‏نمایش پست‌ها با برچسب سربازي. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب سربازي. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۱ مهر ۱۳, پنجشنبه

تاریخ نگار (بخش اول)

یکی دو سال اول دوران لیسانس، به خاطر تحولی که توی سبک زندگیم به وجود اومده بود، زیاد اهل برو بیا نبودم. اگه بخوام دقیق‌تر بگم این روند از آخر ترم اول شروع به تعدیل شدن کرد. مجید و امیر و حسین و کامبیز شدن رفیقای راه برگشت تا خونه و همین‌ها یه اکیپ رو تشکیل دادن که می‌شد هرزگاهی باهاشون بیرون رفت و تفریحاتی داشت. سال‌های آخر وضع خیلی بهتر شد. تعداد برو بچه‌ها بیشتر شد و کسایی که اولا خودشون رو می گرفتن و افت کلاس بود براشون که با ما بیان بیرون هم به جمع اضافه شدن. روز گودبای پارتی حسین و رضا، تعداد شده بود حدود 15 نفر. یه جمع خوب که می‌شد روی تک تکشون حساب کرد و مطمئن بود اگه مشکلی پیش بیاد کنارت هستن و هر کمکی ازشون بر بیاد انجام میدن.
دورة لیسانس و بیرون رفتن‌های تک جنسیتی که تموم شد، وضعیت هم عوض شد. بچه‌ها یکی یکی رفتن اونور آب و به جای اون روابط با جنس مخالف راحت‌تر شد. حالا یه جمع خوب توی دانشگاه تهران داشتیم، یه اکیپ بازمانده از پلی تکنیک، و یه سری بچه با معرفت خوابگاهی که تنها بودن رو تقریبا از بین می‌برد. تازه به این جمع دوستای گذری و وبلاگی و همکارا رو هم می‌شد گاهی اضافه کرد.
با تموم شدن دوره فوق لیسانس و دیپورت شدن به اصفهان، تقریبا تمام روابط از بین رفت. قبل از رفتن به خدمت مقدس به هر بهونه‌ای بود خودم رو می‌گذاشتم تهران و دیدارها رو تازه می‌کردم. هنوز خیلی از دوستان ترک وطن نکرده بودن و زنده شدن خاطرات بهونة خوبی بود برای مسافرت‌های گاه و بی گاه به شهری که همه خاطراتم اونجاس.
سربازی شروع شد. اسفند 88. حدود سه ماه هم بیشتر طول نکشید. اما توی این سه ماه اتفاقات زیادی افتاد. خیلی از دوستان دیگه قابل دسترسی نبودن و احتیاج به پاسپورت و پول بود تا بشه دیدشون. پذیرش دکترا که تقریبا قطعی بود منهدم شد و من موندم توی شهری که توش به دنیا اومده بودم اما کسی رو نمی‌شناختم. با یک آینده ای که کاملا برام مبهم بود.
همه چیز از یه سرچ فیسبوکی توی روزهایی شروع شد که رخوت همه وجودم رو گرفته بود. خرداد 89:
"شما از کدوم طایفه ای؟"

۱۳۹۰ بهمن ۳۰, یکشنبه

یاد باد آن روزگاران

حتی نمی‌تونستم بند پوتین ببندم و پاچه شلوار رو گِتر کنم. جورابم رو کشیدم روی شلوارم و پوتین رو به زور کردم توی پام و راهی شدم. یک اسفند 88 سوزی توی هوا بود که غربت رفتن به سربازی رو هم به همراه داشت. با چند نفر روز تقسیم آشنا شده بودم، اما به خاطر تفاوت مقطع تحصیلی نتونستیم با هم باشیم و ساعت 5 صبح روز اول رو مجبور شدم تنهایی سپری کنم. ریش پروفوسوری رو بعد از حدود 8 سال به خاطر مدل دار بودنش زده بودم و ظاهرم خیلی کمتر از سنم به نظر می رسید و همین باعث تعجب افسرهای کادری از عبارت "ف ل و" (فوق لیسانس وظیفه) روی سینه ام می‌شد. روز اول کلاً به آموزش "آنکاد*" رختخواب گذشت. با برس پلاستیکی باید به جون پتوی روی تخت میفتادیم و پشم‌های اون رو با طرح مخصوصی مدل می‌دادیم تا فرمانده مطمئن بشه توی ساعات روز کسی روی تخت نخوابیده. بعد از روز اول، همه چیز ایده‌آل بود. دوستای خوب، جو صمیمی، بزن و برقص‌های شب‌های آسایشگاه، همه و همه چیزایی نیس که حتی بعد از دو سال بتونم فراموشش کنم. روزگار خوبی بود به هر حال دوران آموزشی صفر یک ...

