم از این قاعده مستثنی نیستم و هرزگاهی با دیدن یک نفر، یک فیلم، شنیدن یک آهنگ یا هر مورد نوستالژیک زای دیگری فیلَم یاد هندستون می‌کنه و حس دلتنگی میاد ...
دلم تنگه برای بازی‌های کودکی، توی خونه یا کودکستان، بدون هیچ دغدغة فکری
دلم تنگه برای خانم ارشادی، معلم کلاس پنجم که الگوی یک معلم واقعی بود.
دلم تنگه برای شیطنت‌های دوران دبیرستان و اذیت کردن معلم‌ها
دلم تنگه برای قسمتی از دوران لیسانس و تریبون آزادهای داخل و خوش گذرونی‌های بیرون از دانشگاه
دلم تنگه برای زندگی توی خوابگاه‌های پلی تکنیک و مشق زندگی گروهی
دلم تنگه برای دوران فوق لیسانس و بسکتبال‌های مختلط توی زمین بسکت دانشکده
دلم تنگه برای کوی دانشگاه، جو با صفاش و افتخارات تکرارنشدنیش
دلم تنگه برای فاصلة بین فارغ التحصیلی تا سربازی که شاید بهترین دوران زندگیم بود
دلم تنگه برای همکارهای کار تهران که یک سال شب و روز باهاشون زندگی کردم و بیشتر از دو ساله ندیدمشون
دلم تنگه برای بی مسئولیتی، خوابیدن تا لنگ ظهر، مسافرت‌های بدون برنامه ریزی و شب زنده داری‌های اینترنتی
و در آخر، دلم تنگه برای "علی" ای که اهمیتی به حرف کسی نمی داد، کار خودش رو می‌کرد و به هیچ کس جوابگو نبود.



۱۳۹۰ آبان ۱۸, چهارشنبه

شهرِ تَرین‌ها

شهرهای مختلف از نگاه من، دو وجه کاملاً متمایز دارن. وجه اصلی‌تر، "روح" و اصالت خاکه که مستقیم از فرهنگ و تاریخ یک شهر به دست میاد و وجه دیگه، ظاهر جذاب و سرگرم کننده س که بسته به سلیقة هر شخصی می‌تونه متفاوت باشه. شهرهای ایران بُعد اول رو به نحو احسن در اختیار دارن، اما به دلیل محدودیت‌های موجود در تأمین بُعد دوم ناموفق بودن. "دوبی" اما از طرف دیگه، بویی از وجه اول نبرده، فرهنگ و تمدن به طرز کاملاً مصنوعی بهش تزریق شده و به لطف محدودیت‌های ایرانی‌ها در تفریحات داخل کشور، محرومیت اروپایی‌ها از آب و هوای خاص اون منطقه و سرمایه‌گذاری عجیب شیوخ عرب برای ساخت "تَرین‌های" جهان تونسته توریست‌های زیادی رو جذب کنه. برای شخص من، موندن توی این شهر بیشتر از 4 روز کاملاً عذاب آور می بود، حتی با در نظر گرفتن این مسئله که این 4 روز تفریحاتی (از نوع سالم) رو تجربه کردم که شاید توی مملکت خودمون تا چندین سال آینده امکان وجودیش نباشه. ضمن اینکه لذت دیدن سه بعدی "تن تن" اسپیلبرگ در اولین روز اکران جهانیش رو نباید فراموش کرد!



۱۳۸۹ بهمن ۱۴, پنجشنبه

با آفتابه، لب دريا

فرض بفرمائيد 48 ساعت در يكي از توريستي ترين شهرهاي دنيا اقامت داشته باشين، هتل پنج ستاره با تمام امكانات و تفريحات سالم و ناسالم به صورت رايگان باشه و جاهاي بيشماري هم وجود داشته باشه كه بشه رفت و ديد و لذت برد، اما هر روز از 7 صبح تا 10 شب سركار باشيد و تنها حسرت اين تفريحات و جاها رو بخوريد. قاعدتاً حال خوبي به آدم دست نمي ده. حالا شده حكايت من و مأموريت دو روزه به استانبول! بازهم خدا به كسبة خيابون استقلال خير بده كه به فكر انسان هاي مفلوكي مثل من هستن و تا 12 شب كركره رو پائين نمي كشن. همچنين خدا به خودش هم خير بده كه برف رو هم به يك جاذبة توريستي براي ايرانيا تبديل كرده به طوريكه با ديدن برف در ديار غربت تا سر حد مرگ كيفور بشيم!