* ارتش زبان خاص خودش رو داره که از جمله معجزات اون می‌شه به استفاده از "آنکاد" به جای "آنکادر"، "بیلچر" به جای "بلوچر (صندلی های آبی که به عنوان نیمکت کلاس استفاده می‌شد)" و "نهست" به جای "غیبت" اشاره کرد!

۱۳۹۰ آذر ۶, یکشنبه

دلتنگی‌ها

توی زندگی، همیشه مواردی وجود داره که لایق دلتنگ شدن هستن. من هم از این قاعده مستثنی نیستم و هرزگاهی با دیدن یک نفر، یک فیلم، شنیدن یک آهنگ یا هر مورد نوستالژیک زای دیگری فیلَم یاد هندستون می‌کنه و حس دلتنگی میاد ...
دلم تنگه برای بازی‌های کودکی، توی خونه یا کودکستان، بدون هیچ دغدغة فکری
دلم تنگه برای خانم ارشادی، معلم کلاس پنجم که الگوی یک معلم واقعی بود.
دلم تنگه برای شیطنت‌های دوران دبیرستان و اذیت کردن معلم‌ها
دلم تنگه برای قسمتی از دوران لیسانس و تریبون آزادهای داخل و خوش گذرونی‌های بیرون از دانشگاه
دلم تنگه برای زندگی توی خوابگاه‌های پلی تکنیک و مشق زندگی گروهی
دلم تنگه برای دوران فوق لیسانس و بسکتبال‌های مختلط توی زمین بسکت دانشکده
دلم تنگه برای کوی دانشگاه، جو با صفاش و افتخارات تکرارنشدنیش
دلم تنگه برای فاصلة بین فارغ التحصیلی تا سربازی که شاید بهترین دوران زندگیم بود
دلم تنگه برای همکارهای کار تهران که یک سال شب و روز باهاشون زندگی کردم و بیشتر از دو ساله ندیدمشون
دلم تنگه برای بی مسئولیتی، خوابیدن تا لنگ ظهر، مسافرت‌های بدون برنامه ریزی و شب زنده داری‌های اینترنتی
و در آخر، دلم تنگه برای "علی" ای که اهمیتی به حرف کسی نمی داد، کار خودش رو می‌کرد و به هیچ کس جوابگو نبود.



۱۳۹۰ شهریور ۱۵, سه‌شنبه

یک سال گذشت از تو

تا یک سال پیش بیدار شدن ساعت 6 صبح نه تنها در خیالم نمی‌گنجید، بلکه به جز دوران خدمت مقدس، زودتر از 8 صبح رو هم به صورت پخش زنده ندیده بودم! اما امروز یک سال از کاری گذشته که روزهای اول فقط به خاطر اجبار به زود بیدار شدن فکر نمی‌کردم توش دووم بیارم. توی این یک سال چیزهای زیادی یاد گرفتم و سرزنده بودن و رو به رشد بودن محیط کار جواب خوبی به سوال‌های مکرر "چرا ول نمی‌کنی بری خارج؟" بود. نمی‌دونم تا کی این سوال مسخره قراره پرسیده و تا کی همین جواب داده بشه، اما مهم برای من اینه که این جواب تا کی درصدی از واقعیت رو تشکیل می‌ده و به یک جواب دروغین برای رفع تکلیف تبدیل نمی‌شه.