۱۳۸۹ بهمن ۲, شنبه

مخفيگاه در چين (4)

مردم چين آدماي خون گرمي هستن، خارجي ها رو چپ چپ نگاه ميكنن و با لبخندي نشون مي دن كه مهمون ها رو دوست دارن، به شدت در برقراري ارتباط مشكل دارن، از نظر نظافت شخصي چنگي به دل نمي زنن و كلاً بي خيال محدوديت هاي سياسي و فيلتر شديد اينترنت به نظر مي رسن. در اين چند روز مسافرت دو تا مطلب به شدت روي اعصاب رژه مي رفت: اوليش مشكل زبان مردم چين بود كه حتي اعداد ساده رو هم نمي فهميدن و بايد از صد مدل ايما و اشاره براي تفهيم استفاده مي شد؛ و دوم رانندگي فاجعه باري بود كه فقط به لطف داشتن اتوبان هاي چند برابر ظرفيت نسبت به ماشين هاي شهرآمار تصادف پايين نگه داشته شده بود. صداي سرسام آور بوق ماشين ها هم باعث مي شد كه تهران در اين زمينه وضعيتي خيلي بهتر از اونجا داشته باشه.
به هر حال با هر مصيبتي بود اولين مأموريت خارجي با پرواز درجه يك ايران اير! به پايان رسيد و بعد از ده روز، توي فرودگاه امام به وصال توالت ايراني رسيديم!
.
پايان
.
.

۱۳۸۹ دی ۲۱, سه‌شنبه

روزي روزگاري، طهران

به طرز مشكوكي همه چيز عالي بود. 48 ساعت سفر به پايتخت، ديدن دايي جان و خانواده، صرف شام با مجيد، نسترن، فريال، مسيح و سارا، كافي شاپ با مونا و خوشحال شدن از اينكه كار خيلي خوبي پيدا كرده، خوشحالي مشابه براي ممدرضا در حين شام به همراه دكتر، جلسة قابل قبول كاري و در نهايت ديدن اولين برف همه باعث شد كه صرف نظر از شرمندگي كنسل شدن قرار با سروي، 48 ساعت ايده آلي سپري بشه. به اميد تكرار اين روزها و افزايش طولش!

۱۳۸۹ دی ۶, دوشنبه

مخفيگاه در چين (3)

چانجو يكي از شهرهاي كوچك چين به حساب مياد كه با جمعيتي حدود 4 ميليون نفر در250 كيلومتري شانگهاي قرار داره. سال 2008 اين شهر به عنوان بهترين شهر چين از لحاظ توسعه و بهبود سطح رفاه انتخاب و به خاطر همين بودجة ويژه اي براي عمران و زيبا سازيش در نظر گرفته شده؛ و دليل اينكه به گفتة ساكنين ظاهر شهر با دو سال پيش قابل قياس نيست همين بود. به طور كلي هرجايي از شهر كه در نظر اول رويت مي شد كاملاً مدرن و پيشرفته بود. اتوبان هاي عريض و ساختمان هاي غول پيكر با نورپردازي هاي بي نظير روي نما، نشون از توجه ويژة مسئولين به شهر داشت. اما وقتي به اندازة دو كوچه از اين ظاهر دور مي شديم، تصاوير شبيه زندگي روستايي ما بود. كوچه هاي خاكي و پر از ناهمواري و خونه هاي كاملاً قديمي و مخروبه مشخص مي كرد كه شهر رسماً دو بخش مجزاي ظاهر و باطن داره.
هتلي كه توي اون اقامت داشتيم يك هتل 32 طبقه و معادل 4 ستارة ايراني بود و از لحاظ امكانات رفاهي چندان پيشرفته به نظر نمي رسيد. "بار" محدود به غذاخوري بود و مسافران خارجي! براي پيدا كردن "همدم شب هاي تنهايي" مجبور بودن به محلة "چراغ قرمز" سري بزنن. ويژگي اصلي هتل داشتن دو ميز جدا از هم براي صبحانه بود كه يكي غذاي چيني و ديگري غذاهاي "آمريكايي" رو سرو مي كرد. كيفيت غذاهاي چيني و رايحة خوش اون ها به حدي عالي بود كه من به شخصه مجبور به حفظ فاصلة چند متري با اون ميز بودم.
بعد از صبحانة روز دوشنبه، عملاً مأموريت كاري شروع شد. برنامه اي فشرده كه مي شد براي روز اول نوشت و توي روزهاي باقي مونده كپي كرد.