۱۳۸۹ اسفند ۸, یکشنبه

01

به همين سرعت يك سال گذشت و 01 با تمام خاطراتش كه اكثر قريب به اتفاقشون خوب بودن به تاريخ پيوست. جناب سروان "م" فرمانده يگان كه در حدس اوليه مي شد گفت كه 40 رو پر كرده اما بعد معلوم شد هنوز 30 سالش نشده. ستوان وظيفه "م" كه همشهري بود و "چ" گفتنش لحظات شادي رو براي ما فراهم مي كرد. "ناربه" كه باعث شد ارمني ها رو بهتر بشناسم و بيشتر خوشم بياد ازشون. مهران، ممدرضا، بهادر، هادي، كوشا و تمام اون 100 نفري كه 2 ماه شبانه روز باهاشون زندگي كردم حالا شدن بخشي از خاطراتي كه مي شه تا مدت ها با يادشون لذت برد. و البته بهترين خاطره هم ادامة پرداخت چندرغاز حقوق ماهيانة آشخوري كه اول هر ماه به حساب واريز مي شه و دل جووني رو شاد مي كنه!
.
.
.
بي ربط: مجموع اعداد موجود در اين پست برابر با 173 مي شه كه اگه رقم سوم اون رو با رقم دوم جمع، و رقم اول رو ازش كم كنيم عدد 9 حاصل خواهد شد كه از اعداد مقدس ماسون مي باشد. با توجه به اينكه اين اتفاق در 278 امين پست وبلاگ رخ داده و اين رو هم ميشه به فراماسونري چسبوند بالاخره، قطعاً اوج نفوذ اين مكتب در اين وبلاگ به اثبات مي رسه! (مرتبط)

۱۳۸۹ تیر ۱۴, دوشنبه

ارتش دست و دلباز

جناب آقاي ارتش محترم جمهوري اسلامي
با سلام
احتراماً به استحضار مي رساند، با توجه به اينكه
1- مبلغ حقوق فوق ليسانس (ستوان يك) وظيفه ماهانه 57600 تومان است
2- اين حقوق در حين خدمت به حساب واريز شده و پس از آن قطع مي گردد،
خواهشمند است توضيحات شفافي در خصوص واريز ماهانه 100000 تومان به حساب اينجانب پس از اتمام خدمت مقدس ارائه فرمائيد. شايان ذكر است كه از عدم تمايل حضرتعالي جهت پاسخگوئي و ادامة روند كنوني به شدت استقبال مي گردد.
با تشكر
آشخور سابق
.
.

اشتراك فيد مخفيگاه آزادي

۱۳۸۹ خرداد ۱, شنبه

آزادي دوباره

بالاخره كميسيون مورد نظر در ادارة نظام وظيفه تشكيل و پس از معاينة كامل پرونده به اين نتيجه رسيدن كه با 3 ماه خدمت (2 ماه بيشتر از حد مورد انتظار براي من) كاملاً مرد شدم و ديگه نيازي به زير پرچم بودن نيست! روزگار خوبي بود و دوستهاي خوبي پيدا كردم اما اگه بيشتر ادامه پيدا ميكرد بدجور رو اعصاب بود.
با تشكر ويژه از مامان و باباي محترم كه غير از من پسر ديگه اي رو به اين دنيا دعوت نكردن و با تشكر از باباي عزيز كه به موقع به سن 59 سال رسيدن، طوريكه هم با خدمت كردن مرد شدم و هم به محض مرد شدن، ترخيص!.

۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۹, چهارشنبه

آش آخر

1- بعد از دوره آموزشي، قاعدتاً تقسيم شديم توي "يگان خدمتي". جايي كه سخت ترين كار توت خوردن از روي درخت ها و گپ زدن با بچه هاس. از صبح تا ظهر حدود سيصد و شصت بار ساعت رو نگاه ميكنيم تا وقت رفتن بشه و از علافي خلاص. چد روز پيش دليل بيكار بودن نيروهاي ارتش رو از يكي از كادريا پرسيدم. جواب جناب سروان دردناك بود. گويا ارتش براي بهتر استفاده شدن از نيروي انسانيش درخواست ورود به كارهاي زير ساختي رو داشته كه توسط شخص اول مملكت مورد قبول واقع نميشه و انحصار اين كارها براي سپاه باقي مي مونه. ارتش هم مجبور ميشه فقط در حالت آماده باش باشه تا فقط در صورت اعلام خطر وجودش احساس بشه.
2- بحث سياسي توي ارتش كاملاً ممنوعه. اما از نحوة برخورد كادري ها و پدر كشتگي اونها با سپاه خيلي چيزها رو ميشه فهميد. هيچوقت صحنة برافروخته شدن فرمانده به خاطر چفيه انداختن يكي از بچه هاي ارزشي رو فراموش نميكنم.
3- روزهاي اول با كلاهي كه تا روي چشمم پايين ميومد مشكل داشتم. در اين حالت براي ديدن مقابل بايد حتماً سر رو از حالت عادي بالاتر گرفت. شعار ارتش براي توجيه بالا گرفتن سر هم جالبه: "ارتشي جلوي هيچكس شرمنده نيست" و انصافاً هم تا حالا شرمنده نبوده. يه حس عجيبي بهم ميگه روزي مي رسه كه به چند ماه خدمت كردن توي ارتش افتخار خواهم كرد.

۱۳۸۹ فروردین ۳۱, سه‌شنبه

وداع متفاوت

توی زندگی خداحافظی های زیادی رو تجربه کردم. ترک دوستان در مقاطع مختلف مدرسه، ندیدن دوستان 4 ساله لیسانس، دل کندن از دوستان 2 ساله فوق، خداحافظی از یار غار در فرودگاه، دوری از خانواده و ... همه شاید جزو سخت ترین لحظات به حساب بیان. اما امروز قضیه فرق داشت. 100 نفر آدم که به لطف باورهای قدیمی حالا مرد شده بودن میخواستن از هم جدا بشن، روزی که سختی های 2 ماه زندگی در کنار هم باعث شده بود براش لحظه شماری بکنن. اما موضوع کاملاً عوض شد. بغض گلو اجازه تموم کردن جملات خداحافظی رو نمیداد. تصاویر دوستان هم خدمتی موج دار به نظر میرسید. فرمانده سخت گیر خودش را قایم کرده بود تا بچه ها اشک چشمهاش رو نبینن و من که هر چی به آخر نزدیک تر میشدم توی گلوم سنگین تر میشد و در نهایت خداحافظی از ناربه بغضم رو برای بار دوم در طول زندگی شکوند.
تجربه عجیبی بود. دیدن آدم هایی که با تمام غرور و تعصبی که داشتن،به خاطر جدا شدن از یک دوست فقط 2 ماهه زار زار گریه میکردن نمیتونه تجربه جالبی نباشه. به قول کوشا اگه با دوستت تفریح کنی، هیچوقت باهاش صمیمی نمیشی، اما اگه با هم سختی ببینین همین دو ماه برای یک عمر دوستی کافیه

۱۳۸۹ فروردین ۲۶, پنجشنبه

بین راهی

1- فقط سه روز مونده. زورای آخرش رو هم با موفقیت در حال پشت سر گذاشتنم.
2- دفتر خاطراتی که به هم خدمتیا دادم رو با قول اینکه تا آخر دوره نخواهم خوند ازشون پس گرفتم. جمله یکی از بچه ها جالب بود که نوشته بود به خاطر نگهبان شدن توی عید من رو تا آخر عمر نخواهد بخشید!
3- بازهم از پادگان دودر کردم و خودم رو به کوی رسوندم. دل کندن از عشق قدیمی هم به سختی دل کندن از کوی برام نبود.
4- گوشه گیر شدن رسول و قبض های موبایلش خبر از شروع یک عشق رو برای هم اتاقی 3 ساله میده. هرچند از دید من عاشق شدن راندمان کار مفبد رو پایین میاره و کلاً چیز مزخرفیه, اما امیدوارم لااقل با چشم باز جلو بره.
5- روانشناسا میگن انجام دادن یک کار مشخص به مدت طولانی باعث افت آیکیو میشه. جمله علی در مورد مسلمان نبودن کسی که دو روز مشابه داره هم در همین راستا به نظر میرسه. بر این اساس خدمت مقدس باعث انجماد فکری و افت کیفیت نوشته های بی کیفیت این حقیر گردیده است.
6- دوستان وبلاگی, از اینکه دو ماهی میشه که بهشون سر نزدم رسماً عذر خواهی میکنم. امیدوارم با پایان خدمت همه چیز به حالت نرمال برگرده.