ادامه دارد ....

۱۳۸۹ آذر ۲۰, شنبه

مخفيگاه در چين (2)

بعد از طي مراحل قضاي حاجت و مقداري گشت زني در فرودگاه پكن، سوار هواپيماي شانگهاي شديم. ظاهر هواپيما فوق العاده تميز و مرتب بود اما زبون نفهم بودن مهمون دارها بدجور روي اعصاب مي رفت. موقع صبحانه دو نوع ظرف روي چرخ مهماندار خودنمايي مي كرد. با اشاره به اولي لفظ "نودل" بر زبانش جاري شد اما اشاره به دومي باعث هنگ كردنش شد! تلاش 20-30 ثانيه اي مهماندار چشم بادومي براي تفهيم نوع غذا داشت بي نتيجه به پايان مي رسيد كه يك كلمة "چيكن" قابل فهم توي صحبت هاش پيدا شد. چيكني كه باز كردن و خوردن اولين لقمه اش نشون داد جوجه سگ يا حيوون مشابه ديگه اي بوده! بنابراين نخستين تلاش ميزبانان چيني براي ثابت كردن اينكه غذاهاشون رو نمي شه خورد با موفقيت سپري شد.
ساعت حدود 11 وارد فرودگاه شانگهاي شديم و همكار چيني به همراه راننده و مرسدسش به پيشواز اومد. گشت و گذار چند ساعته توي اين شهر جزء معدود برنامه هاي تفريحي كل سفر بود كه رسماً آغاز شد. هرچند من شهرهاي اروپايي و آمريكايي رو نديدم اما شانگهاي دقيقاً شبيه اون شهرها بود! شهري كاملاً مدرن، ماشين هاي مدل بالا، پر از توريست، ساختمان هايي كه آسمون رو مي خراشيد و اتوبان هاي چند طبقه همه نشون از اين داشت كه اين شهر يوتوپياي كشور چينه.
اولين جاي ديدني برج پرل بود. برجي شبيه برج ميلاد (با ظاهري متفاوت) كه از هر آجر اون درآمدزايي مي شد و حسرت اينكه چرا خواهر ايراني اون انقدر گوشه گير و بي استفاده (از نظر توريستي) باقي مونده. سه طبقه از اين برج محل توقف آسانسورهاي تندرو بود و در هر طبقه تفريحاتي علاوه بر ديد زدن شهر از ارتفاع بالا وجود داشت. يكي از جالب ترين ايستگاه ها هم يك طبقة شيشه اي بود كه 350 متر زير پاي آدم رو همراه با سرگيجة كامل نشون مي داد.
بعد از خروج از برج پرل با طي مسافتي حدود صد متر وارد ساختمان آكواريوم شانگهاي شديم. توي اين آكواريوم كلاً هر موجودي كه در لحظه اي از زندگي بدنش آب رو لمس كرده بود يافت مي شد و البته براي من ديدن پنگوئن از نزديك خاطرة جالبي بود. گشت زدن هاي توي آكواريوم هم دو سه ساعتي طول كشيد تا ساعت 5 بعد از ظهر و وقت ناهار فرا برسه.
با توجه به تجربة تلخ غذاي توي هواپيما، تصميم گرفتيم برند صهيونيستي مك دونالد رو امتحان كنيم كه اين دشمنان نظام در جلب نظر مثبت ما كاملاً موفق بوده و بدرقة گرمي از ما به عمل آوردن. سرانجام بعد از صرف ناهار سوار ماشين شديم و شانگهاي رو به مقصد چانجو ترك كرديم.

ادامه دارد ...

۱۳۸۹ آذر ۱۸, پنجشنبه

مخفيگاه در چين (1)