۱۳۸۸ اسفند ۲۶, چهارشنبه

سلام ديگر

يك ماهش گذشت و به طرز احمقانه اي با تك تك لحظاتش حال كردم. خاطرات بمونه براي بعد كه به قول صدا تا آخر عمر حرفي براي گفتن دارم.
اگر احياناً بروبچ گينس اينجا رو ميخونن لطف كنن و اسم من رو توي كتاب ركوردها ثبت بكنن. 25 روز نديدن دنياي خارج از محيط نظامي، جنس مخالف و به طور كلي آدم غير كچل كاري بود كه توي كل پادگان فقط از عهدة من بر آمد و بس!

پست هاي مرتبط:

۱۳۸۸ بهمن ۳۰, جمعه

گزمه

چون اول اسفندالمبارك سنة يكهزار سيصد و هشتاد و هشت هجري فرا رسيد، شيخ را فرا خواندند از بهر خدمت به اسلام. پس وي پاي كوبان و سماع كنان زلف از ته بزد و ريش صحيحي گرويانيد و موشواره را آويزان نمود و بشتافت بر مكاني كه لايقان را لياقت باشد و بس. به ناگاه يكي از مريدانِ خُرد، بر او خرده گرفت به خاطر اين شعف، و قياس مع الفارقي نمود شيخ را با ساير مشمولان. پس همهمه اي پديدار آمد در نزد مريدان و عزمي هويدا گشت از بهر تأديب آن نادان بي خرد. اما نور معنوي شيخ بر جمع تابيد و پس از آرام نمودن، بيتي سرود تاريخ ساز:
سربازي غيورم، سرشار از غرورم، خدمت را چو بويم، بهر تو بگويم
غيبت را نشايد، خدمت را ببايد، مستي را چه داني، لجبازي نشايد

۱۳۸۸ بهمن ۲۱, چهارشنبه

عمق ظاهر

در اين مطلب كه "عقل آدما به چشمشونه" و "برخورد اول تأثر گذارترينه" شك زيادي نداشتم. اما اين چند روز كه به خاطر نزديك شدن به خدمت مقدس! سربازي مجبور شدم ريش بذارم، مطالب ياد شده رو با گوشت و خونم درك كردم. توي خيابون كه راه ميرم، دخترهايي كه قبل از رسيدن به من در حال بگو و بخند بلندن، به محض ديدن من ولم صدا رو پايين ميكشن تا شايد من بهشون گير ندم! مغازه دارها هم (كه احتمالاً اجناس خلاف توي مغازه دارن) وقتي منو ميبينن كلي احترام تصنعي ميذارن كه بلكه نونشون آجر نشه. خودمم كه وقتي توي آينه به خودم نگاه ميكنم حس بالا منبر بودن بهم دست ميده و ميرم تو فاز موعظه!!! هر چند شايد خودم بيش از حد حساس شدم و اين مشاهدات توهم ناشي از اين حساسيته اما به هر حال اينم تجربة خوبيه در آستانة رفتن زير پرچه اسلام.
توضيح واضحات: توي ارتش گذاشتن ريش الزامي نيست، اما يا بايد ريش رو كامل زد يا كامل گذاشت. به عبارت ديگه پرفسور اينا تعطيله. من هم
بنابر دلايلي ريش گذاشتن رو انتخاب كردم!
Free counter and web stats