سفر از روز شنبه استارت خورد. در بدو امر، ورود به فرودگاه بين المللي كه قرار بود آبروي نظام و كشور و ملت باشه به شدت توي ذوق زد. در نظر اول فرودگاه مهرآباد خيلي مدرن تر از اين فرودگاه به نظر ميومد و گشت و گذارهاي درون فرودگاهي هم نظر اوليه رو با قدرت تأييد مي كرد. در زمان حدود سه ساعتي كه به دليل زود رسيدن درسالن ترانزيت فرودگاه منتظر بوديم ترافيك هوايي شاهراه غرب و شرق دنيا شگفت آور بود؛ يك پرواز به نجف، يك پرواز به دمشق، يكي به آنكارا و ديگر هيچ!
بالاخره با معطلي هاي مرسوم كه جزء لاينفك سيستم مديريت ايرانيه، چشممون به جمال جناب بوئينگ 747 روشن شد. حداقل خوبي كه داشت اين بود كه مثل پروازهاي داخلي ظاهر شكسته و ويران تزئينات داخلي چشم نوازي نمي كرد اما در عوض خالي بودن بيشتر از نصف هواپيما، پذيرايي و امكانات در حد فاجعه و نگراني تيم كرو از بي حجاب بودن خانم ها همگي نشان از با قدرت اجرا شدن سياست دفع حداكثري ايران اير داشت.
به هر حال با زجر فراوان و بعد از يك پرواز 8 ساعته به پكن رسيديم و سرويس بهداشتي هدف اولية سفر قرار گرفت! ظاهر توالت ها كاملاً شبيه سرويس هاي ايراني و توي زمين بود (هرچند سرويس فرنگي و ديواري هم بود) اما موارد حياتي همچون شير آب، آفتابه، شيلنگ و يا هرگونه مخزني كه يك سوراخ براي خروج آب داشته باشه يافت نمي شد. همين مسئله در طول سفر مسايلي رو باعث شد كه زبان از بيان اون قاصره؛ البته خوبي اين مشكلات اين بود كه يك دليل محكم براي دوست داشتن سرزمين مادري پيدا كنم!

ادامه دارد ...
مخفيگاه در چين (2)

۱۳۸۹ آذر ۱۶, سه‌شنبه

احمقانه

رسم رايج توي شركت هاي دولتي باعث شد كه من عملاً به چوب دو سر فلان تبديل بشم. از يك طرف مديران بخش خصوصي براي مأموريت خارجي انتظارات بالايي داشتن و در عمل مأموريت تبديل شد به كار كردن از صبح تا شب، و از طرف ديگه عوام الناس با شنيدن خبر اين سفر چشمكي روانة صورت مي كردن وعشقهاي نكرده روبراي من متصور مي شدن. من هم كه توي دنياي حقيقي توفيقي در توجيه كردن گروه دوم حاصل نكردم درهمين جا اعلام مي كنم كه آقا، ما رفتيم چين، تجربة خوبي بود، خيلي چيز ياد گرفتم، اما خبري از خوشگذروني نبود. كار، كار و فقط كار.به زودي هم در اين مكان سفرنامه نصب خواهد شد.
با تشكر!

* عنوان از وبلاگ دوستي كه مي خوانمش

۱۳۸۸ آبان ۷, پنجشنبه

هفت

گرفتاري شخصي باعث شد كه بعد از چند ماه دوري، يك هفته اي رو در پايتخت سپري، و ديدارها رو تازه كنم. در اين مدت تقريباً تمام دوستاني كه دلم براشون تنگ شده بود رو ديدم: رضا، رسول، محمد، مونا، تيرداد، فريال، نسترن، ممدرضا، مجيد، دكتر، مسيح، هدي، نيما و ... . بازگشتن به كوي دانشگاه هم از جمله دل مشغوليهاي اخير بود كه در اين سفر تا حدي بر طرف شد. هر چند سياه شدن بي سليقة در و ديوار به خاطر پاك كردن شعار نويسي هاي بچه ها خيلي توي ذوق ميزد. لذت بستكتبال مختلط توي دانشگاه زير بارون هم كه جايگزين نشدنيه.
به هر حال اين چند روز خوب هم روبه پايانه و از شنبه دوباره روز از نو و روزي از نو. اما چيزي كه هميشه نگرانشم اينه كه به طرز فاجعه باري دوران دانشجويي بهترين دوران زندگيم بوده و دل كندن از اون برام خيلي سخته.

۱۳۸۷ بهمن ۲۱, دوشنبه

پيش سفرنامه

به سلامتي سه شنبه كه بيايد، هر چهار روز را در يك شهر كشور خواهيم بود تا عيد باستاني فرا رسد. اميد كه از اين سفر دراز توشه اي نه چندان دراز نسيبمان گردد

۱۳۸۷ آذر ۸, جمعه

و بالاخره خواب

از اول مهر تا امروز تقريبا نصف ايران رو گشتم. متاسفانه سفر تفريحي نبود و به همين دليل الان تقريبا به يك جنازه متحرك تبديل شدم.
سفر اولي كه رفتم به شهرهاي قم و اراك و همدان و كرمانشاه بود. بر خلاف صحبت هاي تلفني كه با طرف قمي داشتم و كلا از اون نا اميد شده بودم، وقتي رسيديم كلي تحويل گرفت و هيچ مشكلي پيش نيومد. توي اراك هم مسئلة خاصي نبود. توي همدان فهميدم كه چرا اونا ادعا ميكنن از اصفهانيا خسيس ترن. خيليم دلشون ميخواست اين ادعا رو ثابت كنن. البته منم اصالت خودمو اونجا ثابت كردم. مردم كرمانشاه خيلي مهمون نواز بودن و بدون كمترين مشكلي كارمون حل شد و برگشتيم تهران.
سفر دوم رفتيم شمال. شهراي نوشهر و بابلسر و ساري كار داشتيم. حراست فرودگاه نوشهر يكم گير داد، ما هم رفتيم دم در خونة رئيس فرودگاه تا ازش امضا بگيريم و اونم راحت امضا كرد. دو تا شهر ديگم مشكل خاصي نداشتيم. توي اين سفر فهميدم اصلا نبايد به آدرس دادن شماليا اعتماد كرد.
سفر بعد رفتيم كرمان و سيرجان. توي كرمان مديرشون يكم برامون كلاس گذاشت. اما آخرش كارمون راه افتاد. عوضش توي سيرجان انقدر تحويلمون گرفتن كه خودمون شرمنده شديم.
بعد از برگشتن به تهران و يك روز استراحت، رفتيم به سمت آبادان. توي اين سفر بود كه فعل جر خوردن رو به نحو احسن صرف كردم. اول از همه توي فرودگاه ابزارمون رو اشتباه بردن. حالا خونة طرف كجا بود، دم مرز عراق. راننده هم خوف كرده بود بره اونجا. آخرش با ترس و لرز رفتيم. پاسگاه اونجا آدرس داد و گفت اگه اشتباه برين تير اندازي ميكنن!!! بالاخره رسيديم و ديديم با عجب آدمي طرفيم. يك خانم عرب به وزن تقريبي 250 كيلو كه وسايل مارو گروگان گرفته بود تا وسايل خودش پيدا بشه. بالاخره با هزار دردسر و با كمك پرسنل فرودگاه وسايلمون آزاد شدن. از طرف ديگه به خاطر اشتباه رئيس محترممون در تهية بليط، مجبور شديم كار دو روزه رو توي يه روز انجام بديم. آبادان و اميديه مشكلي نبود، اما توي ماهشهر عجله كار دستم داد و دستم به فنا رفت. جالب بود توي رفت و آمد به بيمارستان، ديدن تابلوي دانشگاه اميركبير توي ماهشهر چقدر حال داد.
بعد از برگشت از آبادان نوبت سفر يه روزه به سمنان بود كه از 7 صبح تا 10 شب طول كشيد. صبح روز بعد رفتيم به سمت اهواز. اونجا فهميدم كه چرا ميگن جنوبيا خون گرمن. بعد از اهواز و مسجد سليمان هم رفتيم دهلران تا با هم وطنان لر هم ديداري داشته باشيم! نكتة جالب اين سفر اعتقاد شديد مردم اهواز به يه امامزاده بود كه داستان هاي اون رو با افتخار تعريف ميكردن و مرزي بين واقعيت و خرافه در نظر نميگرفتن. اين اعتقاد به حدي بود كه حتي دانيال رو برادر اون امامزاده ميدونستن!!! مسئلة مشترك بين جنوبيا اين بود كه اكثرا از دو تا بلاي آسموني شاكي بودن: اول خشكسالي بود كه تقريبا كارون رو خشك كرده بود و دوم شرايط مملكت تو سه سال اخير كه بندرهاي جنوب رو كساد كرده بود.
سفر هفتم رفتيم بندر عباس و ميناب و كهنوج و قشم. گرماي هوا بد جور حالمون رو گرفت. توي تابستون تهران به گرميه اين فصل اونجا نبود. اما شوق تموم شدن كار سختي رو بر ما هموار نمود!!!
بعد از برگشتن به تهران رئيس محترم و همكاران ايشان قصد مختل نمودن روند حقوق گيري رو داشتن كه با حضور به موقع بنده و دعواي 5 ساعته اين مشكل موقتاً مرتفع شد. الان بعد از 50 روز سگ دو زدن احتياج به يه استراحت مطلق دارم كه اگه خدا بخواد از فردا شروع ميشه. تا ببينيم چي پيش مياد.
Free counter and web stats